واقعیت و رویا

واقعیت و رویا

گفتگو با لوئیس سرنودا[1] (1963-1902)

ترجمه: امیرنادر الهی

 

لوئیس سرنودا شاعری اسپانیایی و از نسل ادبی 1927 بود.  در اوایل 1938 و در دوران جنگ داخلی برای ایراد سخنرانی هایی به انگلیس سفر کرد. همین سفر او باعث شد که تا آخر عمر در تبعید بماند. پیش از این که در 1947 به ایالات متحده رخت بربندد،  در دانشگاه گلاسکو و کمبریج  به تدریس پرداخت. در دهه ی 1950 به مکزیک رفت و هم زمان با سرودن شعر، مقالاتی انتقادی را درباره ی ادبیات فرانسه، انگلیسی، آلمانی و اسپانیایی به نگارش درآورد.  مجموعه اشعار او در کتاب واقعیت و رویا به چاپ رسید. وی در 1963 در مکزیکو سیتی درگذشت.

متن زیر گفت و گویی است با وی در 1955 که در کتاب اشعارِ کاملِ سرنودا توسط انتشارات باررال[2] در 1975 منتشر شده است.[3]

                                                                     *

لوئیس سرنودا، پیش از آن که در مکزیک مقیم شود، مدتی را در ایالات متحده به عنوان استاد کرسی ادبیات اسپانیایی، سپری کرد. از او پرسیدم که آیا از این کشور خوشش می آید و پاسخ داد:

- پول همه چیز نیست؛ گرچه این جا، در مکزیک، پول کمتری نسبت به آمریکا می گیرم ؛  با وجود این، احساس آرامش و خوشبختی می کنم.  ولی آمریکا برایم قابل تحمل نبود.

در جواب گفتم؛ این دقیقا شبیه همان احساسی است که لورکا[4] داشت؛ شعر شاعری در نیویورک به نظرم یک فریاد دائمی است که از یک طغیان و نا سازگاری خبر می دهد.

- درسته، لورکا هیچ گاه در نُه ماه اقامتش در آمریکا، احساس رضایتمندی نداشت. حتی یک ذره هم نگران یادگرفتن زبان انگلیسی نبود... به یاد دارم که او زمانی به شوخی به ما که دوستانش بودیم می گفت، در نیویورک ، اعلامیه را روی سینه اش آویزان می کرده تا نارضایتی خود را از زندگی در این شهر نشان دهد. در آن موقع نمی فهمیدم که لورکا در کتابش چه می گفت: به نظرم یک پیام مرموز و معما گونه بود. امروز، پس از آن که با این مکان ها در سروده های لورکا مواجه شدم، از اشعارش رمز گشایی کردم، اشعاری که سرشار از دراماتیسم متاثر کننده ای بود. شاعری در نیویورک، اثری سوررئال، متفاوت و متمایز از دیگر کارهای لورکا بود.

و سرنودا اضافه می کند:

- ولی در عوض، کوبا  از او (لورکا) بسیار خوشش می آمد.

- بله؛ لوئیس کاردوسا[5]، لورکا را در هاوانا شناخت. گاهی وقت ها خاطرات جالبی را درباره اقامت این شاعر بزرگ در این جزیره برای مان تعریف می کرد. اقامت لورکا در کوبا با حضور باربا-جیکوب[6] در آن جا مصادف شده بود، شخصی که از نظر لورکا، سراسر احساس بود.

از کتاب تان یعنی  واقعیت و رویا بگویید.

سرنودا با تاثیرات ژرفی که از بکر[7] و اشعارش گرفته، بیشتر شناخته می شود.  قافیه را یک خانواده قدیمی فلاندری در سده هفدهم به اسپانیا آوردند. خانواده بکر. بکر از شاعران کمیابی است که اسپانیا تا کنون به خود دیده است؛ سنت برای او معنایی نداشت. تمام شعر مدرن اسپانیایی وام دارِ سبک بی همتای او در شعر است...

- بنابر این شعرایی هم هستند که در حاشیه سنت قرار گرفته اند؟

- بله؛ مثل آله ایخاندرو[8]، که سنت خودش را آفرید؛ در عوض لورکا کاملا در قید سنت است.

و زمانی که برای سرنودا توضیح دادم که شعرایی هستند که فاقد هر گونه احساس وجودی هستند ولی استعداد دارند، با قاطعیت پاسخ داد:

- استعداد در شعر ، برایم مفهومی ناخوشایند است.

کاملا با شما موافقم. برگردیم به کتاب واقعیت و رویا .

-  قصد دارم در چاپ جدید این کتاب سه بخش جدید به همین کتابی که توسط برگامین منتشر شد، اضافه کنم. یکی از این سه بخش،« کسی که در انتظار سپیده دم است»، نام دارد که برای نخستین بار توسط انتشارات لوسادا، در آرژانتین، چاپ شده بود؛ آن دو بخش دیگر: «زندگی کردن بدون زنده ماندن» و «با ساعات به شمارش افتاده»، نام دارند، این ها هیچ گاه چاپ نشدند.

- آثار دیگری که در دست دارید کدام ها هستند؟

- سال آینده چند جلد کتاب در مورد شعر معاصر اسپانیایی منتشر می کنم و در آن پژوهش هایی را که به تازگی منتشر شده است خواهم گنجاند.

- نوشته اخیر شما در مورد خوآن رامون خیمنز[9] بازتاب بسیاری داشت: برخی آن را تحسین و بعضی دیگر آن را نقد کردند...

- بله، برای نمونه، رائول لیوا[10] و بسیاری دیگر از نویسندگان مثل همیشه در صحبت های خصوصی، با نظراتم درباره آثار خیمنز، موافق اند؛ ولی وقتی نظرشان منتشر می شود، بد نام می شوند. به نظرم مقام  اونامونو و هم چنین ماچادو (آنتونیو)[11] از نویسنده کتاب پلاترو[12] و من بسیار بالاتر است.

-حالا به موضوعات دیگر بپردازیم. به نظر شما ویژگی های همیشگی و بارز شعر اسپانیایی کدامند؟ آیا موضوع مشترکی در اشعار اسپانیایی و آمریکایی حس می شود؟

- پرسش شما را به اشعار مدرن اسپانیا محدود می کنم، زیرا که با اشعار سخیفی که دیگر کشورهای اسپانیایی زبان می سرایند، آشنایم. اگر بخواهم در مورد شعرهای امروز اسپانیا نظری بدهم، باید بگویم که شاید دو گرایش در این خصوص وجود دارد: اولی، شعر آزاد است که تا حدودی می توان ردپای سوپررئالیسم[13] را در آن  یافت، همانند اشعاری که لورکا، آلبرتی[14] و بویژه آله ایخاندرو می سرایند؛ و دومین گرایش، گرایش نئوکلاسیک و فرمال است که از اشعار لورکا و آلبرتی نشات می گیرد. شاید گرایش دومی در ادبیات بیش تر حاکم باشد.

سرنودا افزود: گمان نمی کنم که موضوع مشترکی در اشعار اسپانیا و آمریکا باشد، با این همه نباید وضع کنونی زندگی در اسپانیا و قطع شدن تبادل اندیشه آزاد با دیگر کشورها را فراموش کنید، کشورهایی که می توانستند موضوع مشترکی را در ادبیات اینجا و آن جا بسازند..

توضیح دادم:

- ولی به نظرم ، هنوز موضوعاتی مشترک و همیشگی میان ما و آن ها وجود دارد: اشتیاقِ آزادی، که میان همه انسان ها مشترک است، صلح دوستی، عشق، مرگ... برای نمونه، فکر نمی کنید که گارسیا لورکا توانسته بر شاعران اسپانیایی زبان اثر بگذارد؟ به نظر شما شاعرانی چون داریو، خیمنز، سالیناس و نرودا در اشعار کنونی کاستیانویی تاثیر گذاشته اند؟  فکر نمی کنید که واقعیت و رویا نیز بر شعر امروز اثر گذاشته است؟

-با توجه به آن چه که پیشتر درباره شناخت اندکم از شعر آمریکایی در زبان اسپانیایی گفتم، متوجه خواهید شد که در موقعیتی نیستم که بتوانم راجع به تاثیر لورکا در شعر آمریکایی ابراز نظر کنم. ممکن است که اشعار لورکا در کشورهای آمریکایی سال ها بازتابی داشته، بازتابی که اکنون فرو نشسته است. در اسپانیا هم این بازتاب دیگر حس نمی شود، ولی این موضوع از  اهمیت و ارزش اثار او نمی کاهد.

او  بعد از یک مکث کوتاه تمرکز کرد و افکارش را کامل کرد و ادامه داد:

-در خصوص تاثیر داریو[15] در شعر ما، آن چه که من در موردش فکر می کنم با آن چه که در ادبیات ما پذیرفته شده، به کلی فرق دارد، به نظر من، مدرنیسم در گذر زمان، تغییری در روند تکاملی شعر پدید نیاورده است؛ اثری از ردپای سبک شعر داریو، در ادبیات ما نمی بینم. تاثیر سبک خیمنز شاید هنوز در گوشه هایی در استان های دور افتاده از زندگی روشنفکرانه بر جای مانده باشد؛ اما تاثیر ماچادو  بسیار ژرف است. این که آیا سالیناس[16] تاثیری بر ادبیات ما گذاشته یا نه، من از آن خبر ندارم. شاید نرودا به خاطر قدرت شاعرانه اش و اقامتش در اسپانیا قبل از جنگ داخلی، اثری بر روی شاعران جوان از نسل من گذاشته باشد؛ به باور من تاثیر میگل ارناندز، نیز در موارد محدودی دیده می شود.  اما در مورد تاثیر واقعیت و رویا باید بگویم بله تاثیرش محسوس است، ولی این را نباید از من [که نویسنده آن هستم] بپرسید.

-آقای سرنودا، اگر شخصا از من بپرسید، اعتراف می کنم که کتاب تان در اشعار من تاثیر گذاشته است: نه تنها انگیزه ای خاص به من داده بلکه از نظر تکنیکی هم بر من اثر داشته است، تصور می کنم که راهی را ادامه می دهم که شما آن را آغاز کردید. به ویژه در مورد موضوعاتی که برای سوپررئالیست ها دلچسب بود (موضوعاتی چون رویا، آرزو، غم و اندوه، عشق، مرگ). و در ضمن: از دید شما سوپررئالیسم در موقعیت کنونی به چه معنا است؟ آیا همان طور که بسیاری می گویند یک مکتب مرده است یا این که اکنون بر تکامل ادبیات و هنر مدرن اثر گذاشته است؟

-سوپررئالیسم برای من، بعد از یک دوره زندگی پر ثمر و فعال، که ده سال طول کشید، در 1930 تمام شد، زمانی که برخی از اعضای اصلی این مکتب (آراگون[17]، الوآرد[18]) به حزب کمونیست پیوستند، و به این جنبش ادبی تیر خلاص زدند. تنها کسی که از راه این جنبش منحرف نشد، برتون بود، که همواره در پی آن است که همگان را مجاب کند که سوپررئالیسم دوباره زنده شده است؛ او همیشه یک نویسنده قابل احترام خواهد بود، اما اهمیت پیروان تازه کار یک مکتب یا جنبش از اهمیت آن هایی که از آغاز با آن جنبش همراه بودند و کهنه کارند، بسیار کمتر است.

- وقتی موضوعی به تاریخ می پیوندد بدان معناست که آن موضوع دیگر وجود ندارد. بعد از خواندن تاریخ این جنبش که توسط فرانسیس نادِئااو[19] نوشته شده، من هم همین عقیده را پیدا کردم... در عین حال، اخیرا که در کنفرانسی در بیاس آرتس[20] به سخنرانی اکتاویو پاز[21] گوش می دادم، دیدم که از سوپررئالیسم طرفداری می کرد، از نظرم اکتاویو نویسنده با اعتبار و سرزنده است. او سال های اخیر زندگی اش را در فرانسه سپری کرد و،  احساسات و علایق خود در حوزه ادبیات را به ما شناساند. اما موضوعی هست که فکر می کنم به همین بحث مربوط می شود: تاثیر اگزیستانسیالیسم در فرهنگ به چه معناست؟ آیا در اصل مانند تاثیر ساتر بر ادبیات زمانه ما است؟

 -اگر منظورتان از اگزیستانسیالیسم در معنای فلسفی آن است، افرادی مانند من که اطلاعاتی در فلسفه ندارند چیز کمی می دانند. اکنون با توجه به این که این مفهوم به درستی در فرانسه جا نیفتاده، ولی باید بگویم که بی گمان اهمیت بسیاری دارد. ساتر به شدت با هوش بود، و در مبارزاتش  حسن نیت داشت (اگرچه می دانم که وی در این مبارزات از عقایدش استفاده شخصی کرد.) او فقط یک روزنامه نگار است، اما روزنامه نگاری که مثل او پیدا نمی شود. نفوذ و تاثیر وی را در ادبیات نه چندان ضروری، ولی مفید و لازم می دانم.

-آقای سرنودا ! شما در یک دوره آشفته و در عین حال جالب در اروپا زندگی کردید؛ برای همین از شما می خواهم تا در مورد مشاهدات تان بگویید: هنر آمریکایی (شعر، هنرهای پلاستیکی[22]، موسیقی) را در اروپا چگونه دیدید؟ آیا در اسپانیا علاقه ای به هنر های آمریکای لاتین دیده می شود؟

- پرسش شما بسیار گسترده است و در خود سوالات دیگری دارد. سعی می کنم به یک بخش از سوال تان پاسخ بدهم:  هنر مکزیکی در اروپا آثار زیادی بر جا گذاشته است، اگر بخواهم از نقطه نظر خودم داوری کنم؛ باید بگویم که با وجود این که در موزه بریتانیا برخی از هنر های پیشا-کرتزی را دیدم، اما تنها با دیدن موزه باستان شناسی مکزیک به شکوه و عظمت چنین هنرهایی پی بردم، آن چنان که وقتی یک بار به تماشای آن رفتم، دیگر نمی توانم فراموش شان کنم؛ در خصوص علاقه ای که هنر آمریکای لاتین در اسپانیا بر انگیخته، می دانید که از شانزده سال پیش که به آن جا رفتم، دیگر هیچ گاه به آن جا برنگشتم، و در این مدت ممکن است سوالی که از من پرسیدید شکلی دیگر یافته باشد و اهمیتی پیدا کرده باشد که من با آن آشنا نباشم. این موضوع با سیاست و سیاست اسپانیایی ( و شاید هم سیاست آمریکای لاتینی) در پیوند است، که تنها به سخنرانی هایی در روز نژادها و دیدار های مقامات رسمی محدود می شود که این افراد هم نفعی در این مورد ندارند . ناشران می توانند کارهای زیادی را در زمینه ادبیات انجام دهند تا به چنین موقعیت اسفباری پایان دهند، می توانند در آن جا (آمریکای لاتین) کتاب های شما ها را بفرستند یا منتشر کنند و در این جا بهترین آثار ما را چاپ کنند. اما پیش از آن که از یکدیگر بهره ببریم و  همدیگر را بشناسیم، مشکلات زیاد و راه طولانی وجود دارد.

-در مورد جنبش های ادبی در انگلیس و ایالات متحده چه نظری دارید؟

-با این موضوعات بیشتر آشنا هستم، چون برایم جالب اند، چه ادبیات انگلیس و چه ادبیات آمریکای شمالی. هردو به یک اندازه نظرم را جلب می کنند.، کسی که به یک کشور اسپانیایی زبان می آید، آثار ادبی بی شمار غیر اسپانیایی که به این کشورها سرازیر می شوند می بیند. و از طرفی در این دو کشور (آمریکا و انگلیس) مردمان زیادی زندگی می کنند، کشورهای پهناور هستند و جوامع بزرگی دارند که بیشتر ادبیات به زبان انگلیسی را دوست دارند(منظورم این است که آثار ترجمه شده کمی را می خوانند)؛ از سوی دیگر ناشران آمریکا و انگلیس خودشان را به انتشار آثار ترجمه شده محدود نمی کنند و گذشته از این که آثار پر فروش نویسندگان خودشان را سالانه تجدید چاپ می کنند، همواره از نویسندگان تازه کار استفاده می کنند تا پیوند خودشان را با مردم محکم کنند. اگر نویسنده تازه کار ارزشش را داشت، از او برای تبلیغ انتشارات شان استفاده می کنند. به این [ناشران] تعداد بی شمار مجلات ادبی ، هفتگی و تبلیغاتی را هم اضافه کنید، برای ما چنین موضوعاتی باور نکردنی هستند.

- آقای سرنودا، موقعیت اهالی ادبیات، امروزه چگونه است؟

- ابراز نظر در این مورد شاید امری گستاخانه و خود بینانه باشد. تمام آن چه که می توانم به شما بگویم این است که نویسنده باید همواره به باورها و نظراتش وفادار باشد: اعتقاداتی چون زیبایی شناسی، اخلاقی و سیاسی ، و سعی نکند تا این باورها را در برابر چیزی بی ارزش بفروشد. در واقع خطر چنین موضوعی کم است، زیرا کسانی که می خواهند چیزی بی ارزش را با این باورها عوض کنند، ترجیح می دهند با کسانی معامله کنند که به هیچ چیز باور ندارند.

- ولی، مواردی هم هست که در آن نویسنده باورهای خودش را پنهان می کند، برای آن که موقعیت و جایگاه خودش را از دست ندهد و در روش زندگی اش خللی ایجاد نشود... نویسندگانی را می شناسم که در جوانی شان انقلابی بودند، ولی همان ها، زمانی که پا به سن گذاشتند باورهای قدیمی خود را کنار گذاشتند و آن ها را گناهان گذشته دوره جوانی شمردند...حالا بهتر نیست که درباره مطلبی کمتر خشک و جدی صحبت کنیم؟ برداشت کنونی شما از شعر چیست؟

- برداشت کنونی من در اشعارم نمایان است. به نظرم بهتر است برای این پرسش به دنبال پاسخی عملی بگردیم تا نظری. زیرا که تعاریفی که از شعر می شود، هر چقدر هم که درست باشد ولی از دیدگاه شاعری خاص بیان می شود، و یک شاعر نمی تواند همه افق های گسترده شعر را در نظر بگیرد، و بر اساس آن تعریفی ارائه دهد. چیزی که می خواهم بگویم این است که (شاید این مطلب را بتوان سریع از شعر های کنونی و قدیمی ترم استنباط کرد) شعر را همانند نیرویی متخاصم حس و درک می کنم که بر ضد من در اقدام است، و من مقاومت می کنم، گاهی وقت ها با میل و رقبت و گاهی نیز از روی نفرت و انزجار مقاومت می کنم، می کوشم آن را در نوشته هایم و در رفتارم نشان دهم که از اولین سال های زندگی ام و برای همیشه به جای خودم، زندگی ام را در اختیار گرفته است.

- شما  شفاف و ساده پاسخ می دهید، به معنای واقعی کلمه یک شاعر هستید. دقیقا شاعری که بر تمام گستره شعر آگاه نیست؛ شعر گاهی به جای خودمان زندگی مان را در اختیار می گیرد، همان طور که شما تجربه اش کردید و توضیح دادید.

آقای سرنودا، پرسش پایانی: آیا در دوره فرانکو  ، اسپانیا توانسته نویسنده، موسیقیدان یا نقاش برجسته و مهمی را بار آورد؟

-تا آنجا که من می دانم، خیر. ولی مهم تر از آن، مشکلاتی است که  هنرمند معاصر باید با آن دست و پنجه نرم کند، تا به جایگاهی برسد که همگان وجود او را تحسین کنند.     

 

 

[1] . Luis Cernuda

[2]. Barral

http://www.librodenotas.com/. منبع: [3]

[4]. Lorca

[5]. Luis Cardoza

[6] . Barba-Jacob

[7] . Bécker

[8] . Aleixandre

[9] . Juan Ramón Jiménez

[10] . Raúl Leiva

[11] . Antonio Machado

[12] . Platero

[13] . یکی از جنبش‌های هنری نیمهٔ دوم قرن بیستم است که از اواخر دهه ۱۹۶۰ در نقاشی و مجسمه‌سازی به ویژه در ایالات متحده آمریکا و بریتانیا رایج شد. در این سبک موضوعات بسیار نزدیک به واقعیت و با جزییات دقیق نمایش داده می‌شوند. عموماً هنرمندان این سبک از روی عکس کار می‌کردند

[14] . Alberti

[15] . Darío

[16] . Salinas

[17] . Aragon

[18] . Eluard

[19] . Francés Nadeau

[20] . Bellas Artes

[21] . Octavio Paz

فرم‌های هنری هستند که شامل دستکاری فیزیکی وسایل تجسمی با قالب ریزی و مدل سازی می‌شوند مثل مجسمه‌سازی یا سفال سازی. (ویکی پدیا). [22]

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران