چند شعر

چند شعر 

علی زندیه وکیلی

شعر 1

 

بی‌غروب

می‌گفتی

دیگر تنگ نمی‌افتد دلم

برای

برای جایی

برای آن جا

یا دیار و شهری

می‌گفتی نمی‌گیرد حتا برای کسی

برای وقت‌ها می‌گفتی

همیشه برای زمان

برای وقت‌ها ولی و وای

برای آن موقع که مثلا

برای آنی که می‌گیراندی سیگار را با فلان

یا برای وقت‌هایی که یک لیوان چای

می‌گفتی برای گاه به گاه دیدنِ آن گذر

نه کسی

که دیگر او نیست

حتی اگر خودش

نه حتی برای بوی بهارنارنج

نه حتی برای عشق

برای موقعِ پاییزش

برای طلوع با آن صداها

برای نوروز و هیاهو

برای روز شاید

برای شب

می‌گفتی

دور و نزدیک ندارد

روز و شب گم می‌کنیم

تا شاید بفهمیم حالا حال را

بفهمیم شاید که چرا

شبِ جمعه نمی‌شناسند کولی‌ها

و چرا

غربتی غروب ندارد

 

 

شعر ۲

 

برای خورشید نیست سپیده

سپیدروی شب ماه‌ست

از میان مفاهیم می‌گذریم سرسری

و سرسره بازی می‌کنیم با کلام

تا خلق شود منطقی و به درد بی‌درمان هیچ کودکی نخورد

واژه‌گون می‌کنیم جهان را با واژه‌ها

سرنگون می‌شوند درختان در ثانیه‌ها

تا بغلتند در میان برگ‌برگ‌ها

و رگ‌برگ‌ها به‌خود نمی‌کشند نور را

روشنایی تاریک است

موحش و سرد

چون دستان مرداری که خشک خاموش است

برای خورشید نبوده سپیده

سیاهی را شب گواه گرفته به ماه

روز زرد است

حقیقت را تو شاهد باش

می‌میرد و امیدش به مردن است شعر

تازیانه‌ها در آسمان خدایان را به مجازات کشیده‌اند

و تو دلیل این واژه‌هایی

ای عشق

ای امید

ای فراموشی

به یاد آر

تا ماه غروب نکرده شهادت بده به دروغ

تو را رها کرده تنهایی

و آزادی مصیبت بشر است

کجاست مفتش من؟

مسیح باز ظهور کرده است

عجب به زمان

زنجیرش را میخ کنید

ای کلید گم کرده‌گان

رهایم نکنید

من در حقیقت خود خفقانم

خسرانم

قلاده بزنید حلاج را

شور کور می‌کند

یاری دهید

"دم فرو بند" نیمای من

دم دیگر نمی‌دمد

برمی‌نهد بودنم

تو خود نبودنی

فرابخوانم ای فرارونده‌ی تمام کرانه‌ها

سپیدروی شب تویی

و من تمام جهان را با واژگان تو واژه‌گون می‌بینم

 

 

شعر ۳

 

به کاهدان زده‌ای ای عشق

دیگر حتی پرنده‌ای به یادت سینه صاف نمی‌کند

و تمام حروفِ توصیف پشت قافت جیم شده‌اند

 

به کاهدان زده‌ای ای عشق

آسمان سرتاسر پر شده از ریسمان

و مفاهیمِ هم‌آغوشت همه حکم تعلیق گرفته‌اند

 

رود در گنبد کبود متصاعد می‌شود

و هیچ عابری را یارای گذر از او نیست

ای کاش زمین تو را نمی‌پوشاند

و همراهان از تشییعت شانه خالی می‌کردند

تا خاکسترت را به دست باد می‌‌دادم

که ببرد

ببرد آن‌جا

که بودت با هیچ هستی به خواب نمی‌رفت

 

به کاهدان زده‌ای ای رند

خدایان خاموش‌اند

و شب سرشار از شایعه است

شورِ عشق نمکزار شده

کویری تفته که حتی نمی‌هراسد از مرگ من نیز

 

آتش بگیری ای عشق

ققنوس انتظار سوختنت را به گور برده است

و پوک شده‌اند شاخه‌ها

از ساقه‌ها پروانه بیرون می‌زند هر روز

و دوباره باغ را پوک‌تر از هر بودنی فرومی‌ریزاند.

 

از تو که فرومی‌ریزم

آن چنان قطره قطره

در آسمان متصاعد است بودنم

که هیچ عابری را گمانِ دوباره گذرم نیست

می‌گریزند عابران

بی‌آنکه بدانند اما

آن‌ها را در خود فرومی‌کشم.

 

 

شعر ۴

 

خطر ریزش دارند واژه‌ها

فرو می‌ریزند اما

عاقبت

می‌بلعد کلام کلمه را

فرا می‌رود

فراتر

از هر کرانه‌ای

آن چه تو از خویش می‌داری اش

بودش از آنِ توست

از گاهِ تو

از هنگامی که گام بریده است از لگام

و از خود پریده است

و یال به بالِ باد سپرده است

فرو می‌ریزند واژه‌ها

تو هم چنان اما

یال به بال

یال به یال

طی می‌کنی جبال را

رشته رشته می‌کنی

به ستوه آمده‌اند کوه‌ها

پایین بیا

ای دروغگوترین پیامبرِ من

پایین

که حقیقت

 

آقتابگردان‌ها خم شده‌اند

خم شده است مزرعه

همه کوتاه آمده‌اند

کوتاه شده‌اند

پایین بیا

خیالت راحت

دیگر حتی خاک کرده‌ایم خورشید را

بیا و آیه‌ای بخوان قبل از نیمه کردنِ ماه

به تنگ آمده روز از تاریکی

لام تا کامِ کلمات زبانه می‌کشد از نبودت

و سرخ کرده دودِ صفحه‌ها آسمان را

تو در آستینِ کدام روایتی که در هرچه اینچنین شکفته می‌شوی؟

 

 

شعر ۵

 

به جانت که می‌افتد لرز

نقطه به نقطه بیرون می‌ریزد بودنت

و روشن‌دل می‌شوم در این تاریکی

سرانگشت‌ها کشیده می‌شوند روی دانه‌ها

گم می‌شوم بینِ واک‌ها

بینِ واژه‌ها

 

جمله‌ها سراغت را نمی‌گیرند

اما واژه‌ها

خیانت نمی‌کنند

پنهان می‌کنندو پناه می‌دهند

به هرچه مرگ

به هرچه عشق

به هرچه شعر

 

سرمه کشیده است شب

ابرها کوتاه پریده‌اند

نمی‌لغزند

نمی‌ریزند

می‌برد و می‌برد دور

گچِ خشکِ منطق جیغ می‌کشد

روی تختۀ آسمان

تو هرشب در آغوشم جان می‌دهی

می‌لرزی

 

ناخوانا بدل می‌زند به فراموشی

نبودن سبک

کنار می‌رود

چون قطره‌ای که اقیانوس

و می‌ترواد از کنارِ پیشانی‌ات

 

عروض

هرچه ترش و تنگ

می‌درد صفحه‌ها را

در به در می‌کند

فرو می‌خواهند ریخت واژه‌هایی که نوشته نشده بودند

کلام اما

کلامی که به عقد هیچ محللی در نخواهد آمد

 

خیانت می‌کنند

جمله‌ها

تو را بینِ همین لغات جاساز کرده‌ام شاید

آنی و لحظه‌ای که ریگی نیست در ساحلی

یا در کفشِ حقیقت

تو پرسشِ مخدوشِ گاه به گاهی

خودِ معمایی

گذر می‌کنی هربار با مرگت

از آینده به گذشته

ناشناس

آرام

به هنگام

تو نوایِ بی‌نوایِ بودنی

 

 

شعر ۶

بازبست

 

عوض که می‌کنی خطوط نگاهت را

سرشاخ می‌شوند قطارها

و واژه‌گون می‌شود زمین

 

گم کرده کوپه‌اش را دخترک

چه نسخه می‌پیچی؟

پلنگی نفس می‌کشد در چمدان

 

قدم بگذار بر شن‌های سوخته‌ی خیابان‌ها

خون در رگ‌هایم ماسیده است

 

آسمان چه انعکاس دهد در سرای شک

جز سرخی لب‌هایت؟

اما

خوش می‌نشیند سرخ بر اکتبرِ پتلپورت

یا بر بیرقِ مائو

 

دستانت خودِ تاریخ‌اند

بی‌گناه‌تر از اسکندر و بی‌رحم‌تر از حلاج

چنان چنگ بر مرگ

که بیرون می‌زنند از زمانِ زال

و چنان رها به زندگی

که در می‌مانند از آزادیِ افراسیاب

 

چشم بر هم بگذار

آنی، گاهی، ثانیه‌ای

می‌سوزند قطارها و عروسک‌ها

و تو چون شکافی عظیم صدای سکوت را فرا می‌خوانی

 

کارد به استخوان نمی‌رسد

خاکستر شده‌اند آخر در داخائو

گوشت‌ها اما آماده‌اند

همه راسته

همه سردست

 

همه‌چیز در دست

هرچه نخواهی حتی

تنها با دلالتی و غایتی

 

می‌دانی؟

من خودِ حادثه‌ام

آتشِ ابراهیم یا سیاوش

نمی‌سوزم

درنمی‌گیرم در چشمان تو

که مانده‌اند قطارها

چمدان‌ها

 

 

شعر ۷

 

............

 

با تو که می اندیشم

بر تارک اقیانوسی نه

که دریاچه ای

و آسمان آبی تر از

نشسته‌ایم به رام که باز تبر از انگشتانم می تراود

دورتر صدایِ پریدنِ پروانه‌ها

می‌چرخم

عقابی آشیان کرده بر شانه‌ات

و میانِ مرگ و خدا

تعلیق را گزیده‌ای

خسته

یا خسی خلیده در خمِ سخنت

پکرتر از آن حتی

بخواب

شاید چال کنیم تبرها را

و پروانه‌ها

از لایِ شرجیِ شاخه‌هایت

عقاب را مهمان کنند

بخواب تا زمین سرخ

سرخ‌تر حتی

از آبیِ آسمان

چشم‌ها را ببند

حتی کابوسی سیر

از شیرین‌ترین واقعیت قندتر

تا بام داد نکرده بخواب

 

 

شعر ۸

 

پیچیده می‌شویم

می‌پیچیم

می‌پیچیم و چرخ می‌خوریم

چرخ

و رکاب می‌زنیم زمان را

رکاب‌مان می‌زند

هی می‌کند ما را

پرواز می‌کنیم

و ناگاه

فرو می‌ریزیم

چونان چون چکیده‌ای

ریز می‌شویم

ساده

ساده‌تر از واژه‌ای حتی

حرفی

نون می‌شویم شاید

الف

الفی ریزپیچ

که خوش می‌گذرد بر ما

روان می‌شود

رد می‌شود

خوش می‌گذرد از ما

رد می‌شود

عبور می‌کند

و سراغِ هیج چیز را نخواهد گرفت

 

 

شعر ۹

 

گاهی تنها تصویری هستیم

با چهره‌ای از همه چیز

زمستان

شاخه‌هایی خالی

آفتابِ لبِ بام‌ها

چراغی فعلا خاموش

و ناقوسی که در دور دست می‌زنگد

 

 

شعر ۱۰

 

پارو می‌زنم در رگ‌هایت

می‌نوردم خود را

به دستِ باد می‌سپرم پرهای سیمرغ را

تا فراموش کنم مرزهایت

آن چنان که می‌اندیشم

و گم می‌شوم در واژه‌ها

خیال

خیالِ واژه‌ها

پارو می‌زنم به پس و پیش

می‌رقصم در دلِ اقیانوس

طوفانی‌ست تنهایی

نهنگ را به درونِ قصر می‌کشم

بر واژگانت چه بگانم و چه واژگون شوم

تو پخش می‌شوی

و مرزهایت فرو می‌ریزند

این خواستنی‌ترین خواهش

کوبیدن بر خیالِ واک‌ها

آن چنان که موج بر دیوارهایت می‌نبضد

در رگ‌هایت آرام می‌گیرم

آتشی‌ست تنهایی

 

 

شعر ۱۱

 

می‌دمی

از هزار افق

و آسمان از شاخه‌هایت آویزان

می‌ریزد حتی

چون چشمه‌ای

و لب‌پر می‌زند زمین

همه‌ی یخچال‌ها

آب شده چوب‌های بستنی هم

زمان نیز لبالب

از تپشِ تراوشی که سال‌هاست می‌خیساند

می‌نماند

دیوارهای این خیابانِ بلند را

بلند

می‌گشاید

چون کوهی آغوشِ تو را

مصمم نیستند دیگر خدایان

فریاد می‌زنی

آوایت بهمنی

پژواک

سنگین

به خودت برمی‌پیچد

می‌میری

بارها و بارها

هرآن

چون درخشش نگاهی

که در دیدنت

تو اویی

نشسته بر آستانِ خویش

و دور می‌شوی از خوش

تا نمیری و نگشایی و نریزی

در هم می‌شکند

در هم

 

 

شعر ۱۲

پرنده های من

(به علیرضا مرادی)

 

پرنده های من از سپیده بیدار اند

چه این جا

چه آن جا که از قطب دورتر است

تا جایی که می دانم

نه برف می شناسند و نه استوا

قرار دارند انگار

یا بی قرارند

اما طلای خورشید

با وش‌زده‌ترین چشم‌های آسمان

آیه های نور را

در آینه های شسته ی آب می بینند

به امید آزادی

و می گشایند بال

پرواز

تنها واژه ای که سوار است بر شانه هاشان

پرنده های من چه در زمستان و چه در آتش

سپیده که می زند

می رقصند

می پرند

خیال می کنند

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران