لاگرها چگونه به وجود می آیند؟ با تغافل

 

 

گفتگو با پریمو لِوی

از انتزو بیاجی

برگردان مهدی فتوحی

 

لاگرها ( 1 ) چگونه به وجود می آیند؟ با تغافل.

 

قوانین نژادپرستانه پندارزدا بودند و نه شگفتی آفرین. ما حکایت های انگلیسی ها را درباره ی نسل کشی یهودیان باور نکردیم. ما نادان بودیم و مدهوش. چشمان مان را بستیم و بسیاری دیگر متضرر شدند.

 

پریمو لِوی برای انتزو بیاجی زندگی اش از تورین تا آشویتس و بازگشتش را از آن جا تعریف  می کند: دانش آموز، پارتیزان، تبعیدی، نجات یافته و نویسنده.

                                  

چگونه نجات یافتم؟ شاید بخت یارم بود.

 

 

لِوی! از اعلام قوانین نژادپرستانه چه چیزی به یاد می آوری؟

آن چه در تابستان 1938 رخ داد غافل گیر کننده نبود. در ماه ژوییه مانیفست نژادپرستی منتشر شد و در آن نوشته شده بود که یهودیان به نژاد ایتالیایی تعلق ندارند. همه ی این ها در جو آن زمان حضور داشت. مواردی از یهودی ستیزی قبلا رخ داده بود. ولی هیچ کس فکر نمی کرد به پیامدهایی که آن قوانین نژادپرستانه در پی دارند. من در آن زمان بسیار جوان بودم. یادم می آید امید داشتیم این بدعتی از سوی فاشیسم باشد تا هیتلر را راضی کند. ولی بعد دیدیم که این گونه نبوده. اصلاً شگفتی آفرین نبود. پندارزدا بلی. ولی از همان آغاز با وحشت بسیار همراه بود که با غریزه ی جعلی بقا تسکین می یافت که این جا برخی چیزها ناممکن اند. و این یعنی نفی خطر.

 

از آن لحظه چه چیزی برای شما تغییر کرد؟

خیلی کم. چون یکی از تبصره های آن قوانین نژادپرستانه اجازه می داد که دانشجویان یهودی که قبلا در دانشگاه ثبت نام کرده بودند دوره ی شان را تمام کنند. به همراه ما دانشجویان لهستانی و اهل چکسلواکی و مجار و حتا آلمانی هم بودند که گرچه تازه در سال اول بودند ولی توانستند فارغ التحصیل شوند. این دقیقا همان چیزی است که برای اینجانب هم پیش آمد.

 

آیا شما خودتان را یهودی حس می کردید؟

خودم را بیست درصد یهودی می دانستم. چون متعلق بودم به یک خانواده ی یهودی. والدین من مومن بودند و سالی  یکی دو بار می رفتند به کنیسه. ولی بیشتر به دلایل اجتماعی تا مذهبی. آن هم برای خرسند کردن پدربزرگ و مادربزرگم. ولی من هرگز. ولی مابقی یهودی گری یعنی تعلق به نوعی فرهنگ در ما محسوس نبود. ما در خانواده همیشه به ایتالیایی سخن می گفتیم و مانند بقیه ی ایتالیایی ها لباس می پوشیدیم و همان ظاهر فیزیکی را داشتیم. ما با جامعه کاملا درآمیخته و غیر قابل شناسایی بودیم.

 

آیا در آن موقع مجامع یهودی وجود داشتند؟

بله. تازه آن مجامع پرشمار هم بودند. خیلی بیش از الان. طبیعتاً یک زندگی مذهبی و اجتماعی و یاریگرانه داشتند. تا آن جا که ممکن بود برساخته از یک یتیم خانه و یک مدرسه و یک خانه ی سالمندان و بیماران بود و همه ی این ها یهودیان را جمع می کرد و جامعه را می ساخت. ولی برای من چندان مهم نبود.

 

وقتی موسولینی وارد جنگ شد شما چگونه با آن مواجه شدید؟

با کمی ترس. ولی بی آن که متوجه باشم. مثل همه ی هم سن و سالانم. ما تربیت سیاسی نداشتیم. فاشیسم بیش از هر چیز، بی حس بارمان آورده بود. یعنی حساسیت را در ما از بین برده بود. همه متقاعد شده بودند که ایتالیا خیلی زود جنگ را خواهد برد. آن هم به شیوه ای بی درد. ولی تازه وقتی گردان هایی را دیدیم که داشتند می رفتند به جبهه ی غرب فهمیدیم که جنگ عاقبت خوشی نخواهد داشت.

 

از آن چه در آلمان داشت رخ می داد خبر داشتید؟

خیلی کم. که البته به خاطر حماقت هم بود که در آدمی که در معرض خطر قرار گرفته ذاتی است بخش اعظم اشخاص وقتی در معرض خطر قرار می گیرند به جای تدارک، خود را به جهالت می زنند و چشمان شان را می بندند. همان کاری که بسیاری از یهودیان ایتالیایی کردند. به رغم برخی اخبار که دانشجویان پناهنده می دادند، یعنی دانشجویانی که از مجارستان و از لهستان می آمدند و چیزهای ترسناکی تعریف می کردند. در آن هنگام یک کتاب سفید هم منتشر شده بود که انگلیسی ها نوشته بودند و پنهانی دست به دست می شد درباره ی آن چه داشت در آلمان رخ می داد، درباره ی سبعیت آلمانی ها. من آن را ترجمه کردم. بیست سال داشتم و فکر می کردم که وقتی در جنگ باشی می روی به سوی بزرگ کردن سبعیت گروه متخاصم. دور خودمان یک سد دفاعی جعلی ساخته و چشمان مان را بسته بودیم و بسیاری به همین خاطر متضرر شدند.

 

آن زمان را تا سقوط فاشیسم شما چگونه زندگی کردید؟

به قدر کافی آرام. درس می خواندم و می رفتم به کوه. یک پیش آگاهی داشتم که کوه رفتنم به دردم خواهد خورد. یک ورزش سخت بود برای مواجهه با گرسنگی و سرما.

 

و وقتی هشت سپتامبر رسید چه؟

من در میلان بودم و قانوناً برای یک شرکت سویسی کار می کردم و بازگشتم به تورین و به خانواده ام پیوستم که خلع ید شده و جا کن شده روی تپه ای جمع شده بودند تا تصمیم بگیرند چه کنند.

 

آیا وضعیت با آغاز جمهوری سوسیال ( سالو ) بدتر شد؟

بله. بی تردید. از وقتی بدتر شد که پیشوا در دسامبر 1943 به وضوح از طریق یک بیانیه گفت که همه ی یهودیان باید حاضر شوند برای ورود به اردوگاه  تمرکز و کار اجباری.

 

چه کردید؟

من در دسامبر 43 در کوه بودم و به خاطر قانون خلع ید، شدم یک پارتیزان در وال دُستا و در مارس 44 دستگیر و بعد تبعید شدم.

 

 

شما را به دلیل یهودی بودنتان تبعید کردند یا به این دلیل که پارتیزان بودید ؟

مرا وقتی پارتیزان بودیم دستگیر کردند. از روی حماقت به آن ها گفتم یهودی ام. ولی فاشیست هایی که مرا گرفته بودند قبلا به من شک کرده بودند. چون کسی قبلاً به آن ها خبر داده بود. چون من در درّه ی اُستا بسیار مشهور بودم. به من می گفتند: اگر یهودی هستی می فرستیمت به کارپی. به اردوگاه کار اجباری فوسّولی. اگر پارتیزانی می کشیمت. تصمیم گرفتم بگویم یهودی ام. به هر حال خبر درز می کرد. چون من مدارکی جعلی داشتم که خوب هم جعل نشده بود.

 

لاگر چیست؟

لاگر درزبان آلمانی حداقل هشت  معنی مختلف می دهد من جمله بُلبُرینگ. لاگر یعنی: رختخواب. یعنی اردوگاه و اردو زدن. یعنی جایی که در آن استراحت می کنند. یعنی انبار. ولی در ترمینولوژی فعلی لاگر یعنی اردوگاه تمرکز و کار اجباری. یعنی اردوگاه تخریب.

 

آیا شما سفر به سمت آشویتس را به خاطر می آورید؟

آن را چون بدترین لحظه به یاد می آورم. با پنجاه نفر دیگر در واگن بودیم. بچه ها و یک نوزاد هم بودند که می بایست شیر بخورد ولی مادرش شیر نداشت. چون نمی توانست چیزی بنوشد. برای این که آب نبود. ما همه تحت فشار بودیم. بسیار کشنده بود. حس کرده بودیم که با اراده ای دقیق و شریرانه و مذموم می خواهند ما را آزار دهند. چون می توانستند کمی آب به ما بدهند  و هیچ خرجی برایشان نداشت. این اتفاق در طول پنج روز سفر برای ما نیفتاد و یک عمل ستمگرانه بود. می خواستند ما را تا حد امکان زجر بدهند.

 

از زندگی در آشویتس چه به خاطر دارید؟

من آن را در کتاب " آیا بشر این است؟" توصیف کرده ام. شب در زیر پرتو نورافکن ها یک چیز غیرواقعی بود. فرود آمدن در جهانی بود غیر منتظره که در آن همه فریاد می زدند. آلمانی ها هیاهوهایی می آفریدند با هدف مرعوب کردن ما. این را بعدها فهمیدم. چون به کار آزار دادن و ترساندن ما به نیت در هم شکستن مقاومت احتمالی و حتا مقاومت منفی مان می آمد.  از ما همه چیز را گرفتند. اول چمدان ها را. بعد لباس ها را و بلافاصله خانواده ها را.

 

دو نوع  لاگر وجود دارد : لاگرهای آلمانی و روسی؛  آیا تفاوتی میان شان هست؟

خوشبختانه من لاگرهای روسی را ندیده ام. مگر در شرایط خیلی متفاوت. یعنی در هنگام عبور و در طول سفر بازگشتم که در کتاب " آتش بس " تعریف کرده ام. پس نمی توانم قیاسی میان شان کنم. ولی از آن چه خوانده ام دریافته ام که نمی توان لاگرهای روسی را ستود. چون شمار قربانیان آنان هم قابل مقایسه است با قربانیان لاگرهای آلمانی. ولی به زعم من یک تفاوت اساسی وجود دارد و اساسی هم هست. در نمونه ی آلمانی اش آن ها به دنبال مرگ بودند و این هدف اصلی شان بود. آن ها ساخته شده بودند برای نسل کشی یک ملت. نمونه ی روسی اش هم به همان ترتیب  نسل کشی می کرد ولی به نیت دیگر ی. یعنی به نیت در هم شکستن یک مقاومت سیاسی یا یک مخالف سیاسی .

 

چه چیزی شما را یاری کرد تا بتوانید در اردوگاه کار اجباری مقاومت کنید؟

در اصل بخت با من یار بود. یک قاعده ی دقیق و قابل رویت وجود نداشت که فرهیخته ترین و جاهل ترین و مذهبی ترین و بی باورترین آدم ها را زنده نگاه دارد. پیش از هر چیز بخت بود و بعد با فاصله ی بسیاراز آن  تندرستی و پی گیری کماکان کنجکاوی ام نسبت به کل جهان که به من اجازه می داد تا در دام انحطاط و بی تفاوتی نیفتم. چون از دست دادن علاقه ی به دنیا کشنده بود و فرو افتادن معنا می داد. تسلیم به مرگ معنی می داد.

 

در آشویتس چگونه زندگی می کردید؟

من در کمپ مرکزی بودم. در بزرگ ترین کمپ. ده دوازده هزار زندانی بودیم. کمپ ما به صنعت شیمی ضمیمه و الحاق شده بود. این برای من موهبت آمیز بود. چون من  فارغ التحصیل رشته ی شیمی ام. من پریمو لِوی نبودم. شیمیدان شماره ی 4517 بودم. این به من اجازه داد تا در آن دو ماه آخر بتوانم در درون آزمایشگاه کار کنم. همان دو ماه بسیار سرد؛ و این به من کمک می کرد تا زنده بمانم. در روز دو بار آژیر می زدند. وقتی آژیر اول را می زدند می بایست همه ی تجهیزات را به انبار ببرم. بعد وقتی آژیر قطع را می زدند می بایست همه چیز را ببرم بالا.

 

شما نوشته اید که کسانی که ایمان داشتند راحت تر زنده می ماندند.

بله این تاکیدی است که من کرده ام و بسیاری هم حرف مرا تایید کرده اند. هر ایمان مذهبی ای که داشتید. کاتولیکی، یهودی، پروتستان یا ایمان سیاسی؛ و درک خود  نه به صورت انفرادی بلکه به صورت اعضا یک گروه. یعنی اعتقاد به این که حتا اگر من بمیرم چیزی زنده می ماند و رنج من بیهوده نیست. من این عامل زنده ماندن را نداشتم.

 

درست است که افراد تنومند ساده تر فرو می افتادند؟

درست است. از لحاظ فیزیولوژیکی هم قابل توضیح است. آدم چهل پنجاه کیلویی به اندازه ی نصف غذای یک آدم نود کیلویی غذا می خورد و به نیمی از آن کالری نیاز دارد و چون کالری ها همیشه همان مقدار اندک بود پس یک آدم تنومند زندگی اش بیشتر در معرض خطر می افتاد. من وقتی وارد لاگر شدم 49 کیلو وزن داشتم خیلی لاغر بودم. بیمار نبودم. بسیاری از دهقانان یهودی مجار چون تنومند بودند از گرسنگی در طول شش هفت روز می مردند.

 

بیشتر چه چیزی کم بود ؟ آیا قدرت تصمیم گیری؟

در وهلهی اول غذا. این دغدغه ی همه بود. وقتی کسی یک تکه نان خورده بود آن گاه در پی آن کمبودهای دیگر پدید می آمدند. مانند سرما و کمبود ارتباطات انسانی و دوری از خانه.

 

دلتنگی خیلی فشار می آورد؟

فقط وقتی نیازهای ابتدایی رفع شده بودند بر دل سنگینی می کرد. دلتنگی یک درد انسانی ست. دردی در ورای جسم؛ که مربوط می شود به موجود اندیشمند، که حیوانات آن را نمی شناسند. حیات لاگر حیاتی حیوانی بود. رنج هایی که غلبه می یافتند مربوط می شدند به حیوانات. تازه ما کتک هم می خوردیم. هر روز. هر ساعت. حتا یک خر هم از کتک آزار می بیند. از گرسنگی رنج می کشد. از سرما رنج می بیند و وقتی در لحظاتی نایاب که خیلی به ندرت روی می داد پا می داد که نیازهای ابتدایی برای لحظه ای رفع شده بودند پس دلتنگی خانواده ی گم شده جوانه می زد. ترس از مرگ بر اساس قاعده تنزل داده شده بود. من در کتاب هایم داستان یک هم سلولی را روایت کرده ام که محکوم بود به اتاق گاز و می دانست که طبق معمول به کسی که قرار است بمیرد یک پرس سوپ می دهند. چون یادشان رفته بود به او بدهند اعتراض کرد و گفت: جناب رئیس بخش من دارم می روم به اتاق گاز پس باید یک پرس دیگر سوپ بخورم.

 

شما تعریف کرده اید که در لاگرها خودکشی های کمی صورت می گرفت. نومیدی به ندرت منجر می شد به خود ویرانگری.

بله. درست است. بعدها این مساله را جامعه شناسان و روانشناسان و فیلسوفان مطالعه کردند. خودکشی در کمپ ها به ندرت روی می داد. دلایل بسیاری داشت. یکی اش برای من باورپذیرتر از بقیه است: جانواران خودکشی نمی کنند و ما در بیشتر اوقات برای فراموش کردن گرسنگی جداً جانور شده بودیم. فکر این که این زندگی بدتر است از مرگ ورای حد توان ما بود.

 

کی از وجود کوره ها آگاهی پیدا کردید؟

به تدریج. ولی واژه ی مرده سوزی یکی از نخستین واژگانی بود که به محض این که رسیدم به کمپ آموختم. ولی اهمیت چندانی به آن ندادم. چون چندان هوشیار نبودم. همه ی ما دپرس شده بودیم. مرده سوزی و گاز، واژگانی اند که خیلی زود وارد کلّه ی ما شدند.  کسی که تجربه ی بیشتری داشت آن ها را تعریف کرده بود. می دانستیم که سامانه هایی با کوره هایی در سه چهار کیلومتری ما هست. من دقیقا همان رفتاری را از خود بروز دادم که وقتی فهمیدم قوانین نژادی وضع شده اند کردم. باور و بعد فراموشش کردم. این الزامی بود. واکنش های غضب آلود غیرممکن بود. بهتر بود پرده را بکشیم پایین و خود را نگران نکنیم.

 

بعد روس ها آمدند و آزادی حاصل شد. از آن روز چه به یاد می آورید؟

روز آزادی ما روز شادی نبود. چون برای ما در میان اجساد رخ  داد. از بخت ما آلمانی ها بدون تیرباران کردن مان گریخته بودند. همان کاری که در لاگرهای دیگر کردند. سالم ها را دوباره تبعید کردند. نزد ما فقط بیماران ماندند و من بیمار بودم. ده روز ما را به حال خودمان در سرما رها کردند. فقط همان اندک سیب زمینی هایی را می خوردیم که در آن اطراف می یافتیم. هشتصد نفر بودیم. در آن ده روز ششصد نفر از گرسنگی و سرما مردند. پس روس ها مرا در میان انبوه اجساد یافتند.

 

آیا این تجربه جهان بینی شما را عوض کرد؟

فکر می کنم بله. هرچند واضح نمی دانم جهان بینی ام  چه می بود اگر تبعید نمی شدم، اگر یهودی نبودم، اگر ایتالیایی نبودم و بدین منوال. این تجربه خیلی چیزها به من آموخت. دومین دانشگاه من بود. دانشگاه حقیقی. لاگر مرا پخته کرد. نه در طول دوره ی حبس، بلکه بعدتر، هنگامی که به همه ی آن چه زیسته بودم می اندیشیدم و دریافتم که نه خوشبختی وجود دارد نه بدبختی کامل. آموختم که هرگز نیازی نیست پنهان شویم تا چهره ی واقعیت را نبینیم و همیشه باید نیرویی بیابیم برای اندیشیدن.

 

ممنون آقای لِوی!

آقای بیاجی! من هم از شما سپاسگزارم.

از طریق مصاحبه با پریمو لِوی نفی نظریه های منکرانه نمی بایست دشوار باشد که بدین سان پس از شصت سال از آن ماجرا پخش شده اند. به شرط این که کله های پوک تاکید نکنند که نویسنده ای که نماد آن تاریخ دهشتناک بشر است یک دروغگوی بزرگ و تواناست.

اعتقادی ندارم که داستان این قدر دهشتناک بشر بتواند تکرار بشود. ولی متاسفانه فعلا حافظه است که شروع کرده به برداشتن گام هایی به عقب و همین  اذعان پیشاپیش ناراحت کننده است.

 

پانویس:

 

1 - (اردوگاه تمرکز و کار اجباری و نسل کشی. مترجم)

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران