محور مختصات شعر نیما

محور مختصات شعر نیما

کیومرث منشی زاده

 

نیما یوشیج شاعری است که شعرش دستگاه مختصات دارد و از این­ رو می ­توان شعرش را متشخص نامید. نیما برخلاف نظر برخی­ ها که او را ـ و اهمیت نیما بودن را ـ صرفاً در تغییر محتوای شعر او می ­دانند از لحاظ محتوا هم شاعری در حد اعلای اعتنا است. شاعری است که بعد از سعدی (بنیان­ گذار ادب انسانی که پنجاه سال پیش از تپراکا ـ بنیادگذار ادب باختران ـ در دوران مغول آدمی­ خوار به دفاع از انسان پرداخته است.) و به احیا ادب انسانی دست زده است. شعر آی آدم­ های او نمونه کامل شعر انسانی است. نیما در محتوا، با توجه به شعر غرب و وقوف به شعر قدیم، کاری کرده است کارستان. اهمیت نیما در ویران­گری اوست. شعر فارسی از عصر حافظ تا نیما در حال سقوط متشابه التغییر تند شونده بوده است. با توجه به آن­ چه جامی گفته است (آیا شعر؟) آدمی را بدین فکر می­ اندازد که تا چه حد انسان می­ تواند ندانم­ کار باشد و چه­ گونه می­ شود انسان عمر خود را هدر بدهد که وقت دیگران را هدر بدهد. می شود گفت ارزش کارهای جامی چیزی است در حد ارزش کشف مجدد قاره­ ی آمریکا. چه خوب گفته است آن­ که گفته است: «ای بارخدا بگو به جامی/ آن دزد سخنوران نامی/ دیوان ظهیر فاریابی/ در کعبه بدزد اگر توانی». نیما مانند کوهی در برابر سیل خانمان برانداز شعر (آیا شعر؟) عصر خود ایستاد و در شعر طرحی نو درافکند. تقریبن همه­ ی اهل لغت معتقدند که شعر و شعور همگن هستند و بی­ خبر از این که شعر و شعور در زبان فرانسه یا ایتالیایی چنین نیستند پس این فکر که شعر باید هوشمندانه نوشته شود با این حجت سست محکوم به ارتداد است. شعر مربوط به ناخودآگاه است نه خودآگاه. مالیخولیایی شعر نیما در کم­تر شعری وجود دارد، و حتا شعر بودلر که مقتدای نیماست از نظر مالیخولیا و اندوه به پای شعر او نمی­ رسد شعر نیما طیفی وسیع دارد ولی جنبه­ ی سمبولیسم در شعر او چشم ­گیر است. او با توجه به شعر ورلن و رمبو به معماری شعر پرداخت. نیما تنهایی انسان را در عمق روح انسان در کرده است. نیما در شعر کارهایی کرده است که برای تحقیق و تبیین آن حوصله­ ای دیگر می­ خواهد در فرصتی دیگر و به قول  بیدل «یک جهان دل بایدت با فرصتی از روزگار». نیما با وقوف به شعر قدیم از این درک معقول برخوردار بوده است که وجوه فارقه ­ی شعر و نظم را دریابد؛ چنان­ که در منظومه­ های خود (که برخی­ ها آن­ ها را شعر بلند پنداشته ­اند) به نظم پرداخته است و در شعرهای خود به شعر. و آیا این عجیب نیست که نیماگرایان به ­جای شعر نوشتن به نظم پرداختند و هرگز نفهمیدند که شعر نیست!

نیما بزرگ­ترین رباعی­سرای بعد از خیام است. رباعی های او تنها رباعی هایی هستند که با رباعیات خیام اشتباه نمی­ شوند (به علت کاراکترستیک بودن) و شاید سرنوشت رباعی این باشد­ ـ که به علت شهرت رباعیات خیام ـ هرکس رباعی خوبی بگوید در طول قرون، به خیام منتسب شود. ولی رباعی نیما از این خطر می­ گریزد. مثلاً «گاوی است زمانه تیز شاخ­اش بر سر/ پتیاره سگی­ست عمر از سوی دگر/ آزاده چهمی کندگرش سگ نگزد/ گاوش به نهیب می­شکافد پیکر».

آیا این گفتنی است که اگر کسی به موسیقی ایرانی دلبستگی داشته باشد لاجرم در موزیک کلاسیک به آثاری متمایل است که کم­تر مختصات موزیک کلاسیک را داشته باشد! مثلاً برای کسانی که موسیقی سنتی دوست دارند شورِ امیراوف مقبول ­تر است تا سمفونی نهم بتهوون و بنابراین هرگز عجیب نیست که بسیاری از ما شعرهایی از نیما را که کم­تر نیمایی هستند دوست داشته­ ایم!

طنز در شعر نیما گاهی با زیباترین صور خود دیده می ­شود و گاهی سخن او شیرینی خاصی پیدا می­ کند. مثلاً «برده دل از ما کشان کشان» ذهن را بسیار خوش می ­آید. اخوان ثالث قصد داشت «یوش» را به «خراسان» پیوند بزند و حاصل آن شد که شد و این امر مرا به یاد مهندسی می ­اندازد که قصد داشت با حفر ترعه دریاچه ­ی خزر را به خلیج فارس وصل کند که خوب شد چنین نشد! اگر نه به خاطر اختلاف ارتفاع سطح آب، بر اثر قانون ارشمیدس، همه­ ی آب­ های دریاچه ­ی خزر می ­رفت توی خلیج فارس و برادران روس ما را دلخور می­ کرد، که البته هر عیبی که داشت این خوبی را داشت که از شر ترافیک جاده­ ی شمال راحت می­ شدیم!                                         

شعر نیما را تنها نمی­ توان به سمبولیسم منحصر دانست مثلاً در آثار سمبولیستیک او فی ­المثل: «زردها بی­ خود قرمز نشدند/ قرمزی رنگ نینداخته است بی­ خودی بر دیوار» که مبیّن انقلاب زردهای سرخ در چین است، حرف­ های دیگری هم هست. هرگز غریب نیست که کسانی که در شعر به فقه ها «اهلیت» ندارند هنوز دنبال نو و کهنه می­ گردند (مثل این­ که بعضی­ ها دنیا را از زاویه ­ی دید سمسارها می بینند و برخی­ ها از زاویه ­ی بوتیسین­ ها) و هر کسی به دنبال چیزی­ست که باید باشد و به قول بوناپارت «دنبال چیزی که ندارد». آلمانی­ ها می­ گویند «خدایی که خرگوش را می ­دهد علف را هم می ­دهد» به هر حال هر کسی دنبال هنر خودش و طبقه­ ی خودش می ­گردد. آخر همه که نباید مرض کمال­ طلبی داشته باشند. این گمان که مردم سالسبورگ (پایتخت موزیک جهان) همه واگنر و شوپن و شوبرت گوش می­ دهند درست نیست (هر ملتی «بابا کرم» خودش را دارد). در ایران هنوز برخی، هم سعدی را شاعر می­ دانند و هم ایرج را و این اگر عجیب باشد، عجیب است.

انقلاب نیما در شعر منحصر بر عروض نیست؛ زیرا که او کلاً در نوع شعر قایل به تجدید نظر است. او در مقابل سوبژکتیوته شعر کهن ابژکتیوته را پیشنهاد می کند. از لحاظ تناظر نظر نیما به مناظر و مزایا دیدی جدید و شگفت­انگیز است. به همین علت ایماژیسم نیمایی نوعی جدید از ایماژ را می­ طلبد. منطقین می ­گویند تصدیق بلاتصور محال است. نیما با خلق تصاویر شگفتی­ انگیز به شعرش تشخص می ­بخشد. تخیل باربر تفکر است و تداعی ­ها نمی ­توانند خارج از حدود ذهن بشر باشد. ناخودآگاه بر خودآگاه تکیه دارد. در عجیب ­ترین آثار علمی­ ـ تخیلی باز هم تصورات خارج از حوزه­ ی دید انسان نیست و این تصورات به هر حال تصورات موجودی از یک ستاره­ ی پرت غریب ـ این غبار کیهانی ـ در منظومه­ ی قنطورس و از آن فراتر نمی­ رود ولی به هر حال فرق است میان تخیل ژول ورن و اچ. جی. ولز با تخیل مردی با ذهنی پاستورال. هم­چنان ­که تخیل وولف (بزرگ­ترین نویسنده­ ی قاره­ ی جدید) مانند قد و هیکل­اش غول­ آسااست. ذهن شاعر هر قدر بغرنج­ تر و تخیل او غول­ آساتر باشد برای خلق شعر مفیدتر است. به نظر من ما به شاعری با تخیل غول­ آسا نیازمندیم نه شاعر نازک­ خیال. شاعر نازک­ خیال بهتر است ابروی خانم­ ها را نازک کند. تصورات نیما دور از ذهن است، مثلاً جایی که دره­ ها را به «مرده ماران» تشبیه می­ کند به تشبیهی شگفت دست می ­یابد چرا که شعر هر­چه خارق ­العاده ­تر باشد شعرتر است؛ چرا که شعر ضد واقعیت است. اگر به دو نفر بگوییم که یک ثانیه فرصت دارید به ما بگویید آب چه چیز را به ذهن شما متبادر می­ کند و در همان ظرف زمانی یکی بگوید ماهی و دیگری بگوید تشنه­کش بی شک آن­ که گفته است ماهی ذهنی ابتدایی دارد در حالی که ذهن نفر دوم، در همان ظرف زمانی، از آب به ماهی و از ماهی به مثلاً گاو و از گاو به چرم و از چرم به کفش و بالأخره به پاشنه ­کش رسیده است؛ که دارای سرعت انتقال بیش­تری است. ذهن نیما چنین بود برای من این سؤالی است که اگر نیما در زمان پارتاسین­ ها در فرانسه زندگی می­­ کرد، چه می­ کرد.

بسیاری پاشنه آشیل شعر نیما را زبان آن می ­دانند. چرا که، ایشان توقع دارند نیما به زبان سعدی شعر نوشته باشد. سوال این است که با زبان سعدی می ­شد شعر نیمایی گفت؟ جواب این سوال این است که اگر با زبان نیما بشود سعدیانه شعر گفت. نیما در زبان حرف­ هایی داشت. زبان فارسی مشکلات زیادی دارد، بر خلاف زبان عربی که زبان نسبتن هم مشکلی است. در عربی «اسبم سفید می­ رود» صحیح است نه «اسب سفیدم می­ رود». فارسی زبانان نحوه ی دوم را اختیار کرده اند در حالی که نیما به نحوه ی اول متمایل است و گاهی همین به لطف شعر نیمایی می­افزاید. مثلاً «اسبم سفید می­ رود» در شعر او به القا تند رفتن اسب می­ پردازد. غریب نیست که مردمی مثل ما که در این مدار کره­ ی زمین زندگی می­ کنیم به علت تابش اشعه­ ی آفتاب متعصب باشیم و اگر شعر نو را می­ پسندیم دشمن شعر کهن باشیم و اگر شعر کهن را دوست داریم گوش خود را بگیریم که شعر مدرن را نشنویم. در حالی که شعر باید شعر باشد کهن بودن و مدرن بودنش مهم نیست (ما حق داریم به رنگ کفش توجه کنیم ولی اگر کفشی در میان نباشد رنگ پاشنه­ کش دیگر به چه کار ما آید؟). می­ کنم کسی که «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده­ ی خود را» را بدین علت که سعدی نگفته است و نیما گفته است نمی پذیرد همان قدر متعصب است که کسی «جهان در هم­چون موی زنگی» را بدین سبب که نیما نگفته است و سعدی گفته است نمی­پذیرد. به قول معروف (کهر کم از کبود نیست). ولی کسانی هستند که هم شعر عرفانی را دوست دارند و هم شعر مدرن را (که علی القاعده باید عرفانی نباشد). نیما یوشیج همان اول کار  کتاب خودش را با عرفان روشن می کند می ­گوید «حافظا این چه کید و دروغ­ست/ کززبان می و جام و ساقی­ست». واقعیت این است که جایی­ که می­ گوید «نالی ار تا باورم نیست/ من بر آن عاشقم که رونده­ ست». به ماتریالیسم ناظر است، در حالی که بسیاری از شاعران هم آن را قبول دارند هم این را و به قول معروف دموکرات ـ انقلابی­ ـ­ اعتدالی هستند. هم مولوی را می­ پسندند هم مایاکوفسکی را! شعر نیما از نظر خاستگاه، ضد سرمایه­ داری است و به وسیله­ ی روحیه­ ی ضد سرمایه­ داری پذیرفته می­ شود و به اعتلا می­ رسد، در حالی که شعر سهراب سپهری از نظر خاستگاه، سرمایه­ داری است وتمایل به سرمایه ­داری دارد. سرمایه داری را خوش می­ آید و سرمایه ­داری برای نضج آن شوشکه می­ کشد. سپهری به شخص بی­ پا دُب اکبر هدیه می­ کند در حالی­که آن بیچاره به صندلی چرخ ­دار احتیاج دارد! سپهری می ­گوید: «کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ» اما بفهمیم چه کلاه گشادی سر کسانی که در «نی زار» یا مؤسسه­ ی «ماکس پلانگ» آلمان تحقیق می­ کنند رفته است. آیا عجیب است که این حرف ما را خوش می ­آید، مایی که ترجیح می ­دهیم در رایحه ­ی گل شناور باشیم تا در اعماق فضا دنبال کشف رمز حیات و راز کائنات باشیم؟  بی ­انصافی­ست (مگر من با انصافم؟) اگر بگویم که همیشه والاترین آثار هنری  اول­ ترین­ شان نیست. مثلاً اهمیت آثار باخ یا موتسارت کجا و اهمیت آثار اشتروس کجا. کیست که بتواند در مقبول بودن والس­ های اشتراوس شک کند. گئورنیدای پابلو پیکاسو کجا و مونالیزای لئوناردو داوینچی کجا. ولی کی و کجا می ­توان منکر مقبول بودن اولی شد. اما همیشه چنین نیست، چرا که کتاب مستطاب «دن کیشوت» در اهمیت و مقبولیت از همه می­ گیرد. نیچه می­ گوید «برخی­ ها برای شکنبه­ ی عوام علیق تهیه می­ کنند.» و من گمان می­ کنم از یاد بردن اهمیت خوراک دام، خطر «جنون گاوی» را در پی دارد.

نیما مُرد سایر شاعران هم می ­میرند. می­ گویند دامپزشکی را برای سخنرانی دعوت کرده بودند. وقتی که خواست شروع به صحبت کند دید چیزی برای گفتن ندارد گفت گاندی را کشتند انیشتین هم مُرد، من هم حالم خوش نیست! خوش باشید آقای اسدی­پور عزیر که این­ قدر به کارتان علاقه دارید و بالاخره با پشتکار توانستید قلم به دست من بدهید. من که حالم خوش نیست، شما اقلاً خوش باشید! باور کنید برای من آرزوی موفقیت برای شمایی که باشید آسان ­تر ­است از آواره کردن کلماتی که شما حتماً باید آن­ ها را راست و ریست کنید.*[1] 

 

 

* دفتر هنر (ویژه­ی نیما یوشج) ـ سال هشتم ـ شماره­ی 13 ـ اسفندماه 1379 ـ

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران