اهميت مسئوليت پذيري و دقت و دقت و دقت در حرفه ي نقد

اهميت مسئوليت پذيري و دقت و دقت و دقت در حرفه ي نقد 

گفت و گوي هادي محيط با مهسا فرهادي کيا

 

 در ابتدا از خودتان بگوييد. مهسا فرهادي کيا چه کسي است  و به چه شکل او را معرفي مي کنيد؟

سوال سختي است خلاصه کردن چيزي که هستي يا فکر مي کني هستي در چند جمله و اين که نتيجه کليشه‌اي نشود. جواب من به اين سوال قاعدتاً صرفاً اشاره‌اي است به کارهايي که کرده‌ام يا مي کنم و علاقمندي‌ها و دغدغه‌هايم نه آن چيزي که احياناً هستم که قاعدتاً چندان چيز متعين و ثابتي هم نيست.  اما اگر بخواهم در مورد فعاليت‌هايم صحبت کنم  بايد بگويم چند سالي است که مشغول پژوهش و تدريس در حيط? هنرهاي تجسمي هستم. کارشناسي ارشد پژوهش هنر را در دانشگاه هنر تهران خواندم و شانسي که  داشتم به جز يک جور روحي?  توام با وسواس و کمال‌گرايي ، داشتن استاد خوبي در اين مقطع بود دکتر سيروس يگانه استاد جامعه شناسي هنر که از آمريکا برگشته بود و باعث شد در آن فضاي فرسوده و خواب زده حاکم بر دانشگاه  بتوانيم دانش به روزتري کسب کنيم. شخص ديگري که نقش بسيار تعيين کننده‌اي هم در شکل‌گيري اطلاعات و از آن مهم‌تر در شکل‌گيري شخصيت کاري من داشت علي رضا صحاف‌زاده بود که علاوه بر اين استاد مشاور پايان‌نام? ارشد من بود، در فاصل? سال‌هاي 86 تا 91 در اکثر کلاس‌هاي آزاد تاريخ هنر او  شرکت کردم. علاقمندي و جديت او نسبت به حرفه اش و دغدغه هايش نسبت به هنر چنان قوي بود که خواه ناخواه برايم تبديل به يک الگوي پر اهميت شد و بناي همکاري و دوستي را ميان ما شکل داد. سال 88 بود که شروع به همکاري با وبسايت آقاي صحاف‌زاده کردم و به صورت ناشناس و بدون نام با تعدادي ديگر از دوستانم  مقالاتي را در زمين? هنر معاصر جهان در اين سايت منتشر کرديم. اين همکاري يک ساله  فرصت فوق العاده‌اي بود بيش از هر چيز براي تمرين دقت. ما مطالب را براي ايشان مي فرستاديم و او آن را اديت کوچکي مي کرد و بعد منتشر مي‌شد، در جريان رفت و برگشت اين نسخه‌ها درس‌ها و تجارب بسياري براي من شکل گرفت: يک جور نگاه از بالا نسبت به رويکرد و فلسف? نقد به طور کل و فهم اين که نوشتن نقد تنها ابراز نظر در مورد يک يا چند اثر هنري خاص نيست بلکه با نوشتن نقد هنري هم زمان در حال ارائ? بيانيه‌اي جامع‌تر در مورد کل هنر و تعريف آن هستيم و همين‌طور موضع مان نسبت به اين که هنر در شرايط کنوني چه بايد باشد و چه نباشد و متني که در نهايت مي تواند به بخشي از تاريخ انتقادي هنر تبديل شود. اين‌ها همه باعث شد تا به اهميت مسئوليت پذيري و دقت و دقت و دقت در حرف? نقد پي ببرم اين که چقدر تک تک صفاتي که به کار مي بريم حائز اهميتند و مي بايست دقيق و موجز باشند. داشتن اين شانس بزرگ باعث شد تا پس از حدود يک سال از اين همکاري به سرعت همکاري من با مجلات مختلف آغاز شود و از حدود شش سال پيش تا کنون با اکثر مجلات تخصصي هنرهاي تجسمي همکاري کرده ام از هنر فردا و حرفه هنرمند و عکسنامه تا تنديس و اخيراً هم مجل? زنان. سال گذشته  موفق شدم به عضويت انجمن جهاني منتقدان هنري دربيايم، علاوه بر اين  اخيراً کتابي هم دربار? نقد ترجمه کرده‌ام با عنوان بر سر نقد هنري چه آمد؟ نوشت? جيمز الکينز که توسط انتشارات حرفه نويسنده چاپ شده است.

 

 هيج اشاره اي به اين که تجربه هنري داشته ايد يا نه  نکرديد.درهرصورت الان به عنوان يک منتقد هنري شما را مي شناسند.منتقد هنري جه متر و ميراني دارد که او را مثلا ار مورخ هنري متماير مي کند؟

 تجرب? من در زمين? کار عملي هنر محدود به چند سال طراحي گرافيک و دوران کوتاهي آموزش نقاشي است که البته اين دومي را بيشتر به قصد برقراري ارتباطي نزديک‌تر با آثار هنري و درک از نزديک و عميق تر از آن  به عنوان کسي که نقد مي‌نويسد انجام دادم، واقعيت اين است که کار پژوهشگري هم مانند کار عملي هنري براي اين که بتواند عميق، جدي و تاثيرگذار باشد يک کار تمام وقت است: نيمه وقت شدن در اين کار باعث سطحي شدن کار مي شود به نظرم. اما دربار? تفاوت نقد هنر و تاريخ هنر مي‌توان گفت نقد هنري و تاريخ هنر دو رشت? مجاور و همسايه هستند که نقاط اشتراک و هم پوشاني‌هاي بسياري با يکديگر دارند. اما  به نظر مي‌رسد که نقد هنري بيشتر مرهون تاريخ هنر است زيرا ابزارهاي خود براي قضاوت، يعني مفاهيمي را که با آن به توصيف و ارزيابي آثار هنري مي‌پردازد  را از تاريخ هنر گرفته است به عنوان مثال زماني که از واژه هايي نظير «خام دستانه» يا «مدرنيسم» صحبت مي‌کنيم در حال استفاده از مفاهيمي تاريخ هنري هستيم به اين ترتيب مي بينيم که چطور نقد هنري نمي تواند پيوند خود را با تاريخ هنر قطع کند زيرا اساساً بر مبناي آن شکل گرفته است. تاريخ هنر هم بخشي از ساختار خود را به ويژه در نسخه‌هاي تحليلي‌تر مديون نگاه منتقدانه و تحليل‌گر است هرچند معتقدم ميزان وامداري نقد هنري از تاريخ هنر بيشتر است. زماني که در حال نوشتن يک نوشتار انتقادي هستيم اولاً بايد به اين موضوع فکر کنيم که با اين کار پاره اي از تاريخ را شکل مي‌دهيم و ثانياً اين که نقد را نه به عنوان نوشته اي در مورد يک اثر خاص بلکه به مثابه واکنشي نسبت به آثار و جريان‌هاي مشابه آن اثر خاص يعني تاريخچه آن بدانيم. امروزه چندان باب نيست که منتقدان هنر در مورد جريان‌هاي تاريخ هنر نظر بدهند و زاويه ديد خود را باز کرده و از منظر بالاتري به پديده ها نگاه کنند، در اوايل قرن بيستم منتقدان گروهي مانند بلومزبري يعني راجر فراي و کلايو بل اين کار را مي‌کردند. در حالي که امروزه به خصوص منتقدان روزنامه‌اي يا منتقداني که اغلب نگاه توصيفي به جريان نقد دارند از اين اظهار نظرها پرهيز مي‌کنند شايد چون اصلا موضع و نظري ندارند. در نوشتارهاي تاريخ هنري، معمولاً قضاوت به نفع توصيف کنار مي‌رود هرچند اين که از کدام زاويه اثر را توصيف کنيم يا کدام زمينه‌ها را براي شکل‌گيري جرياني هنري موثر بدانيم هم هم‌چنان نشانگر موضع ماست اما به جز مواضع روشن تري مثل آن‌هايي که در تاريخ هاي اجتماعي هنر يا نگاه‌هاي روان شناسانه به هنر ديده مي شود در اکثر مواقع تاريخ هنر مواضع روشني ارائه نمي دهد هر چند انتخاب‌ها تاريخ نگار در نهايت حاوي مواضع اوست اما نه به شکل صريح بلکه بيشتر به طريقي ضمني. در نهايت مي شود گفت تاريخ هنر، نگاه به آن، اشراف به آن و داشتن نظر و موضع نسبت به آن براي منتقد ضروري است. امروزه متاسفانه با پديد? ظهور نويسندگاني – و نه منتقدان هنري – مواجهيم که ارتباط اندکي با تاريخ هنر دارند حالا يا از زمينه ها و رشته هاي ديگر آمده‌اند يا مطالعات کمي دارند و عميق نشده‌اند در تاريخ، در نتيجه اين مساله منجر به بيماري فراگير نقد در جامع? ايران شده، نبايد فراموش کنيم که نقد همواره ريشه هاي مستحکمي در تاريخ هنر دارد و نوشتن نقد هنري بدون پشتوان? تاريخي، چيزي شبيه به نوشتن يک مقاله بدون اطلاع داشتن از دستور زبان است.  

شما گفتيد امروزه ما با نويسندگان هنري مواجهه ايم تا منتقدان هنري!يک نقد هنري جدا از ارتباطش با تاريخ که  آن را گفتيد ،باييستي چه ويژگي هايي داشته باشد که اولا هم راستاي يک اثر هنري حرکت کند درثاني  تاثيرگذار باشد ؟موانع پيش روي منتقد هنري کدامند؟

پاسخ به اين سوال مستلزم صحبت کردن دربار? تمامي مختصاتي است که در وهل? اول نقد هنري و بعد بالطبع آن هويت منتقد را تعريف مي‌کند. نقد هنري رفت و برگشتي است ميان يک اثر خاص که پيش روي ماست و مجموعه‌اي وسيع تر به نام تاريخ هنر و البته با توجه به پرسپکتيو منتقد مجموع? وسيع‌تري از شرايط اجتماعي و سياسي، فلسفه، زندگي روزمره و هر چيز ديگري که فکر مي نيم هنر مي تواند محملي براي درگير شدن با آن باشد. حرکت هم راستاي اثر را مي توانم اين طور تعبير کنم: منتقد از اثر هنري آغاز مي‌کند، مي خواهد با استفاده از تمام ابزارهايي که دارد کار را از منظر خود توضيح دهد، و به ارجاعات آن و نقش تاريخي آن فکر کند و نهايتاً آن را داوري کند. پس هميشه ابتدا نيازمند توصيفي از اثر هنري هستيم، هم براي اين که مخاطبي که نوشتار را مي خواند اطلاعاتي اوليه و شمايي کلي از کار داشته باشد و هم به اين دليل که اين توصيف در مراحل بعدي پايه‌اي براي تحليل‌ها و استدلال‌هاي ما مي‌شود: حالا دو خطر اين جا وجود دارد يکي اين که مي بينيم نقدها آن قدر در توصيف غرق مي‌شوند که به يک گزارش صرف بدل مي‌شوند- هرچند در دل خود توصيف هم موضع و داوري نهفته‌اي وجود دارد- يا کلاً از اين مرحله مي پرند و به سراغ مراحل بعدي کار مي‌روند به اين ترتيب حرکت همراستا با اثر منوط به استفاد? به جا و به ميزان مناسب از عناصر توصيفي است که ابتدا مشخص باشد در مورد چه چيزي داريم صحبت مي‌کنيم و در مراحل بعد هم اين‌که با وجود اين که معتقديم تفاسير از يک اثر مي تواند بيشمار باشد، اما اين که تفسيرهاي ما چقدر معني دار و چقدر دور از ذهن هستند ميزان همراستايي حرکت ما را با اثر نشان‌گذاري مي‌کند.

 اما مسال? تاثيرگذاري مفهومي به غايت عميق و پيچيده است درست مثل اين که از شما بپرسم چه چيز يک کتاب يا يک اثر هنري را تاثير گذار مي‌کند؟ مطمئناً فاکتورهايي را براي تاثيرگذاري مي توانيم پيدا کنيم اما در مجموع کليتي که کار را شکل مي دهد بايد قوام يافته و برآمده از درک نويسنده نسبت به چيزي باشد که مي‌نويسد.  عواملي مثل زبان و ادبيات مناسب، دادن اطلاعات زمينه‌اي لازم و جذاب، يافتن ارتباط بين اثر حاضر و آثار مشابه، صحبت در مورد اين که کار بهتر بود به چه شکلي انجام مي‌شد، داشتن موضع نظري- و نه تفلسف و ريختن مشتي اصطلاح فلسفي براي «سنگين » کردن متن- و انسجامي که خود متن به  عنوان يک نوشت? منطقي فراي موضوعش دارد، که به مهارت هاي نوشتاري مربوط است که متاسفانه در کشور ما چندان آموزش داده نشده،: اين که جاي مقدمه، بدنه و نتيجه در متن کجاست و احياناً چطور مي شود با اين ها بازي کرد احياناً. اما مهم‌ترين مورد به نظرم اين است که منتقد خودش فهميده باشد چه مي خواهد بگويد، راجع به موضوع از قبل فکر کرده باشد، تز و ايده اي در مورد کار داشته باشد و بتواند اين مجموعه را به طريقي دروني کرده و در قالبي منسجم و قابل فهم به مخاطب ارائه کند، گاهي اوقات مساله از قونين عام منطق پيروي مي‌کند شما بايد بتواني مخاطبت را قانع کني و چيزي را که مي گويي به او نشان دهي، صرف اين که بگوييم اين کار «قوي» ، «ضعيف»، «بازاري» يا هر چيز ديگري است کفايت نمي کند ( اين اتفاقي است که در نقدهاي امروز زياد مي‌افتد) ما بايد کاري کنيم که او اين صفات را در کار ببيند. پس خوب است که هميشه خودمان را جاي خواننده بگذاريم، کسي که از ذهنيت ما بي اطلاع است و بهتر است فرض کنيم اثر را هم نديده، ما مي‌بايست روايتگران و استدلال کنندگان خوبي باشيم، درست مثل کسي که براي موفق بودن در يک بحث منطقي مي بايست اجزاي کلام را طبق نظم درست بچيند.

در مورد موانع پيش روي نقد سوال کرديد، اولاً نقد هنري به خودي خود رشته اي غير منسجم است که در کشوري مثل ما و بسياري جاهاي ديگر هم چنان يک رشت? تخصصي نيست. به شدت خصلت بينارشته اي دارد و از تمام حيطه‌هاي تاريخ هنر، فلسفه هنر، ادبيات و مطالعات فرهنگي و جامعه شناسي بهره مي‌برد يعني اساساً بر پاي? آن‌ها شکل مي‌گيرد پس ماهيتي متکثر، چند پاره و بدون شکلي قوام يافته دارد. از اين جهت اصول و قوانين آن هم به جز کلياتي که مربوط به نوشتار يک متن ( رايتينگ) به طور خاص است، در هاله‌اي از ابهام به سر مي‌برد. از اين جهت يک گفتمان نسبتاً منسجم درون رشته اي و بالطبع آن نوعي تجمع و توافق نظر دربار? آن وجود ندارد، در کشور ما که حتي نهادي براي اين مساله تاسيس نشده. اين ها را بگذاريد کنار حق التاليف‌هاي اندکي که براي اين کار پرداخت مي‌شود- آماري مي خواندم از اين که در دنيا ده نفر هم به طور تمام وقت به اين کار مشغول نيستند- بازار هم با وجود اين که از منتقدان بهره هايي مي‌برد اما حياتش چندان وابسته به نقد نيست. حالا شما تصور کنيد چنين آشفتگي درون رشته اي را در کنار داشتن شغلي بدون تامين مالي: نتيجه چه مي‌شود همان که در پاسخ سوال قبل خدمتتان عرض کردم: نويسندگان و نه منتقداني نيمه‌وقت که نه  خود کارشان را چندان هم جدي مي گيرند  و نه کسي کار آن ها را  اين آفت بزرگ نقد در جامع? ماست و البته بخشي از آن هم مربوط معضل جهاني نقد است. مسلماً ر اين کار هم مثل هر کار ديگري اگر منتقدان هدف‌هاي روشن و انگيزه‌هاي مشخصي داشته باشند کار به نتيج? مطلوب‌تري مي‌رسد. بخشي از اين اهداف ممکن است اخلاقي باشد چيزي که براي خود من هميشه دغدغه بوده يکي آموزش دادن ذيل نوشتن نقد و ديگري کمک به خلق هنري «بهتر»است. اما اين‌اهداف اخلاقي صرفا کافي نيست زيرا براي عملي کردن آن‌ها نيازمند اين هستيم که مثلاً به طور دقيق روشن کنيم «هنر خوب» از منظر ما چيست و کدام پرسپکتيوها و چارچوب هاي فکري و نظري براي رسيدن به آن به ما کمک مي‌کنند.  

مي گوييد که:«در مورد شخص من انتخاب هاي من همواره ازبين آثاري که به نظرم خلاق ،به لحاظ اجرايي قوي ويا تاثيرگذار يا از نظر تاريخ هنر مهم هستند،»بوده اند.گمانم الان خيلي کنجکاو شده ام که بدانم شما روي کارهاي چه کساني نقد نوشته ايد و يا آن ها را داري اين ويژه گي ها که برشمرده ايد مي دانيد.

 

جواب دادن به اين سوال از اين بابت براي من کار راحتي نيست که فکر مي کنم در پس هر صفتي که به کاري نسبت مي‌دهيم مي‌بايست  علت آن را توضيح دهيم يا به عبارتي آن خصلت را در کار نشان دهيم . اما براي طولاني نشدن بحث اين جا به ذکر چند نام اکتفا مي‌کنم . اين اسامي صرفا کساني هستند که آثار آن‌ها در صحن? هنر معاصر ايران به نظرم صادقانه، خلاقانه، مهم و اکثراً مورد کم لطفي است: بابک اطميناني، رعنا فرنود . نسل بعدي محمد خليلي، پرستو فروهر، ودر ميان جوان‌ترها مسعودغفاري، مريم طباطبايي، مرتضي خسروي، باربد گلشيري و سارا عباسيان که اکثراً يادداشت هايي راجع به آن‌ها نوشته‌ام. مطمئناً افراد بيشتري هستند که متاسفانه الان حضور ذهن ندارم.

نکت? آخري که دوست دارم مطرح کنم نياز ما به فضاي گفتگو و تحمل بيشتر است. متاسفانه اوضاع هنر ايران طوري است که بسياري از منتقدان عصباني و دلزده هستند و از آن سو هنرمندان هم با مشکلات متعددي درگير هستند. منتقدان از جريان‌هاي بازاري و دولتي هنر دلزده اند و هنرمندان از منتقداني که آن‌ها را درک نمي‌کنند. به نظرم براي بهتر شدن فضا بايد با صبوري بياموزيم، بياموزانيم و گفتگو کنيم. بايد خيلي بيشتر از قبل خودمان را در قالب يک کل ببينيم که قرار است با هم رشد کنيم و بالا برويم.

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران