شعر شامگاهي ( کرِپوسکولاری )

شعر شامگاهي ( کرِپوسکولاری )

 

گزینش و برگردان مهدي فتوحي

 

 

در تقابل با اسطوره شناسي دانونتزيويي تنها بندتتو كروچه قرار نداشت بل شاعراني نيز بودند كه به شاعران شامگاهي ( كرِپوسكولاري ) معروف شده بودند. اين جوزپپه بورجه زه بود كه تعريف شامگاهیيان را - در روزنامه ي استامپا كه به تاريخ يكم سپتامبر 1910 با عنوان شعر شامگاهي منتشر شد- به نام آنان سكّه زد و قصد داشت تا جايگاه تاريخي اين سبك شعر را تعريف كند كه ديگر داشت رو به حواشي مي گرایید، یعنی به سوی سايه سار شامگاه و ديگر از روشنايي جنوبي سنّت سترگ اساتيد سال هاي واپسين سده ي نوزده درگذشته بود. به اعتقاد بورجه زه شاعران شامگاهي ملال تيره و تار و آلوده ي انجام و هيچ نداشتني را براي بازگويي را بيان مي كردند.

 

درونمايه ها:

اين شاعران يك رپرتوار مشترك دارند و خواب آلودگي و تك صدايي بودن زندگي شهرستاني را مي سرايند که بر فراز و در ميان اين همه، خستگي از زيستن مي پلکد و از در خويش فرورفتن و ناتواني از برقراري يك ارتباط هارمونيك با جهان سرخوشي، رنج و ترحم ورزي به خويش و معموليّت روزمرگي و ضدقهرمان گرايي توهم مي زدايد.

شاعران شامگاهي اين همه را با زباني نو عرضه مي كنند. شعر آنان در تضاد آشكار با شعر دانونتزيويي قرار دارد و ابرمردگرايي او را نفي و پانيزم و زيبايي گرايي او را انكار مي كند و افراط وافر در به كارگيري وا‍ژگان به آن يك روند نثرگون و گفتماني می بخشد كه در همان آن ناآگاهانه طنزآميز هم مي شود.

فضا ديگر فضاي بزرگ بورژوازي دانونتزيويي نيست بلكه بدل مي شود به فضاي ميانه يا خرده بورژوايي با چيزهاي خوب و سليقه ي بد ( نظير تالار خوب و سرويس هاي ناپلئوني و جانوارن تاكسي درمي شده ) كه بر احساسات خوب پيروز مي شود. ولي شاعران شامگاهي همه از آن فاصله مي گيرند و مجاب نمي شوند و خبر مي دهند كه ارزش هاي بورژوايي سنتي به طرز جبران ناپذيري واپس نهاده شده اند و اصلاح و احياء آن ها ناممكن است.

با اين همه گرچه شعر شامگاهي شعري پاد دانونتزيويي است اما متعلق است به سنت دكادنتيزم. بيش از همه به اين دليل كه بحران قطعيت انديشي را بيان مي كند و از همین روی خلائي كه ما داريم مانند يكي از اعضاء بنيادين دكادنتيزم آزموده و طبقه بندي شده.

اين شكاف ميان فرد و جامعه، احساس تنهايي آزارنده و تعظيم در برابر درونگرايي، نمودهاي آشكار عصر و در اشعار شاعران شامگاهي همگي جزء عناصر بارزند.

به همين روي اين مكتب موسوم به شامگاهي مي تواند در دهه ي نخست قرن بيستم جاي بگيرد. شاعراني كه مدنظرند عرضه كننده ي حساسيت ها، درونمايه ها و اصولي مشابه اند كه در هر يك از شاعران با آلایش هايي غني شده اند که در اصل متفاوتند.  

شاعران شامگاهي در كل به عكس فوتوريست ها و ديگر آوانگاردهاي آغاز قرن هرگز يك جنبش فرماليستي واقعي را با ترمينولوژي و طرح هاي ويژه ي خود شكل ندادند.

نمايندگان اصلي شعر شامگاهي گووُني ، گوتزانو ، مورتتي و كوراتزيني هستند.

 

گوتزانو و شعر شامگاهي :

 

از عشق و مرگ بازيافته

دو چيز زيبا  به او دروغ گفتند

 

در سال 1910 آنتونيو بورجه زه ، منتقد ادبي ايتاليايي در روزنامه ي استامپا اظهار و تاکید كرد:

" ادبيات پس از توسعه در قرن بيستم به شامگاه رسيده "

شامگاه همان لحظه ي نامشخص شب است كه در آن آهسته آهسته خورشيد زايل مي شود و به نظر مي رسد در سرخي غروب خزان دارد خفه مي شود و آخرين پرتوهاي طاغي نور را پيش از تاريكي وامي نهد.

شعر شامگاهي بر خلاف جنبش هاي ادبي ديگر مكتب نيست. بلکه فقط گونه اي از تفسير هستي است. به همين روي در ميان شاعران شامگاهي يك سردمدار و حتا يك مانيفست وجود ندارد كه هستي اش را گواهي دهد.

درونمايه هاي مرجح شاعران شامگاهي كسالت، ملال، ماليخوليا و سودا ، اندوه و رنگ پريدگي غروب هاي يكشنبه و چيزهاي ساده و حقير و اساسي زندگي هرروزه و فضاهاي مضحكي است كه در آن هر يك از ما در هر لحظه در آن شريكیم و نيز نغمه ي دور سازهاي وحشي و طعم زمين هاي دور و مزه ي زمان هاي ديگر و اندروني هاي قديمي و تنها.

" ساختمان اندوه بار نامسكون زيبا، نرده هاي شكم داده، لباس هاي درهم ، گريز از اتاق هاي مرده، عطر سايه، عطر گذشته ، عطر گريزهاي به خلوت، افسانه هاي مدفون از انباشتگي "

راهروهاي ساكت و غمگنانه و رنگ پريده ي بيمارستان ها ، عشاق بي رنگ و روي شهرستاني " تقريباَ زشت و عاري از چاپلوسي در رداهاي روستايي خويش "

رايحه ي مداوم مرگ چون بخش مجزاي هستي و ناتواني از يافتن قطعيت در زندگي . از خودبيگانگي آدمي ، بحران ارزش ها و اضطراب هستي شناختي ، تسلي ناپذيري زماني كه سهل انگارانه و گريزان ليز مي خورد روي ما ، درد خاطره، فناپذيري همه چيز و عدم رفاه مداوم در زندگي.

مناظر توصيف شده ، پراكنده و مبهم و نامشخص اند. اتمسفر احضار شده در اثر مربوط است به شب هاي پاييزي. پژواك ناقوس هاي دوردست كه ساعات را به قتل مي رسانند. آفتابي كه در حالي كه تاريكي را در آغوش كشيده جان مي سپارد. بدرودهاي غيرمنتظره و عشق هاي تسكين ناپذير همه ي آدميان.

شاعران شامگاهي سرنخ خويش را از اين منابع مي گيرند:

جووانني پاسكولي: روح يك كودك، چيزهاي ساده و حقير و تجربيات كوچك و اساسي زندگي.

گابريه له دانونتزيو: فقط زيبايي شناسي و ابرمردگرايي و گرته اي از درونمايه هاي بيان شده در شعر پرديسي چون حالت هاي مرموز روح و بيماري و حساسيت ملايم و پيچيده :" برجاي مانده ام با هيچي كه آفريده ام"

دكادنتيزم فرانسوي  در جيمز و مترلينك و رودنباخ و سامين.

زبان شعر ساده است و معزول و نثرگون. لحن بم و در تضاد آشكار با غزل است. وزن و متري وجود ندارد و شعر قالب گفتماني مي يابد و مانند اشعار دانونتزيو است. اتمسفر توصيف شده آرام و ملايم و سنگين است.

هدف شعر شامگاهي مكالمه ي ميان نفي جامعه ي مصرفي و جنگجوي زمان و فروبستگي در درون نگري و در يادآوري لحظات واپس نهاده شده است.

" در غمگنانه ترين روزهاي بدرودها، دوست داشتم ويلاي تو را ببينم. مرگ، تابستاني آرام بود. "

 

 

گوییدو گوتزانو

گوتزانو در سال 1883 در تورین زاده شد و پس از تحصیلات نه چندان درخشان، به گذراندن دروس حقوقش راندند. اما به دلایل جسمانی مجبور به ترک تحصیل شد. در بخش نخست زندگی اش، گوتزانو، در سراشیبی زیبایی شناس و ابرمرد دانونتزیو لغزید اما با گذر زمان آگاهانه به تباهی این درونمایه ها پی  برد. او ضربه خورده از یک بیماری لاعلاج( سل) زندگی عیاشانه را کنار می گذارد و به امید این که  زمین های  آن سوی دریا  بتوانند بیماری او را شفا ببخشند، سفری به هند می کند. گوتزانو در سال 1916 در سن 33 سالگی می میرد، بی که هرگز توانسته باشد شادی و خوشبختی و زیبایی یک زندگانی ساده و فروتنانه را بشناسد.

گوتزانو سراسر حیات کوتاه خود را بی امید قطعی به فردا می زید. بدون هیچ اسطوره ای و حتا ممدوحی. او به خاطر هیچ آرمانی نمی جنگد و از فشار مخالف خوانی با ادبیات خویش، هیچ گاه متاثر نمی شود. او در حاشیه ی اجتماع می زید. بی تاریخی و بی هدفی هرزه می پوید،  اما شر ّ حیات درمان ناپذیر لئوپاردی وار میان اراده و نتوانستن را حس می کند. تنها تسکین او پناه بردن به گشت و گذارش است در خاطرات و درونکاوی  و تخیل ِ آن چه که می توانست باشد و نیست. او آسایش را در باغچه های متروکی می یابد که در آن ها برای غلبه یافتن بر ملال روزانه اش به سر می بُرد. او به همه ی چیزهای خوب با بدترین طعم شان عشق می ورزد و به عشاق روستایی فروتن و نادانی که با نادانی خود شرّ زیستن و آدمی بودن را درک نمی کنند.

 

 

توتو مرومنی

گوییدو گوتزانو

 

1

با باغچه ی بی حاصل، تالارهای وسیع و مهتابی های زیبای قرن هفدهمی مزین به سبزی گیاهان، ویلا، گویی از برخی ابیات من بر گرفته شده، پنداری ویلای نمونه ی کتاب " خطابه " است.

 

ویلا ، غمگنانه ، در اندیشه ی روزهای خوش خویش است و به مردمی دلشاد می اندیشد به زیر درختان چند صد ساله  و ضیافت های درخشان در اندرون تالارهای بزرگ ناهارخوری و دست افشانی هایی در تالارهایی عاری از عتیقه.

 

اما مگر به اوقات دیگر به کجا می رسید خانه ی آنسالدو، خانه ی راتّاتزی، خانه ی آتزه لیو، خانه ی اودونه؟ باری؛ خودرویی لرزان و  پرّان می ایستد، و خارجیان پشمالو عجوزه ای را می زنند.

 

بانگ پارس سگ و گام انسانی به گوش می رسد و در با احتیاط گشوده می شود. در آن سکوت دیرمانند و پادگان گونه، توتو مرومنی می زید، با مادری علیل و خاله ای سالخورده و عمویی مخبط.

 

2

توتو بیست و پنج ساله است  و از ویژگی های مسخره اش فرهنگ انبوهش است و علاقه اش به آثار قلمی، و نیز مغزی نادر و آداب دانی ای کمیاب و ذکاوتی ترسخورده. او فرزند راستین زمان ماست.

 

ثروتمند نیست . دیگر وقت فروش واژه هایش رسیده ( وقت فروش پترارکایش ) و خویش را معاوضه کردن و قلمزنی اش. توتو تبعید را برگزیده  و در کمال آزادی اشتباهات خویش را بازتاب می دهد که ناگفتنش به.

 

او بد نیست. با کمک های مالی، از فقرا دستگیری می کند و با سبدی میوه ی نوبرانه از دوستش یاد. او بد نیست و مرد مهاجر، برای دریافت سفارشنامه ای درباره ی خویش، از او یاری می جوید.

 

انسانی سرد است و آگاه به خود و خطاهای خود. اما بد نیست. همان چیزی است که نیچه چنین ریشخندش می کرد: " باری من ریشخند می کنم آن ناروایی را که خیرش نام نهاده اند که چنگالی چنان که باید توانا ندارد."

 

او پس از مطالعه ای ژرف به باغچه می آید و بر روی چمنزاری که می خواندش با یاران ملوسش بازی می کند. یارانش اینانند: یک زاغچه ی غارغارو، یک پیشی و یک عنتر که نامش ماکاکیتا است.

 

3

آری زندگی تمامی عهدهایش را می شکند. او سال های سال رویای عشقی را در سر می پروراند که هرگز نخواهد آمد. رویای هنرپیشگان زن و شاه دختان را به وقت شهادت خویش می دید و اینک معشوقه ی او آشپزی است هیجده ساله.

 

و وقتی خانه به خواب فرو می رود ، دخترک  پوزار از پا بیرون می آورد و ترو تازه، چون آلویی به چاشت ، به اتاق او پا می نهد. لبانش را می بوسد. روی او سر می خورد و تمکینش می کند. تاقباز و با خاطری جمع.

 

 

4

توتو نمی تواند حس کند. شرّی کَند و سرکش چشمه های نخستین احساس او را می خشکاند. باری تحلیل و سفسطه  با این مرد کاری را کرده اند که شعله ها با انبار در معرض باد می کنند.

 

اما هم چون ویرانه هایی برجامانده از آتش، که زنبق ها را و گل های پرشوری دیگر را عرضه می کنند، این روان تشنه نیز، اندک اندک شکفته، ابیات تسکین دهنده ی تبعید خویش را  بیان می کند.

 

5

این گونه است که توتو مرومنی ، از پس رویدادهایی غمبار، تقریبا ً خوشبخت است.  پژوهش و شعر، یکی پس از دیگر، او فروبسته در خویش به تامل می نشیند و رشد می یابد و کشف و درک می کند ، حیات ِ روانی را که پیشتر فهمش نمی کرد.

 

که صدا اندک است و هنر علاقه ای وسیع ، که زمان در همین آن که من به سخن نشسته ام نیز در گذر است.  توتو در رکود خویش ، کنش می کند. او می خندد و انتظار می کشد و زندگی می کند. روزی زاد و روزی هم خواهد مرد.

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران