خداحافظى

خداحافظى

هاينريش بُل

ترجمه ی سمانه نجفی


 

در شرايط هولناكى بوديم. از آن لحظاتى كه خداحافظى كرده اى اما هنوز نمى توانى دل بكنى.
قطار هنوز حركت نكرده بود. این ايستگاه نيز مثل ديگر ايستگاه هاى راه آهن كثيف، نمور، پر از دود و دم، شلوغى و ازدحام قطارها بود. شارلوت كنار پنجره ى راهرويى طويل ايستاده بود و مدام از پشت تنه مي خورد و بد و بيراه مى شنيد.
آخرين لحظات ارزشمند میان ما بود. و نمى توانستيم از لا به لاى آن جمعيت انبوه تنها با ايما و اشاره از هم خداحافظى كنيم.
- "ممنون"- براى سومين بار گفتم- "واقعا ممنون. كه به ديدنم آمدى"
* خواهش مى كنم، اين چه حرفيست؟ ما مدت هاست همديگر را مى شناسيم... پانزده سال.
- خواهش مى كنم دست بردار! هر دو سى ساله ايم.
* هم سن و سال انقلاب روسيه
- هم سن و سال كثافت و گرسنگى
* كمى جوان تر
- حق با توئه.ما بدجورى جوان هستيم.
و خنديد.
از ضربه اى كه چمدانى سنگين به پشتش زد عصبى شد و پرسيد:
* چيزى گفتى؟
- نه، پايم بود.
* بايد يه كارى اش بكنى.
- بله، الان يه كارى اش مى كنم. واقعا خيلى زياد حرف مى زند.
* اصلا مى توانى روى پاهايت بايستى؟
- بله...
مى خواستم بهش بگويم که دوستش دارم. ولى پانزده سال است كه پيش نيامده است.
* چى؟
- هيچى، سوئد! پس به سوئد مى روى؟
* بله... كمى شرمنده ام. ويرانى، كثافت و پوسيدگى با زندگى ما عجين شده است و از اين بابت كمى شرمنده ام و از خودم بدم مى آيد...
- پرت نگو! تو به آن جا تعلق دارى، خوشحال باش از این که به سوئد مى روى.
* راستش گاهى وقت ها احساس شادى مى كنم. آن جا هيچ درب و داغانى پيدا نمى شود، غذايش بايد خيلى محشر باشد. او خيلى با شور و هيجان از آن جا مى نويسد.
صدايى كه حركت قطارها را اعلام مى كرد به اندازه يك سكو به ما نزديك تر شده بود. دلهره داشتم. اما هنوز نوبت سكوى ما نشده بود. آن صدا ورود قطارها بين الملی از روتردام به سمت بازل را اعلام مى كرد و من به صورت كوچك و ظريف شارلوت خيره مانده بودم. بوى صابون و قهوه مشامم رو پر كرده بود. احساس درماندگى مى كردم.
لحظه اى احساس شجاعت مذبوحانه اى به من دست داد تا اين موجود ظريف را از پنجره ى قطار بيرون بكشم و اين جا پيش خود نگه دارم. او  به من متعلق بود و من واقعا دوستش داشتم. 
* چيزى شده؟
- هيچى... از اين كه به سوئد مى روى خوشحال باش.
* بله، او واقعا پر انرژى است. اين طور نيست؟ سه سال حبس در زندان هاى روسيه و بعد از آن هم فرار ماجراجويانه. و الان هم كه مشغول خواندن آثار روبن است.
-عاليه، واقعا عاليه...
* تو هم بايد يه كارى انجام بدهى، لااقل دكترى بخونى...
-خفه شو!
* "چى؟" شارلوت متعجب پرسيد"چى؟" رنگ و رويش حسابى پريده بود.
-"ببخشيد!" به آرامى گفتم:
"منظورم پاهايم بود، گاهى با آن ها حرف مى زنم..." شارلوت مطلقا شبيه به زنان آثار روبنز نبود، او بيشتر به زنان آثار پيكاسو شبيه بود. و من مدام ازخودم مى پرسيدم: چرا مى خواست با شارلوت ازدواج كند؟ او حتا زيبا هم نبود... در حالى كه من دوستش داشتم.
سكو خلوت تر شده بود. همه سر جاى شان بودند و تنها چند نفرى در گوشه و كنار مشغول بدرقه بودند. هر لحظه انتظار مى رفت كه آن صدا آمادگى قطار براى حركت را اعلام كند. هر لحظه مى توانست آخرين لحظه باشد.
* تو بايد يه كارى بكنى، هر كارى! اين طورى نمى شود.
گفتم:نه
او دقيقا نقطه ى مقابل آثار روبنز بود: لاغر اندام، با پاهاى كشيده و عصبى. در ضمن او هم سن انقلاب روسيه بود. هم سن فقر و گرسنگى و كثافت در اروپا و همين طور جنگ...
- هيچ فكرش را نمى كردم... سوئد
* مثل يه روياست.
- واقعا همه اش مثل يك روياست.
* اين طور فكر مى كنى؟
- مسلما. پانزده سال. سى سال... و سى سال ديگر
* تحصيلات عاليه چرا؟ ارزشش را ندارد. ساكت باش! لعنتى!
- باز با پاهايت حرف مى زنى؟
* بله.
- چه مى گويد؟
- خودت گوش كن.
هر دو ساکت و آرام به هم نگاه مى كرديم.
لبخند مى زديم و بى هيچ كلامى با هم سخن مى گفتيم.
لبخند زد و گفت: 
- الان متوجه مى شوى، الان خوبه اين جورى!
* آره، آره
- واقعا؟
* آره، آره.
- "حالا متوجه شدى" و به آرامى ادامه داد:
"همه چيز به اين نيست كه دو نفر فقط با هم باشند، درست است؟"
صدايى خشك و رسمى، درست بالاى سرم، زمان حركت قطار را اعلام مى كرد. صدايش مثل نوسان شلاقى بزرگ و خاكسترى بر سالن ايستگاه فرود مى آمد. خود را عقب كشيدم.
* به اميد ديدار.
- به اميد ديدار.
قطار به آهستگى به حركت در آمد و در تاريكى سالن محو شد.


                                                                           پايان
 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران