شراب ِ زندگی

 

شراب ِ زندگی

گفت و گوی گری م. کرامر با آندره آسیمان

پیرامون رمان های اش

ترجمه ی آیدا عطرزاده

 

 

 

آندره آسیمان در سال 1951 در مصر متولد شد. والدینش یهودی و اصالتا ترک و ایتالیای بودند. او در محیطی فرانسوی زبان رشد کرد و اعضای خانواده علاوه بر فرانسوی به زبان های ایتالیایی، یونانی و عربی نیز صحبت می کردند. آن ها در سال 1905 در الکساندریای مصر ساکن شدند.  آندره درنوجوانی همراه خانواده به ایتالیا و سپس به نیویورک مهاجرت کرد. او در دانشکده لهمن لیسانس ادبیات تطبیقی و از دانشگاه هاروارد  فوق لیسانس  و دکترای همین رشته را گرفت. کتاب خاطراتش به نام دور از مصر را در سال 1995 منتشر کرد که در همان سال برنده جایزه ویتینگ شد.  در این کتاب، خاطرات سال های زندگی در مصر و تبعات دوران تبعید در ایتالیا را گزارش می دهد. از آثار دیگر او می توان به : مرا با نام خود صدا کن (2007) هشت شب سپید (2010) میدان هاروارد (2013) و نیز به آخرین رمان به چاپ رسیده اش  واریاسون های معما (2017) اشاره کرد. در حال حاضر او استاد درس تئوری های ادبی و مطالعات آثار مارسل پروست در دانشگاه نیویورک است.

 

دل مشغولی و خیال همانند شهوت و ترس در ذهن شکل می گیرند...قدرتمند ترین عضو جنسی متمرکز در انسان.

آندره آسیمان در چهارمین رمان فوق العاده اش ، واریاسون های معما، هم چنان به جستجوی درونمایه ی از خود بیگانگی و هراس ادامه می دهد، زمانی که شخصیتهایش گستاخانه در پی کشف افکار بی شرمانه شان درباره ی تعلقات شهوانی و احساسی خود هستند،. مفهوم درک بیشتری از آن چه رفتار وسواسی و عصبی را تقویت می کند، می دهد و چگونگی تغییر هویت ها و امیال برای دستیابی به عزت نفس و خود واقع نمایی را بازگو می کند. کتاب شیوه ای چند وجهی برای نشان دادن زندگی قهرمان داستان، پاول، در غالب پنج داستان افشاگر درباره روابط او با مردان و زنان متعدد در طول زمان دارد. پاول بالاجبار در ذهنش، جایی که تخیلات جنسی و بوالهوسش وجود دارند، به سر می برد. آسیمان جستجو درباره ی هویت را  ابتدا، از خاطرات با دقت نگارش شده خود، خارج از مصر، که گزارشی از ماجرای خانواده  او در دوران تبعید است، شروع کرد. موضوع "باز پس گرفتن گذشته" که خانواده اش درگیر آن بود، در کتاب واریاسون های معما ،هرچند بسیار کم، انعکاس یافته است. در این کتاب نیز شخصیت ها با زمان دست به گریبان هستند. جملاتی چون "گذشته هم چون دیاری بیگانه است" و یا زمانی که معلمی می پرسد:" آیا تا کنون شراب زندگی را سر کشیده ای؟" گواه این امر هستند.

گری م. کرامر: هدف شما از مطرح کردن موضوع  آرزومندی و دل مشغولی در این کتاب چه بوده؟

آندره آسیمان: واریاسون های معما کتابی است درباره ی خواستن. ممکن است ما در مقاطع مختلف در زندگی چیز های مختلفی بخواهیم، اما چگونگی خواستن های ما و فرضیه های ما درباره ی این که مردم چگونه به خواسته های ما واکنش نشان می دهند هیچ وقت تغییر نمی کند. خواستن به معنای امری وسواس گونه است، همان طور که آرزومندی امری وسواس گونه است. اگر ما در رابطه با آرزو ها و امیال مان، وسواسانه برخورد نکنیم ،آن ها چیزی جز هوی و هوس نیستند. ممکن است نتوانیم در خیابان ، میکده ها و یا حتی به شکل آنلاین دنبال افراد باشیم ولی زمانی که دائما به یادشان هستیم در واقع در قلب مان در پی شان هستیم و آن ها را تعقیب می کنیم . در انتظار زمانی که آن ها با ما تماس بگیرند و یا برای صحبت کردن به سوی مان بیایند، بگذارید اسمش را، تعقیب وارونه بگذاریم. هیچ چیزی مرا  به عنوان یک انسان و یا یک نویسنده نمی تواند  بیش از نوشتن درباره ی تمایلات افسارگریخته ی جسم دیگری، برانگیزاند. به احتمال زیاد دلیل این که من راجع به این موضوع می نویسم این است که آن را درک نمی کنم.

 

گری م. کرمر: چرا داستان پاول را در پنج بخش نسبتا به هم پیوسته روایت کرده اید؟

آندره آسیمان: فکر می کنم تمامی آن ها بسیار متفاوت و مجزا از یکدیگر هستند. گرچه در نقاطی به هم مرتبط می شوند و این موضوع را یادآوری می کنند که هویت ما اساسا پرسشی بی پاسخ است و این که ما خود نیز معماهایی هستیم که تا آخر بی پاسخ باقی خواهیم ماند. بدون هیچ راه حلی.

به نظر من بهترین راه نشان دادن معضل هویت معماگونه به تصویر کشیدن شخصیت داستان در رویارویی با دیگران است. نشان دادن  این که ما که هستیم  و بعدا که خواهیم بود، غیر از زمانی که خود را در برابر فرد دیگری نشان دهیم، بی اساس است. کار کردن در این ژانر برای من سخت بود. هر بخشی از زندگی پاول مجزا از دیگری است. لزومی ندارد پیوستگی که بین بخش های مختلف داستان در جریان است، در بخش های مختلف زندگی اش نیز باشد. از منظر جهانی، آن بخش ها، قسمت های مختلفی از یک زندگی هستند که هر کدام شان از نقطه نظر متفاوتی نوشته شده اند. {که وابسته به هر مقطع از زندگی اش است} 

 

گری م. کرمر: در جایی نوشته اید، "ما چندین زندگی داریم، هویت هایی بیش از آن چه به آن تعلق داریم، می پرورانیم، و همگی مان نام هایی داریم، در حالی که تنها یکی برای مان کفایت می کند." نام ها و هویت ها چگونه به مرور زمان دچار تغییر می شوند؟

آندره آسمان: فکر می کنم خیلی شگفت انگیز نبود  اگر ما تنها یک نام و یک هویت داشتیم. ولی این طور نیست. نهایت رویای هر انسانی است که متعلق به یک شهر، یک کشور، یک خانواده، یک خانه، یک شغل، یک مذهب و ... باشد. اگر نام مان، شغل مان، کشورمان ، زبان مادری مان را از خود جدا کنیم، دیگر نمی دانیم که هستیم. ما هرج و مرجی از ایده ها هستیم. ممکن است تنها یک هویت داشته باشیم، ولی آن یکی همیشه آشفته و بی سر و سامان خواهد بود. آن هویت همیشه از شخصی به شخص دیگر و از یک تمایل جنسی به دیگری تغییر خواهد کرد. من به تمایلات جنسی ثابت، دگر جنس گرا، دو جنس گرا و همجنسگرا باور ندارم. به هیچ کدام شان اعتقادی ندارم. ما فقط آشفته ایم.

 

گری م. کرمر: در "عشق بهاری" پاول تمامی رابطه های بین او و ماد، او و گبی و بین ماد و گبی را از دیدگاه خودش تصفیه کرده و نشان می دهد. گر چه به نظر می رسد، او در این بخش راوی قابل اعتمادی نیست. امکان دارد چگونگی پیشرفت این فصل از کتاب را توضیح دهید؟

آندره آسیمان: او غیر قابل اعتماد است چون تمام حقیقت را نمی داند. داستان از جایی شروع می شود که پاول دوست دخترش را در حال خوردن نهار با مرد دیگری می بیند. امکان این که آن تنها  یک نهار کاری با یک همکار باشد، یا شاید بیشتر از یک نهار ساده، وجود دارد. اما این مسئله ذهن پاول را منحرف می کند. او تقریبا مطمئن می شود که دوست دخترش به او خیانت کرده است. ولی در واقع این پاول است که به دوست دخترش خیانت کرده است.

 

گری م. کرمر: در "منفرد"، پاول زندگی مردی را که دائما در باشگاه تنیس می بیند را تصور می کند؛ کسی که در حقیقت چیزی از او نمی داند. این که زندگی بعضی از شخصیت ها در تصورات شخصیت های دیگر ساخته می شود، چگونه است؟

آندره آسیمان: منفرد(Manfred) تماما ابداع پاول است. او می تواند کاملا، متفاوت از آن چه تصور شده است، باشد. پاول نمی داند او کیست. او با خود تصور می کند که، اگر این ملاقات ناامید کننده باشد، چه؟ آیا واقعا می خواهم اکنون اتفاق بیافتد؟  بعد از این همه اتلاف انرژی و دو سال انتظار آرزویی را کشیدن، تو باید با واقعیت این ملاقات مواجه شوی. تصورات بسیار بهتر هستند.

 

گری کرمر: در "عشق ستاره ای"  کلویی می گوید، " تو باعث می شوی من خودم را، همان طور که هستم دوست داشته باشم،" این جمله نشان دهنده ی تاثیرگذاری پاول بر دیگران است. آن ها درباره ی " نوشیدن شراب زندگی-در نهایت " صحبت می کنند، که در انتها منجر می شود آن ها درباره ی پشیمانی گفت و گو کنند. می توانید با صراحت و صداقت بگویید که شراب زندگی را نوشیده اید؟

آندره آسیمان: (با خنده) زمانی که شراب زندگی را دارید، زندگی شما در نقطه ی اوجش است، و باعث می شود به خودتان بگویید" من زندگی کرده ام!" این داستان را نوشتم چون فکر می کردم، شراب زندگی را داشتم.

 

گری کرمر: می توانید بیشتر درباره ی این تجربه بگویید؟

آندره آسیمان: زمان بسیار کوتاهی بود. احساس می کنید همه چیز به هم می رسد و همه چیز منطقی است، و تمامی راه ها به یک نقطه ختم می شوند. در صورتی که همه چیز می تواند اشتباه باشد. شراب زندگی ممکن است، اصلا شراب زندگی نباشد.

اگر از شخصیت هایم درباره ی شراب زندگی بپرسید، خواهند گفت،" یکی ، دو جرعه ای بیشتر ننوشیده ام."

 

گری کرمر: شریک من می گوید،"پشیمانی، احساسی تلف شده است."

آندره آسیمان: احتمالا درست می گوید. بیشترمان با پشیمانی هایی بیشتر از آن چه فکرش را می کنیم، زندگی می کنیم. پشیمانی، آن طور که من در واریاسون های معما می نویسم، زمانی اتفاق می افتد که بر خلاف انتظارتان در گذشته،  توسط احساساتتان در زندگی تسخیر می شوید. ندامت بر عکس این است: ندامت زمانی است که شما خواستار جبران آن چه اتفاق افتاده است، هستید؛ وقتی که نمی توانید با خاطره ی اتفاقی زندگی کنید که اکنون، زندگی شما را خراب کرده است. این ها همگی نمودهای جدال با زمان است.

پشیمانی و ندامت برایم مهم اند، چرا که توسط آن ها به زندگی مان، که احساس می کنیم به آن مدیون هستیم، دوباره نگاه می کنیم. زندگی ای که گمان می کنیم نام مان بر آن حک شده است. اما به خاطر آن که اکنون هستیم و به دلیل این که نمی دانیم چگونه باید بر خودمان غلبه کنیم، به نظر می رسد، هیچ وقت نمی توانیم، آن زندگی مطلوب را به دست بیاوریم. به تنهایی زحمت می کشیم و می خواهیم ،چون امیدواریم. پاول می خواهد ننی را نگه دارد، در حالی که کلویی را هم می خواهد، هم چنین با نهایت عشق و هوس، تمایل دارد با منقرد هم باشد، اما او به چیزی احتیاج دارد تا بیدارش کند و به کمکش بیاید. زمانی که در گفت گو با منفرد به شکست می خورد، وجودش سرشار از پشیمانی و ندامت می شود. او هیچ گاه در زمان حال حضور ندارد، ولی به طور کنایه آمیز، منفرد، آن شخصی است که به او یاد می دهد چگونه آن چه هست را قبول کند و در زمان حال زندگی کند. تقسیم وفاداری و تمایلات جنسی اش دلیل دیگری بر اثبات این است که او هیچ مرکزیت واقعی ای ندارد: این به این معناست که احساساتش همواره از او جدا هستند. به هر حال من از مصر دور و در تبعیدم. احساس می کنم مسیر زندگی من، زمانی که به تبعید رفتم, تغییر کرد.

بسیاری از ما این احساس را داریم، که وقتی به دنبال مسیر واقعی زندگی مان هستیم، چیزی در مسیرمان قرار می گیرد و از مسیر  منحرف مان می کند. بعضی دوباره به مسیرشان برمی گردند و به حرکت ادامه می دهند . دیگران، گم گشته گانی سرگردان می شوند. قبایلی گم شده، ارواحی گم شده. زندگی که من دوست دارم، نامش را تبعید در درون بگذارم.

 

گری کرمر. پاول در این داستان ها دو بار به "خانه" باز می گردد، این موضوع، نشان می دهد که پاول درباره آینده و روزهایی بهتر خیال پردازی کرده و حسی نوستالژیک دارد. در "مرا به نام خود صدا کن" هم، همین را می بینیم. می توانید درباره ی این که ما چطور در زمان حرکت می کنیم و این که زمان چگونه در ما جریان دارد، چگونه تغییر می کنیم، و این که آیا می توانیم دوباره کسی باشیم که قبلا بوده ایم، بحث کنید؟

آندره آسیمان : من با کلمه "نوستالژی" مشکل دارم. این کلمه به این معنی است که می خواهیم به چیزی بازگردیم، یا گذشته را طوری  بپرورانیم که نه کاملا احیا شود و نه این که از بین برود. من این طور زندگی نمی کنم. اما به عنوان یک نویسنده ، برای این که راحت تر به درون ذهنیت افراد راه پیدا کنم از "نوستالژی" استفاده می کنم. زمان می گذرد- ما زندگی را کامل زندگی نمی کنیم. ما توسط چیزی که آن را زمان می نامیم، فریب می خوریم، در حالی که ممکن است، آن اصلا زمان نباشد.

چه تعداد از ما می دانیم که چطور باید زندگی کنیم؟ این یک سوال اساسی است. می توانم این را از مردم -اگر به اندازه کافی مست شان کرده باشم- بپرسم. زندگی مردم فاجعه بار است.

وقتی درباره گذشته می نویسیم و صحبت می کنیم، لزوما هدف این نیست که خواستار بازگشت به گذشته و یا تغییرش هستیم. بسیاری از کسانی که من را فردی نوستالژیک می دانند، فکر می کنند می خواهم به جایی، زمانی، بخشی از زندگی و یا حتی به دوران کودکی ام بازگردم. این طور نیست.  من درباره دو چیز صحبت می کنم: اول این که، گذشته همیشه همراه ماست و برای این که خودمان را بشناسیم، نیاز داریم به عقب برگردیم و آن چه را که زمانی بوده ایم و زیسته ایم، و یا این که چگونه و به چه کسی عشق ورزیده ایم، را ارزیابی کنیم: و دوم این که زمان مسئله ای ویران گر است، که همراه خود زیان و در نهایت پایان زندگی را به همراه دارد.  

گاهی اوقات نوستالژی وسیله ای است برای گشودن راهی برای زندگی در زمان. این چیزی جز یک استعاره نیست- راهی است برای صحبت کردن درباره ی زمان، در حالی که قصدمان این است که درباره خود زندگی صحبت کنیم. نوستالژی عبارتی بدلی، خام و بی ثبات است. چیز های دیگری هم هستند. بگذارید چهار نمونه را بیان کنم: آیین و رسوم، تمرین، پشیمانی و ندامت. همان طور که جای دیگری نوشته ام، "آیین ها ، تکرار اعمال از پیش اتفاق افتاده ای هستند که انسان خواستار تکرار آن ها است. تمرین، تکرار آن چه از وقوع آن دلهره داریم، است. ممکن است هردوی این ها یکی باشند، یعنی روش ما برای بحث و کلنجار رفتن با زمان.

 

گری کرمر: آن چه من در نوشته های شما تحسین می کنم، روشی است که شما در آن خواننده را در معرض ناگهانی ترین و تحمیل کننده ترین تمایلات شخصیت ها قرار می دهید. چرا از این روش استفاده می کنید؟

آندره آسیمان: خواستن کسی، به طور غیر ارادی، یعنی خیال پردازی کردن درباره آن ها. در دست گرفتن دستش چگونه خواهد بود؟ اگر می توانستیم در سالن سینما یکدیگر را ببوسیم، چطور؟ چه کسی شروع خواهد کرد؟ من.و اگر پس از آن یکدیگر را عریان در آغوش بگیریم چطور؟ ما در ملاقاتی روبه روی هم نشسته ایم، ولی همه ی آن چه به آن فکر می کنیم دستی است که سمت دیگر میز قرار دارد. در مراسم خاکسپاری شرکت کرده ایم، اما نمی توانیم از رویای شبی که او را عریان در آغوش کشیده بودیم، خارج شویم. کسی که اکنون، حتی نمی توانیم نگاهش کنیم و یا با او حرف بزنیم. فکر دائم (وسواس) و خیال، هم چون شهوت و ترس در ذهن شکل می گیرند، و ذهن قدرتمند ترین عضو جنسی متمرکز شناخته شده، در نوع بشر است. من نوشتن درباره ی خیال را انتخاب نمی کنم، حتی اگر فرض این نیز باشد که می توان درباره عمل جنسی طور دیگری صحبت کرد، که ملموس تر جلوه کند. ولیکن تنها خیال پردازی، جنسی ترین و جالب ترین موضوعی است که می توان درباره آن نوشت.

.

گری کرمر: نوشتنه های شما درباره شهوت و اشتیاق می تواند برای خوانندگان آزار دهنده باشد. ما میل و تمنا را احساس می کنیم و خواستار به هم پیوستن شخصیت ها هستیم. ولیکن نوشته شما از فرط بیش از اندازه تحلیلی بودن در معرض خطر نقد شدن قرار می گیرد. 

آندره آسیمان: کاملا موافقم! بستگی به این دارد که آیا شما در شهری زندگی می کنید که همه چیز بیش از اندازه تحلیل می شود یا نه. نگاه شما در نگاه شخصی در مترو گره می خورد و دقیقا همان موقع است که یک بازی مفسرانه آغاز می شود: او به من علاقه مند است...یا به شخصی که پشت من است؟ تفسیر، اولین عملی است که در مقابل فرد دیگری انجام می دهیم. به  آن ها گوش نمی کنیم؛ سعی می کنیم آن ها را بخوانیم، چون از احتمال این که به ما صدمه خواهند زد، می ترسیم. من دوست دارم آن ها را تجزیه کنم و خوب و یا بد بودن شان را کشف کنم، و اگر بد باشند، پس یعنی به من صدمه خواهند زد؟ اگر شما قدرتمند باشید این کار را انجام نخواهید داد. من یه گربه ترسو و ضعیف هستم. رادار من همیشه فعال است همین طور رادار شخصیت هایم.

 

گری کرمر:به نظر من تصویرسازی های شما از شهوت و اشتیاق بسیار ملموس هستند. با خواندن کتاب های شما بی تاب می شوم. چطور این اتفاق می افتد؟

آندره آسیمان: به طور غیر ارادی، هر کس برای شخصیت خجالتی، احساس بی تابی می کند. سخت ترین کار در زندگی می تواند، گام برداشتن به سوی شخصی که به او تمایل دارید و شروع یک مکالمه با او باشد. زبانم بند می آید. مرعوب می شوم، می ترسم، از تمایلاتم احساس شرم می کنم؛ در بخشی از وجودم امیدوارم که، شخصی که به او تمایل دارم نیز به من تمایل داشته باشد، در این صورت می توانیم به هم کمک کنیم؛ اما بخش دیگر امیدوار است فرد مورد نظر، با وجود این که در نهایت با هم درباره ی مسائلی نه چندان مهم صحبت می کنیم، از این که من چه خیالات بی شرمانه ای درباره اش دارم با خبر نباشد.

اولین تصور من از متن های جسورانه ام - البته به نظرم باید جسورانه نوشت، چون درغیر این صورت متن ها، مطالبی صرفا بی خطر و بی فایده خواهند بود- این است که آن چه می خواهم درباره اش بنویسم باید بین همه مشترک باشد. پیچش های کثیف و شرم آور شخصیت های مان ، مسیر مارپیچ تمایلات و جاذبه و ندامت، شخصی نیستند؛ همه این تنش ها را احساس می کنند فقط عده ی کمی آن ها را می پذیرند.    

متنی که دوست دارم مرا بی پروا جلوه دهد، متنی است که آن را از مسیر "پاک" مقبول و متعارفش منحرف می کنم و وارد قلمرویی می شوم که می دانم از زمان کودکی تا کنون از آن من بوده است، به درونش می لغزم و تا زمانی که آن چه از آن من و فقط از آن من است را نیابم از آن خارج نمی شوم. مهارت آن ست که با یک صدا و چشم هایی که هر کسی می تواند داشته باشد، وارد آن اتاق تاریک شوی. مهارت آن است که از افکار بی شرمانه و جسورانه ات حرف بزنی، آن گونه که این باور را در هر کسی ایجاد کنی که این روش دقیقا همان روشی است که ،او، می توانسته آن ها را بیان کند.

 

گری م. کرمر: منتقد فیلم مستقل و  نویسنده سینمای مستقل : مقالت انتقادی و مصاحبه ، و کمک سردبیر راهنمای سینمای جهان، آرژانتین نسخه های 1 و 2 می باشد. 

 

January 24, 2017

André Aciman

by Gary M. Kramer

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران