سه شعر

سه شعر

هلیا توکلی

شایدسرآید،شاید

محبوبم بیا

بیا باجهان عکسی بگیریم.

بیا ازآسیاوآفریقا

ازخاورهای دورونزدیک

تصویری داشته باشیم

که بماند یادگار

برای آیندگان

برای آنان که

روزی تاریخ می خوانند.

 

بیا بگذاریم

بدانند کمی

درباره رویش و پویش ما

درباره عشق من به تو

ولبخندی رنجدیده که تو

باقلبی یخزده

ازجنگ رنگ هاومذهب ها

به رویم می زدی

ودستانت را

دورمن،اسیراین باتلاق زمان

گره می کردی

ومی گفتی:

دستانم رابگیر!

خشکی رارهاکن،

مابه رودخانه می رسیم!

 

ناپیدا

جاماندیم

درآن آغوش بی پروا

درآن شورنامیرا

برآن عریانی روز

 

برگ هایی بودیم

من وتو

گم درهرپیچش تن

ودشتی

که میل دریاشدن داشت.

 

وچه زیبامی شد

خستگی هاراربود

ومشت ساخت

ازآن همه درد

وکوبید برکوبه آن بن بست ها.

 

لاک هامان برپشت

بانوایی آرام

می زدیم بردریا

می شدیم ناپیدا

می شکستیم ایام

 

لحظه ای شاید دور

آسمان می تابید

ابرهامی بارید

بربسترخواب

درجهانی نایاب

 

 

ما

پنجره اتاق زیرشیروانی را

بازبگذار.

برایت

دست های

اززردترین گل های خورشید

آورده ام.

دیگر

ازدلگیری روزهای ابری

وآسمان خاکستری

خبری نیست.

تویی ومن وهمه گرمای وجودم.

شادی

درما

ازنومی روید

ومن وتو

چون

دوکودک بی باک

درخیابان های شهر

خواهیم دوید.

بادبادک من

آشیانه کبوترها

خواهدشد

وکلوچه های تو

طعم شیرین غذای شان.

دستت امادردستم

انتقام مناست

ازتمام روزهای سختی

که بی توگذراندم.

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران