ملاقات در مجارستان

 

 

نويسنده: آلبرشت گُز[1]

مترجم: کتايون سلطاني

 

ملاقات در مجارستان

 

اين ماجرا  اوايل سال  ???? اتفاق افتاد،  موقعي که تازه از شر برف و سرماي کشنده ي زمستان خاکستري لهستان نجات پيدا کرده بوديم.

از آن جايي که  ارتش سرخ در حال پيش روي به سمت لِمبرگ[2] بود،  از طرف ستاد فرماندهي دستور آمد که هر چه سريع تر خاک لهستان را ترک کنيم. ما هم خوشحال از دريافت اين فرمان،  فوري از آن جا زديم به چاک و راهيِ مجارستان شديم . بعد از آن که ده روز  آزگار در راه بوديم بالاخره رسيديم به مقصد. حالا واقعاً حس مي کرديم که  وارد سياره ي ديگري شده ايم. لهستان که بوديم حتي صبح عيد پاک هم از آسمان برف مي باريد. اما آن جا با وجودي که تازه اوايل ماه مِه بود هوايي تابستاني داشت؛  تابستان مجاري. همه جا سر و صدا و هياهو ، تمام باغ‌ها پُر گُل، تمام کوچه‌ها خوش آب و رنگ،  زير گنبد آسمان، همه جا تازگي و طراوت و شادماني. با اين حال يک نوع شادماني رنگ پريده. مسلماً اين را ما هم مي ديديم، نگراني را خوب مي‌شد حس کرد. از همه سو وحشت زده نگاه مان مي کردند، مجارها. نمي‌دانستند که به عنوان دوست رفته‌ايم آن جا يا به عنوان دشمن. نگاه شان مي گفت:  چه تاجي مي‌خواهيد به سرمان بزنيد؟ حضورتان در اين کشور چه پيامدهايي براي مان خواهد داشت؟  حملات هوايي انگليسي ها؟ چه وقت سر و کله ي ارتش سرخ در بلندي هاي دوکلاپاس[3] پيدا مي شود؟

 بعد از مدت‌ها اين اولين بار بود که چشم مان به يهودي‌ها مي افتاد؛  به مردم آراسته اي که از فاصله ي ده قدمي هم مي‌شد تشخيص شان داد. آخه حالا ديگر يهودي هاي آن جا هم بايد آن آرم لعنتي را  به سينه مي زدند، ستاره ي زرد رنگ را... به هر حال  قرار بود که در آن شهر زيبا و دلفريب اطراق کنيم. منظره ي حول و حوش رود تيسزا[4] نشان مي داد که آن جا بهشتي از شراب و گندم است. جاهاي مختلفي را براي اِسکان دادن مان در نظر گرفته بودند. در ضمن مطابق بخشنامه اي رسمي،  يهوديان موظف بودند که در خانه‌هاي  آبرومند و با کلاس شان به ما جا و مکان بدهند.

 

روي ورقه اي که داده بودند دستم، خواندم:

 Sandor- Pet?fi- utca II . اسم خيابان و پلاک منزل بود. زيرش هم نوشته بود: دکتر لايوش[5]. راه افتادم و همان طور که دنبال آدرس مي گشتم به شاندور پِتوفيِ شاعر [6]  که گوته ي مجارستاني ها به حساب مي آيد فکر کردم. دلم مي‌خواست لااقل با چندتا از نوشته‌هاي مجموعه آثارش  آشنا شوم.

پلاک II ، از بيرون فقط  ديواري لخت و عور بود، با دروازه اي بلند و پشت سرش ساختماني يک طبقه. از آن جاهايي نبود که آدم در نگاه اول مجذوب شان مي شود. اما همين که رفتم تو،  باغچه اي بزرگ و پُر گل و گياه ديدم و ساختماني که درها و پنجره هايش رو به بوته هاي رُز و زنبق باز مي شد. از چند تا پله بالا رفتم و اين پا و آن پا کنان ايستادم جلوي در. در باز شد و دو تا آقا  روبرويم سبز شدند؛  در همان نگاه اول متوجه مي شدي که پدر و پسرند؛  هر دو پزشک،  اين را از تابلوهايي که کنار در نصب شده بود فهميدم.

بعد از سلام و روز به خير گفتن،  با رودربايستي خودمان را با اسم و شهرت به هم ديگر معرفي مي کنيم. حرف‌ هم را خوب مي فهميم. در آن بخش مجارستان،  يهودي‌ها تنها کساني هستند که به زبان آلماني تسلط دارند. همين که از شغل ام با خبر مي شوند پدر ذوق مي کند و مي گويد:

« خوشحاليم که از اين پس يک پدر روحاني در خانه‌مان زندگي مي کند.»

به احترام سر تکان مي دهم. هنوز فرماني مبني بر چگوني رفتار با يهوديان نيامده است... اگر هم بيايد چه فرقي برايم دارد؟ اين‌جور وقت‌ها هر کسي مطابق ايمان و اخلاقيات خودش عمل مي کند.

 اتاقي را که برايم در نظر گرفته‌ اند نشانم مي دهند. اتاقي خيلي بزرگ، ساده،  بي روح و دلگير. نمي‌دانم چرا  از همان ساعت اول همه چيز برايم بوي رفتن و خداحافظي و پايان مي دهد. با اين که روزي گرم و آفتابي است لرز کرده ام. فرشي زيبا و سبز رنگ تقريباً تمام کف اتاق را پوشانده است. کمدها سنگين و قديمي و تيره رنگ، درهاي شان بسته.  به نظر مي آيد که پُر باشند. گماشته ام مي آيد. خيلي به زحمت اثاث مان را مي چينيم. چون واقعاً هيچ گوشه اي از اتاق جايي براي وسايل شخصي مان ندارد. کتاب‌ها را ستون ستون مي گذاريم روي صفحه ي سنگ مرمري  بالاي بوفه.

شوينگهامِر[7]، سربازِ گماشته از اين وضعيت دلخور است و هي  ايراد مي گيرد. اما من هر چه فکر مي‌کنم مي‌بينم برايم خيلي سخت است که به آن پدر و پسر بگويم اتاقم چي کم دارد چه رسد به آن که بخواهم دستور بدهم  يا اين که به طور سرخود و بي اجازه چيزي را  به ميل خودم جا به جا کنم.

مي گويم: « ببين، اين طوري هم مي‌شود اثاث را جا داد. مشکلي نيست.»

بعد از يک ساعت بيشترِ کارها را انجام داده ايم.

نور گرد و طلايي خورشيد از پنجره مي‌آيد تو. روشناييِ آخرهاي بعد از ظهر.  يواش يواش به شب نزديک مي شويم. کسي در مي زند.

« بفرماييد»

هر دو پزشک وارد مي شوند.

پدر،  هفتاد ساله، آن طور که به نظر مي آيد، اما با هيکلي ورزيده، چشماني درشت و تيره  با سايه‌اي از اندوه و رنج.

پسر،  يک سر و گردن بلندتر از پدر،  با چهره اي ملايم تر، مردي همسن و سال من....به نظر مي‌رسد که هردوشان آدم‌هاي بافرهنگي باشند.

مي پرسند: « از اتاق تان راضي هستيد؟ چيزي کم و کسر نداريد؟ دل مان مي‌خواهد جناب کشيش اين جا احساس راحتي کند.»

 

زير لب يک چيزهايي مي‌گويم، مثل: « امکانش هست که يکي از اين قفسه ها را براي  لباس‌هاي من خالي کنيد؟»

« واي، چه بد شد. هنوز قفسه اي براي تان خالي نکرده ايم ؟ اي داد، چه کوتاهيِ بزرگي! ببخشيد. آخه مي دانيد،  در اين خانه هيچ زن  و کدبانويي نداريم که فکرش به اين جور کارها برسد. فقط خدمتکاري داريم که روزي چند ساعت براي رفت و روب مي آيد. همسرم فوت کرده و پسرم هم هنوز ازدواج نکرده است. خدمتکارمان فردا براي تان قفسه خالي مي کند. خُب بله،  بايد براي وسايل تان جا باز کنيم. مي بخشيد.»

براي تشکر چيزي مي گويم. در يک کلمه. حالا هر دو عقب عقب و يک جورهايي مُردد مي‌روند طرف در.

يکهويي سؤالي در اتاق طنين مي اندازد. مي دانستم، از قبل منتظر چنين سؤالي بودم:

« کشيش عزيز، شما هواي کارِ ما را داريد، نه؟»

خداي بزرگ! اين ديگر چه سئوالي است! چه تصور غريبي! هر سه نفرمان مي دانيم منظور از اين سئوال چيست.

 مي‌دانيم لشکري که بعد از گروه ما وارد آن شهر مي شود،  به کُلي از قماش ديگري خواهد بود. مي‌دانيم که حالا ديگر صحبت از گروه امداد و بيمارستان صحرايي نيست. مي‌دانيم که بعدي ها کوماندوهاي فرمان مرگ خواهند بود.

نژاد کُشيِ دودمان برانداز نازي ها کي قرار است شروع شود؟ احتمالاً از يک ماه ديگر؟ در بهترين حالت دو ماه ديگر؟  آن وقت من بايد هواي کار اين پدر و پسر را داشته باشم؟ چه انتظار دردناکي، چه تصور غم انگيزي.

چه جوابي بايد مي دادم؟ گفتم: « من جزء گروه امداد هستم. مي دانيد، ما در‌واقع بيمارستاني صحرايي هستيم. مطمئن باشيد که از جانب ما هيچ آسيبي به شما نمي رسد...» 

فقط يک مشت حرف. براي خالي نبودن عريضه. آن‌ها هم اين را مي دانستند.

باز شروع کردند: « خودتان که مي بينيد، اگر بخواهيم پا توي خيابان بگذاريم بايد  ستاره به سينه مان بچسبانيم. مدام در مطب مان براي مان دردسر فراهم مي کنند و در جاهاي ديگر هم همين طور. مي‌ترسيم که اين تازه اولِ کار باشد.... نمي دانيم....»

آهان،  پس نمي دانستند. ولي ما.... ما چي؟ نمي دانستيم؟ نه. ما هم چيز زيادي نمي دانستيم.  فقط از دور،  نه آن قدر دور که به کُلي بي‌خبر باشيم،  چيزهاي وحشتناکي شنيده بوديم،  چيزهايي هولناک. شب ها،  شب‌هايي که بالاسر تيفوسي ها مي رفتم  يک چيزهايي دستگيرم شده بود. اعترافات تب دار ها و هذيان گوها،  اعترافات جنون آميز.

 

آن افسرِ اِس اِس تبدار در حالت هذيان چي‌ها گفته بود؟  روزهاي اول هر بار که وارد سالن کوچک مريض‌ها مي‌شدم فقط و فقط  با قيافه اي عبوس به روبرويش نگاه مي کرد. آخر هنوز بيماري اش زياد بروز نکرده بود. ولي بعدش تب کشنده يقه ي او را هم گرفت. تبي که تن اش را به آتش مي کشيد. و او در سياهي شب‌هاي بيماران تيفوسي جمله هايي بريده بريده را فرياد مي زد. اگر بخواهي از حرف‌هايش سر در بياوري بايد بريده ها را به هم بچسباني:«  نه...نه... خواهش مي کنم شليک نکنيد.. نه، تو را به خدا،  من که هميشه کمک مي کردم...»و بعد باز فرياد مي زد: « لباس‌ها را در بياوريد... لخت... زن‌هاي برهنه... دراز بکشيد، سرتان پايين باشد...»

 

تصوري غم انگيز، در  آن ساعات پاياني غروبِ ماه مِه در مجارستان. دقيقه اي هولناک....يک تصوير،  نقاشيِ هيرونيموس بوش[8].

ايستاده بودند روبروي من. پدر و پسر. هر دو پزشک. چهره‌هايي باهوش، چهره‌هايي پُر از اندوه. يهودي ها.  شعري به ذهنم مي آيد، بيتي از فرانتس وِرفِل[9] درباره ي سرنوشت يهوديان:

منِ تنها، بدون قوم، بدون سرزمين،

هم اکنون مُشت مي‌کوبم بر جبين.

 

روشناييِ روز دارد يواش يواش محو مي شود. هوا يک جورهايي به طلاييِ تند مي زند. آن سوها، در آلمان شايد به ندرت چنين چيزي پيش بيايد. گنبد کنيسه از اتاقي که تويش ايستاده‌ام معلوم است. به  ياد موسي و داوود و ارميا[10] مي افتم. آري، ارميا، ارميا...

و ناگهان در سکوتي که بر اتاق سنگيني مي کند مي خوانم: «  …..Schema,... jahwae elohenu Jahwae aeched » گوش دهيد يهوديان، خداي ما خداي واحد است.  کلامي که زماني ياران حضرت موسي بر مچ دست‌هاي شان نوشته بودند. آيه‌اي که بيانگر اتحادشان بود و اتحاد با تمام کساني که به خداي واحد باور دارند.

يکهو اتفاق عجيبي مي افتد: همين که جمله را به آخر مي رسانم،  به محض آن که حروف عبري  از زبانم بيرون مي‌آيند و طنين شان در آن اتاق مجارستاني پخش مي شود،  پدر و پسر حال عجيبي پيدا مي کنند. در چشم‌هاي پدر اشک حلقه زده است و پسر با شور و شوقي آتشين نگاهم مي کند. مي‌آيند به طرفم. با من دست مي دهند. هر آن چه که تا کنون بيگانگي و ترس بود... تمام اش از بين مي رود. خداوند، خداي مان خدايي واحد است.

 

[1]    Albrecht Goes

[2]    Lemberg شهري در غرب اوکراين. تا اوايل جنگ دوم جهاني لمبرگ جزء لهستان بود. اما پس از حمله ي آلمان ها به لهستان در سال ???? و پيرو  پيمانِ 

   استالين - هيتلر،  ارتش سرخ،  لمبرگ و کل شرق لهستان را به تصرف خود درآورد. اما با حمله ي ارتش هيتلري به اتحاد شوروي در سال ????،  لمبرگ از چنگ شوروي‌ها در آمد و به دست آلماني ها افتاد. در اولين روزهاي تصرف لمبرگ،  آلماني ها سه هزار يهودي و همچنين ?? پروفسور لهستاني را به قتل رساندند. ناسيوناليست هاي اوکرايني در قتل اين افراد با نازي ها همکاري گسترده اي داشته اند. لمبرگ تا سال  ????در تصرف آلمان نازي ماند. طي اين مدت نازي ها در لمبرگ و حومه اش در کل ?????? نفر را در گتوي لمبرگ، اردوگاه کار اجباري لمبرگ - يانوشکا و اردوگاه مرگ بلزک به قتل رساندند...  ( مترجم)

[3]    Duklapass قسمتي از بلندي هاي کارپات، در سال ???? پس از نبرد سهمگيني که موسوم به « نبرد شرق کارپات» است،  امکان ورود روس ها به مجارستان و اتريش فراهم شد. ( مترجم)

[4]  رودخانه ي تيسزا يا تيسا يکي از رودخانه هاي اروپاي مرکزي ست. اين رود از اوکراين سرچشمه مي‌گيرد سپس از روماني  و اسلواکي و مجارستان و صربستان رد مي شود. با طول    ??? کيلومتر  و مساحت ?????? کيلومتر مربع يکي از بزرگترين شاخه‌هاي فرعي رود دانوب به حساب مي آيد. ( مترجم)   

[5]              DR. Lajos

[6]          Sandor Pet?fi  شاندور پتوفي متولد ???? ميلادي شاعر و قهرمان ملي انقلاب ???? مجارستان. از وي به عنوان يکي از  بزرگترين شعراي جهان نيز نام مي برند. شاندور پتوفي در سال ???? ميلادي در حاليکه فقط ?? سال از عمرش مي گذشت در جنگ کشته شد. ( مترجم)

[7]    Schwinghammer

[8]    Hironymus Bosch نقاش هلندي عهد رنسانس ( مترجم)

[9]          Franz Werfel نويسنده و شاعر اطريشي متولد ???? ميلادي که به دليل يهودي بودن در دوران نازي ها تحت تعقيب قرار گرفت و به آمريکا مهاجرت کرد. وي در سال ???? ميلادي در همان تبعيد از دنيا رفت. ( مترجم)

[10] ارميا يکي از پيامبران يهوديان. مسيحيان نيز ارميا را پيامبر مي دانند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران