بخشي از مصاحبه ي روزنامه ي تاگِس اشپيگل با اَنزِلم کيفِر 2007.12.29

بخشي از مصاحبه ي روزنامه ي تاگِس اشپيگل با اَنزِلم کيفِر

ترجمه ي :کتايون سلطاني

2007.12.29

آقاي کيفِر، پنجاه سال بعد از ژرژ براک[1] شما دومين هنرمند معاصري هستيد که تابلويش به گنجينه‌ي لوور اضافه مي‌شود. موفقيتي به اين بزرگي آدم را زيادي مغرور نمي کند؟

 

نه، اين طور نيست. حضور در بزرگ‌ترين موزه‌هاي دنيا کاريست که از نوجواني به آن عادت دارم. شانزده ساله که بودم خودم را با اتواستاپ مي‌رساندم به پاريس که در لوور به تماشاي تابلوهايي نظيرداويد، دولاکُروا[2]، کوروت[3] و مجسمه‌هاي يونان باستان بايستم. در واقع الان هم مثل آنوقت‌ها باز برگشته‌ام به لوور، ولي اين بارتابلو به کول.

 

در تابلوي « آتانور[4]»نماي تيره‌اي از آسمان پرستاره را مي بينيم. زير آسمان آدمي خوابيده‌است. آيا آن آدم خودتان هستيد؟

 

بله.

کسي که آن زير خوابيده انساني است که با کهکشان‌ها و اجرام آسماني ارتباطي تنگانگ دارد. در شيارهاي خشک و پوسته‌پوسته‌ي لايه‌هاي خاک، جايي که آن آدم رويش دراز کشيده، سرب ريخته‌ام. با اين کارچيزي تبديل به چيز ديگري مي شود: يک نوع متابوليسم يا سوخت و ساز.

 

شما در کارهاي‌تان موادي مثل سرب، طلا، نقره،خاک،ماسه،قير وکاه به کار مي‌بريد و اين‌ها را تبديل مي‌کنيد به نوعي مِتافِر يا سمبل،  به مناظري از جهان هستي. آيا در استفاده از اين عناصرِآرکائيک دنبال چيز خاصي هستيد؟

 

دنبال چيزي نيستم. يک هنرمند درست همان کاري را مي‌کند که کيمياگر مي کند. پروسه‌اي را تسريع مي کند. چيزي را تبديل به يک چيز ديگر مي کند. براي مثال، معمولاً  آثارم را در معرض هوا، گرما، خورشيد، برف و تگرگ مي گذارم. يعني هميشه طبيعت هم در تغيير و تحول موادي که به کار برده‌ام نقش بازي مي‌کند.  خيلي وقت‌ها خودم هم از نتيجه‌ي کار مات مي مانم.

 

در آثار هنري‌تان،ميکروکاسموس( جهان اجزاء کوچک) و ماکرو کاسموس ( جهان بزرگ) نقش بزرگي ايفا مي کنند. دليلش چيست؟

 

رابطه‌ي اين دو جهان هميشه برايم جالب بوده است. مثلاً اگرکوچک‌ترين سلول‌هاي بدن يا اتم‌ها را در نظر بگيريم، مي‌بينيم که نسبت‌شان با انسان به اندازه‌ي نسبتي است که انسان با کيهان دارد. تمام اجزاي دي اِن اِي يا مولکول‌هاي ژن کُل بشر توي يک فنجان جا مي گيرد.ما در‌واقع در حد چيزي هستيم که بين جهان کوچک و جهان بزرگ قرار دارد. چيزي مثل پوست، غشايي نازک درست بين اين دو جهان. من در کارهايم به اين دو قطب، قطب‌هايي که در حين متفاوت بودن شباهت‌هاي بسيار زيادي به هم دارند، نزديک مي شوم، بدون آن که بخواهم از مرزهاي شان عبور کنم. هنر من مثل حلقه‌ي اتصال درون و بيرون است.

 

يعني شما مي‌خواهيد مرزهايي را نشان دهيد که به مکان محدود مي شوند.

 

نه. مرز برايم فراتر از اين‌ چيزهاست. طبيعي است که مرزهاي سياسي و جغرافيايي هم به يادم مي آيند، وقتي مثلاً دارم به آلمان و رود راين فکر مي کنم. اما در کُل،مرز برايم آن چيزي است که محدوده ي بقا و هستي‌مان  را تعيين مي کند.

 

 

 

حدفاصل ميان مرگ و زندگي؟

 

بله مثلاً تا مرگ. البته مرز به معني اشتراک و برخورد و تقابل هم هست . ولي هميشه اين سؤال مطرح مي شود که آيا ما اصولاً مسئوليتي در قبال اعمالي که انجام مي‌دهيم داريم؟ يا اين که فقط رودي از پرتوهاي گوناگون هستيم، رودي که از خيلي چيزها تأثير گرفته؟ مرز، عبارتي است که انسان براي بقاي خود بهش نياز دارد. 

 

چه‌طور به اين نتيجه رسيده‌ايد؟

مثلاً با واکاويِ يکي از اشعار اينگه بورگ باخمان، شعري به اسم: « بوهِم[5] کنار درياست»( اين شعر را با اقتباس از شکسپير نوشته. آخه شکسپير در داستان « رؤياي شب تابستاني» بوهِم را اشتباهاً کنار دريا فرض کرده.)  اين شعر به ما نشان مي دهد که انسان تا چه حد براي زنده ماندن مرز لازم دارد و به موازاتش اين که چه‌قدر مرزها بي‌معني و واهي اند. وقتي به خودم نگاه مي‌کنم و به کارهايم،  متوجه مي‌شوم که راستي راستي هيچ مرزي وجود ندارد. ولي هيچ‌وقت فکر نمي‌کنم که نابغه‌ام.

 

نه؟

 

نه. به هيچ‌وجه. واقعاً خودم را جور ديگري مي بينم.کارهايم با تمام چيزهايي که در اطرافم  اتفاق مي‌افتند و تحت تاثيرم قرار مي‌دهند، پيوندي ناگسستني دارند. کلمات شاعراني هم چون باخمان، پاول سلان، ريلکه يا پاول والِري در کارهايم نفوذ مي کنند.من با اين‌ها زندگي و تبادل نظر مي کنم.من فقط گذرگاهي براي عبورم.  اگر از مرزها رد نشويم، زود پير مي‌شويم و از شدت بُزدلي مي‌ميريم.

 

اما تصاوير و کلمات  فقط  بازآفريني چيزهايي هستند که ما در پيِ يافتن آن‌ها هستيم  يا چيزهاي عجيبي که از انسان و جهان هستي براي‌مان غير قابل درک مي مانَد.

به نظر من، بايد بين علم و هنر، که از نظر من شعر و موسيقي هم جزئياز آن است،  فرق قايل شد.علم هيچ‌وقت نتوانسته جهان را در کُليتش توضيح بدهد. با اين که دانش بشر همواره دقيق و دقيق‌تر مي‌شود و هي به جزئيات بيشتري مي پردازد.

 

… مثلاً دانش بشر در مورد مِه بانگ و پيدايش گيتي...؟

 

برخي از دانشمندان حتي معتقدند که مِه بانگ فقط حادثه‌اي کوچک در ميان مجموعه‌اي عظيمي از مِه بانگ‌ها بوده است.اين به اين معني است که جهان انبساط پيدا مي کند.چيزي که براي من غير قابل تصور است.با اين انبساط دارد به کدام سمت کش مي آيد.هر کشف جديدي نشان مي‌دهد که هنوز خيلي چيزها را نمي‌دانيم.

 

مرزها و چيزهايي که مرزها را مي شکنند.با اين تناقض چه‌طور کنار مي آييد؟

 

ما با همين تناقض‌هاست که زنده‌ايم.ما به هر دو سو کشيده مي‌شويم. هنر مي‌تواند به شکلي غير علمي جهان را توصيف کند.نقاشي‌هاي من سعي بر اين کار دارند.

 

يک‌بار گفته بوديد:زنده بودن و جان سالم به در بردنم براي اين است که نقاشي ميکشم.

آيا واقعاً کسي مي‌تواند دليلي براي زنده بودن پيدا کند

 

 عشق مي‌تواند يک نوع دليل باشد.

 

عشق دليل نمي شود.ممکن است به نوعي ارضا کننده باشد.ولي دليل نيست. نمي‌دانيم از کجا آمده‌ايم و چرا اينجاييم. دنيا پر از چيزهاي نامعقول است. مارکسيزم و جنبش‌هاي ديگر سعي کردند معنايي براي جهان پيدا کنند.ولي به هيچ‌جايي نرسيدند.

 

پس چي شما را زنده نگه مي دارد؟

 

کنجکاوي.مي‌خواهم بدانم يک روز بعد از مرگ چه اتفاقي ميافتد.

 

 

بعضي‌ها از نوري بي‌پايان حرف مي زنند.شما هم گاهي دچار تصورات اين‌چنيني مي شويد؟

 

بله، يک‌بار متوهم شده بودم. در پنج شش سالگي. يکهو حس کردم حضرت مريم جلوِ رويم است. وقتي آدم مثل من تحت تعليم و تربيت کاتوليکي قرار گرفته باشد، امکانش هست که دچار چنين توهماتي بشود. در بچگي خادم کليسا هم بودم. تمام دعاها را به زبان لاتين از حفظ بلدم.قدرت تخيل  قوي باعث مي‌شود که آدم يک چيزهايي را به صورت تصويرهاي واقعي ببيند.

 

چرا اسطوره‌هاي مربوط به خلقت و از همه بيشترعرفان  يهوديان ( کابالا)  آن‌قدر براي‌تان اهميت دارد؟

 

براي اين که به نظرم مفصل‌تر مي‌آيد و جهان را بهتر توضيح مي‌دهد.براي مثال در قصه‌ي « آتش گرفتن بوته زار» خداوند به موسي مي گويد:بايد خدا را دوست بداري، بايد در جستجوي او باشي ولي در اين راه تعصب به خرج نده.اين ملزم نکردن از نظر من عجيب‌ترين چيز ممکن است.آيين مسيح بر خلاف آموزه‌هاي کابالا، آيين جنگ است.از همان ابتدا بنيانگزاران مسيحيت در مقابل اگنوستيکرها(کساني که به وجود خداوند شک مي کردند)جبهه مي‌گرفتند و کمر به نابودي‌ مي بستند.توضيحي هم نداشتند که چرا خداوندي  که جهان را خلق کرده و مظهر عشق و مهرباني است، به پيروانش اجازه ي چنين بي رحمي‌هايي را مي دهد.

 

فيلسوف فرانسوي آندره گلوکسمان[6] مي‌گويد اگر « بد»وجود نداشته باشد همه چيز مجاز است. تا تصوري از « خوب» نداشته باشي نمي‌تواني « بد» را به ذهنت راه بدهي.

خُب طبيعي است که خوب و بد مکمل هم هستند و هميشه با هم قاطي مي شوند.هيچ خوب و بدي قطعي و صد در صد نيست، حتي در الهيات. يوداس( يهوداي اسخريوطي)هم بخشي از تاريخ رويارويي خير و شر است.اگر يوداس به مسيح خيانت نمي کرد، همه‌چيز جور ديگري پيش مي رفت.

 

شما در آثارتان با تاريخ آلمان، رايش سوم و هم چنين اساطير آلماني دست و پنجه نرم مي‌کنيد. مثلاً در کارهاي اوليه‌تان: « ارواح قهرمانان»، « رزمگاه‌ها» يا « زيگفريد،  برونهيلده را فراموش مي کند». آيا با به تصوير کشيدن تاريخ و اسطوره‌ها سعي مي‌کنيد بشر را بهتر بشناسيد؟

من خودم را از بقيه ي دنيا جدا نمي‌دانم. آدمي هستم که خاطره‌هاي دقيقي از زمان‌هاي دور دارد. تاريخ جزء مواد اوليه ي کارم است. مثل خمير مي‌شود به آن شکل داد.

 

از ???? که ابتدا در جنوب فرانسه و بعدش هم که الان داريد در پاريس زندگي مي‌کنيد ديگر در آثارتان آلمان کمتر پيش مي آيد. آيا موضوع آلمان ديگر برايتان تمام شده به حساب مي آيد؟

 

هيچ موضوعي برايم تمام نمي شود. منتهي آلمان الآن وارد ارتباطاتي بسيار بزرگ‌تر شده است.آلمان ديگر جدا از مقوله‌ي اروپا نيست. در کارهاي اوليه‌ام سعي داشتم بعد از فاجعه ي آشويتس، هنر را از نو معني کنم. بعد از جنگ دوم جهاني ديگر چيزي به اسم فرهنگ آلماني وجود نداشت.آلمان نه تنها دست به نسل‌کشي زده بود بلکه خودش را هم قطع عضو کرده بود.اما بعد از اينکه از اواسط دهه‌ي هفتاد تقريباً هر روز در فيلم‌ها و برنامه هاي تلويزيوني جنگ جهاني دوم به نقد گذاشته مي شد، ديگر فکر نمي‌کردم که منِ هنرمند هم بايد حتماً به اين موضوع بپردازم. با اين حال تا به امروز هر کجا که باشم.با آلمان احساس يگانگي مي‌کنم.

 

اين حس به چه شکلي در کارهاي‌تان منعکس مي شود؟

 

هنر نمي‌تواند در سياست تأثير مستقيم داشته باشد.اما بر خلاف جامعه‌شناسي يا علوم سياسي مي‌تواند مهر و نشان خود را به جا بگذارد.

هنر درست مثل شعر، چيزي واقعي و قابل لمس است.

 

 

 

 

[1]          Georges Braque

[2]    Delacroix

[3]    Corot

[4]    Athanorبه معني کوره‌اي که از آن به قصد کيمياگري استفاده مي‌کرده‌اند. ريشه‌ي اين کلمه عربي و به معني تنور است.

[5]    B?hmen به فرانسوي Boheme

[6]

Andre Glucksmann

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران