مارک شاگال

مارک شاگال

نوشته‌ي کلمنت گرينبرگ

ترجمه‌ي خسرو ريگي، هادي محيط


نمايشگاه بزرگ مروري بر آثار مارک شاگال (بهار 1946) در موزه‌ي هنرهاي مدرن اگرچه نه همه‌ي دستاوردهاي واقعي او را استعداد ذاتي‌اش را به‌خوبي آشکار مي‌سازد و نامش را در ميان خيل عظيم هنرمندان زمان ما به ثبت مي‌رساند. بعضي افراد با کنترل يا منحرف‌کردن استعدادهاي‌شان نقاش مي‌شوند و حتا عظمتي را کسب مي‌کنند، ـــ اما شاگال در نقاشي زاده شده ‌بود، در ميان بوم، در ميان نقوش، با تمام استعدادها و ناشي‌گري‌هاي‌اش.

نقاشي‌هاي اوليه‌ي او در اين نمايشگاه، که متعلق به قبل از 1910 مي‌باشند، آن‌چنان که به‌نظر مي‌رسند زير تأثير اکسپرسيونيسم آلمان و مک بت مونيخ است که بنيان‌گذاري مي‌کنند آن‌چه را که دقيقاً و به‌وضوح رنگ‌هاي شاگال باقي‌ مي‌ماند. اولين تابلويي که سبک او را بنيان مي‌نهد. تابلو عروسي (1910) است ـ يکي از بهترين آثار تمام نمايشگاه است علي‌رغم همه‌ي ناشي‌گري‌هاش ـــ در آن دقت اثر غالب کوبيسم را، حتا وقتي‌که هنوز زاده نشده ‌بود، آشکار مي‌کند. از آن‌زمان به بعد تکامل شاگال هم‌زمان مي‌شود با تحولات مکتب پاريس.

کوبيسم، سبک را براي او به ارمغان آورد. مفاهيم تجسمي را، انطباط زيباشناسي را و اثرات کوبيسم حتا زماني‌که به‌نظر مي‌رسد تمام نشانه‌هاي آن ناپديد شده‌ است، باقي مي‌ماند. مات يس، در آن‌زمان، وحدت رنگ را به او آموخت اما شاگال به مدل‌هاي سياه‌وسفيد کوبيستي مي‌چسبد حتا در زماني که رنگ‌هاي‌اش ناب‌تر، مسطح‌تر و کاملاً بي‌واسطه است. خطوط مستقيم در کارهاي اوليه و بهترين تابلوهاي‌اش، به عدن به موج‌هاي ملايمي از رنگ‌هاي سرد و گرم هم‌دوش محورهاي حجم و سطح تبديل مي‌شوند و در اغلب آخرين تابلوهاي او هنوز هم اثرات شبح‌واري از آن نقوش قايمه‌الزاويه، مثلث‌هاي باز، که حجم و فضا را مي‌برند، وجود دارد. آن‌چه که به شکل کاملاً واضح بر طرح‌هاي اوليه‌ي او غالب بود. شاگال در ايده‌هاي تجسمي‌اش چنان‌که در شمايل‌سازي بسيار خلاق است. اما او بدون کوبيسم قابل‌تصور نيست.

 

او ماتيس و پيکاسو را خيلي بهتر از تمام هم‌نسلان غيراروپايي‌اش که از مکتب پارس پيروي مي‌کردند، مي‌شناخت. شاگال همراه با مان دريان بهترين مدرکند براي نشان‌دادن ظرفيت مکتب پاريس مبني بر دربرگفتن هر شاخه‌ي خارجي بدون اهميت‌دادن به اين‌که از چه محلي آمده‌اند و بارآوردن و واقعيت‌دادن به آن‌ها.

قدرتمندترين و مکررترين موفقيت‌هاي او بين سال 1910 تا 1920 به‌بار نشست، در زماني‌که مات يس، پيکاسو، به راک و گريس نيز در اوج کار خود بودند. دريافتي تازه از واقعيت و انباشت نويي از نيروي خلاقيت از 1900 آشکار و به‌تدريج شکل گرفت و در غروب جنگ جهاني اول هم‌چون يک سبک عظيم تاريخي که به شکل سرنوشت‌سازي مسير هنرهاي تجسمي غرب را معکوس کرد، به‌بار نشست. و فرض هنر چونان توهم يا بازنمايي باطل شد و منشأ و مراحل کار هنري آن چيزي شد که بايد به شکل مشخصي در برابر توجه بينندگان قرار گيرد.

 

چون اين زيباشناسي، پايان‌بندي، جلوه و جلا و لطافت سطح را بي‌اعتبار کرد ناشي‌گري‌هاي بدوي شاگال در اين دوره عاملي بود که مي‌بايست بر آن سرمايه‌گذاري کرد. و در واقع ارايه‌ي صريح و بي‌ملاحظه‌ي ناشي‌گري‌هاي‌اش عامل اجتناب‌ناپذير قدرت نقاشي‌هاي او در بهترين دوره‌هاي‌اش است. سطوح ناهموار، انبوهي رنگ، طرح اوليه و خام در رفت‌وبرگشت خطوط متقاطع و هرم‌ها، برخورد شديد سخت و نرم، ميان سياه يا رنگ‌هاي زمين با رنگ‌هاي ترکيبي، تمام اين‌ها اضافه مي‌شود بر محسنات او چنان‌که ناشي‌گري‌هاي مشابه‌اي منتها با شدت کم‌تري در همان دوره اضافه شده‌ بود بر قابليت‌هاي خوان گريس.

 

ناشي‌گري‌هاي شاگال تا اندازه‌اي بستگي داشت به شرايط واقعي او. در رفت‌وبرگشت ميان فرهنگي که او را در خود پرورده بود و فرهنگي که هنر او را شکل مي‌داد. سهولت و توانايي يا از رشد و نمو در فرهنگ غالب به‌دست مي‌آيد يا اگر شما مهاجر به آن هستيد از طريق تسليم و نفي خويشتن بدون هيچ‌گونه قيد و شرطي.

اگر شما از اروپاي شرقي به پاريس آمده‌ باشيد و بي‌توجه مي‌مانيد به اين‌که چه نوع هنري خلق مي‌کنيد، شما محکومِ اشتباهات سليقه مي‌شديد چه خوب چه بد (چه سليقه‌ي شما خوب باشد چه بد، غلط از آب درمي‌آيد)

شاگال از هر دو به فراواني داشت. فرا «طبيعت‌گرايي» او با جابه‌جا کردن جاذبه‌ي زمين، پيکره‌ها و کدريّت. مانند زمختيِ تابلوي (Metier) اشتباهاتي است همه در جهت خوب. اگرچه ممکن است براي نخستين بينندگانش بيش‌ازحد پرطمطراق و تئاتري به‌نظر رسد، اما شاگال هم‌چنين توانا بود که منظره‌هاي کارت‌پستالي و عکس‌هاي عاشقانه را به کناري نهد با اين تصور که اين تصاوير اشعار عاشقانه‌ي موردتأييد غربي را شکل مي‌دهد. اما کارت‌پستال‌هاي روستايي و غرايب استثنايي اين تصاوير، که ـــ حال و فضاي آن‌ها با کمال تعجب بسيار هماهنگ بود با انگيزه‌هاي مالي آن دوره ـــ تنها بدسليقگي‌ي آن‌ها را تأييد مي‌کرد.

 

در 1920، شاگال تمام همّ خود را صرف جذب آداب تعذيه و نزاکت فرانسوي نمود آن هم با يک دست‌وپاچلفتي‌گري آشکاري که انگار يک جوان احساساتي در راه يادگيري تانگو. او زمختي‌هاي شهرستاني‌ي خود را که زماني جز امتيازاتش بودند به کناري نهاد. او هنرش را پرداخت کرد، آسان نمود و آن را پالود و هم‌زمان کمابيش آن را سانتيمانتال و زيبا کرد. در اين زمان او به اندازه‌اي فرهيخته شده بود تا بدسليقگي‌هاي‌اش را به کناري نهد.

و با وجود اين علي‌رغم بسياري نقاشي‌هاي زيباي غرقِ آبي‌ها، قرمزها و سبز و صورتي‌هاي شاهانه ـــ طبيعت بي‌جان‌هايي که مات‌‌يس شيرين‌ترش را مي‌توانست نقاشي کند ـــ و هنرهاي خم‌شده روي شکوفه‌هاي درخشنده ـــ شاگال هرگز نتوانست با هيچ جزيي ارزش‌هاي مانند زمختي‌هاي‌اش را که قرباني کرده‌ بود، جبران کند. نقاشي‌هاي او ديگر ماجراجويانه آن‌چنان که پيکاسو و مات‌يس هنوز بوده نبود. نقاشي‌هاي او در چرخه‌ي همان تکراري گير افتاده‌ بودند که نقاشي‌هاي سوگ و نازاک، ولاميک، در ين و يوتريلو.

به‌هرحال، بايد در راه دفاع از شاگال گفته ‌شود که او نيز قرباني‌ي يک گرايش عمومي بود که دامن بسياري از استادان مکتب پاريس را بعد از 1925، به بعد گرفته‌ بود در آن زمان پيکاسو نيز دچار نوعي گيجي و آسان‌گيري شده بود. به راک نيز در «شيرين‌کاري» شروع کرده ‌بود به تکرار خودش. مات‌يس زماني که تأثيرگذاري‌اش رو به گسترش نهاد. شروع کرد به بازسازي‌ي گذشته‌ي خودش. حتا خوان گريس پيش از مرگش در سال 1927 شور آغازين خود را پايين آورده ‌بود و لِگر بيش‌تر و بيش‌تر گزينش کار و فاصله گرفته از معيارهاي متعالي‌اي که در تابلوهايي چون Laville و Le granj بنياد نهاده بود. (بنا رد، مان دريان و خوان‌ مي‌رو در هر شکل اما خلاقيت خويش را ادامه دادند.)

دوران قهرمان هنر مدرن به اتمام رسيده‌ بود. قهرمانان آن هنر با لذت‌خواهي‌هاي بدبينانه‌اي که در جامعه حکم‌راني مي‌کرد کنار آمده‌ بودند و جوانان بلندپرواز اين مکتب نيز به سوي سوررآليسم و نئورمانتيزم روي آورده‌ بودند. شاگال به‌سادگي بخشي از اين پديده‌ي همگاني بود اما مانند چوي کو در همان سال‌ها، به سمت «کيفيت رنگ» به‌علاوه شعر رفت.


تابلو بزرگ تصليب سفيد (1939) و نوازنده‌ي ويولن‌سِل (1939) تابلوهاي بسيار قوي هستند ـــ به‌خصوص دومي ـــ و وحدت عجيبي دارند. ولي بخش بزرگي از کارهاي بعدي شاگال شديداً از عدم تمرکز و تجمع رنج مي‌برند. به ما خصلت تقاشانه عطا مي‌شود اما نه تمام يک کار هنري به وحدت‌هاي عميقي که از يک تجربه‌ي به‌خصوص به عوض يک تجربه‌ي همگاني شروع‌مي‌شود و تمام کيفيت‌هاي کلي را در پس اثر کُلي به‌خصوص آن قرار‌ مي‌دهد.

در تحليل نهايي بايد گفت دستاوردهاي نهايي شاگال با استعداد عظيم او قابل‌قياس نيست. حتا در دوره‌هاي آغازين و بهترين دوره‌ي کاري‌اش او نتوانست خود را از شّر احکام نهايي و قطعي به‌ خود بسته رها کند. شاهکارهاي او برخلاف بسياري از شاهکارهاي مات‌يس، پيکاسو و گريس در همان زمان چيزي کم دارند که بايد با کلام خودشان گفته شوند؛ آن‌ها فاقد وحدت غايي و محتوم هستند يا اگر آن را به‌دست آوردند تنها از طريق منعطف‌کردن آکارميک و پايين‌آوردن سطح خود است.

ناشي‌گري‌هاي اوليه شاگال هرچند که هم‌زمان قدرتش را نمايان مي‌ساختند، نمودار يک چيز ناخالص هم بودند. او در تأکيد بر منحصربودن شخصيتش راه اغراق مي‌رفت و نمي‌دانست در چه زماني خودش را کنار بگذارد، تعديل کند و نظم دهد تا جايي که محق باشد و بتواند جاي خود را در آن نظم اجتماعي که زيبايي خوانده‌مي‌شود پيدا‌ کند بالاخره هنرمند بايد زماني بازايستد از گفتن «مرا بپذير آن‌چنان که هستم» اما شاگال حتا در دوره‌ي «شيرين» کارگي‌اش نتوانست از گفتن اين جملات بازايستد. نتوانست بازايستد از درخواست از ما که اثر جفت‌وجورنشده‌اي را به‌عنوان اثر هنري بپذيريم.

تا اين‌جا درباره‌ي نقاشي‌هاي او. کارهاي سياه‌وسفيد او خود داستان ديگري است. شاگال به‌طور کلي هنرمند بزرگي است در اچينگ‌ها و Drypointهاي‌اش. از جهت مکان‌گذاري طراحي بر صفحه و پراکندگي سايه روشن‌ها او استادي براي تمام دوران‌هاست. در اين کارها آموخته‌هاي آکادميک خالص نشده او امتياز مثبت اوست. ناشي‌گري‌هاي او نيز در اين‌جا عامل ضروري براي نيروي شخصيتي او نبود. در اين‌جا کارهاي او تازه، خالص و جاافتاده مي‌شود، شدت و حدت پرشور او براي قبول نظم هيچ موازاتي در کارهاي رنگ‌ِروغنش ندارد. شايد علت آن اين باشد که مديوم سياه‌و‌سفيد وابسته به يک نوع سنت است که شاگال آن را ذاتاً بهتر از نقاشي غربي که او فقط از آن يک مفهوم تئاتري درک مي‌کند مي‌شناسد. نبايد فراموش کرد که وقتي شاگال براي اولين‌بار به پاريس آمد مي‌بايست گذشته و حال نقاشي غربي را هم‌زمان دريابد هرچند او با نوعي از گرافيک بازتوليدي آشنايي داشت. و هم‌چنين مديوم سياه‌وسفيد بعد از امپرسيونيسم هميشه مقداري از نقاشي عقب‌ مانده بود و بدين جهت راغب‌تر به تمايلات آکادميک انقلاب پست امپرسيونيسمي لازم بود تا او بتواند شاهکارهايي ارايه دهد هم‌چون يک Maler. ولي هيچ انقلابي لازم نبود که او را به يک هنرمند ماهر سياه‌وسفيدکار تبديل کند. درهرحال و علي‌رغم تمام ملاحظات هنر شاگال چه در کارهاي سياه‌وسفيد چه در اجراهاي رنگ‌ِروغن شاهکار باقي مي‌ماند. اين‌که يک جواني از محله‌هاي يهودي در شهرستان‌هاي دورافتاده‌ي اروپاي شرقي به‌ چنين سرعتي و بدون ريا و تظاهر نقاشي پارسي را در خود گيرد و تغيير دهد، کسي که اثراتي از فرهنگ تاريخي دورافتاده‌اي که از آن برآمده با خود نگه‌مي‌دارد اين خود يک شاهکاري بديل است و متعلق است به دوران اسطوره‌هاي هنر مدرن.

1946

 شهريور 90

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران