گُلِسسون

 

 

گُلِسسون

 

نهنگ و سايه هاش

سَرسُخنِ گفت و گو با ابراهيم گلستان

وحيد داور

 

"نگذاريد هيچ کس جلوي ديدن تان را بگيرد!" آقاي گلستان گفت، وقتي اجازه خواستم در اتاقِ نشيمنِ خانه اش، براي ديدن نقاشي ها ديده بگردانم. گمان مي کردم که خداوند "وايکهِرست هاوس" (Wykehurst House) هيچ از چشم هاي زياده خيره خوش اش نمي آيد، که اگر خوش مي داشت شان لابد هنوز پنجره هاي بلند و برج و باره هاي خانه ي گوتيک اش را تازه تازه در فيلم ها مي ديديم. براي همين دزدانه گاهي چشم از فنجان چاي و ميز روبه رو بر مي گرفتم تا نگاه ام را مثل سنگ صافي که روي آبگيري بپرانند، به کوتاهي ي دُم زدن هاي سنجاقکي به رود، بر نقاشي ها بسايم و سوي او برگردانم. دلير از دليري ي او شدم تا عاقبت يکي از مهمان هاش باشم که در درازاي اين همه سال، اتاق کارش را نيز با همه ي تابلوهاي اش ديده اند. آن روز، نوبت سوم بود که به ديدن اش مي رفتم.

مرا اول بار کسي به ديدن او بُرد که بيش از همگان دوست اش مي دارم. با او و دخترش از "سايه سار پُربرگ" ميدلسِکس در حومه ي لندن به جايي رفتم که خانه اي بس بزرگ، پردگي ي ماز پيچاني از درختان و رُستني هاي زمين است.

هادي ي محيط، دوست من، از ماه ها پيش سوداي "گفت و گويي با گلستان درباره ي شيراز" را در سر پخته بود، و من در آن هنگام چه مي دانستم که شهود شاعرانه ي او خبر از همان مي داد که در کمتر از يک ماه پيش مي آمد: ديدار با آقاي گلستان، و درست در نخستين ديدار، پيش کشيدن موضوع گفت و گو!

آن که بيش از همگان دوست اش مي دارم "خانه خدا" را از به همراه آوردن دوست جوان اش خبر نکرده بود. دختر او تَلواسه داشت که آقاي گلستان را بَد بيايد از ناخوانده مهمان به ميهماني بردن. آن که دوست اش مي دارم، بعد از آن که رسيديم و پياده شديم، به من رو کرد و گفت، "اين هم کاخ گلستان".

کوشک آقاي گلستان به جسمي مي ماند که روح، خود، آن را در خورد خويش برگزيده باشد. دو عقابِ دروازه و دو شيرِ درگاه هشدار مي دهند که روحِ خانه "با ابلهان مدارا نمي کند". در که وا مي کنند، روز اگر باشد تا رسيدن به سرسراي گشاده ي کوشک، همان قدر در سايه راه مي روي که پس از آن قرار است نگاه ات بر رُب دوشامبر سُرمه اي ي نويسنده ي نود و چهار ساله بماند. سرسرا روشن است؛ چشم هاي روح سايه پوش خانه روشن است؛ تاثير چشم ها روشن است و روشن مي داردت.

در ديدار نخست، او پرسيد و من پاسخ گفتم. دانست که قلاتي ام و "گزين آبشار" قريه مان را ياد کرد. ديگر، تا هنگام که پيرم رخصتِ رفتن خواست، خاموش ماندم و آونگ شدم ميان آنچه از آن دو مي شنيدم و آنچه ها که دزدکي بر ديوار مي ديدم. همان شب، در گير و گرم حرف ها کسي تماس گرفت: "سلام... دو تا مرد و دو تا زن نشسته اند اين جا روبه روي من؛ يکي شان ننشسته، يکي شان دارد راه مي رود. دو تا مردي که اين جا هستند، يکي شان اهل شيراز است؛ من قبلن هم نمي شناختم اش. اصلن مثل اين که قُوَتِ حنجره ندارد! از اولي که آمده اين جا، مثلن فرض کن چهار ساعت پيش از اين، يک کلمه از دهن اين در نيامده! ساکت!" بعد قهقاه بلندي زد و رو به من گفت: "مي داني اين آقا چه مي گويد؟ مي گويد، «اين آقا خيلي خوب است، بيايد ما در خدمت اش باشيم، ايشان خوب است کار دوبله بکنند». بعد، پنج قرابه خنده در حوضي ناديدني خالي شد و شوخ طبعي ش را چنان که هست، شناختم: طبع شيرينکارش شيردال مهرباني ست که چَنگَل مي کشد و مي نوازد.

آن شيرها و عقاب ها، اين شيردالِ طبع اش تنها ابوالهول هاي پُرسنده ي سَراش نيستند. در چند سو، سَر که مي گرداني، بهمن محصص از تو مي پرسد، ابوالقاسم سعيدي از تو مي پرسد، حسين زنده رودي از تو مي پرسد، هوشنگ پزشک نيا مي پرسد، سهراب سپهري مي پرسد، بهمن دادخواه مي پرسدت، اما مي داني که اگر بي کلام بماني، گردن ات سزاي تيغ نخواهد بود. مي دانم اکنون که از تماشاي "گلستان" باز آمده ام، پرسش ها دارم که مرگ را به دوردست ها تبعيد مي کنند. او خود، پيوسته بناي سترگ هر بي چون و چراي جهان را خشت به خشت بر مي چيند و وَر مي چيند تا چون پوسيدگان و پوشيدگان جهانِ ما از ديدن راياتِ کران تا کران افراشته ي دروغ سپر نيفکند و قالب تهي نکند. طول عمرِ جان و جسم حتمن اسراري دارد که با جست و جو در گوگل و خواندن ماهنامه ي موفقيت دانسته نمي شوند!

در آغاز راه، پس از آن که يک شماره از مجله ي هنگام را با يادداشت کوتاهي به نشاني ي آقاي گلستان فرستادم و هرگز به دست او نرسيد، يک دو بار با تلفن کوشيدم تا ضرورت گفت و گو را از نگاه خودم توضيح دهم. بي رغبتي ي آقاي گلستان به همين يک دو دليل بود که: "من چند مرتبه راجع به ادبيات، راجع به اين حرف ها گفت و گو کرده ام، اشخاص نوشته اند و چاپ شده"، يا "من چهل سال است که در ايران نبوده ام؛ نزديک پنجاه سال هم هست که شيراز را نديده ام. من آخرين مرتبه اي که شيراز بودم، به سال فرنگي ي 1970-72 بوده فرض کنيد؛ الآن مي شود نزديک هاي پنجاه سال. خب، شيراز نبوده ام! در اين زمينه واقعن وقت شما تلف مي شود". عاقبت او خواست که پرسش ها را "مرقوم" کنم.

براي نوشتن به او، قلم من اگر مي خواست کار کاملن طبيعي ي خودش را بکند، هر چيز مي توانست نوشت، مگر "پرسش نامه". پس، نامه اي نوشتم که آغازه اش چنين بود: "با آن مجله که نرسيد، کاغذي فرستاده بودم. بر کاغذم نوشته اي بود و در آن نوشته کسي به شما مي گفت، «اين مجله [هنگام] گل نيکي ست اگر يا گل بدي، دامن پرورد آن خوشبختي ي بدخيم [شيراز] است». همو مي گفت، «شيراز دچاري ي غريبي ست که نه مي توان مبتلاش ماند و نه مي شود از آن شفا يافت». آن هنگام که چنان مي نوشتم، به شما مي انديشيدم که مبتلاي آن شهر مانده ايد و نه!"

شيرازِ من چقدر شيرازِ گلستان را مي شناخت؟ لابد همان قدر که خشت هاي خانه ي شاپوري، سنگ هاي کوشک وايکهِرست را مي شناسند! اما نه! دو شيراز اگر با هم مي نشستند، شايد از ذکر نامي، تاثير طعمي، کوچه هاشان جايي به هم مي رسيد. ترديد نکردم که در نامه ام بگويم: "من که پنجاه و نُه سال بعد از شما به جهان آمده ام، سال ها سال پس از خروج شما، خود را با نام ها و جاهاي آن جهان کوچک آشنا کردم. در شيرازپُرسي ي خود، صورتگر و پرويزي و حميدي را سربه سر در سايه ي روح بزرگ شهر، خفته ديدم، بارها به ديدن مهين خانم فربود در خانه-باغ نصريه رفتم، روز سپردن منصور برمکي با گروه کوچک مرگپايان بودم، سراغ هاشم جاويد را گرفتم و هرگز او را نديدم، در کتاب علي ي سامي، شايد اول بار، خواندم که کليساي قلات را نارمن شارپِ انگليسي ساخت، و در زيرزمين سينماي سوخته ي آريانا نخستين شعرهاي ام را براي شاعران انجمني خواندم".

در شيرازپُرسي ام، نه اين که سبُک پا بودم، نه! اما کجاهاي ديگري را هم ديدم. از آن همه، يکي آپارتماني بود که درش رو به باغ ژاله وا مي شد، و ديگري خانه اي بود، ستون و سقف و قرنيزش از کتاب، روبه روي بوستان خلد بَرين. دريغ که از خداوندان آن خانه ها چيز زيادي نمي توانستم با آقاي گلستان بگويم. چند روز پيش، درباره ي مصاحبه با ابراهيم گلستان براي توفاني نوشتم که در آن خانه ي پُرکتاب نگنجيد و به دوردستان رفت.  مسعود توفان پاسخ داد: "اين تاريخ نويسي ي ادبي بسيار واجب است براي فرهنگ امروز و آيندگان ما. ببينيد چگونه امروزه روز، ما هيچ درباره ي حافظ و ديگر گذشتگان مان نمي دانيم".

براي آقاي گلستان نوشته بودم که "در اين سوي عالم، آنتولوژي نويس ها و همه ي آن ها که از دولت آکادمي دست شان گرمِ کارِ پُرس و پژوه است، چراغ ها بر کرده اند تا داستان شکل گيري ي ميدان هاي فرهنگي در دوران هاي گوناگون ميان تاريکي نماند. ما در آن کاريز که خانه مان بوده است و هست و خواهد بود، هر يک در بُنِ چاه خود نشسته بوديم و صداهايي از هم مي شنيديم. کمتر آمد کسي که آن بالا حلقه ها را ديده باشد و خبرمان کند که از اين چاه به آن چاه راه است. در روزگار همنفسي ي شما، توللي، دانشور، چوبک، پرويزي، بهمن بيگي و آن ديگران که از فارس بزرگ آمدند و هر يک به سويي شدند، چه گذشت؟ چرا امروز آن جوان فکر مي کند ديارش "نسل گمشده" اي دارد، شبيه همان نسلي که رخت از آمريکا به اروپا کشيد و کوره اش را در آن جا افروخت؟ تاثير متن بزرگ تر، متن فرهنگي ي روزگار، بر کار شما و دوستان تان چه بود؟ آيا سخن گفتن از کاريز و حلقه هاش، آن گاه آبي که تا سينه برآورده، درست است؟ مي توانيم آيا از يک سنت ادبي-انديشگي-عرفاني در شيراز سخن بگوييم و با آن چه خاک خراسان پرورده، مقايسه اش کنيم؟ دوست جاودان ياد شما، فريدون توللي گفته است: «چون گوژ گشت آينه تصوير بر خطاست» آيا اين تصوير بر خطاست؟"

اما کسي که مرا در جوار باغ ژاله، در خانه اش پذيره مي شد، اين پرسش ها را به لب ام آويخت: "...خواهيد گفت که چرا عرفان، حتا عرفان زميني شده ي شيراز در هيچ يک از کارهاي شما بود و نمودي ندارد. (شاپور جورکش) آن گاه خواهيم دانست که اين دوري گزيني از عرفان چه مايه حاصل عمد و آگاهي ي شما بوده است. (همو) به واقعيت و سايه هاش خواهيم رسيد و من يا ما [که لجئون ايم] از شما خواهيم پرسيد که تا چه اندازه همين واقع گرايي، خواننده ي ايراني را از آثار شما دور نگاه داشته يا به آن ها نزديک کرده است". اگرچه اين پرسش ها با شتابِ من، لَخت لَخت و ناتمام در بيان آمدند، اميدم هست که خواننده پاسخ آن ها را در نگريستن به تصوير تمام نماي متن بيابد.

براي پرسشگري از آقاي گلستان نمي توانستم يک دو تَن بمانم. چاره ناچار، لجئون (لشکر) شدم و از هادي نيز که خود، خواب اين کار را ديده بود، مدد گرفتم. پس دست او بود که از آستين من بيرون خزيد و نوشت: "شما که از نوادر روزگار ما در کار پرورندگي (patronage) بوده ايد، اگر خوش بداريد، شايد براي ما بگوييد حکايت تاسيس نشر روزن و پشتيباني از کوشش گران «شعر ديگر» را."

آقاي گلستان نامه ي دوصفحه اي ي مرا خواند. ديگر مانده بود همين که تماس بگيرم تا روز ملاقات را تعيين کنيم و او در تقويم اش بنويسد. اين مرتبه، صدايي که از ساسِکس مي آمد، گفت، "من با کمال علاقه ميل دارم به شما کمکي بکنم؛ از ديدن شما خيلي هم خوشحال مي شوم، ولي هرچه فکر مي کنم، در افق چيزي نمي بينم که بتوانم تقديم شما بکنم. فکر مي کنم که شما بايد يک زحمتي بکشيد، مقدار فراواني پول کرايه بدهيد، با من حرف بزنيد و بعد، دست خالي تشريف ببريد. به شما بگويم: در برابر يک انبار کوچک خالي قرار گرفته ايد. همين!"

علي ي تقي زادگان، جوانمرد شيرازي ي ليورپول به فرياد کيسه ي کوچک و خالي ي من رسيد و پذيرفت که مرا با اتومبيل اش به خانه ي آقاي گلستان ببرد. فولکس واگنِ قرمزِ علي راه بي گود و گَريوه ي پُرسبز را شش ساعته کوبيد و ما در همان ميانه ي راه، در کافه اي قرار کرديم که برگشتنا براي تماشاي دريا به بندر برايتون برويم.

در دهکده ي بولني، يعني آن پاره از ساسِکس که سراي عظيم و محجوب آقاي گلستان را در پسِ پرده يِ هزاران حاجب سبز مستور مي دارد، مشکل مان گاسَم مشکل همان پستچي بود که لابد نتوانسته بود اولين بسته ي مرا به دست گيرنده برساند و پرت اش کرده بود به جايي ميان علف ها و گزنه ها. بخت مان گفت که در سايه-آفتاب آن راه هاي روستايي ي باريک، زن انگليسي ي ميانه سالي را ديديم که سگ سياه ژوليده اي را آورده بود به گلگشت. خانم مطلقن انگليسي ي پوشيده در رختِ سوارکاري را با پرسيدن نشاني، خيلي بي جهت زحمت داديم. "ببخشيد! شما مي دانيد اين نشاني کجاست؟" – "بگذاريد ببينم! اوم... نه متاسفانه! راه را درست آمده ايد، اما من نمي دانم نشاني کجاست." – "جايي که ما مي خواهيم برويم يک کوشک است." – "شما دنبال خانه ي گلستان مي گرديد؟" – "دقيقن!" به اشاره ي او راست رفتيم و به راست پيچيديم و باز به راست رانديم تا تکه اي از خانه با برجک مُدَوَر سنگي ش آفتابي شد. به علي گفتم، "اين هم کاخ آقاي گلستان!"

من ميزبان شيرازي ي خود را پيش تر از آن فقط با چشم زيردريايي (پريسکوپ) معيوبي ديده بودم و او به چشم ام رزمناو سياهي آمده بود که دريا را با آتش باران بي امان اش مي آشفت. پيش تر، آن نهنگ شکيبا و بس دوست خو را بَسي دشمن خو مي پنداشتم و خيال آفريده ي من بيشتر باد-آوردِ اُشتُلُم هاي کساني بود که بعد از ديدن يک مصاحبه ي تلويزيوني ي او، سخت گرفتار خود-هماني ي وهمي شان مي بودند. اگر اسب آبي ي خُشک جاني تصادفن يا غفلتن لغت نامه را گشود و ديد که نهنگ، اسب آبي هم معنا مي دهد، و گمانيد که قِي-آبه ي دهان اش را مي تواند به بلنداي "فواره ي نفسگاه" نهنگ اقيانوس برافشاند، گو بگمان و بيفشان!

ميزبان ما پيش از آن که بنشيند و چهار ساعت چانه ريزي ي مرا تاب بياورد، رفت و "براي ما" پرده ي اخرايي ي بلند و ضخيمي را کشيد و دو لِنگه در چوبي ي سفيد را رو به بوستان وايکهِرست گشود. در نور نباتي ي ساعت دو بعدازظهرِ سه شنبه، نُهِ فوريه ي 2016 چند فامسايه ي لرزان پيش چشم ام مهدي ي اخوان شدند. اخوان ما را نديد و آرام از کنار پرده ي لوله لوله ي اخرايي گذشت و بيرون رفت. گاسَم رفت که از نهال گردويي برگَکي بکَنَد.

در ترانويسي، آن گاه، تنظيمِ اين گفت و گو کوشيده ام هر چه را، گر همه معترضه ي خيلي کوتاهي باشد، ضبط کنم تا چهره اي که خواننده از آقاي گلستان مي بيند، شخصواره نَه، شخصِ او باشد. شايد اين گفت و گو تنظيم دوباره اي بخواهد. دلخواه ام آن است که از سر نو متني بپردازم که نه همين تنها قلم-خورده هاي متن حاضر را باز يابد، که مصاحبه شونده را نيز خيلي دقيق تر و هر چه شبيه تر به گلستاني که من امروز مي شناسم، تصوير کند. خيلي دل ام مي خواهد او را وقتي که با اصرار، انگور مُنَقا و تِرافِل محبوب اش را به مهمان اش تعارف مي کند يا "آقاي گلستان" گفتن تان را با "جان دل آقاي گلستان" گفتني پاسخ مي دهد، ببينيد.

اين متن هزار بار هم که ويرانده و از نو ويراسته شود، چيزي در آن از دست رفته که بازگشتني نيست. در گرم و گير گفت و گو، انبار ذهن او را آن چنان بزرگ و چندان پُر يافتم که چند بار دل ام سوخت که ديگراني جز من با او چهره به چهره نبودند. به خواننده اي که فرصت سوز بداندم، بدون ارزني فروتني حق مي دهم. در کاغذم، از پيش چنين عذر آورده بودم: "اگر در شهر خود به جاي فقط نظاره، حفاري کرده بودم، آن روز پشت تلفن، به خاطر نشناختن حشمت لباف و شعاع الملک خجلت نمي بُردم. حتمن مصاحبه گر بهتري مي بودم اگر کتابخانه ام را با خود آورده بودم. خانه ي پدر من در کنار رودخانه ي خُردِ قلات است. کتاب هاي ام را، از جمله «اسرار گنج دره ي جني»، «گفته ها»، و «نوشتن با دوربين»، آن جا براي خواهرک ام گذاشتم و آمدم اين جا، بر کرانه ي جنوبي ي رود مِرسي (River Mersey) تخته پوست انداختم. آن جا داشتم در اتاق ام با دفترها و قلم هام تمدن شخصي ام را مي ساختم؛ حالا با دستان پُرآبله دارم بر ساحل اين يکي رود، سنگ و خَرسَنگ گِرد مي کنم تا خرده تمدني ديگر پي افکنم".

رفيق من، علي، هرچند بيش و کم در هنگام ضبط گفت و گو، همان قدر که من خود در نخستين ديدار خاموش بودم، زبان در کام مي دزديد، کسي بود که پرسش ضبط شده به نام مرا در افکند: "جعفر ابطحي هم از دوستان شما بود؟" اين پرسش را که از پسِ پُرس و جو درباره ي بهمن بيگي جوشيد و به زبان علي آمد، براي "حفظ يکدستي ي متن" با چاي ته فنجان ام بالا انداختم، که يعني بالا کشيدم.

"نگذاريد هيچ کس جلوي ديدن تان را بگيرد!" آقاي گلستان گفت، وقتي اجازه خواستم براي ديدن نقاشي ها ديده بگردانم. – "امروز دل ام مي خواهد يک دل سير اين ها را نگاه کنم." – "خب نگاه کن عزيز من! پا شو نگاه کن! پاشو! توي راهرو هم هست". – "کار زنده رودي را ديدم توي راهرو." – "خب، پا شو قشنگ نگاه کن!" – "حالا وقتي که خواستيم برويم، مي بينيم!" – "نه! همين الآن!" خودش بر پاهاي نود و چهار سالگي ش پيش افتاد تا با او به هر کجاي خانه که تابلويي از ديوارش آويخته بود، برويم. در کتابخانه و اتاق کارش به کُنجي اشاره کرد و گفت: "آن قاب کوچک، خطِ خود نيما ست". در ميان سوت و صفير من از هيجانِ ديدن دست نوشته ي "جغدي پير"، علي گفت، "امضا هم کرده آقاي گلستان!" لب اش خنده آورد که: "از اين اتفاق ها مي افتد! اوقات تان تلخ نشود!"

اوقات مان تلخ نشود از دريافتن اين که شيراز، اَريحاي ابراهيم گلستان است، زيرا او زادگاه اش را براي خاطر ياد رايحه اي عزيز مي دارد، نه از آن رو که در آن زاده شده بوده است. دل او هواي هر آن کجا دارد که در آن "اتفاق انساني ي درجه اولي" افتاده باشد، پس لابد دست او هر وقت که طلب کند، شيراز آرزويي اش را در کتابخانه اش مي جويد. چنين اگر بنگريم، سعدي يا حافظ البته که ديگر، يا منحصرن شيرازي نيستند. در متن گفت و گو، مصاحبه شونده مي گويد، " به من بگوييد از پاريس چي ش يادت هست؟ من صاف مي گويم که لوور، و توي لوور هم نه «موناليزا»، نه فلان، نه فلان، نه فلان، نه فلان، بلکه آن تابلوي رامبراند که از يک لاشه ي گاو نقاشي کرده. آن براي من فوق العاده است. تمام انسانيتي که رامبراند مي شناسد، توي آن گذاشته." شايد از خود بپرسيد، "مگر رامبراند فرانسوي ست!"

بر پاهاي نود و چهار ساله اش، دنبال مان آمد که بدرقه مان کند. سه بار بوسيدم اش. پرسيد، "چرا اين روزها همه سه بار مي بوسند؟ دو بار کافي ست". يادم آمد که او تقريبن براي هر کاري اِستانده ي (استاندارد) خودش را دارد. براي دوست انگليسي م، راجر، اِستانده هاش را وصف کرده بودم. راجر گفته بود: "So, he doesn’t suffer the fools gladly" [پس او با ابلهان مدارا نمي کند!].

ساعت از هشت شب گذشته بود که بر ساحلِ ناخواهَرِ برايتون، با درياي توفاني سِلفي گرفته و نگرفته، ساندويچ هاي کالباسي را که از خانه برداشته بوديم، خورديم. مردم هرمزگان درياي آرام را "درياي خواهر" مي گويند. يادم آمد که بر آن کرانه هاي خليج فارس گاهي خبر از به خُشک رفتنِ نهنگ ها مي آوردند. درياي بي نهنگ، درياي بي شهامت و بي شور است؛ نيست؟ درياي بي نهنگ، مُشت و تپانچه ي توفان را تاب چگونه تواند آوردن؟ در راه بازگشت دل ام مي خواست شعر "نهنگ در صحرا" را بلند بلند بخوانم. در بازگشتن کاش آن که دوست تَر مي دارم اش با ما مي بود و شعري را که براي "دوست گرانمايه و آموزگار بزرگ اش" سروده، بلند بلند مي خواند:

 

نهنگ بودم: در درياي خود شنا مي کردم؛

و هيچ جانوري

                از من

آزار

نمي ديد.

فواره ي نفسگاهم را، آژيروار، که وا مي کردم،

فقط، فقط، دل دريا بود،

            در دوايرِ ناگاهي از موج هاي آگاهي يافتن

                                            بر توانِ شکيبا

                                                      يا شکيب تواناي خويش

                                   که در خود

                                                بر خود

                                                         از هم

                                                                مي دريد.

خوراکم از کوچکترين خُرده هاي زندگاني

                                                تامين مي شد؛

پلانکتُن هاي خودبالِ کوچکانگي ي ناگزير

و رنگ هاي هزاران هزار کهکشانکِ رنگين کمانِ کوچک

                                                               در چترکِ تپنده ي بسيار و يک

عروس دريا،

به سفره اي افشان از باغ هاي مرجان:

به سفره اي که به صدها چلچراغکِ پولک

                                                آذين مي شد.

گرسنگي که مي آمد،

                       سطحي از ژرفاي ناب

                                             شيشه ي شفافِ آزمايشگاه

و اشتهايم، ژرفاپژوه،

                           ديده ي هشيار ذره بين مي شد.

و آب مي نوشيدم

                    از صافي ي نمک:

چنان که زنبور فرصت شناسِ دلِ عارفي

تراوه هاي يقين را مي نوشد

                                از دلِ گُل هاي شک.

عَسَل نبود، البته، دستکارِ من،

                                   اما

                                       بودم.

و مي سرودم

               با بزرگي ي ارزان به دست آمده ام

بزرگواري ي درياي خويش را.

و مي شناختم

              در طبقات دريا

                              جاي ويژه ي هر جانداري را

و جاي خويش را،

و،

بويژه،

      جاي بزرگاني را کز تراکُم بسياران کوچک

                                                        در ذاتِ خويش

                                                                       خبر داشتند؛

که،

    يعني که،

              مي دانستند

که هيچ، جز موجي از توانش دريا، نبود

هر آنچه ايشان مي توانستند.

و،

پس،

يعني که

         رام بودم،

                    آرام بودم

در جاي خويش:

يک قطره،

            يا،

               که يعني

-فرقي نمي کند –

                    نهنگي

                            در

درياي خويش.

 

اکنون،

اما،

مَدِ شگفتکار گذشته ست،

و

دريا

-زان ساحلِ چگونه ندانم چرا –

به سوي بي کراني ي خود برگشته ست.

و من،

اکنون

وينجا

بر ريگزار تفته ي اين ماورا

خود را مي يابم

که، بيش از آن که بيدار باشم،

                                  انگار در خوابم:

و از شما دوزيستان،

                        از شما هست-نيستان،

                                               مي خواهم

کز من حذر کنيد؛

از باله هاي من

و،

به ويژه،

از دُمناله هاي من؛

که،

زان پيشتر که ساحلِ مرگِ من

يا آغازه اي از آشنا شدنم با پرواز،

                                       يعني با توان شنا کردن،

                                                      در هواي اين صحرا باشد،

                                                                                    مي تواند

پايانه ي روندِ مرگِ شما باشد:

 

آي،

اکنونيانِ دورتر از هر گذشته از اکنونِ من!

بيگانگانِ دشمن

                   اما

                   همخونِ من!

 

 

 

ليورپول – 11 مِه 2016

 

 

 

گفت و گوي وحيد داور با ابراهيم گلستان

 

گلستان: قبل از اين که شما سوآل کنيد، من باز تکرار مي کنم که من در سال 1320 که مي شود 1941 [ميلادي] از شيراز آمده ام بيرون و در تمام اين هفتاد و پنج شش سال، دو سه مرتبه براي مدت هاي کوتاه ده روز و يک هفته رفته ام شيراز. الآن هم چهل سال هست که من از ايران آمده ام بيرون. بنابراين من واقعن اطلاعات فراواني از شيراز ندارم که به شما بگويم.

داور: حالا شايد وقتي که بپرسم آقاي گلستان...

گلستان: خب بپرسيد، بپرسيد! من اين چراغ ها را خاموش کنم، چون چشم ام را مي زنند. آخِي ي ي! آخِي!

داور: اصلن همين "آخِي" که گفتيد شيرازي بود!

گلستان: حتمن! [مي خندد] شيراز جاي خوبي بود آن وقت ها. من نمي دانم الآن چه جوري هست.

داور: درباره ي شيراز دل تان مي خواهد من اول به شما بگويم؟

گلستان: هر چيزي شما بخواهيد. شما آمده ايد که مرا استثمار کنيد. خب بفرماييد!

داور: بله، شيرازي که من درش متولد شدم و باليدم تا آن موقعي که در آن شهر بودم...

گلستان: چه سالي [متولد شُديد]؟

داور: سال شست شمسي.

گلستان: سال شست شمسي، يعني درست چهل سال بعد از اين که من شيراز را ترک کردم.

داور: بله، از آن شيراز اگر شما الآن برگرديد، تقريبن قسمت هايي از خيابان زند، کَلِ مشير، اين ها را باز خواهيد شناخت. چهره ي شهر خيلي عوض شده.

گلستان: حتمن! خب، خود کل مشير هم وقتي که - من خانه مان، قبل از اين که برويم به خيابان اهلي، توي ميدان شاه بود. وقتي از طرف مسجد مشير مي آمديد بيرون، مي آمديد پايين، مي رسيديد به يک بازارچه اي - من از آن بازارچه دارم حساب مي کنم، که سر آن بازارچه مي چرخيدند - يک حمام آن جا بود. اول آن بازارچه که مي رسيديد، طرف سيد حاج غريب مي خواستيد برويد، طرف جنوب که مي خواستيد برويد، دست چپ تان اول اش يک دکان عطاري ي معتبري بود، مال حاج مصطفاي عطار. حاج مصطفا ضمنن يک خانه ي گُنده داشت که پدر من اجاره کرده بود. خانه ي خيلي گُنده اي بود. وقتي از بغل عطاري ي حاج مصطفا رد مي شديم - اين ها نيستند، لابد به هم خورده آن بازارچه- حالا! از توي بازارچه که رد مي شديم، دست چپ مان، همان طرف حاج مصطفا يک ميوه فروشي ي خيلي گنده اي بود. شايد مثلن دو دهنه ي دکان ميوه فروشي بود. نرسيده به آن ميوه فروشي هم نانوايي بود، يعني بين حاج مصطفا و ميوه فروشي نانوايي بود. رو به روش، طرف دست راست اش، يک قصابي بود که من الآن يادم هست لاشه هاي گوسفند را آويزان کرده بودند، و پهلوي آن هم يک کبابي بود. و ظهر که اين کبابي باد مي زد که کباب کند، دود کباب، دنبه هايي که آب مي شد، بوي خوش کباب توي آن فضاي بالاش مي پيچيد و از اين سوراخ هاي گرد سقف - دو سه تا بود - نور آفتاب مي آمد اين دودها را روشن مي کرد، خيلي قشنگ بود. از پهلوي کبابي که رد مي شدي، يک خرده پايين تر مي آمدي، سه راه مي شد: آن راه، صاف مي رفت به طرف سيد حاج غريب و سنگ سياه و همه ي اين حرف ها، ولي دست چپ اش، يک کوچه اي ادامه پيدا مي کرد که آخرش مي رسيد به شاهچراغ و مسجد نو و فلان و فلان. از آن جا، توي آن کوچه که مي آمديد - خوب من يادم هست، الآن دارم مي بينم ديگر- اين که دارم مي بينم، مال مثلن، آخرين مرتبه اي که اين جا را ديدم، من 1320 از شيراز آمده ام بيرون. شايد يک مرتبه يا دو مرتبه نوستالژي ي ديدن شيراز در همان وقت ها، مثلن 1324، 25، 26 شايد يک مرتبه من را کشانده باشد، اين جا را ديده باشم، ولي اين ها تمام يادهاي بچگي م هست. توي آن کوچه که مي رفتيد - کوچه ي پَهني هم بود يک خرده، اول اش، دست چپ تان يک سفيدگري بود که شاگرد سفيدگر هميشه دست اش را به ديوار مي گرفت، پاش هم زيرش يک گودي ي شن داري بود که توي اين ظرف هاي مسي مي گذاشتند و اين هم همچي همچي همچي مي کرد  [ به چپ و راست مي چرخيد ََ] و بنابراين پاک مي کردند کثافت هاي مس را. آن ور هم خود اوستاي دکان نشسته بود اين ها را قلع مي ماليد، يکي هم بود هميانه را تکان مي داد، شعله اين ها را داغ مي کرد، خود اوستا هم قلع را مي ماليد به اين و سفيد مي کرد. کار سفيدگري اين جوري بود. بعد از اين دکان، يک خرده پايين تر مي آمديد، آب انبار محله بود. رو به روي آن خانه ي بزرگي بود که مال حاج مصطفا بود و پدر من اجاره کرده بود. وقتي توي دالان اش وارد مي شدي، دست چپ اش طويله بود، که درشکه اي که پدرم داشت آن جا بود، اسب هايي که براي درشکه بودند، آن تو بودند، مثل اين که يک الاغ هم بود، چون من يادم مي آيد که سوار الاغ هم مي شدم، مرا مي بردند مي گرداندند. اين آن جا بود، و خانه ي مهتر اين اسب ها و نوکر خانه ي ما هم کنار همان طويله بود، آن وقت، توي راهروي اين خانه که مي آمديد از در تو، دست چپ اش اين مي شد، دست راست اش، روبه روش يک حوضخانه بود، که بعدازظهرها پدرم توي آن حوضخانه مي نشست، با رفيق هاش، يا خودش تنها، ترياک مي کشيد. حوضخانه بود ديگر، جاي خنک خانه بود. بغل حوضخانه هم دو تا پله مي خورد، مي رفت توي حياط خيلي گنده اي که حياط خانه ي ما بود. اين ها همه را خوب يادم هست. خواهر کوچک من که الآن چند سال است مُرده، يادم مي آيد که او توي آن خانه به دنيا آمد. حوض وسط آن حياط را هم خوب يادم هست که دورش هم حَصين، يعني گلدان هاي گنده گذاشته بودند که توي اين گلدان هاي بزرگ درخت ليمو بود. خواهر کوچک من توي آن خانه به دنيا آمد، و من يادم مي آيد شبي که مادر من به اصطلاح باد مي خورد، مي خواست بزايد و ناله مي کرد، و من هم ناراحت بودم که چه را دارد اين، اين جوري مي کند، آمده بودم پهلوش، گريه مي کردم که "چه را اين جوري مي کند؟" و بعد، پدرم هم من را بغل کرد و برد دور حياط گرداند و استمالت کرد. اين خانه ي آن سال هاي ما بود. از اين خانه بود که ما رفتيم به يک جاي ديگر. رفتيم سر کوچه ي هفت پيچ و اين جاها، بعدش هم آمديم بيرون. آمديم دو مرتبه به يک خانه ي ديگر توي ميدان شاه، بعدش ديگر پدرم خانه خريد توي همين خيابان اهلي که ديگر از 1311، آره ديگر، تمام اين سه چهار تا خانه که ما عوض کرديم بين 1301 تا 1311، ديگر آمديم توي خيابان اهلي، وقتي که من کلاس پنجم رفتم. من با اين عکس هاي گوگل خواستم پيدا بکنم، به کوچه ي خانه مان رسيدم، ولي مثل اين که خانه ي ما را خراب کرده اند.

داور: خيلي از خانه ها آن جا خراب شده.

گلستان: خب، شده که شده!

داور: خيلي خب، به جاي خوبي رسيديم آقاي گلستان. شما با وجود خروج از شيراز، گويي که، يا حداقل به نظر من اين طور مي رسد که هميشه در جغرافياي فرهنگي ي شيراز مانده ايد. چرا اين را مي گويم؟...

گلستان: اصلن! حافظه ام تند است، حافظه ام تند است! نه! البته به شيراز علاقه دارم. به شيراز به اين خاطر علاقه ندارم که مسقط الراس من بوده و اين مزخرفات، نه! جاي خوبي بود. من مدرسه ي نمازي مي رفتم. مدرسه ي نمازي هم از همان کل مشيري که مي آمدي، اول خيابان لطفعلي خان زند بود. اصلن وقتي آن جا را مي ساختند، من يادم مي آيد. اول خيابان داريوش، خانه ي يک آقايي بود به اسم شَرَفه که لَقوه هم داشت. جمله ي خيلي معروف اش هم اين بود که "من همان ام که مرحوم مظفرالدين شاه به من گفت: گوزم به ريش ات، شَرَفه!" آن خانه را موقع خيابان کشي خراب کردند. ولي قبل از اين که ما به خيابان اهلي برسيم، خيلي قبل از آن، لطفعلي خان زند بود ديگر. لطفعلي خان زند از کَلِ مشيري شروع مي شد، صاف مي رفت بالا تا برسد به جوي آب خيرات.

داور: درست است، هنوز به آن محل مي گويند خيرات.

گلستان: حالا! به جوي آب خيرات که مي رسيدي، سر جوي آب خيرات خانه ي احمد خان بود، بعدش شد مهندس افشار که مادرش خواهرِ مادر سيمين بود، سيمين دانشور. اول آن خيابان يک باغ گنده اي، باغ نمازي بود که مدرسه ي ما آن جا بود. مدرسه ي نمازي آن جا بود. خب، اين ها خاطره است، اين ها هيچ ارتباطي ندارد.

داور: اگر اجازه بدهيد، من ادامه بدهم. چند چيزي را که به نظرم رسيده است مي گويم. اولن که شما هنوز در پرده پرده هاي گفتار و نوشتارتان، رگه هايي از گويش شيرازي به گوش ما مي رسد يا به چشم ما مي خورد. وقتي که مثلن از اشتو داشتن يا شتاب داشتن مي نويسيد، فرضن...

گلستان: من نگفته ام اُشتو، گفته ام اُشتو؟

داور: بله داريد. به شما گفتم، در اين گفت و گو، هم بايد از حافظه ام مدد بگيرم که خيلي ياري نمي کند، هم از دل ام، به خاطر اين که دوست تان دارم.

گلستان: هاه! چرا؟ حالا بگوييد! بگوييد!

داور: به قول نيما، "دارم به بهانه هاي مانوس..."

گلستان: خب، حالا بگوييد!

داور: چشم! مي گويم. شما در يک داستاني يک پدر و پسرِ فکر مي کنم ايلياتي داريد، شايد از ايل قشقايي، در بيابان دارند فرار مي کنند. عده اي دنبال اين ها هستند. من اين کلمه ي اشتو را از آن جا يادم مي آيد. يا شکار سايه را که به تازگي خوانده ام و خيلي چيزها را ازش به روشني در يادم است - سِتينگ بعضي از اين داستان ها شيراز است، درخت نارنج مي بينيم، نام محله هاي شيراز را در آن ها مي بينيم. من مي دانم، شما خيلي زود از شيراز بيرون آمديد، و خيلي سن تان کم بوده است که رفته ايد به تهران...

گلستان: هجده سال ام بود.

داور: ولي تا همين امروز، مي خواهم ببينم که چگونه است که به قول انگليسي ها که مي گويند، “You leave the church, but the church won’t leave you” (تو کليسا را تَرک مي کني، اما کليسا تَرک تو نمي گويد) شما از شيراز رفته ايد، اما شيراز با شما و در شما مانده، طوري که هنوز روي نقشه ي گوگل مي رويد و سعي مي کنيد خانه تان را پيدا کنيد، پياده گرد خيابان هاش مي شويد از آن بالا.

گلستان: نقشه ي شيراز اصلن توي ذهن من هست. نقشه ي شيراز - خيلي قبل از آن که خيابان زند ادامه پيدا بکند، بخورد به بازار وکيل و بازار وکيل را خراب کردند که خيابان زند از توي بازار وکيل رد شود، برود - يا يک کسي بود، يک دولتشاهي، استاندار فارس بود، او مي خواست خيابان زند را ادامه بدهد، خيابان زند برود پايين تا آن جايي که بعدها مي رفت تا فرودگاه، آخري ها. چون اول فرودگاه آن جا نبود. فرودگاه اول اش  [در جايي بود به نامِ ] «سروهاي آقاباباخاني» بود. مي دانيد کجاست؟ درِ سَلب!

داور: نه.

گلستان: از دروازه کازرون مي رفتيد بيرون، به طرف جنوب، مي رسيديد به بيرون شهر، به طرف پيربَنو (پيربُناب)، قبل از اين که به پيربنو برسيد، به در سَلب مي رسيديد که مرده شورخانه ي شهر آن جا بود. در سَلب، قبرستان بزرگ شهر بود ديگر. فرودگاه هم آن جا بود اول اش. اول اول اش، اولين مرتبه اي که هواپيما آمد شيراز، من يادم مي آيد، باغ تخت مي نشست. فرودگاه هم باغ تخت بود که هواپيماي يونکِرسِ آلماني يک خطي درست کرده بود از تهران تا بوشهر - تهران، اصفهان، شيراز، بوشهر، و برعکس، اين بود. آن وقت، از اولين هواپيماهايي که آمده بود، آن جا پروپلر propeller اش شکسته بود به هر علتي، که مي گفتند "شاخ بالون شِکِس". و به هواپيما هم "بالون" مي گفتند ديگر، "شاخ بالون شِکِس" يعني پروپلرش - شاخ اش نيست، مي چرخد...

داور: ملخ!

گلستان: بله آقا! بعدها شد ملخک، ولي خب، شاخ بالون! و همه مي رفتند تماشاي هواپيما بکنند که اين که پرواز مي کند، حالا افتاده پايين چيست! نوکرمان مرا هم برداشت، ببرد. آره - خود خيابان زند، خيلي اول اش، قبل از اين که - اين خيابان زند کار کريم خان زند بوده اصلن. خيلي قبل اش، مثلن من پنج سال ام بود، خيابان سعدي، مي رويد توي خيابان سعدي، دست راست يک کوچه ي پَهني بود، که کوچه ي پَهن مي رفت، مي خورد به يک سه راهي، يکي از اين سه راهي ها، يکي ش يک کوچه بود که مي رفت، باز مي خورد دومرتبه به خيابان زند، يکي ش مي رفت مي خورد به محله ي مُردِستون...

داور: آها! اسم اين را توي داستان لنگ آورده ايد.

گلستان: محله ي مُردِستون هم به مُرده ارتباطي ندارد، "موردستان" هست. درخت هاي مورد در آن بود.

داور: محله ي بدنامي بود آقاي گلستان؟

گلستان: آره! پايين ترش خانه هاي روسپي ها بود. سر آن محله، از خيابان سعدي، مي رفتيد مي رسيديد - ببينيد اين ها همه اش ذهن من است که يک خُرده خاطرات ام قوي هست از اين حيث، به يک خانه مي رسيديد سر آن سه راهي، که يک باغ گُنده بود که اول اش خانه ي مشير همايون حکيمي بود، بعدش شد دادگستري، بعدش شد يک هتل - هتل فارس، يک همچي چيزي شد - اين جوري بود. البته هتل فارس بعدها يک جاهاي ديگر رفت، ولي سر آن سه راهي، يک باغچه ي بزرگي بود. آن جا خانه ي ما بود. باغچه ي نايب علي به اش مي گفتند. آن جا خانه  ي ما بود اول اش، که يادم مي آيد، يک خانه هم بود [که] قبل از آن ما [ساکن آن] بوديم، خانه مان عوض مي شد ديگر. توي آن باغچه ي نايب علي که ما بوديم بود که سه چهار چيز را خيلي خوب يادم هست؛ يکي اين که مهدي سرخي را دار مي زدند.

داور: به ما مي گوييد او که بود؟

گلستان: مهدي سرخي يک دزدي بود که گرفته بودندش و دارش زدند. کجا دارش زدند؟ سر چهارراه زند. آن جايي که بعدها شد گاراژ ساعتچي. اين جا هم اول اش گاراژ ساعتچي نبود، اين جا هم اول اش ارکان حَرب بود، يعني ستاد لشکر بود. فرمانده ي لشکر هم يک مرد خيلي چاق گنده اي بود - سرلشکر محمود آيرُم که توي عکس هاي رضاشاه، وقتي که کودتا کرده است و اول اش هست و از اين حرف ها، يک آدم خييييلي شکم گنده اي هست، قد کوتاه و شکم گنده. اين يادم مي آيد که عصرها مي آمد جلو ارکان حرب مي ايستاد، يعني ستاد ارتش که آن جا بود، مي ايستاد و دسته ي موزيک قشون، آرتش هم نبود هنوز، دسته ي موزيک قشون، بالابان مي زد، يعني ابزار بادي و با طبل و اين ها، همان جا بود که مهدي سرخي را دار زد، و اين خانه ي ما، خانه ي بيرون شهر بود بالاخره، يک برج داشت، برجي که اگر که دزد و فلان بيايد، از توي برج، از توي سوراخ هاش تيراندازي بکنند. من رفتم از اين پله ها بالا و از توي اين تيرکش ها ديدم که مهدي سُرخي بالاي دار است. مهدي سُرخي بالاي دار بود و گردن اش هم کج شده بود و زبان اش هم در آمده بود و از ته طناب هم داشت مي چرخيد... بعدش اين جا را خراب کردند، بزرگ کردند، کردند خيابان زند که بعدها شد. توي همين خيابان، پدر من يک اتومبيل خريده بود. تمام چيزهاي آن روزگار مضحک است ديگر! اين اتومبيل، بر خلاف اتومبيل هاي حالا که موتورش کار مي کند، چرخ عقب را مي چرخاند، زنجير داشت، مثل دوچرخه. موتور که به کار مي افتاد، زنجير مي چرخيد؛ زنجير، چرخ عقب را حرکت مي داد، و من دل ام مي خواست ياد بگيرم اتومبيل سواري را. آن وقت هم تمام اين چيزها زير فرمان بود، زياد کردن بنزين و... ولي من آن قدر بچه بودم که وقتي نشستم پشت اين، پاي ام توي هوا بود و معلق. همين طور پشت سر هم خب مي آيد ديگر!

داور: مي خواهم به شما کمک کنم تا چيزهاي ديگري را به ياد بياوريد. اسم مهدي سرخي را آورديد، من نمي دانم چرا ياد سيف القلم [نخستين قاتل زنجيره اي ي زنان در ايران] هم افتادم!

گلستان: اووووووه! او را ما در بچگي ديديم. من کلاس هفتم يا هشتم بودم که...

داور: که آن اتفاق افتاد!

گلستان: آره! آره! ما يک معلم داشتيم - آقاي بلوچي. مستر بلوچي هندي بود، بلوچ بود، مسلمان بود. چشم اش هم چپ بود، و خودش مي گفت که ضد انگليس ها قيام کرده بوده، گرفته بودندش، حبس اش کرده بودند توي يک سرداب سياه که نمي دانسته چند روز - مي گفت آن قدر تاريک بود که هيچ شب و روز را ما نمي فهميديم که کِي هست. حالا يا مزخرف مي گفت يا راست مي گفت، من نمي دانم ديگر. بعد ناگهان، بعد از مدت هاي مديدي که گويا چهل روز بوده - اولن، اين کلمه ي چهل روز هم از آن چيزهاي خيلي ترديشنال (traditional [سُنَتي]) هست، مثل چهل مرتبه فلان بکن و چله بگير و - لغت چهل را گفت بالاخره، گفت چهل روز آن جا بودم، بعد انگليس ها يک مرتبه چراغ هاي الکتريک را روشن مي کنند، و اين اثر نور ناگهاني بعد از چهل روز سياهي، چشم اش را اين جوري مي کند. اين مستر بلوچي معلم انگليسي بود، ولي معلم من نبود، چون که من انگليسي نمي خواندم، فرانسه مي خواندم. يک رفيقي داشت که ساعت هاي تفريح مدرسه - نيم ساعت زنگ تفريح بود، اين رفيق آقاي بلوچي مي آمد، و با بلوچي توي حياط مدرسه قدم مي زدند. اين سيف القلم بود، و ما بارها و بارها و بارها ديده بوديم اش. همين طوري هم لباس هندي ي سفيد مي پوشيد و از اين حرف ها. بعد، يک مرتبه گفتند که سيف القلم را گرفته اند، و محاکمه اش کردند. محکوم به اعدام شد. من خوب يادم است، درست جلو مدرسه ي شاپور هم دارش زدند. مدرسه ي شاپور را گويا خراب کرده اند.

داور: اين طور شنيده ام. مشکل ما اين بود که اسم خيلي از اين جاها عوض شده بود. يعني ما، بعضي از اين مکان ها، از ساختمان مدرسه، تا خيابان، تا ميدان را با نام هاي ديگري مي شناختيم، مگر اين که پدران ما به ما مي گفتند که اين اسم اش اين بوده.

گلستان: مدرسه ي شاپور، يک ميداني بود، گوشه اش بانک ملي را ساختند، پايين ترش هم عمارت کلاه فرنگي بود که موزه ي فارس بود. مدرسه ي شاپور هم ضلع شرقي ي اين ميدان بود. گويا نقشه ي اين مدرسه را هم يک کسي ساخته بود که اسم اش موسيو اَرژانتي بود، گمان مي کنم، اين جوري که مي گفتند، شايد هم اشتباه مي کردند. اين موسيو اَرژانتي يک ايتاليايي ي قدکوتاهي بود که شيراز زندگي مي کرد و دو تا خواهر که سابقه ي چندان عفيفي نداشتند، يکي شان زن اين شده بود، و خانه اي که اين موسيو اَرژانتي براي اين کرايه کرده بود، يا مال خودشان بود و مي نشستند، درست ديوار به ديوار خانه ي ما بود در خيابان اهلي، منتها کوچه اش يک کوچه پايين تر بود - مدرسه ي شاپور اين جا بود. چندين اتفاق اَنترِسان (intéressant [جالب]) توي اين مدرسه افتاد. اولن، وقتي که من رفتم مدرسه ي متوسطه، کلاس هفتم، سال 1313، مدير مدرسه حسام زاده ي پازارگاد بود. مرد فوق العاده اي بود؛ شيرازي هم بود؛ گويا در آمريکا درس خوانده بود. حسام زاده ي پازارگاد در آن سالي که من رفتم به مدرسه، سرودها ساخته بود، و سرودهاي مدرسه ها را ساخته بود. آدم درس خوانده اي بود. پيشاهنگي را در ايران راه انداخته بود. بعدش، وقتي که از آمريکا يک متخصصي براي پيشاهنگي آورند - مستر گيبسن - اين شد معاون اش. قبل از اين که بروم مدرسه ي شاپور، مدرسه ي ابتدايي بودم، توي يک زميني، توي خيابان داريوش، همان خياباني که خيابان اهلي هم ازش جدا مي شود، خيابان داريوش خياباني بود که از کل مشيري مي رفت، مي خورد به چهارراه زند، هنوز بايد همان داريوش باشد ديگر!؟

داور: بله، هنوز مردم مي گويند داريوش؛ اسم اش تغيير پيدا کرده به توحيد.

گلستان: توي اين خيابان وقتي مي رفتي، طرف دست چپ به طرف چهارراه زند، يک زمين وسيعي بود که هنوز در آن ساختمان نشده بود. حسام زاده ي پازارگاد آن جا جَمبوري (jamboree  [اُردو]) ي پيشاهنگي درست کرده بود و مردم مي رفتند تماشا مي کردند. پيشاهنگ ها با لباس پيشاهنگي از بارفيکس بالا مي رفتند، مي چرخيدند، از اين کارها مي کردند. دست راست سينما بود؛ اولين سينمايي که در شيراز درست شد: سينماي محمد خان هندي. اين سينما درش توي خيابان داريوش بود، مي رفتي توي يک مغازه ي گُنده اي، ته مغازه پله مي خورد، مي رفتي پايين، خيلي هم پله بود، مثلن فرض کن چهار پنج تا پله نبود، مثلن ده پانزده تا پله بود، گود بود ديگر، چون آن جا خندق بود. آره، مي رفتي پايين، يک حياط گُنده بود. سينما را توي آن حياط گُنده ساخته بودند، و تابستان هم اولين فيلم شروع شد که من خوب يادم مي آيد. يک جا نوشته ام اين ها را. اين هم وضع آن سينما بود. خود خيابان زند يک طرف مي رفت مي خورد، مي رسيد به يک جايي که خيابان دهنادي اسم اش بود. اين خيابان دهنادي، طرف ديگر خيابان زند تا آن جا تمام مي شد. آن جا حتا در سال 1314 هنوز سر جاي خودش بود اين، و توپخانه ي لشکر آن جا بود مرکزش. بعد، همان دولتشاهي که شد استاندار فارس، اين توپخانه را از آن جا منتقل کردند به عَفي [عفيف] آباد، بردند به بيرون شهر، باغ عَفي آباد، اين را خراب کردند، رفتند بازار وکيل را هم خراب کردند و رفتند پايين تر، رفتند پايين تر. اين تحولات شيراز را آدم به چشم خودش ديده است ديگر! چه بگويم ديگر!

داور: علاالدين پازارگادي با حسام زاده ي پازارگاد نسبتي داشت؟

گلستان: برادرش بود. اين برادر بزرگ بود، گمان مي کنم خواهر علي اصغر حکمت هم زن اش بود، بعد هم شد رييس پيشاهنگي ي کشور. از شيراز رفت. فقط سال 1313 و 14 رييس مدرسه ي ما بود، بعدش رفت. سال 1313 با جشن هزاره ي فردوسي هم شروع شده بود.

داور: حتمن باز به آن تحولات شيراز مي رسيم، چون من در ذهن ام بود که درباره ي عهد پهلوي ي اول که شما حتمن خيلي خوب در خاطرتان هست، دگرگون شدن چهره ي شيراز، آن چنان که تهران دگرگون شد...

گلستان: همين چيزها بود ديگر. من توي قصه ي "لَنگ"، در "شکار سايه"، همين تکه ي خراب شدن آن محله و اين ها را...

داور: اصلن به جاي خوبي ما را رسانديد آقاي گلستان! در "شکار سايه" من تصوير آن شهر را، يعني در مجموع داستان هاي آن کتاب که نگاه مي کنم، يک شهري مي بينم افليج و درمانده که شايد فلج بودن اين در بدن "منوچ" مادي شده، و شايد تماشاي همين حال بهبودي ناپذير يک شهر درمانده و مريض احوال است که شما و بسياراني را، نه فقط از شيراز، از جاهاي ديگر رهسپار تهران مي کند!

گلستان: نه! اصلن اين طور نيست. رهسپار تهران شدن من به خاطر اين بود که امتحان متوسطه را دادم، خب، رفتم دانشگاه، رفتم تهران.

داور: ولي آقاي گلستان! چطور است که نه تنها در روزگار شما،  که در روزگار ما هم به بيان خيلي خوب و قشنگ يکي از دوستان من، استعدادهاي شهرستان را مثل خربزه و هندوانه ي شهرستان بار وانت مي کنند و مي برند تهران...

گلستان: کسي اين کار را نمي کند؛ تحول اين کار را مي کند. به خاطر اين که اپورتونيته (opportunité [فرصت]) ي بيشتري در مرکز هست، امکانات درس خواندن بيشتر است، امکانات تفريح بيشتر است، در مورد ما زمين امجديه بوده، نمي دانم، سينماهاي تهران بوده، همه چيز تهران بوده. شيراز نه، همه جا همين طور بوده. همين الآن دارد اين اتفاق مي افتد. چرا دهاتي ها مي آيند توي شهر؟ چرا مي آيند؟ براي اين که امکانات زندگي ي توي شهر، رفاه بيشتري هست، تفريح هست، چراغ هست، نور هست. اين در فرانسه ي امروز اتفاق نمي افتد، اما در فرانسه ي قرن نوزدهم اتفاق افتاده. همه جا همين طور هست.

داور: يا مثلن در آمريکا که يک عده اي از آمريکا آمدند بيرون، گمان مي کنم به خاطر ورشکستگي ي اقتصادي ي مملکت بود، يعني زماني که فيتزجرالد، همينگوي، اليوت آن ها آمدند...

گلستان: نه، نه، نه، نه! اولن خود آمريکا درست در اثر همين وضع درست شده. يعني تمام مردم-  در روسيه، پوگروم ( pogrom[يهودي کُشي]) است، يهودي ها را به آمريکا مي فرستاده، وضع اقتصادي ي خراب ايتاليا، ايتاليايي ها را مي فرستاده، قحطي ي سيب زميني در آيرلند، آيرلندي ها را مي فرستاده. نه! اپورتونيته و فرصت و امکان تحول در آمريکا بوده، مي رفته اند آن جا.

داور: من البته مي خواهم بگويم که، آن کساني که ازشان اسم بردم، به اين ها شما خيلي بهتر از من مي دانيد، مي گويند لاست جِنِرِيشِن (the Lost Generation [نسل گمشده])، يعني همينگوي و اين ها...

گلستان: نه! لاست جِنِرِيشِن (Lost Generation) - آمريکا که دارد رشد مي کند، آمريکاي دهاتي يي هست، شما اگر که سينکلر لوييس را بخوانيد، اصلن آمريکاي دهاتي هست ديگر، اين ها که دل شان مي خواهد با جنگ اول - اين ها در اروپا مرکز تحولات نقاشي هست، مي خواهند فلان بکنند، در فرانسه شراب درست مي شود، شراب بخورند، زن بازي توي فرانسه - پادشاه ايران مي رود به فرانسه، پادشاه انگليس مي آيد فرانسه، اين ها مي آيند آن جا زندگي خوش تري بکنند ديگر. لاست جنريشن اين طوري ست، و به خاطر جنگي که هست، جنگ بين الملل اول، اين ها مي آيند آن جا؛ خيلي هم هستند. اتفاقن برخورد مي کند به اين که آن زن، مهمانداري مي کند از اين ها، رشدشان مي دهد، حرف مي زند. مثلن همينگوي که رفته است آن جا، رفته در برود از آمريکا. براي اَوانتور (aventure [ماجراجويي]) رفته اروپا، رفته جنگ؛ توي جنگ هم ضربت خورده، همان ضربتي که باعث کتاب فِروِل تو آرمز (Farewell to Arms [وداع با اسلحه]) اش شده. در حقيقت يک مقداري زندگي ي خودش را مخلوط کرده با آن چيز. خيلي خب! اين ها در آن جا مانده اند، خبرنگاري مي کرده براي روزنامه ي تورنتو استار (Toronto Star)، همه ي اين ها. من يک کتابي نوشته ام، خيلي پيش، يک مقدمه نوشته ام، شما آن را اگر بخوانيد، تمام اين داستان لاست جنريشن و رشد همينگوي توي آن کتاب است. چند تا داستان همينگوي را براي يک دوست احمقِ ابله خودم ترجمه کرده بودم، و اين دوست احمقِ ابله من...

داور: و نمي خواستيد که چاپ بشود؟!

گلستان: نه، نه، نه! اصلن او سواد نداشت، مي خواست قصه بخواند، من براش ترجمه کردم، اين هم پيش او بود، بعد مي خواست عروسي بکند، خودش نوشت که پول نداشتم، اين قصه را بردم دادم چاپ کردند. چرا مي خنديد؟

داور: خب، خنده دار است البته!

گلستان: البته خنده دار است. بعد نوشت که چاپ شد! گفتم، "گه خوردي که چاپ شد، يعني چي چاپ شد!؟ من قصه را براي تو ترجمه کردم". مساله اين است که همين طور يک مرتبه بروي بگويي "همينگوي قصه مي گويد"، ايراني اصلن نمي فهميد اين چيزها چي هست آن وقت! بعد گفت مقدمه بنويسم. گفتم به اش "من يک مقاله نوشته ام توي مجله ي مردم، آن را بردار چاپ بکن". گفت مجله ي مردم، تعطيل شده، گرفته اند - همه ي توده اي ها مخفي شده اند و فلان، من هم نشستم نوشتم. آن چه توي ذهن ام بود، يک مقداري نوشتم. اين مقدمه ي همان کتاب است. فرستادم. آن کتاب را اگر گير بياوريد، که من نگذاشتم ديگر چاپ بشود - مي دانيد که، قصه ها از صفحه ي يک شروع مي شود، اما مقدمه هم از صفحه ي يک شروع مي شود. آن کتاب دو تا صفحه ي يک دارد، دو تا صفحه ي دو دارد، دو تا صفحه ي سه دارد، که چاپ شده بود، و اين اولين کتابي بود که بيچاره، مردي که تازگي هم مرده، آقاي جعفري،...

داور: بله، بله! اميرکبير!

گلستان: اميرکبير! اين اولين کتاب اميرکبير هم بود که چاپ کرده بود ديگر. من وقتي که اين را نوشتم، آبادان بودم. لاست جنريشن يک ترمي هست که گرترود استاين به فيتزجرالد مي گويد. گرترود استاين فوق العاده است. گرترود استاين هست که ياد مي دهد به همينگوي که مزخرف نگو، اين جوري نگو، آن جوري بگو. اگر شما بخوانيد گرترود استاين را، بخصوص کتاب The Autobiography of Alice B. Toklas (اتوبيوگرافي اليس بي. تکلاس) اين را شما گير بياوريد، بخوانيد. خيلي قشنگ است. خيلي قشنگ است. اليس بي. تکلاس يک زني بود که براي گرترود استاين کُلفَتي مي کرد. همدم اش بود، با هم زندگي مي کردند. شايد هم با هم ديگر رابطه ي لزبيني داشتند. بعد، اين اتوبيوگرافي ي اليس بي. تکلاس است. مي نويسد، مي نويسد، بعد مي گويد که من به گرترود استاين گفتم که "خب، اين همه را بنويس!" گفت، "چشم" و همين است. يعني، اين آخرش به عنوان امضاي گرترود استاين اين جوري مي گويد، يعني در حقيقت، گرترود استاين نوشته اين کتاب را. شما اين را بخوانيد، خيلي قشنگ مشخص مي کند که چه جوري اين ها پيدا مي شوند. بعد، توي اين ها - مساله ي يک آدم هاي تازه، آدم هايي که اروپايي نيستند... تمام قصه هاي همينگوي آدم هايي هستند که آمريکايي هستند ديگر. اولين قصه اي که من از همينگوي خواندم، کيلرز (Killers) اش بود، آدم کش هاش بود؛ آن هم هيچ اصلن مساله ي سبک و از اين حرف ها براي من مطرح نبوده که، براي من آن که مطرح بود، وقتي که مي رود توي خانه ي مردي که آمده اند بکشندش، به اش مي گويد که دو نفر، سه نفر آمده اند که تو را بکشند، مي داند، منتظر است، يک کاري کرده که من نمي دانم چه کار کرده. يک کاري کرده که مي داند بايد بکشندش، مي خواهند بکشندش. تصوير اين آدم که روي تخت خواب اش خوابيده، رو به ديوار، پشت کرده و اين جوري با او حرف مي زند، اين براي من خيلي بود - يک آدمي که مطلقن نااميد و تسليم هر چيزي ست که اتفاق بخواهد بيفتد: "من اين کار را کرده ام، در هم نمي توانم بروم. و مي دانم که مي آيند مرا آخرش مي کشند". اين براي من خيلي گيرا بود. من به اين خاطر شروع کردم به خواندن آن. هيچ هم اين حرف را من قبول ندارم - حالا حرف توي حرف مي آيد - هيچ دليلي ندارد که فکر مي کنند که من - اصلن اصلن قصه هاي من به هيچ وجه فضا و آدم هاش و عکس العمل هاشان و رفتارشان، هيچ شباهت به آدم هاي همينگوي ندارد.

داور: قبول دارم، ولي من مي خواهم برگردم سر جاي اول ام. به هر دليل که شما از شيراز رفتيد، من، اگر يادتان بيايد در اول آن نامه ي خودم به شما نوشته بودم که...

گلستان: هيچ يادم نمي آيد.

داور: حق داريد که يادتان نيايد، چون چيزي به يادماندني درش نبود، ولي نوشته بودم که شيراز، براي خود من حداقل، يک خوشبختي ي بدخيم است. چرا اين حرف را مي زنم؟ شما روزي که از شيراز بيرون آمديد، شيراز را چگونه مي ديديد؟ آيا مثل حافظ، آن جا که مي گويد: "سخنداني و خوشخواني نمي ورزند در شيراز/ بيا حافظ که تا خود را به ملکي ديگر اندازيم"،...

گلستان: نه آقا جان! نه، من دل ام مي خواست...

داور: يا مي گفتيد "خوشا شيراز و وضع بي مثال اش"؟

گلستان: نه، نه، نه، نه! اين چيزها را مخلوط نکنيد. اصلن! اولن که "خوشا شيراز و وضع بي مثال" آن وقت اش. [مي خندد] من الآن نمي دانم چه جوري هست.

داور: زماني که شما رفتيد، چطور بود آقاي گلستان؟

گلستان: خيلي خوب بود. [مي خندد] و شهري براي جواني شانزده هفده ساله، هيجده ساله - خوب بود ديگر. ورزش مي کردم، از خانه که مي خواستم بروم مدرسه، خانه ي ما توي خيابان اهلي بود، تا مدرسه ي شاپور مي رفتم ديگر. همه ي بچه ها پياده مي رفتند. خط اتوبوس که نبود، تاکسي که نبود که! تمام نوک پنجه مي رفتم که پام قوي بشود، توي دو و توي پرش که قهرمان بودم، ورزيدگي براي آن داشته باشم. [تهران] تنها لور (lure) ي، تنها جذبه اي، کششي که براي من داشت، سينما بود - عده ي سينماهاي بيشتر توي تهران - و فيلم هايي که اول تهران مي آمد. هيچ چيزي توي تهران نبود که مرا بکِشد؛ چيزي نبود توي تهران؛ هيچ چيز نبود توي تهران.

داور: براي من خيلي عجيب است که شما انگار دست مرا خوانده ايد و مي دانيد که من باز به کجا مي خواهم بروم. من سوآل بعدي م را مي پرسم. شما در کار خود، مدرن ايد...

گلستان: که مي گويد؟

داور: من اين طور فکر مي کنم. دليل هم مي آورم که چرا!

گلستان: حدي که گذشته است که من به آينده مي خواهم بروم، آن حد مال کدام محل جغرافيايي هست؟

داور: شيرازي که شما ديديد، يا تهراني که بعد به آن رفتيد، تهراني که شايد مدت زيادي نبود که آن خندق هاي دورش را که محل روسپي ها و معتادها و هر کس ديگري بود از بين برده بودند و چند تا خيابان مدرن درست کرده بودند...

گلستان: چرا! گذشته بود ديگر. معتاد اين جوري نبود. شيره کش ها ته شهر بودند. شما به تهران آشنا هستيد؟

داور: کمابيش، کمابيش واقعن، خيلي نه.

گلستان: آن جايي که خيابان بوذرجمهري - جنوب خيابان بوذرجمهري کوره هاي آجرپزي بود و گودهايي که کنده بودند آن جا که گِل در بياورند، که آجر بپزند، آجر درست کنند. توي آن گودها شيره کش خانه ها بود، روسپي خانه هاي ده شاهي، مثلن اين تيپي بود ديگر.

داور: درباره ي آن ها توي "شکر تلخ" خوانده ام از جعفر شهري.

گلستان: اسم اش شکر تلخ است، اسم کتاب اش؟

داور: آره! شکر تلخ.

گلستان: جعفر شهري را مي شناسم، ولي اسم کتاب اش را فراموش کرده ام.

داور: بله، به هر حال نمي دانم که آن شيرازي که شما ديديد يا تهراني که به اش پا گذاشتيد، چقدر واقعن شهر شده بود. و آيا اين ها بستري براي رشد و پرورش شما شدند، به عنوان کسي که قصه نوشته، قصه ي مدرن نوشته؟

گلستان: نه، به جغرافيا ارتباط ندارد.

داور: هيچ ارتباطي ندارد؟ چون مثلن رمان را اگر من اشتباه نمي کنم يک پديده ي شهري مي دانند، يعني رمان آفريده ي انسان شهرنشين هست.

گلستان: خب باشد! شهري که درش، مثلن فرض مي کنيم در...نه! شما نمي دانم چه قدر رمان خوانده ايد! مثلن فرض کنيد که Les Liaisons dangereuses (دلبستگي هاي پرگزند) دلاکلو، به صورت مبادله ي نامه هست رمان اش. اين در آخر قرن هفدهم نوشته شده، در قرن هژدهم. البته هيچ ارتباطي به - البته چرا، شهر است ديگر! چرا، توي ده هم - تمام قصه هايي که سعدي نوشته، توي شهر ننوشته، توي جاهاي مختلف نوشته. نه، نه! اين رماني که چاپ بشود و بِست سِلِر (best seller [پُرفروش]) بشود و مردم بخرند و پاورقي ي روزنامه باشد و حسينقلي ي مستعان و اين ها - حسينقلي ي مستعان خيلي آدم گردن کلفتي هست ها! عجيب اين را کوچک کردند. خيلي بد کردند که کوچک کردند. من قصه ي "از روزگار رفته حکايت" را که نوشته بودم، دو تا قصه هست که بالاش افتاده موقع چاپ اتفاقن. يکي مال اين، همين - من بالاش، جمله اش را هم يادم است. نوشته بودم که، "تقديم به پير دير قصه نويسان ايراني". اين براي حسينقلي مستعان بود. اين چاپ نشد. ديگر، در چاپ بعدي ش ديدم بي معني هست. در چاپ اول اش، حروفچين به اشتباه اين را نگذاشته، خب من چه بکنم ديگر؟ يکي اين، يکي يک قصه هست که اصلن من نمي دانستم اين چاپ شده يا چاپ نشده. يک قصه نوشته بودم، داده بودم به مهدي ي اخوان، و اين هم افتاده بود. و من نمي دانستم که اصلن افتاده يا نيفتاده. آدم وقتي کتاب چاپ مي کند، کتاب اش را نمي خواند که. خود اخوان سال ها بعد - آمده بود اين جا، الآن بيست و پنج شش سال پيش از اين است - گفت، "آقاي گلستان چرا اين قصه را که اول داده بودي، از من پس گرفتي؟" گفتم، "من چي چي را از تو پس گرفتم؟" گفت، "اين قصه اي که نوشته بودي بالاش". اِه! نگاه کردم، ورق زدم، ديدم آره، اين جمله توش نيست. آره! از اين اتفاق ها مي افتد. به هرحال قصه هاي من هيچ ارتباطي به تهران ندارد. من شيراز، قصه هاي ايراني مي خواندم: "يکي بود يکي نبود"، "تهران مخوف"، تمام قصه هاي الکساندر دوما: "کنت مونت کريستو"، "سه تفنگدار"، Le Vicomte de Bragelonne (ويکنت دو براژلون)، Vingt ans après (بيست سال بعد)، اين ها همه را من خوانده بودم، همه را شيراز خوانده بودم.

داور: بله، بله، بسيار خب. از طرفي، من يک توضيحي بدهم اين بين - يک چيز خيلي جالبي من به تازگي به دست ام رسيده و دارم مي خوانم اش، به اسم رايتينگ ليورپول (Writing Liverpool). اين کتاب که دانشگاه ليورپول بيرون اش آورده، کارش اين است که از رهگذر گفت و گو با کساني که در آن شهر نوشته اند، يا...

گلستان: اين احمقانه ترين نوع مطالعه ي ادبي است! چرا کسي که توي گلاسگو هست يک کتاب درباره ي ليورپول ننوشته؟

داور: مي خواهد داستان شکل گيري ميدان هاي فرهنگي را در اين شهر بررسد، آقاي گلستان.

گلستان: همين! نه، نه! در انگلستان همه ي نويسنده ها خارج از لندن زندگي مي کرده اند. راديارد کيپلينگ همين اين طرف ها [ساسکس (Sussex). ابراهيم گلستان باشنده ي اين شهرستان انگلستان است] زندگي مي کرد. حالا در مورد ايران البته فرق مي کند، چون زياد چيزي نوشته نشده است.

داور: نه! اصولن من به شما توضيح دادم که در ايران چون ما آنتولوژي نويسي نداريم واقعن، اين کاري که ما مي کنيم در اين گفت و گو، يا دل مان مي خواهد که در چنين گفت و گوهايي بکنيم، بخشي از باري ست که اين طرف دنيا آنتولوژي نويس ها به دوش مي کشند، براي نشان دادن يک دوره ي فرهنگي، آدم هايي که در آن دوره کار کرده اند، کار شکل دادن به آن دوره ي فرهنگي يا ياري-بهر رساندن به آن دوره ي فرهنگي به عهده شان بوده. اين که ما امروز اين جا هستيم و وقت شما را داريم مي گيريم، قدري به خاطر اين هست. حالا من مي خواهم از شما بپرسم که در شيراز آيا به سبب آن که پدر شما با فرهنگوَران شهر آشنايي داشت...

گلستان: اصلن مرکز آن ها بود.

داور: بسيار خب! و اين واقعن چه قدر پايه هاي بناي کار انديشگي و هنري شما را شکل داد؟

گلستان: اولن، اشخاصي که پيش پدر من مي آمدند، مطابق معمول ترياک مي کشيدند و من از وافور بدم مي آمد، خيلي زياد! خيلي بدم مي آمد، و هيچ حوصله ي ترياک کشيدن را نداشتم. و خيلي هم پَکَر بودم که پدرم بعدازظهرها که تنها هست، روزنامه هايي که براش مي آيد، مي دهد من بخوانم، براي خاطر اين که خودش دارد ترياک مي کشد. از اين که روزنامه بخوانم، خبر بخوانم هم خوش ام نمي آمد. ولي خب، مي خواندم براش ديگر! نه! اين اجتماعات اين شکلي و فلان و از اين حرف ها که جمع بشوند و ادبي حرف بزنند و فلان، اصلن خبري نبود. البته حرف هايي که مي زدند - راجع به سياست حرف نمي توانستند بزنند، چون خطرناک بود - اگر هم مي خواستند بزنند، راجع به همين امور مربوط به شهر بود و اين جوري بود ديگر! نه! علاقه ي من به ادبيات، خب، توي خانه ي ما، پدرم کتاب مي خواند ديگر. چون روزنامه نويس بود، هر کسي که کتاب در يک جايي چاپ مي کرد، يک نسخه براي پدرم مي فرستاد که پدرم اين را توي روزنامه اش بدهد به يک کسي براش، يا خودش تنقيح بکنند. خب، بنابراين دسترسي ي من به يک سيلاب کتابي که آن وقت - خب، من کتاب خيلي مي خواندم. توي خود مدرسه هم، آقاي برهان که رييس مدرسه ي ما بود، آدم بافرهنگي بود. برادرش که ناظم مدرسه ي ما بود، او هم زياد علاقه به اين چيزها داشت. بعد يک معلم ما که آقاي صلاحي بود، ناظم بود و بعدش هم شد همه کاره ي مدرسه ي نمازي و فلان - خب! من اين ها را گفته ام. براي ما ساعات ديکته ي فارسي ي  ما، املاي ما، از مقامات حميدي به ما املا مي گفتند و تمام بچه هاي کلاس ششم که در حدود 40 نفر، 45 نفر بوديم، هر روز املا داشتيم. آن قدر هم دقت مي کردند راجع به اين درس خواندن ما توي مدرسه! هر روز ما املا داشتيم. هر روز يک ساعتي املا بود. وقتي هم به ما ديکته مي کردند و بعد تصحيح مي کردند و بعد شماره به ما مي دادند، بعد ما بايد اين ها را پاکنويس مي کرديم توي يک دفتر ديگري، و اين دفترها را هم بازرسي مي کردند که ببينند ما کرده ايم يا نکرده ايم ديگر. آخر سال همه ي ماها يک دانه مقامات حميدي با خط خودمان داشتيم. 45 نفر! خب اين تاثير مي کند ديگر! مثلا فرض کنيد - اين را هم من گفته ام، نوشته ام، تکرار مي شود - مثلا وقتي کتاب "اسرارالتوحيد" ابوسعيد ابوالخير در آمده بود در تهران، يک شماره اش را براي پدرم فرستاده بودند. پدرم خوانده بود، مي دانست که اصلن اين کيست. به من گفت، "اين را بگير و بخوان؛ ياد بگير". خب من مي خواندم. ببينيد، وقتي کلاس پنجم باشي، پنجم يا چهارم ابتدايي، مقامات حميدي را هر روز بنويسي، هر روز توي سرت دَنگ دَنگ دَنگ بخورد، "بنفشه ي سبز جامه ،کُحلي عمامه..."، آاااا! قشنگ بود ديگر، اين ها توي مغزت بيايد، خب چيز مي شوي ديگر. بعد، خود نوع قصه هم که، خب، قصه است ديگر! سينما هم که مي رفتيم، خب قصه بود ديگر! قصه ي مدرن ويزواِل (visuel [ديداري]) بود. اين ها همه اش تاثير مي کرده ديگر. چيزي مثل امروز نبود که يک مدرسه اي، يک درسي، محفلي، يک داد و ستد ادبي در جريان باشد. توي کلاس ما، از بين همه ي ما، چهار پنج تا بوديم که به اين شکل زندگي نزديک تر بوديم. رقيبِ هم، هم بوديم. انشا هم که مي نوشتيم، از همه ي کلاس بهتر مي نوشتيم. يکي من بودم، يکي ش بعدها رفت آرشيتکت شد: اورنگ دانا - مهندس دانا که الآن دخترهاش آرشيتکت هستند، در ميلان زندگي مي کنند، پسرش هم استاد دانشگاه هاروارد است، استاد چشم [پزشکي]. خب! يا مثلن عيسا وصال که از خانواده ي وصال بود. من نمي دانم چه به سر عيسا وصال آمده! هست، نيست؟

داور: گمان نمي کنم.

گلستان: حتمن نيست! حتمن نيست! گمان نمي کنم از بين هم کلاسي هاي من - من خودم نود و چهار سال ام است - خيلي سخت است کسي که نود و چهار سال اش باشد توي اين زمانه - همه از بين رفته اند ديگر، آره! خب، اين ها بوده، مساله اين است. شما تمام، به يک فرم خاصي مي خواهيد تماشا کنيد. به فرم مهاجرت، به يک لاست جنريشن، اصلن همچه چيزي نبوده. من امتحان شش ادبي را داده ام. رفيق هاي من ، منوچهر رزمجو، رحيم خان حکيمي، هوشنگ مدبري، رحيم ايرواني، اين ها همه پدران شان فرستاده بودندشان به کالج ادب اصفهان درس بخوانند. من هم دل ام مي خواست با رفيق هام بروم اصفهان، و اين ها تابستان که مي آمدند، از اين که آن جا ورزش هست، انگليسي مي خوانند، نمي دانم فلان حرف مي زدند. من هم دل ام مي خواست من را هم بفرستد پدرم. پدرم نمي خواست بفرستد. الآن متشکرم که نفرستاد، چون اگر من رفته بودم کالج اصفهان، آره! آن اُپورتونيته ها که من در شيراز داشتم، خانه ي پدري م، تمام آن کتاب هايي که توي کتابخانه اش بود، مي خواندم، فلان، فلان، فلان، کتاب ها هم مختلف بود. اين قدر زياد نبود، نمي توانست زياد باشد، ولي خب، مثلن کتابِ، بخوانيد شما اين را: سرلشگر عبدالله اميرطهماسبي - تمام اين هست که چگونه حکومت پهلوي روي کار آمد. چگونه قاجاريه  را مجلس رد کرد، چگونه مصدق توي مجلس، ضد اين که رضا خان را، سردار سپه را که آدم خيلي مفيدي هست مي خواهند شاه بکنند، و مطابق قانون اساسي اگر شاه بشود، کاره اي نمي تواند بشود، مخالف است. همه ي اين ها را من کلاس چهارم پنجم بودم که خواندم. خيلي تاثير مي کند واقعن اين. اگر توي خانه ي پدرم نبودم اين ها را نمي ديدم، نمي خواندم. همه اش اين جوري هست. هيچ گرترود استايني در پاريس در ريو گوش (Paris Rive Gauche) ننشسته بود که به من بگويد، "يو آر لاست جنريشن (You’re lost generation [شما نسلِ گمشده ايد])، اين جور، آن جور".

داور: آن روزنامه ها که گفتيد به دست پدرتان مي رسيدند، از کجا مي آمدند؟

گلستان: از افغانستان روزنامه مي آمد، از بغداد سه چهار تا روزنامه مي آمد، از بيروت مي آمد، از فلسطين که آن وقت فلسطين بود و هنوز خيلي مانده بود آن وقت به اين حرف هاي اسرائيل، از قاهره مجله ي الهلال مي آمد، المصور مي آمد- المصور يک مجله ي عکسداري بود که به شکل خيلي خيلي روتاتيو (rotative [دوره اي]) آن وقتي چاپ مي شد؛ پر از عکس بود. آره! من اولين مرتبه که عکس گرفتم، اولين مرتبه که براي من دوربين خريدند، من کلاس هفتم بودم. يک دوربين قوطي ي آگفا خريدند سه تومان، حلقه ي فيلم اش هم هشت قران بود، و اين را چون مي شد از پشت باز کرد، مي شد شيشه هم گذاشت توي پشت اش. خب، عکس مي گرفتم. اولين عکسي که من گرفتم، از پشت جلد مجله ي المصور بود که يک زني پشت اش بود که اين مارلين ديتريش بود، مال فيلم "فرشته ي آبي". آره ديگر، اين جوري بود، مي آمد و من اين ها را مي ديدم.

داور: آقاي گلستان اگر مي شود، خواهش مي کنم قدري درباره ي پدرتان و روزنامه ي گلستان، اين که براي آن روزنامه چه اتفاقي افتاد، بگوييد.

گلستان: هيچ اتفاقي نيفتاد. پدرم مرد، روزنامه تعطيل شد.

داور: با مرگ پدرتان روزنامه تعطيل شد!

گلستان: آره! من قبل از اين که بخواهم توي کار فيلم - از شرکت نفت استعفا کردم، از کنسرسيوم استعفا کردم که بيايم فيلم بسازم. مي دانستم که سر دوراهي هستم. مي دانستم که پدرم دارد پير مي شود و احتياج دارد به اين که - رفتم به اش گفتم که من مي خواهم بيايم کار کنم. گفت، "نمي خواهم". گفتم، "چرا؟" گفت، "نه، تو راه خودت را برو، من هم راه خودم را مي روم". نگذاشت من اين کار را بکنم، ولي من وظيفه ي خودم را انجام دادم، يعني از نظر وجدان راحت بودم ديگر. آمدم کار فيلم بکنم ديگر. خب! پدرم روزنامه اش را در سال 1297- دو سال، سه سال قبل از کودتاي سوم اسفند روزنامه را درست کرده بود ديگر. آدمي هم بود که خيلي مخالف استبداد، مخالف فلان، فلان، فلان، همه ي اين حرف ها بود ديگر. آن وقت هم قرارداد 1919 را مي خواسته وثوق الدوله بياورد. پدرم سخت مخالف بود، اصلن با حضور اس پي آر (South Persia Rifles [پليس جنوب يا تفنگداران جنوب ايران]) که در شيراز بودند، مخالفت مي کرده، و با فرمانفرمايي که والي ي فارس بوده در افتاده. يک روز عاشورا پدرم مي رود بالاي منبر، و سخنراني مي کند ضد فرمانفرما. به طوري که مردم را تحريک مي کند، [جوري] تحريک مي شوند که آدم هاي فرمانفرما تجيرِ (پرده ي) بين زنانه و مردانه را پاره مي کنند و فرمانفرما را از طريق قسمت زنانه فرار مي دهند. پدرم در مي رود. از آن طرف، مذهبيون شهر هم مخالف پدرم بودند، با حالي که پدرش، پدر پدر من آيت الله درجه اول فوق العاده اي بود؛ براي اين که پدرم توي روزنامه اش نوشته بود که "حديث نبوي مي گويد: طلب العلم فريضة على كل مسلم ومسلمة". پدرم ناچار مي شود که از روي پشت بام فرار بکند. مي گيرندش. مي برندش پهلوي فرمانفرما. به هر حال، فرمانفرما مي بيندش، مي گويد که، "تو مي گويي من بي وطن هستم؟ ربع اين مملکت مال من است، ملک شخصي ي من است. من بي وطن هستم؟ من وطن دوست نيستم؟ آن وقت تو که هيچي نداري وطن دوست هستي؟" اين هم کنفرونتاسيون (confrontation [برخورد]) او با فرمانفرما بود ديگر، و واقعن دو تا نحوه ي فکري ي مخالف هم ديگر - بعد کودتاي سوم اسفند که مي شود، پدر من مقاله ي مخالفت مي نويسد که "يعني چي کودتا! حکومت قانوني هست، بايستي فلان بشود، بايد انتخابات درست بشود". حاکم فارس مصدق بوده. مصدق از اين مقاله خيلي خوش اش مي آيد. تلفن مي کنند به پدرم که "والي تو را مي خواهد". پدرم مي ترسد که برود؛ مي خواهند بگيرندش. نمي رود. مصدق از اين مقاله خيلي خوش اش آمده بوده؛ پا مي شود، مي آيد خانه ي پدرم، و اين اولين برخورد مصدق با پدر من بوده. آمده بود به اش بگويد، "تو درست مي گويي". بعد با کشاکش و فلان، مجلس موسسان مي شود ديگر. پدر من هم انتخاب مي شود، مي رود مجلس موسسان و طرفدار سردار سپه مي شود. بنابراين مي رود راي به او مي دهد، و همان وقت هم ملتفت مي شود که خطرناک است. در تهران وضع ناجوري هست؛ دارد عوض مي شود مملکت. دل اش مي خواهد مملکت عوض بشود، اما دل اش نمي خواهد اشخاصي که مي خواهند مملکت را عوض بکنند - تصميم مي گيرد چيز نکند. مي آيد شيراز. حتا کاراکترش و اين که زبل بودن اش، و اين که حرف مي تواند بزند، شناخته شده بوده. مدرس که در حقيقت همشهري ي پدربزرگ من بوده - اهل قمشه بوده مدرس هم - مي دانسته. بعد داور مي فهمد، بعد تيمورتاش مي فهمد، ولي حاکم شيراز، شيباني، اين دارد با قشقايي ها در مي افتد، و قشون کشي و فلان - پدرم باز توي روزنامه مي نويسد که "يعني چي؟ اين ها بالاخره ايراني هستند. دليلي ندارد که شما با آرتش با اين ها روبه رو بشويد". مرديکه، امير لشکر شيباني پدر مرا مي گيرد، حبس مي کند. من خوب يادم مي آيد که ظهر مادرم با چشم هاي پر از گريه، هر روز، مجمعه ي گنده ي ناهار درست مي کرد، نوکرمان مي گذاشت روي سرش، مي برد ناهار براي - و خب، خيلي هم احمقانه بود که يک زنداني بنشيند تنها يک گوشه اي پلو خورش قيمه بخورد. درست مي کرد براي يک عده اي، نمي دانم چند نفر ديگر - يک مجمعه ي گنده اي، خوراک مي بردند زندان براي آن ها. خب، اين به گوش تيمورتاش مي رسد. تيمورتاش وزير دربار بوده. تيمورتاش خيلي مخالفت مي کند که اين اين جوري شده. دستور مي دهد که پدر مرا ول بکنند. خب، ول اش کردند ديگر. من خوب يادم هست که سال 1311 ما راه افتاديم برويم تهران، رفتيم تهران. [...] توي همان سفر بود که از تخت جمشيد که مي گذشتيم، هرتسفلد داشت زمين کَني مي کرد. اين پله هايي که الآن هست، همه زير خاک بود. تازه داشت اين ها را از زير خاک در مي آورد. تقريبن ما از سربالايي مي رفتيم بالا، نه که از پله. همه اش روش خاک گرفته بود. نه که خاک يا غبار - همين هست که اين قدر خوب مانده، گرچه حالا دارد خراب مي شود، چون به اش ور مي روند و فلان مي کنند. رفتيم به تهران. [...] آمدن ما، برداشت هاي ما اين چيزها هست. تقسيم بندي هاي شما، اين قدرها ربطي ندارد!

داور: اين ها چيزهايي ست که من فقط خيال مي کردم.

گلستان: واضح است، طبيعي ست. شما از اين ها اطلاع نداشته ايد که!

داور: در کودکي ي شما و در سال هاي اول نوجواني ي شما صداي ادبي ي مسلط در شيراز شعاع الملک بود؟

گلستان: آره! شعاع الملک يک پيرمردي بود، من خودم به شما گفتم، يک آدم بلندقدي بود، يک خرده هم خميده بود. عصا مي زد. قيافه اش را يادم مي آيد ديگر. آره! شعاع الملک کسي بود که قصيده گفتن اش را ملک الشعراي بهار شباهت مي دهد به قصايد سعدي. من ارتباطي به شعر و فلان اش نداشتم. ما توي مدرسه شعر مي خوانديم. من هنوز - "سقي الله ليلا، کصدغ الکواعب/ شبي عنبرين خال مشکين ذوايب..." مي دانيد مال کيست اين شعر؟

داور: نه، نه!

گلستان: چه را نمي دانيد شما؟

داور: من متاسف ام که خيلي چيزها را نخوانده ام آقاي گلستان.

گلستان: شايد هم اسم اش را نشنيده باشيد. مال سلمان ساوجي هست.

داور: از سلمان ساوجي ست؟ خب هم عصر حافظ بود، قرن هشتمي بود ديگر او هم.

گلستان: من نمي دانم. من نبودم آن وقت! [مي خندد] ما توي مدرسه اين چيزها را مي خوانديم. نه فقط اين، شعرهاي مدرن را هم - شعرهاي مدرن، نه اين که...

داور: شاعران مشروطه!

گلستان: آره! آره! ايرج ميرزا... اصلن توي مدرسه راحت براي ما - "شنيدم من که عارف جان ام آمد/ رفيق سابق تهران ام آمد" ما اين را توي مدرسه خوانديم، خيلي راحت، يا مثلن فرض کنيد "داد معشوقه به عاشق پيغام/ که کند مادر تو با من جنگ" آره...

داور: نسيم نوگرايي ي نيما يا دوره اي که نيما يکي از نمايندگان برجسته اش بود، به شيراز و ديگر نقاط ايران هم وزيده بود. از اولين پيروان نيما توللي بود که دوست شما بود...

گلستان: خب، اين ها مال خيلي بعدتر است. توللي بعد به نيما رسيد. شايد از سال 1317 من توي مجله ي موسيقي به نيما برخورد کردم که نيما و هدايت و صبحي ي مهتدي و نوشين - اين ها همه توي مجله ي موسيقي کار مي کردند. مين باشيان که رييس اداره ي موسيقي ي کشور بود، و همو بود که توي راديوي تهران اولين مرتبه، يعني اصلن قبل از اين که راديو درست بشود، موسيقي ي فرنگي را آورده بود توي مملکت، و از چکسلواکي هفت هشت تا ويولنيست و اين حرف ها را آورده بود که مي زدند، و همچي که راديو درست شد، تمام کوارتت هاي اين ها را پخش مي کردند. ولي هنوز سال 1317 راديو اتفاق نيفتاده بود. آن وقت اين مجله ي موسيقي بود. شعرهايي که از نيما توي مجله ي موسيقي چاپ شده بود، مرا گرفته بود. هيچي ديگر، اين بود. اين ها همه اش با هم ديگر قاطي مي شد... توللي از من جلوتر بود توي مدرسه. يک سال يا دو سال از من جلوتر بود. گمان مي کنم يک سال. ما رفيق خيلي خيلي جدي با هم بوديم، و عکس هاي خوبي ازش گرفته بودم که حالا همه معلق شده. پسر خيلي خوبي بود، و واقعن جدا شدن از فريدون تصميم خود من بود. سال 1333، 34، بعد از کودتاي بيست و هشت مرداد ما با هم ناهار مي خورديم، خانه ي اصغر عفيفي. بعد از اين که ناهار خورديم، فريدون نشست مطابق معمول ترياک بکشد. خب، من از ترياک کشيدن هيچ نوع ناآگاهي و ناآشنايي نداشتم. هر روز پدرم، روزي سه مرتبه، صبح و ظهر و شب ترياک مي کشيد، تمام مهماني هايي که با پدرم مي رفتم، همه ترياک مي کشيدند، اصلن من خودم بدم مي آمد. هيچ وقت من خودم لب به وافور نزدم، هيچ وقت. خيلي خب، بعد از ناهار، فريدون نشست به ترياک کشيدن. خب، اشکال نداشت، ولي ترياک که کشيد، توي خمار رفت. آن وقت ديدم که اين جوري افتاده و از دهن اش آب مي آيد. اين قدر بدم آمد، اين قدر بدم آمد که رفيق من به اين روز افتاده! چرا اين جوري است؟ پدر من هيچ وقت اين جوري نمي شد، يا عموهاي من که ترياک مي کشيدند هيچ وقت اين جوري نمي شدند، ولي اين، اين جوري شد. از آن روز گفتم من ديگر کاري ندارم به فريدون. همان حالت بود که آمدم از خانه ي اصغر عفيفي. به اين جهت من ديگر با فريدون - دو سه مرتبه هم رفتم شيراز، حتا مي خواست مرا ببيند و يک مقدار شايد به خاطر اين که ول اش کرده بودم، شايد به خاطر اين. آره، ولي فريدون از ديدن نيما، از برخورد با شعرهاي نيما حرکت کرد، وليکن نه طرف نيما. اصلن! او قبول نداشت سيستم نيما را؛ هيچ کس قبول نداشت. هنوز که هنوز است قبول اش ندارند. اين ها هم که قبول اش دارند واقعن مثل نيما شعر نمي گويند. شما در تمام اين شعرهاي مدرن اگر نگاه بکنيد، هيچ کدام شان توي آب و هواي نيما حرف نمي زنند، هيچ کدام شان. دنياي نيما، دنياي خود نيما بود. آن هست که توي شعرش اَمپوزه (impose [تحميل]) کرده خودش را. البته زبان اش هم مطابق آن عوض شده. ما شاعر خوب زياد نداريم. بعضي از شاعرها هم بدجوري قلاب شده اند با شاعرهاي مزخرف، مثل هوشنگ ابتهاج، سايه. شعرهاي فوق العاده گفته، اما قلاب خورده با بعضي از شاعرهاي قُزميت توده اي. قُزميت اند ديگر! حالا هر کسي که گفت "زنده باد آزادي"، شعر خوب نگفته، گفته "زنده باد آزادي"! حتا به شکل هاي خيلي مزخرف هم گفته اين حرف را. اولن، اين ها در حد سياسي هم چيزي نيستند. کوچک ترين جزيياتي را از مسايل سياسي ازشان بپرسيد. اين ها از الفباي سياسي بي خبر بي خبرند. سياسي نيستند. مد است. مد اين است که اين جور لباس بپوشند، امروز اين حرف را بزنند، آره! خود فريدون هم، آره! فريدون يک مقداري طرفدار آزادي بود، ولي طرفدار آزادي بودن، با کمونيست بودن، با چپ بودن فرق مي کند. توي خود توده اي ها هم همين جور بود. خود کميته ي مرکزي ي حزب توده هم به خاطر - نمي دانم، حبس رفته بودند، ولي نمي فهميدند چي چي هست قضيه.

داور: اما من مي خواستم از شما بپرسم که خود شما چه قدر تحت تاثير نگاه نيما بوديد؟ تحت تاثير نگاه تازه ي نيما، نگره هاي نيما، آن جايي که مثلن درباره ي آهنگ طبيعي ي کلام حرف مي زند. موسيقي يي که ما در نثر شما مي بينيم از کجا مي آيد؟

گلستان: اولن که موسيقي از کلمه ي فارسي مي آيد. شما وزن عروضي نداريد که بعد توش هر چه بخواهيد بچپانيد. وزن عروضي ي شما از کجا ايجاد شده؟ از وجودِ فرمِ کشيده گي، کوتاهي يا منبسط بودن کلمه ي فارسي درست شده. شما نمي توانيد توي اين وزن عروضي هر لغتي را که دل تان بخواهد بياوريد؛ ممکن نيست. بايد شما توي همين نظم هم بتوانيد که به انگليسي، به روسي يا به چيني - نمي توانيد اين کار را بکنيد. اين منحصرن زاده ي فرم و اندازه و ريتم زبان فارسي ست.

داور: درست است! من قبول دارم. ما وقتي مي گوييم، "بانک ملي ي ايران" خود اين يک آهنگي دارد. خب؟! اما يک دانستگي يي در کار شما هست که من آن دانستگي را در گلستان سعدي هم مي بينم. يعني لغزيدن آگاهانه اما ظريف...

گلستان: روح شيخ سعدي خيلي اوقات اش تلخ شد الآن که شما – طفلک! او آدم خيلي فوق العاده اي بود. آن آدم هنوز که هنوز است، من خيلي عذر مي خواهم - "نه بيان فضل کردم..." اصلن گريه ام مي گيرد. [و چشمان اش به نم مي نشيند] "نه بيان فضل کردم که نصيحت تو گفتم/هم از آدمي شنيديم بيان آدميت" يعني چي؟ يعني چي؟ شما به من بگوييد! من شما را نمي خواهم امتحان بکنم. من فقط شما را مي خواهم متوجه بکنم به اين که در اين بيت راجع به خودش دارد حرف مي زند. دو تا آدم وحشتناک گردن کلفت توي زبان فارسي شعر گفته اند - خيلي خيلي بالا - و اين ها هر دو شان غول هاي آورنده ي رنسانس هستند؛ يعني رنسانس، زنده کننده ي انسانيت در آدم؛ يکي شان سعدي ست، يکي ش هم مولوي هست. من فکر مي کنم که اگر سعدي اين جور زبان را شُسته رُفته نگفته بود، حافظ هم درست نمي شد. حافظ فوق العاده ست درک اش، ولي يک تن آساني در حافظ هست که با روحيه ي سعدي تطبيق نمي کند. ولي وقتي که - من آدم خيلي سانتيمانتالي هستم و در نتيجه ناراحت مي شوم. "يا رب از ابر هدايت برسان باراني/پيش تر زان که چو گردي ز ميان برخيزم" [اشک در چشم هاش مي چرخد]. اصلن "پيش تر زان که چو گردي ز ميان برخيزم" فوق العاده ترين نوع شعر است. حالا هي از گل بگو، از بلبل بگو، از فلان - "پيش تر زان که چو گردي ز ميان برخيزم"، اين شعر است. آن جا که اخوان يک برگ مي چيند، مي گذارد زمين به جاي مهر که نماز بخواند، آن شعر است. اين ها شعر است، بقيه چرت و پرت است. من از دو سه تا شاعر ديگر هستند که مي توانم نقل قول بکنم، از يکي دو تاشان نمي کنم. گفت و گو ندارد!

داور: يادم مي آيد بار قبل که ديدم تان، هنگامي که مي خوانديد از فردوسي "پي افکندم از نظم کاخي بلند"... همين طور مي لرزيديد و متاثر بوديد.

گلستان: آره! آره! واضح است. اصلن همين "که از باد و باران نيابد گزند" فوق العاده است. شاهنامه را بخوانيد! تمام مطلب مربوط به ساسانيان اصلن قُزميت است، اصلن زشت است. [مي خندد] اصلن مضحک است، مضحک است ديگر! ولي خب، به کسي نمي توانيد شما بگوييد، نگوييد! مگر مجبوريد؟ بايد بگوييد؛ هر غلطي مي خواهند بکنند، بکنند. اين جوري است قضيه ديگر! اگر که من بخواهم - اين کار را دقيقن يک مقداري کرده ام - بخواهم از فردوسي يک جُنگي درست بکنم، البته مي آيم رستم و اشکبوس اش را هم مي گويم، ولي به عنوان شعر از اين چند هزار بيت اش خيلي هاش را نخواهم گفت. بعضي هاش را انتخاب کرده ام که اصلن معرکه است واقعن. و آن وقت کُنفرانتاسيوني که سعدي مي کند - نمي گويد که اين دارد مزخزف مي گويد، شما گوش نکنيد! اسم او را نمي آورد، مي گويد، حتا اشاره به سورس (source [منبع]) مي کند. آره! هست توي سعدي. از آن مي گذريم. گفتن ندارد. شعر مي تواند بگويد، بدون اين که مزخرف بگويد، ولي شما تمام قسمت ساسانيان را بخوانيد، خب، پرت است ديگر. يارو، هر که شاه مي شود، اول اش سخنراني مي کند، مثل حالا. يارو مي گويد خداوند يکي و... هاها هي هي... يزدان پاک و از اين حرف ها، بعدش هم مي رود شکار، بعدش هم دختر يک دهاتي ي بدبخت را ناسور مي کند، عين همان کاري که رستم با مادر سهراب کرده. ما داريم راجع به شعر حرف مي زنيم. راجع به تاريخ، راجع به غرور ملي، راجع به اين حرف ها حرف نمي زنيم که! توي سعدي خيلي شعر هست، توي مولوي خيلي خيلي شعر هست. توي مولوي شعر هست، بدون اين که از گل و بلبل حکايت بکند. "دستک ات بوسم بمالم پايک ات/ وقت خواب آيد بروبم جايک ات" - اصلن فوق العاده ست - "گر تو را بيماري يي آيد به پيش/ من تو را غمخوار باشم همچو خويش" - اصلن از اين لطيف تر چه مي شود گفت؟ [چشم هاي اش آب مي افتد.]

داور: هرگز نمي شود چيزي گفت.

گلستان: اين است؛ شعر اين است.

داور: سپاس گزارم آقاي گلستان. در شيراز، شما سنت ادبي ي درازدامني را پشت سر مي ديديد و هنوز مي بينيد...

گلستان: نه! نه! من سنت هاي فکري و رواني را جغرافيايي نمي کنم. اصلن!

داور: شما باوري به اين نداريد که مثلن يک سنت ادبي-انديشگي-عرفاني را در خراسان مي بينند؟ در مقابل...

گلستان: مزخرف مي گويند. اين ها جينگوييزم (jingoism [خاک پرستي]) ادبي و فلان خودشان است. چه ارتباطي دارد؟ مگر ياروهايي که از شيراز بلند شدند - روزبهان بَقلي، مگر از کجا بوده؟ فسايي بوده ديگر. اگر شما مي خواهيد براي شيراز يا براي خراسان يا براي هر جاي ديگر از آدم هايي که آن جا بوده اند - شايد آسمان پاک شيراز، شايد، حالا که ديگر نيست، آن ستاره هايي که من بچه گي توي آسمان مي ديدم، شما باور کنيد، اصلن نمي توانيد باور کنيد که چه منظره اي بود! تابستان، شب، روي پشت بام مي خوابيديم، اصلن مات ام مي برد. اصلن چي بود اين جا؟! چي بود! [...]

داور: در همان چيزهايي که من گمانيده بودم و انگار همه اش باطل است...

گلستان: من چه مي دانم!

داور: ... از سويي مي ديدم که شما تاثير پذيرفته ايد از نثر سعدي، در گلستان، و از سويي براي من عجيب است که انگار که در نويسنده اي مثل شما دنباله ي اين سنت ادبي يي که من خيال اش مي کردم، قطع شده. چرا من اين گونه فکر کردم؟ براي اين که مي بينم هيچ اثري از عرفان، گيرم که عرفان زميني شده ي شيراز و عرفان زميني شده ي حافظ باشد، در داستان شما نيست. شما به پرس و پژوه واقعيت و سايه هاي آن مي رويد. حالا اگر که در اين حرف هاي من رگه اي از درستي، گيرم ذره اي مي بينيد...

گلستان: نه! خيلي ساده است. مگر مجبورم من دنبال يک کسي بدوم؟ اگر قرار باشد دنبال کسي بدوم، دنبال عقل خودم مي دوم، يکي، و دنبال کتاب هايي که - شما ببينيد! همان وقتي که حافظ بوده، امير تيمور بوده ديگر. همان وقت ابن خلدون هم بوده. شما هيچ وقت ابن خلدون را خوانده ايد؟ بخوانيد!

داور: متاسف ام که نخوانده ام.

گلستان: بايد هم متاسف باشيد؛ بايد متاسف باشيد. ابن خلدون را اگر شما بخوانيد، مي بينيد که اين مرديکه اصلن فوق العاده است. پانصد سال قبل از انگلس، چهارصد سال قبل از انگلس حرف هايي که او مي زند، زده. عقب تر از ابن خلدون - در خود ايران شما رازي را بخوانيد. اصلن مي بينيد که رازي يک جايي امتناع مي کند که دنبال حرف اش را بياورد، براي خاطر اين که حرف اش اين است که - دارد کار رياضي مي کند، کار شيميايي مي کند، دارد به يک چيزهاي ديگري مي رسد، مي ترسد بگويد، تکفيرش بکنند. بايد اين ها را خواند تا فهميد. اگر شما با گفتن من حرف تان را عوض بخواهيد بکنيد، عقيده تان را عوض بخواهيد بکنيد، خيلي آدم پرتي هستيد. شما راه ديگري نداريد جز اين که خودتان بخوانيد، خودتان سبک سنگين بکنيد و سبک سنگين هم نه اين که شما تطبيق بدهيد به پرژوديس (prejudice [پيش داوري؛ تعصب]) هاي خودتان. ببينيد اين حرفي که مي خواهيد بفهميد، با پرژوديس هاي شما تطبيق مي کند يا نمي کند! نه! قاضي ي شما پرژوديس هاي شما نبايد باشد. قاضي ي شما بايستي عقل رشدکرده ي شما باشد، تا آن جايي که مي توانيد.

داور: خيلي زيبا و خيلي درست گفتيد. ممنون ام. آقاي گلستان، اگر در دوره اي عظمت مي بينيم و حاصل کار آدم هاي آن دوره را ارجمند مي يابيم، اين از سويي حاصل هم گفت و گو بودن و هم فکري ي هم روزگاراني ارجمند است در نگاه من. برعکس اگر حاصل کار آدم هاي يک دوره اي انحطاط و فرومايگي ست، شما معمولن اجتماع آدم هاي فرومايه را در آن دوره مي بينيد، يعني در آن دوره مي بينيد که آدم هاي فرومايه، آدم هاي کوچولو زياد هستند. در دوره ي خودتان که من در آن دوره چند نويسنده ي ارجمند سراغ دارم، مي خواهم از شما بشنوم که حاصل نشست و برخاست شما، تاثيرات متقابل شما بر هم چه بود؟ شما چه قدر از آن هم روزگاران اثر پذيرفتيد؟

گلستان: اولن اين حرف شما درست نيست. اشخاصي که چرت و پرت مي گويند، مي توانند چرت و پرت نگويند؛ نفهميده اند که چرت و پرت مي گويند. نرفته اند دنبال فهم که ببينند اين چرت و پرت است يا درست است. اشکال اساسي اين است ديگر، والا تمامِ - من همه را نخوانده ام، نمي توانم همه را بخوانم، نمي شود همه را خواند، ولي جرثومه و خلاصه ي آن چيزي که دو هزار و پانصد سال پيش يونانيان گفته اند، خب، اين را من حتمن بايد بخوانم، بدانم که چي گفته. اگر من بنشينم فقط ببينم که الآن مجله و روزنامه ي فلان چي مي گويد و آقاي فلان چي مي گويد و فلان، بگويم، "به به! اين وسايل تغذيه ي من است"، خب حداکثرش من هم مي شوم مثل همان احمقي که اين مزخرفات را گفته. حداکثرش ديگر! ببينيد! حالا براي شما مثال بزنم. يارو گفته، "پانتا رِي" (panta rhei)، يوناني بوده، "پانتا رِي" يعني "همه چيز در جريان است." وقتي اين مرديکه دو هزار و سي صد سال پيش گفته "همه چيز جريان دارد"، حرکت دارد، راه مي رود، خب بعدش يک عده گفتند، "نه خير، همين طور، همه چيز ثابت است". خب، شما نگاه کنيد. نه اين که با نگاه خودتان، نه اين که با پرژوديس هاي خودتان، ببينيد مطلب او، منطق او با الآن تطبيق مي کند؟ با مسايلي که الآن هست، در جاهاي علوم، در جاهاي - همه چيز، آيا اين جوري هست يا اين جوري نيست.  اگر اين جوري باشد، ديگر آن که مي گويد، "نه! همين اين جوري هست، ثابت است"، اين حرفي را که فلان گفته است، رد مي کنيد ديگر. دستور نمي دهم، ها! شما نبايد در زمان خودتان، در آن چيزي که اطراف تان هست گير کنيد. اصلن گيرکردگي غلط است. نبايد گير بکنيد، تمام شد، همين! اين هايي که گير کرده اند - بعد از اين که مزخرفاتي را گفته اند، همان وقت يک آدمي آمده، رستم التواريخ را نوشته. شما اگر اين کتاب را بخوانيد، مي بينيد مضحک است، ولي حس مي کنيد که اين آدم توي خودش داشته منفجر مي شده. شايد چون داشته منفجر مي شده، رفته حشيش کشيده، تمام آن انفجار خودش را با بنگ و حشيش و ترياک و هر چي، ترکيب کرده، اين جوري گفته که به ظاهر خيلي مزخرف مي آيد، ولي شما توجه کنيد که اين داشته منفجر مي شده. چرا منفجر مي شده؟ خودش هم نمي تواند بگويد به شما. ولي تمام اوضاع و احوال و روزگار خودش را نگاه کنيد، حدس بزنيد. يارويي که همان وقت ها نشسته بوده، چايي مي خواسته بخورد، آب مي خواسته گرم بکند، و مي بيند که سر قوري قُلُپ قُلُپ قُلُپ هي مي پرد هوا. فکر کرده چه را اين جوري مي شود. فکر مي کند اين قوه ي بخار است. مي آيند از آن شروع مي کنند به ديگ بخار درست کردن، لوکوموتيو درست کردن، راه مي افتد. چيزي که در دسترس همه بوده تمام مدت، تا آن وقت کسي ملتفت اين نشده بوده، که اگر هم ملتفت آن مي شدند، امکان ساختن لوکوموتيو نبوده، هنوز علم پيش نرفته بوده. خرده خرده که تمدن پيش مي رود، معلومات پيدا مي شود، بايد اين معلومات را گرفت. اگر بگوييم، "نه! جد من گفته اين جور، نه! نگفته اين جوري" - ببينيد! دقت کنيد! واقعن دقت کنيد! [...] شما توي اين گير نکنيد. شما در سوال هاتان يک مقداري، يک رنگي از همه ي آن تمدني که اين غلط ها را درست کرده، هست.

داور: آقاي گلستان مي شود لطفن به من بگوييد که چه مي شود که در نگاه به دوران ها و دوره هاي فرهنگي، يک دوران هايي را دوران هاي گشايش مي بينيم و يک دوران هايي را دوران هاي فروبسته گي؟ مثلن زماني که ما به دوره ي بازگشت و انحطاط در شعر فارسي مي رسيم.

گلستان: شما مسايل را کوچک نکنيد. مسايل را کوچک مي کنيد، دوره ها را، به اندازه اي که شعر فارسي اين جور است يا آن جور است. شعر فارسي هميشه داشته زندگي ي خودش را مي کرده. شما شعر قاآني را در برابر نيما نگذاريد. قاآني وحشتناک گردن کلفت است. همين که پيدا کرده توي آن راه و رسمي که بوده بگويد، "ز ريزش سحاب ها بر آب ها حباب ها/ چو جوي نقره آب ها روان در آبشارها"... اين خودش فوق العاده است. اين ها فوق العاده است ديگر. قبل از او خاقاني: "از اسب پياده شو، بر نطع زمين رخ نه/ زير پي پيل اش بين شه مات شده نعمان"... خواسته بازي بکند، ولي در داخل اين شعر تمام اين ها را آورده، ولي حرفي، نتيجه اي که مي گيرد، درست هست که اين لغت ها را به هم ديگر تطبيق داده، اما نوستالژي ي از بين رفتن يک عظمتي را دارد مي گويد. حالا تو نگاه کن، ببين که توي مدائن آمده اي، بر نطع زمين خضوع بکن. ماچ کن زمين را، سجده کن! حالا، نطع: شطرنج، رخ: شطرنج، پيل: شطرنج، شه مات: شطرنج - اين ها را ببينيد ديگر! حالا، بر مي گردد مي گويد ببين، نعمان آمد نوکر اين ها شد، به خاک افتاد، اما همان آدمي که اين قصر به اسم او هست - شما نگاه کنيد! [...]

داور: شما آقاي گلستان همچنان که تاثيرپذيرفته از متن بزرگ تر، يعني متن فرهنگي ي روزگار خودتان هستيد...

گلستان: همه هستند!

داور: همه هستند، هر کسي هست، اما از شکل دهندگان به آن هم هستيد. گذشته از ياري-بهري که رسانديد به داستان نويسي ي ايران، به سينماي ايران، الآن مي خواهم درباره ي کار پرورندگي يا پِيترونِج (patronage) شما حرف بزنم.

گلستان: يعني چه کار کرده ام؟

داور: پِيترونِج (patronage)! کمک هايي که کرده ايد به نويسندگان ايران، به شاعران...

گلستان: من کاري نکرده ام، خب، بگوييد الآن!

داور: من زياد مطمئن نيستم که شما کاري نکرده باشيد، اين طور که خودتان مي گوييد. مي خواهم از شما بپرسم چقدر کار آن نويسندگان و هنرمنداني را که پشتيبان شديد، خودتان مي پسنديد يا مي پسنديديد؟

گلستان: من نمي دانم چه مي گوييد؟

داور: مثلن درباره ي نشر روزن مي خواهم از شما بپرسم. شنيده بودم که بيژن الهي گفته بود که کتاب هاي ما را آقاي گلستان آن جا در آورد، و اين را من قسمتي از همين کار پرورندگي ي شما مي دانم و مي بينم.

گلستان: من ديدم نمي توانم فيلم درست بکنم، ديدم نمي توانم هيچ کاري بکنم - سه نفر را که اصلن ارتباطي به اين کار نداشتند - ما هيچ کدام مان در کار کتاب نبوديم. من و يدالله رويايي هم چون رفيق من بود و مي آمد و مي رفت، حالا هم هست، همين پريروز هم به من تلفن کرد، گفت، "يک کسي مي خواهد از من فيلم درست بکند"، گفتم، "خب بکند"، گفتيم يک کار اين جوري بکنيم ديگر. يک پولي جمع کرديم و من نماندم که اين کارها را بکنم. فقط توصيه کردم که "اين، اين، اين، اين، اين، اين کار را بکنيد". آقاي محمود زند هم که الآن نمي دانم کجا هست، او را هم گير آورديم که "بيا اين جا را اداره ي اقتصادي و فلان بکن"، رويايي هم بيايد کارهاي - من خودم اصلن رفتم از ايران بيرون. کساني که من مستقيمن فرض کنيد پشتيباني کردم، توي روزن نبودند، جاهاي ديگر مستقلن کارهاي ديگر کردند.

داور: مي توانم از شما بخواهم کمي بيشتر در اين مورد توضيح بدهيد؟

گلستان: شما سوآل بکنيد تا من جواب بدهم. من چه مي دانم چه بگويم!

داور: خواهش مي کنم. من فقط پرسيدم، يعني شنيده بودم، مي دانستم که کساني مثل بيژن الهي دفترهاي خودشان را در همان نشر روزن در آوردند و قدري هم مي دانم که شما پشتيبان بعضي از هنرمندان و نويسندگان ايراني بوده ايد، بدون آن که چيز زيادي بدانم.

گلستان: مثل کي؟

داور: مثل زماني که سپهري به اين جا مي آيد و نمي تواند بفروشد، شما تعدادي از اين تابلوها را از او مي خريد. درست است؟

گلستان: اين جا ازش نخريدم. من همه را تهران خريدم ازش.

داور: تهران ازش خريديد؟

گلستان: خب واضح است! فقط دو تا تابلو وقتي از آمريکا آمده بود، به خاطر تابلوهايي که ازش خريده بودم، دو تا تابلو براي من هديه آورد. همايون صنعتي هم اين کار را کرده بود؛ تمام تابلوهاي آن وقت سپهري را ازش خريده بود، به اش بليت هواپيما داده بود که برود ژاپن. او هم همين کار را کرده بود ديگر. حالا تابلويي که آن وقت سپهري کشيده، کجا هست، چه ارزشي دارد، من نمي دانم، واقعن نمي دانم. من براي سپهري، چند تا، بهمن محصص - به شما بگويم، گرچه اين سوآل شما نيست، ولي من به طور قاطع به شما بگويم: من در بين نقاشان ايراني با بعضي اصلن ارتباط نداشتم، اما واقعن دو نفر را با فرمول هاي رنسانسي اگر بخواهم نگاه بکنم، دو نفر نقاش هستند که کار اساسي کرده اند: يکي ش بهمن محصص است و قبل از او هوشنگ پزشک نيا. هوشنگ پزشک نيا تمام فکر و ذکرش آدم بود. اگر خوب دقت کرده باشيد، نه که پرچم انسانيت را تکان بدهد، ها! از اين حرف ها! نه! آدم را نگاه مي کرد. سپهري زيبايي را مي خواهد. کسي که ميل نقاشي داشته، و واقعن ابسترکشن مطلق، زنده رودي بوده، يا ابول [ابوالقاسم] سعيدي. خب! ابول سعيدي اصلن با من ارتباطي نداشته. يعني، خب، خيلي نزديک هم هستيم، تقريبن هر روز به هم تلفن مي کنيم، من به اش تلفن مي کنم، فحش هم به اش مي دهم، [مي خندد] وليکن او يک کارگر دهاتي بوده که پسر ارباب اش رفته است فرنگ درس بخواند، اين هم به نقاشي علاقه داشته، اين هم ول کرده، به هر مکافاتي بوده خودش را انداخته بيرون از ايران و خواسته نقاشي را بخواند، و خوانده، و خيلي هم خوب نقاشي را مي فهمد. و خيلي هم درست کاري کرده که توي - من هم مسخره اش کردم که "توي روح سبز شاخ و برگ خودش را گير انداخته". خب اشکالي ندارد. به همين خاطر هم هست که من مي گويم که - آره، توي نقاشي خيلي زياد کار کرده. نقاشي هاي اساسي ش هم اين ها نيست که الان مي کشد. يک کارهاي ديگري قبلن کرده بود.

داور: هنوز از کارهاي قديمي ش در يکي از تالارهاي دانشگاه شيراز [تالار فجر]، دو تا کار خيلي بزرگ هست.

گلستان: دو سه جا هست که چپانده شد توي اين انستيتوسيون ها، نقاشي هاي سه چهار نفر. يعني آن وقت زنده رودي بود، عصار بود، ابول بود، سپهري بود، محصص بود - محصص غايب بود بيشترش، ولي خب محصص هم بود ديگر. محصص به خصوص وقتي که تهران باشگاه بانک ملي را درست مي کردند، موسسه ي بانکي را که - مهدي ي سميعي که رييس بانک مرکزي بود، به من گفت، "کمک کن، نقاشي جمع کن براي اين جا"، گفتم، "خيلي خب!". من هم راه افتادم، جمع کردم براش. آن جا هم نقاشي هاي خيلي خوبي هست. يک مرتبه هم بود که نمايشگاه صنعتي در مونترآل بود. رفيق خود ابول، علي ي عاليخاني - علي ي عاليخاني هم فوق العاده است. علي نقي ي عاليخاني يکي از باسوادترين اشخاصي هست که در دوره ي پيش از انقلاب، از صدر مشروطيت به اين طرف کار براي مملکت کرد. تمام پيشرفت هايي که در سال هاي چهل در اقتصاد مملکت شد، با تفکر و نظم و طرح هاي علي ي عاليخاني بود. البته اين وسط اشخاص ديگري هم بودند که در حقيقت فانتزي، بلهوسانه کار مي کردند، ولي انديشه ي آرتيستيک – درايو (drive [رانه]) داشتند، ولي فرم ها به اندازه اي به ابسترکسيون مي رفت که در هر جا دور از - فوق العاده ترين شان واقعن بهجت صدر است. خيز فرهنگي ي فوق العاده اي در کار نقاشي پيدا شد واقعن. متاسفانه در کار شعر به راه غلطِ قزميتِ چرت و پرت اين جوري رفت. خوشبختانه با نقاشي نمي شد مشت هاي گره کرده نشان بدهي و زنده باد و مرده باد بگويي، و اگر مي شد گندش در مي آمد که در آمد. ولي با شعر مي شد گفت؛ تَغَوُط شد به قبر پدر شعر. همين طور شعر اين جوري گفته شد. نگاه کنيد! شعر نيستند که! البته، بعضي هاشان گفته اند، خيلي هم خوب گفته اند. يک شعر خوانده ام، از آخرين شعرهايي هست که - من هيچ وقت اين خانم را نديدم؛ خانم بهبهاني. يک چيزي گفته، از درد خودش گفته، يک جوري گفته که اصلن واقعن شعر فانتاستيکي (fantastic [شگفت]) هست.

داور: هنوز با خانواده ي آقاي بهمن بيگي هم در تماس ايد؟

گلستان: من تلفن مي کنم، با سکينه حرف مي زنم. يکي از زيباترين منظره هايي که من در عمرم ديدم، بار اولي هست که محمد زن اش را آورد به خانه ي ما در تهران. اصلن فوق العاده بود. تابستان بود. من ته باغچه مان زير درخت نشسته بودم، آن ته باغ هم يک درخت نسترن کاشته بودند، و اين درخت نسترن پر از گل بود. اصلن مثل يک خرمن گل، تمام، سفيدي ي گل نسترن بود. فقط پايه ي درخت [پيدا بود]. بعد، درِ بزرگ خانه مان همان طرف بود. محمد با سکينه آمدند، اما من سکينه را نديده بودم. وقتي که در را به روي شان باز کردند که بيايند طرف من، از پشت اين انبوه گل نسترن - سکينه هم خودش را خوشگل کرده بود با آن لباس هاي قشقايي و تور و دامن آن شکلي؛ ظهر هم بود، آفتاب هم افتاده بود روي همه ي اين ها، تابستان هم بود، اين قدر فوق العاده بود. سکينه خيلي خوب دختري هست. پسرشان اين جا است.

داور: جعفر ابطحي هم از دوستان شما بود؟

گلستان: جعفر، پسرش اين جا رييس بانک بود. بعد منتقل شد، رفت آمريکا. يک بانک گنده ي آمريکايي دزديدش از بانک مرکزي. جعفر خيلي خوب پسري بود. يادم مي آيد که [محمد] حجازي آمده بود شيراز. تازه هم "باباکوهي" را نوشته بود و چاپ شده بود. هم من، هم جعفر دو تا مقاله توي روزنامه ها در آورده بوديم براي خيرمقدم حجازي. حجازي مقاله ها را خوانده بود. با پدرم هم رفيق بود. تلفن کرده بود مدرسه و ناظم مدرسه هم نفرت عجيبي از من داشت. ناظم مدرسه ي ما آدم بدبختي بود، ولي آدم ظالمِ وحشتناکي هم بود. آقاي زرافشان اسم اش بود. من را هم از کلاس بيرون مي کردند مرتب و بايد توي کريدور مدرسه زير ساعت مي ايستادم براي آن ساعت بخصوص. اين هم روبه روي اتاق ناظم بود و جلو در اتاق. اتاق ناظم درش هم باز بود، يک پرده ي قلمکار هم آويزان بود. يک روز آن جا زير ساعت ايستاده بودم، آمد گفت که، "برو باغ خليلي". – "بله آقا؟" – "برو باغ خليلي!" گفتم، "بروم چه کار بکنم در باغ خليلي؟" گفت، "آقاي حجازي تو را خواسته". گفتم آقا، "باغ خليلي خيلي دور است تا مدرسه ي شاپور، من چطور بروم؟" گفت، "خب، درشکه بگير و برو". اتوبوس و تاکسي و اين ها نبود. گفتم، "من صبح که از خانه آمدم بيرون، چه مي دانستم بايد بروم باغ خليلي که پول درشکه با خودم بياورم". گفت، "من مي دهم". اصلن من مات ام برده بود که اين مرديکه که سايه ي من را نمي خواست ببيند، حالا مي خواهد پول درشکه بدهد که من بروم باغ خليلي. و خوب هم يادم مي آيد قيافه ي آن اسکناس ها را. آن وقت هم اسکناس ها اسکناس پنج هزاري ي سبز بود، سبز و کوچک بود. نمي دانم، دو تا يا سه تا اسکناس سبز پنج هزاري هم رفت آورد داد به من، گفت برو. گفت، رفيق ات را هم همراه خودت ببر. گفتم، "رفيق ام کيست؟" گفت، "آقاي حجازي هم تو را خواسته، هم اين ابطحي را". گفتم، "امر بفرماييد که بيايد". رفت به اش گفت. من و ابطحي با هم خيلي هم خوب بوديم. توي يک کلاس نبوديم. او از من يک خرده بالاتر بود. من کلاس چهارم ادبي بودم، او کلاس پنجم بود. يادم مي آيد وقتي که ما را براي مشق سوم اسفند مي بردند باغ تخت، تمرين و فلان و فلان، توي راه که مي رفتيم ما با هم بوديم، توي يک صف، و هميشه محاوره و مبادله ي پزهاي ادبي مي کرديم: من اين کتاب را خوانده ام، او آن کتاب را خوانده و از اين حرف ها. او هم انشا خوب مي نوشت. رفتيم پيش حجازي. حجازي دفتر انشاي مرا خواند، از همين انشاهاي مضحکي بود که گفته بودند. بعد گفتم، "آقا اين را هم من آورده ام که پشت اش مرقوم بفرماييد". دو تا چيز نوشت؛ گفته ام، تازگي ها هم نوشته ام يک جايي. دو تا جمله نوشت، فوق العاده؛ يکي ش که، "رنجِ نداشتن از رنجِ داشتن کمتر است". مطلقن درست! يکي ديگرش بود، اين اش فوق العاده تر است: "نيکي کنيد، به شرط آن که ندانند که نيک ايد. وگرنه نخواهند گذاشت که نيک بمانيد". وقتي که داشتم فيلم "جواهرات سلطنتي" را بر مي داشتم، اين هم سناتور بود ديگر، عضو هيات نظارت اسکناس بود، اين هم بايد بيايد توي خزينه ي بانک ملي، در حضور اين ها بايستي که غرفه ها باز بشود و جواهرات را بياورند بيرون. سه چهار روز طول کشيد. من را يادش نمي آمد. شايد هم يادش بود، ولي نگفت. از من احوال پدرم را پرسيد. پدرم مرده بود. گفتم، "مرده پدر من". – "کي مرده؟"، - "سه سال پيش، دو سال پيش از اين مرده". واقعن متاسف شد. گفت، "آي، آي... مرد خوبي بود"، "چرا مرد؟" فکر کردم مي خواهد بگويد، "چون مرد خوبي بود، چه را مرد؟" گفتم، "خب آقا، خوب و بد، همه مي ميرند ديگر". حجازي مَرد خيلي خوبي بود. به اش ظلم شد. يعني اصلن پرت است قضيه! واقعن اسم حجازي را نمي آورند، به مستعان فحش مي دهند...

داور: سر همين ساخت فيلم جواهرات سلطنتي هم شما شاه را ملاقات کرديد؟

گلستان: من نرفتم در خانه اش در بزنم، بگويم مي خواهم تو را ببينم. نه! آقاي سميعي که خيلي مرد خوبي بود، و خيلي هم رفيق نزديک و عزيز من بود، به من گفت که "من مي خواهم براي بيست و پنجمين سال سلطنت يک هديه به شاه بدهم. فکر کردم که يک فيلمي از جواهرات درست کنم، آن را به اش بدهم. تو درست مي کني؟" گفتم، "خب، واضح است که درست مي کنم". گفت، "فقط من بايد از خودش بپرسم". بعد رفته بود به خود شاه گفته بود که "من مي خواهم چنين فيلمي بسازم". چون بايد با اجازه ي شاه باشد تا اين [فيلم] جواهرات درست بشود. مال آن ها است به اصطلاح! شاه گفته بود، "نه، نه، نه! اين کار را نکنيد. مي رويد مي دهيد به هنرهاي زيبا که کثافت مي زنند، مثل بقيه ي کارهاي ديگر که کرده اند، اما يک نفر را مي شناسم که فيلم درست مي کند، جايزه هم گرفته، فلان، فلان، فلان، فلان... بدهيد به او. اسم اش گلستان است". اصلن مهدي ي سميعي رفته بود که براي من اجازه بگيرد به طور کلي و من آن وقت خبر نداشتم. همان عصرش تلفن کردند که اعليحضرت فرموده اند که "فرداشب بياييد کاخ والاحضرت اشرف"، من هم رفتم. شاه گفت که، "من گفته ام که يک همچي فيلمي درست کنيد، بعد شروع کرد به تعريف که "اين ها از افتخارات کشور است". همين طور که حرف مي زد، گفت، "نه اين است؟" نه اين که سوآل کند. گفتم، "نه آقا، اين طور نيست." ناراحت شد. گفت، "چرا؟" گفتم، "يک کسي رفته به يک مملکت ديگر، هيچي از آن جا برنداشته بياورد، يک مشت جواهر برداشته، آورده. براي خودش آورده، به مملکت چه کار دارد؟ هيچي از هندوستان نياورده، گول زده پادشاه آن جا را، جواهرات او را گرفته، برداشته آورده اين جا". خيلي تو هَم رفت. گفتم که، "ولي يک چيزي توي کار هست که انترسان هست و آن اين هست که اعليحضرت فقيد امر فرمودند که اين جواهرات بشود وثيقه ي پول اين مملکت. اين فوق العاده است. جواهرات را ملي کردند." خوش اش آمد. خيلي خوش اش آمد. زن اش پهلوش نشسته بود. زن اش آن طرف با يکي ديگر حرف مي زد. به من گفت، "براي علياحضرت بگوييد". گفتم، "چه بگويم؟" گفت، "همين که الآن گفتيد". گفتم، "من اين را از روي چيزي نخواندم، يادم نيست چه گفتم". خودش گفت.

داور: من آن قدري که گفت و گوهاي تان را دنبال کرده ام، و خوانده ام يا ديده ام، مي دانم که خيلي مبسوط درباره ي اين ها حرف زده ايد و شايد من اگر باز پرسش هايي در اين پيوند از شما کنم، فقط شما را خسته تر کند. من فقط براي اين که مي دانم کم کم وقت ما تمام است، و شما به ما مي گوييد که برويد از اين جا...

گلستان: الآن ساعت چي ست؟

داور: الآن ساعت نزديک به پنج است. چند چيز را سريع مي پرسم.

گلستان: خب، بپرس، بپرس...

داور: اگر پرت مي دانيد، اصلن جواب ندهيد، اگر خسته تان مي کند...

گلستان: اگر ديدم پرت مي گوييد، و من جواب دادم، آن جواب ها را چه کار کنم؟ [مي خندد]

داور: بسيار خب، ناداني ي من عريان هست...

گلستان: اوووووووه! چه قدر شما لفظ قلم حرف مي زنيد! [مي خندد]

داور:...مي خواهم که عريان ترش کنيد آقاي گلستان!

گلستان: من نمي دانم، من هيچ اطلاع از ناداني هاي شما ندارم... حتمن چيزهاي فراواني هست که نمي دانيد.

داور: من دست خودم را رو کرده ام تا همين الآن.

گلستان: لفظن، ولي... اوکي! [مي خندد]

داور: شما از آن دوران شکوفاي نقاشي گفتيد به ما، اما در عوض گفتيد که شعر بيراهه رفت. آيا هيچ وقت در آن دوه اي که شما ازش حرف مي زنيد و شکوفايي و رونقي ديديد در کار نقاشي، کار به اندازه اي جدي شد که ما تاثير متقابل ببينيم بين کوششگران هنرهاي مختلف، آن چنان که در اروپا مي ديديم؟ مثلن گيوم آپولينر روي نقاشي تاثير مي گذارد، آندره برتون و فيليپ سوپو روي نقاشان سوررآليست تاثير مي گذارند، يا نقاشان سوررآليست روي نويسندگاني تاثير مي گذارند. اين داد و ستد بين اين ها هست يا نه؟

گلستان: آخر اين ها محلي نيست. آن کاري که... فرض مي کنيم، حرف هايي که آندره برتون زد، روي سوررآليست ها اثر گذاشت، روي سوررآليست هاي همه ي دنيا اثر مي گذارد. اصلن موومان سوررآليستي را در همه دنيا ايجاد مي کند. شما خيلي زياد کُمپارتمِنتالايز (compartmentalise [بخش بندي]) مي کنيد. موضوع را به حد پروونسيال (provincial [محلي]) در مي آوريد. نيست اين جور. الآن با اين تفاوت، با اين وسعتي که در وسايل ارتباطي وجود دارد، همين الآن که من دارم با شما حرف مي زنم، همين الآن در نيوهمپشاير آمريکا دارند راي مي گيرند براي اين که کي کانديد جمهوري خواهان در آن ايالت بشود. من اين جا نشسته ام، مطلقن علاقه دارم و مي دانم که چي شده. دل ام مي خواهد که فلان کس بشود، فلان کس نشود. همه ي اين حرف ها هست. اين ها اصلن ارتباطي به من ندارد، ولي چنان رابطه ي انساني زياد شده که از حدود نقشه هاي جغرافيايي بيرون است.

داور: يک چيزي براي من سوآل شده آقاي گلستان. مدتي پيش اين به ذهن من رسيد: همه درباره ي تاثير کار مثلن زين العابدين مراغه اي، طالبوف، و ديگر کساني که در دوره ي مشروطه کار کردند يا پيش از آن، حرف زده اند بر کار مثلن نيما يا هدايت يا ديگراني که اين کار را به اوج رساندند. آيا در مملکت ما آمدن دوربين عکاسي، دگرگون شدن سير نقاشي ي ايراني به دست کمال الملک و شاگردان اش، اين ها هيچ موجي، پس موجي به هنرهاي ديگر، يا ادبيات نفرستاد؟

گلستان: تا آن جايي که مي دانم، حتمن نه! اولن ورود کمال الملک اصلن انقلابي نيست. براي خاطر اين که قبل از کمال الملک، همان اولي که از اروپا آمدند،...

داور: آقا زمان و...

گلستان: همه ي آن ها را بردند، توي نقاشي ي فلامان تاثير گذاشت، توي نقاشي ي رامبراند تاثير گذاشت، نقاشي ي اين جا. تاثير چي؟ اين ها مي خواستند بدانند لباس چه جوري است، فلان چي هست، ولي از همان وقت نقاشي ي فرنگي هم آمد ايران.

داور: يعني وقتي کساني را بردند به اروپا، نقاشي ي ايراني تاثير گذاشت؟

گلستان: قطعن گذاشت. اصلن براي چي مي بردند؟ اصلن رامبراند مي خواست که - واضح است. واضح است که تاثير گذاشت. تاثير چه جوري؟ تاثير کلي نگذاشت. روي حرکتي که توي نقاشي هست، لباسي که آن يارو پوشيده، همه ي اين ها تقليدي که کردند - نقاشي ي اروپايي که آمد ايران، همان وقت آمد. شما نقاش هاي دوره ي زنديه را که تماشا کنيد - يک مقدارش را خريدند بردند تهران. اين جا يک کسي يک مقدار نقاشي ي ايراني را در انگليس خريده بود، و داشت. از همان سال هاي آخر قرن نوزده خريده بودند، آورده بودند اين جا. آن هم به خاطر دکور خانه اش و من اين ها را همان توي خانه ي مرديکه اين جا ديده بودم ديگر. علت اش هم اين است که من داشتم از پاريس مي آمدم، توي هواپيما، يک آدمي که من در آبادان مي شناختم اش، من را هم مي شناخت، از رم مي آمد. هواپيمايي که از رم مي آمد، آمد پاريس، من هم سوار شدم، توي آن هواپيما ما همديگر را ديديم. گفت، "من توي ايتاليا که بودم، ديدم که فيلم تو، فيلم مارليک بود، جايزه ي اول برده". راجع به اين حرف مي زديم توي هواپيما. گفت، "تو علاقه داري به اين چيزها، يک آشنايي من دارم اين جا که کلکسيون دارد، مي خواهي آن ها را ببيني؟ شايد از آن بتواني فيلم درست بکني". گفتم، " دل ام مي خواهد ببينم". او وسيله فراهم آورد که من رفتم خانه ي اين ها. مرديکه هم نماينده ي پارلمان از برايتون (Brighton) بود. آدم معروفي هم بود. پدرش نقاشي ها را از ايران خريده بود. اصلن مال دوره ي زنديه بود نقاشي ها، مال دوره ي قبل از کمال الملک و فلان و اين حرف ها. نقاشي ي حسابي هم بود. خيلي هم ارزان مي خواستند بفروشند. مي خواست ببيند من مي خرم! من هم گفتم، "نقاشي مي خواهم چه کار کنم؟"

داور: پس شما آقاي گلستان، نقاشي ي حسابي در نقاشي هاي آن دوران سراغ داريد.

گلستان: آره! واضح است. بعدش فرح خريد، مهندس فروغي آمد، با يک قيمتي پنجاه برابر آن چيزي که خانم آن يارو مي خواست به من بفروشد، خريدند، به هر علتي اين قدر گران، خب خريدند. فرح بود که توي کاخ مرمر اين ها را اکسپوزه (expose) کردند [به نمايش گذاشتند]. خيلي فراوان هست ديگر، و خيلي بهتر از نقاشي هاي کمال الملک است. نقاشي هاي کمال الملک يک چيزهاي پرتي است. فولکلوريک است. يارو دارد چپق مي کشد، دارد انار مي فروشد، خب اين ها چيست؟ ولي يک نقاشي ي خوب کمال الملک هست که آن هم به اش ايراد مي گيرند: تالار آينه.

داور: که ايراد پرسپکتيو مي گيرند به اش.

گلستان: آره. مي گويند ايراد پرسپکتيو دارد. خب، لابد دارد، من نمي دانم. کمال الملک تمام نقاشي هاش هم همان گل و بته ها و از اين حرف هاست ديگر. تمام شاگردهاش، هيچ کدام شان، هيچ کدام شان... وقتي کمال الملک رفته اروپا مطالعه بکند، وقتي بوده که امپرسيونيسم آمده بوده. بله، اصلن متوجه نبوده. شايد هم حق داشته يک مقداري بعضي وقت ها، ولي واقعن حق نداشته. همين است. دنبال پرژوديس خودت نبايد بروي. او دنبال پرژوديس خودش رفته بود. از همان چيزي که توي پرژوديس خودش بود، خوش اش مي آمد. دليلي ندارد. چشم ات را باز کن، ببين اين خوب است، آن خوب است... اشکال اساسي، الآن تمام اين حرف ها که مي زنند، راجع به فيلم مثلن فرض کنيد، همه راجع به قصه ي فيلم مي خواهند حرف بزنند. نمي فهمند. حالا يک کسي با من مصاحبه کرده، خيلي احمق هم هست، کتاب اش هم چاپ شده، کتاب اش هم بِست سلر شده، همين طور گُر و گُر و گُر هم فروخته، خب، بفروشد! راجع به قصه ي فيلم اين ها حرف مي زنند يا راجع به اين که دوربين کجا گذاشته، با چه عدسي يي گرفته! مساله ي اصلي روحيه اي هست که از آن قصه، با اين دوربين بايد در بيايد. يک کاري کمال الملک نتوانسته بکند. اين کار را نکرده ديگر. اين کار را منوچهر يکتايي بعدها کرده، اين کار را حتا سهراب [سپهري] کرده؛ [بهمن] محصص که فوق العاده ست ديگر. محصص همزمان با بيکن، مثل بيکن کار کرده اصلن. اصلن بيکن معروف نبوده. خود بيکن فوق العاده است. اولن کتاب اش را بخوانيد از خودش. خودش خيلي گفته که "من مِيل پراستيتوت (male prostitute) بودم". خيلي راحت! اصلن خود اين فوق العاده است. همين اين فوق العاده است، و با اين روحيه به هيچ کس هم محل سگ نمي گذاشته. وقتي هم ازش تابلو مي خريده اند - ناشتايي ش هم عوض چايي و قهوه و فلان و از اين حرف ها شامپاين مي خورده. ديده بودم اش من. آره! نمايشگاه نقاشي بود، اين هم آمده بود تماشا بکند. اولين نقاشي هايي هم که من ازش ديدم، خيلي سال پيش، سال 1957 توي تِيت (TATE) ديدم. معرکه است. اين ها را بايد بخوانيد شما. يک کتاب فوق العاده اي هست که يک کسي يک مصاحبه ي درازي با او کرده، و شما ببينيد که اين آدم راجع به استتيک (aesthetics [زيبايي شناسي]) کار، راجع به حرف هاي پشت کار، راجع به اجتماع چه مي گويد! اصلن باورکردني نيست که! ما معتقد هستيم که حتمن بايد آقاي فلان چرت و پرت بگويد، که وقتي هم آقاي فلان را گيرش مي آوري، مي گويي که - يارو مي گويد، "اين، اين شاعر [مثلن] کلاسيک مي دانست". اصلن مرديکه نمي فهميد. برداشته به عنوان اين که به زبان کلاسيک مي خواهد شعر بگويد، يک جا گفته "کزين". "کزين" لغت نيست. توي عروض شعر "که از اين" نمي شده بگنجاند، يارو يک شاعري گفته "کزين"، حالا من دارم شعر مي گويم، شعر سپيد هم مي گويم، به عروض هم کاري ندارد، سرش هم نمي شود عروض چيست، مي گويد "کزين". اين مضحک است. تفاوت فکري هست ديگر. شما يک مقايسه اي بکنيد با نقاشي ي آن ديوانه اي که آن کار را کرده، اصلن فوق العاده است. افسوس که نقاشي هايي که من از محصص داشتم، از دست من خارج شده. خيلي پکر هستم. دو تا نقاشي هست که من دارم؛ ازش بيشتر از دو تا نقاشي دارم توي تهران. از همه چيز من که در تهران از بين رفته، دو تا نقاشي هست که دل ام مي خواست اين ها را داشتم. يکي ش دو تا مرغ هستند، با آن حالتي که اين دو تا مرغ دارند نگاه به آسمان مي کنند. اصلن يک دلگيري يي، يک چيزي در اين نقاشي هست و به شما منتقل مي کند. [نقاشي ي ديگر، به گفته ي آقاي گلستان، "فيگور زخم خورده ي آگاممنون" است] مساله ي هنر اين چيزها هست. همان که گفتم تان: برگ را مي گذارد زمين به عنوان مهر نماز، روش نماز مي خواند. اين شعر است، و الا "سقي الله ليلا، کصدغ الکواعب/ شبي عنبرين خال مشکين ذوايب"... تَق تَق تَق تَق تَق! خيلي خب! ..." رهي پيشم آمد که از هيبت آن/ بينداختي پنجه شير محارب... درفش بنفش سپاه حبش را"... اين ها موسيقي است، قشنگ است، معني هم ندارد، شعر هم نيست خيلي، يک خرده هست.

داور: من هم مثل شما ستايشگر اخوان ام.

گلستان: اخوان چند شعر فوق العاده دارد. اصلن قابل مقايسه نيست با بقيه.

داور: آقاي گلستان، در آن روزگار، روزگار شما، روزگاري که چيزي به اسم فارس بزرگ، تشکيل شده از کهگيلويه و بويراحمد، فارس کنوني و بوشهر بود - اين ها يک استان بودند - کساني از بوشهر پيدا مي شوند، نه همه يک جا، و خودشان را به عنوان نويسندگان و شاعران خيلي پرنفسي مي شناسانند: چوبک يکي ست، پرويزي يکي ست، بعدتر آتشي به عنوان...

گلستان: هر سه ي اين ها را من قبول دارم.

داور: چه مي شود که از بوشهر، که پيش از آن فقط فايز از آن جا آمده که ما او را مي شناسيم و نمي شناسيم...

گلستان: اصلن اين ارتباط اين جوري ندارد. اين ها توي يک محيط فرهنگي زندگي مي کنند...

داور: آفرين! من مي خواهم به اين جا برسم: چه مي شود که آن محيط فرهنگي به وجود مي آيد؟ يعني خود بوشهر که هنوز هم اگر شما برويد، محروميت اش را مي بينيد... مثلن من مي دانم که يکي از اولين چاپخانه هاي ايران در آن جا بوده، بعد مثلن قواي انگليس مي آيد آن جا را اشغال مي کند، بعضي از اين نيروهاي سياسي، چپ ها را آن زمان تبعيد مي کرده اند به آن جا... خود من اين ها را بعضي از آن عوامل شکل دهنده به اين محيط فرهنگي يي مي دانم که  بعدها کساني را مي پروراند، کساني که از آن بيرون مي آيند...

گلستان: ولي رسول پرويزي و چوبک و آتشي - من نمي دانم آتشي چه قدر تحت تاثير - من هيچ وقت آتشي را نديدم، ولي خب، چوبک رفيق خيلي نزديک من بود، و رسول پرويزي هم خيلي خيلي نزديک من بود. اولن مي خواند رسول. من اولين کتابي که از پار لاگرکويست خواندم، رسول به من داد. من نمي دانم خودش خوانده بود يا نخوانده بود، ولي من يادم مي آيد که از او گرفتم و خواندم، که قصه ي فوق العاده اي است. قصه ي دو تا آدم هست در دو اپيزود مختلف که با خدا روبه رو مي شوند. رسول پسر فوق العاده اي بود. منتها، رسول آمده بود پاريس، من پاريس زندگي مي کردم، بردم که بگردانم اش. پر از حسرت بود که چرا اين چيزها را قبلن نديده. من وقتي که دکان فيلم برداري م را راه انداخته بودم، ديدم نمي توانم هم به کار اداري برسم، هم يک کار فيلم خارج را بگيرم، هم اين که خودم فيلم بسازم. پسرعموم کار مي کرد براي من. پسرعموم هم بعدش مي خواست برود کار کند براي خودش. رفت. پسرعموم هم اشکال اش اين بود که در هندوستان دوران بزرگ شدن خودش را گذرانده بود، اصلن آشنايي با ايران نداشت. رفتم سراغ رسول. به رسول گفتم که، "رسول! يک شاهي نمي خواهد تو پول صرف کني. همه ي کارها را من مي کنم. کنترات ها را من مي گيرم، فلان... بيا اداره بکن اين جا را. تمام کار اداري ش را تو بکن، کارهاي فني ش را من مي کنم. هر چي هم در آورديم نصف مي کنيم با هم". جمله اي که رسول به من گفت- گفت، "گُلِسسون، من گرفتارم". اولن، شرافت به خرج داد، که مي دانست با آن حالت چيزي که دارد...

داور: گرفتاري ش سناتور بودن اش بود؟

گلستان: اعتيادش بود. ديد با آن اعتيادي که دارد، نمي رسد آن کاري که رفيق اش مي خواهد انجام بدهد، انجام بدهد. قوه اش را ندارد آن جوري. مِتِل (mettle [روحيه]) و جنم اش براي اين کار نيست، جنم اش براي يک کار ديگري است، و رفت توي همان کار. ولي آدم باکمال درجه اولي بود. همين کار محمد بهمن بيگي - رفيق نزديک رسول که خانلري بود، کثافت داشت مي کرد؛ کرده بود. نمي گذاشت که محمد مديرکل وزارت فرهنگ بشود. مرديکه، احمق بود خانلري، بر خلاف همه ي حرف هايي که همه مي زنند. مي گفت که اين اگر مي خواهد مديرکل باشد، بايد بيايد توي وزارتخانه بنشيند کار بکند. من اين ها را نوشته ام و گفته ام. چاپ هم شده. محمد بهمن بيگي مي گفت که، "آقا من مي خواهم دنبال اين پاپتي هايي که دنبال گاو و گوسفندهاي خودشان مي روند و مي آيند بروم، مدرسه شان هم با اين ها برود. من نمي توانم اين ها را ميخکوب بکنم که توي مدرسه بمانيد. مدرسه بايد همراه اين ها برود. من هم بايد همراه اين ها بروم. من نمي توانم بيايم خيابان اکباتان تهران بنشينم، همراه اين پابرهنه هايي که دارند دنبال گاو و گوسفند مي دوند، معلم هاشان بروند. نمي شود. نمي خواهم آقا! کي گفته من مي خواهم مديرکل وزارت فرهنگ و هنر باشم؟ براي خودشان! من نمي روم". هر چي رسول مي گفت... گفت "نمي توانم" و آخرش رسول ديد خانلري چيز مي کند، رفت به علم گفت. علم آمد نگاه کرد، ديد وسعت اين کاري که دارد مي کند اصلن فوق العاده است. علم رفت به شاه گفت. شاه آمد، گفت، "درست مي گويد". تمام کاسه کوزه ي آقاي نجات دهنده ي ادبيات فارسي - مجله ي سخن - هه! من فيلم "خشت و آينه" را که درست کردم، يک جايي هست که توي اتاق رييس...

داور: آن خانم در دست اش مجله ي سخن است...

گلستان: آره! رييس آن شيرخوارگاه نشسته دارد تسبيح مي اندازد. توي اتاق هم تمام مجسمه هاي مرده ها توي شيشه است، اين هم نشسته دارد مجله ي سخن مي خواند. با رسول مي خواستيم تماشا کنيم. آمد توي استوديوي من تماشا کند، گفت، "اِه! چرا سخن؟ چرا زدي به اين مرديکه؟" گفتم، "چه مي دانم! دارد مجله مي خواند!" گفت، "چاخان نکن، داري احليل مي زني". گفتم، "چي؟ تو نگو اين حرف ها را". گفت، " خوبي ش اين است که هيچ کس نمي فهمد". اين حرف را من فراموش نمي کنم. آره! کسي هم نمي فهميد. ولي خب، اين واقعن اين جوري بود ديگر! يک جا من گفته ام، اصلن اين مرديکه مات اش برده. اين مجله اي که در مي آيد الآن، بخارا - دهباشي دارد پدر خودش را در مي آورد - دهباشي از روي حروف چيني ي چيزهاي پرويز داريوش هست که توي اين کار آمده، ولي بالاخره به هر مکافاتي بوده، هر شماره اش هم به اين کلفتي است. هيچ هم براش فرقي نمي کند که اين ضد آن هست، اين فلان است؛ با التماس و گريه و زاري، مقاله از اشخاص مي گيرد، چاپ مي کند ديگر! دوره اش هم خيلي بهتر از دوره ي سخن است. غرض اش هم اين نيست که اگر به اش بگويند، "دهباشي بيا سناتور بشو"، قبول بکند. بايد از خداش باشد، به اش هم نخواهند گفت، ولي دارد کار خودش را مي کند ديگر. دهباشي نه ادعا دارد، نه کسي به او درجه ي دکتري ي ادبيات داده، نه شعر گفته و نه درباره ي شعر اظهار عقيده مي کند. خانلري خيلي آدم بدي بود؛ چرت بود؛ خودش را هم کُشت که من بيايم سخن را براش اداره کنم، گفتم "نمي توانم! سابقه ي تو را من پاک نمي توانم بکنم". شما ببينيد، تنها مجله اي بوده که در مي آمده-  براي همه ي اين ها يک اُرا (aura)، يک هاله اي درست مي شود، و شما تسليم آن هاله مي شويد، گول آن هاله را مي خوريد. شما الآن داريد با من حرف مي زنيد. شما به چه مناسبتي داريد با من حرف مي زنيد؟ شما بيشتر به خاطر هاله اي که دور من درست کرده اند حرف مي زنيد. ممکن است اين نباشد، ممکن است باشد. ولي واقعن بايستي نگاه بکنيد، بايستي سبک سنگين بکنيد که "آيا اين کيست، اين چيست. اين مجله اي که دارند درست مي کنند چه هست، اين آدم کيست؟" آيا اين حرف هايي که راجع به من مي زنند راست است يا دروغ است؟ آيا اين کاري که من کرده ام ارزش دارد يا ارزش ندارد؟ مساله اين است. اين کار را نمي کنند.

داور: انگار که کهنه گرايان شيراز را ارض موعود خودشان مي دانند، از برکت وجود سعدي و حافظ...

گلستان: اين ها هيچ کدام شان کهنه نبوده اند.

داور: نه، نه! آن ها کهنه نبوده اند. هرگز آن ها کهنه نبوده اند.

گلستان: آن ها همين الآن هم نو هستند.

داور: معلوم است که نو هستند. خيلي نوتر از همه ي ما هستند.

گلستان: کسي که نو باشد، هميشه نو مي ماند.

داور: درود به شما. اين را من کاملن قبول دارم و هم-راي ام با دکتر احمد کريمي ي حکاک در کتاب "طليعه ي تجدد در شعر فارسي" که نيما تمام کننده ي کار بود، آغازگر راه نبود. يک راهي بود، شروع شده بود و نيما به جايي رساندش...

گلستان: تمام نکرده، به مرحله ي تازه رسانده.

داور: يا شايد آقاي کريمي حکاک اين طور نگفته. اين چيزي هست که به ياد من مانده. شما مي بينيد که اگر چه توللي گرايشي به نيما پيدا مي کند، شيراز يکي از آخرين...

گلستان: من هيچ نمي بينم که توللي گرايشي پيدا کند به نيما.

داور: خب از افسانه ي نيما راه توللي شروع مي شود، شعر نو تغزلي ي توللي...

گلستان: نه! آن يکي اين جوري گفته، اين هم اين جوري مي گويد. ولي دنبال نوسيون (notion [انگاره فکري]) -  اولن نوسيون فکري نيما مرتب در حال درست شدن هست. آره، نيما در يک سِني از روزگار خودش يک حرفي مي زند.

داور: توللي نيما را در يک جايي، تا يک جايي درک کرده، از آن به بعد نه. يعني به "افسانه" ي نيما نزديک شده، شيفته ي نيما شده، حتا اسم دخترش را مي گذارد نيما، و بعد...

گلستان: من فکر مي کنم به افسانه ي نيما که نزديک شده، افسانه ي نيما هم خودش از لحاظ فرم، يک چيز تازه اي گمان نمي کنم باشد. از لحاظ مطلب هست که همان رمانتي سيزم...

داور: وزن تازه اي را به شعر فارسي مي آورد. پيش از آن، آن وزن نبوده. مي گويد که من رفتم تعزيه تماشا کنم، آن کسي که نقش علي اکبر را بازي مي کرد يا هر کسي، گفته "اي عمو جان عمو جان عمو جان!" و من رفتم اين شعر را ساختم: "اي فسانه فسانه فسانه"...

گلستان: اين را که نيما مي گويد که درست هم مي گويد، شايد هم از آن تقليد کرده، دليل هيچ چيزي نيست. اگر که روحيه ي نيما براي گفتن بقيه ي آن شعر آماده نبود، همين شعر را هم نمي فهميد.

داور: شما مي بينيد که توللي بر مقدمه اي که بر اولين کتاب اش مي نويسد، مي شورد بر آن چيزهايي که به عنوان اساليب شعر تا آن زمان پذيرفته شده. مثلن مي نويسد که "ما ديگر نمي خواهيم بپذيريم که حتمن جاي تذرو بر سرو است" يا اين ترکيب هاي عادت شده، ترکيب هايي که همه به آن ها اعتياد پيدا کرده اند، و مي آيد ترکيب بندي هاي تازه اي را پيشنهاد مي کند، در واقع به سبک تازه اي مي رسد و اين از دولت و برکت آشنايي ي توللي با کار نيما است. من اين طور گمان مي کنم.

گلستان: خب، همين است حرفي که گفتيد کريمي حکاک گفته، که مي گويد تمام کننده...

داور: من مي ترسم که آقاي کريمي حکاک بعد از چاپ اين گفت و گو يقه ي مرا بگيرند. من يک چيزي از آن کتاب يادم مانده. کار خوبي که آقاي کريمي حکاک کرده اند اين است که اسلاف نيما را در شعر فارسي نشان داده اند، نشان داده اند که لاهوتي چه کرده، شمس کسمايي چه کرده، حتا آن هايي که شعر موزون نوشته اند...

گلستان: و همه ي اين ها هيچ کدام شان از يک نبوغ قبل از تولد سرچشمه نگرفته اند. اين ها در طي ي جريان حرکت فکري ي اجتماع، حتا آمدن تلويزيون، آمدن اتومبيل، آمدن رضاشاه، توي تمام اين حرف ها هست که... توي اين جريان بوده اند ديگر.

داور: ما از يک دوران حرف مي زنيم نه از يک شخص يا اشخاص.

گلستان: دوران اين ها را کشانده، برده به اين جا رسانده ديگر.

داور: چه مي شود که اين شهر ناز شما و اين شهر عزيز من، يکي از آخرين پايگاه هاي کهنه گراها براي سنگر گرفتن شان در...

گلستان: همه جا همين طور است. شما داريد ريجِنالايز (regionalise [منطقه گرايي]) مي کنيد. شما چه مي دانيد که ها در شيراز هستند، که ها نيستند!

داور: شما مهدي حميدي را هم مي شناختيد از نزديک؟

گلستان: بدبخت بود. کار خيلي قشنگي کرده در جمع آوري ي شعر فارسي. حتا حرف هايي که گاهي وقتي زده - اگر حميدي فکر مي کند که من مي خواهم رينوُوِيت (renovate [نوسازي]) بکنم شعر فارسي را، که نمي تواند بکند، نکرد، بعد ببيند که دارند مي گويند نيما اين کار را کرده، در ذهن خودش رقابت ايجاد مي شود. بعد، در نتيجه فحش خواهر مادر به او مي دهد. اين فحش خواهر مادر به نيما دادن دليل بر اين نيست که دو تا کنفرانتاسيون، دو تا مقابله ي سبک و فکر و فلان هست، نه! چيز شخصي ي يک آدمي هست، نسبت به يک آدم ديگري. حتا ممکن است که حرف اين که دارد مي گويد، درست باشد، از نيما هم بهتر باشد. اين ها بايد ويريفيِه (verifier [حقيقت سنجي]) بشود. اين ها بايد سبُک سنگين بشود. آره! حميدي وقتي که عاشق منيژه بود در شيراز، خيلي بدبخت بود، جوراب رنگارنگ مي پوشيد. چه اشکالي دارد؟ چه اشکالي دارد که جوراب رنگارنگ نمي پوشند؟ و اين را به عنوان انقلاب مي خواست تلقي بکند. خب، مي خنديديم. همان وقت يک ديوانه ي ديگر هم توي شيراز داشتيم: پسر ذوالرياستين. مُرد. من خودم يادم مي آيد که تازه آن فيلم "بن هور" را که رامون نووارو در آن بازي مي کرد نشان داده بودند، فيلم صامت بود. به دنبال آن ارابه راني ي توي فيلم بن هور، اين يک درشکه چي را با کتک از درشکه پرت کرده بود پايين، و رفته بود سر جاي سورچي ايستاده بود، من خودم به چشم خودم ديدم! توي خيابانِ زند شلاق به اسب مي زد، تاخت مي کرد. خب! اين عملِ انقلابي نيست.

داور: شما اين را مي شود اگر يادتان مي آيد و مي خواهيد که بگوييد - درباره ي کارهايي که پدرتان در شيراز کرد. مثلن گفتيد، زماني که آرامگاه سعدي را مي ساختند، پدرتان پيشنهادي دادند براي ساخت اين آرامگاه. کارهايي که در اين شهر کردند؛ کارهايي که احتمالن منتهي شد به تغيير چهره ي شهر...

گلستان: آخرش را بگوييد!

داور: مي شود قدري از اين ها براي ما حرف بزنيد آقاي گلستان؟

گلستان: نه! يک جوري پشتوانه گذاشتن براي يک چيز پرت...

داور: پدر شما شهردار شيراز شد؟

گلستان: نه اين که خودش بخواهد انتخاب شود. مي گفت، "يعني چي؟ اين جا خراب است، اين جا فلان است، اين جا فلان است..."، يک کسي گفت که "گر تو بهتر مي زني بستان بزن! خودت بشو شهردار، مي شوي؟" گفت، "چرا نشوم؟" ولي به دردش نمي خورد. پول هم نمي گرفت از کسي. يک چيزي بگويم راجع به شهردار بودن اش. من خودم رفته بودم از تهران به شيراز، يک روز آمدم خانه، رفته بودم بگردم، تنها... شايد هم با زن ام، شايد هم با بچه ام، نمي دانم. وقتي برگشتم خانه، ديدم که توي حياط خانه ما، پدرم [فرياد مي زند] "پدرسوخته! بکن توي حلق اش!..." من نگاه کردم، ديدم يک مرديکه اي را خوابانده اند، باور کنيد، اصلن فوق العاده است، اصلن زشت است به کلي. ديدم يک کسي را خوابانده اند، چند تا گيره ي [سبد] ميوه روي زمين است، نوکر ما هم، دو تا نوکر ما، يکي آشپز ما، يکي نوکر ما دارند، يک آدمي را خوابانده اند، هي زردآلو و گوجه توي حلق اش مي کنند. اصلن مضحک است اين. خب! داستان چيست؟ يک ميوه فروشي فکر کرده که براي شهردار شيراز که آقاي گلستان هم هست ضمنن، هديه ببرد. يک سبد ميوه ي تازه فرستاده در خانه اش. کسي هم نبوده، قبول کرده اند. پدرم آمده به خانه، گفته، "کسي با من کار نداشته، کسي تلفن نکرد؟" گفته اند، "چرا! اوسسا غلومِ نمي دانم فلان چيز... مَش غلوم... غلامحسين چند تا سبد ميوه فرستاده. اين ها را آورده". –"گُه خورده پدرسوخته! برويد بياريدش. رفته اند. و با کمال اطاعت از احمقانه ترين و ظالمانه ترين فرم فئوداليستي مرديکه را آورده اند خانه... –"مرديکه ي پدرسوخته تو مي خواهي به من رشوه بدهي؟ بخوابانيد! بکنيد توي حلق اش...". مرديکه را خوابانده اند، تمام اين سبدهاي ميوه را مي خواهند بکنند توي حلق اش. مرديکه اصلن ديوانه شد. آن زير عق زده بود. آخر از بس چپانده بودند توي حلق اش، بالا آورده بود ديگر. اصلن يک مساله ي کثيف زشتي بود، ولي همين طور باز هم مي چپاندند. پدرم ايستاده. مي گويم "آقا جون چرا همچي مي کنيد؟" –"برو گم شو! برو گم شو!" يعني چي؟ حالا مادرم نشسته، مي گويد، "محض رضاي خدا بس اش است، گه خورد، غلط کرد، ول اش کنيد". اين هم شهردار شدن اش بود ديگر. چه بگويم؟ وقتي هم گفتند که موقع انقلاب شاه و ملت است، يک کسي که سابقه ي فلان و فلان و فلان دارد، بيايد بشود رييس آن "گردهمايي ي آزادمردان" در تهران، پدر مرا انتخاب کردند. پدر من نمي خواست اين کار را بکند. ولي خب، نمي شد بگويد نه، همه چيز به هم مي خورد. دل اش هم مي خواست که اين اتفاق بيفتد. اما مي دانست که اين کار حقه بازي ست. مي دانست که درست نيست. قرار شد که انتخابات بشود. پدر من که بيست سال، سي سال، چهل سال سعي کرده بود که انتخاب نشود، خودش را کنار بگيرد، آدم هاي زير دست اش وکيل شده بودند، نخواسته بود ديگر، نمي خواست. دل اش خوش بود توي شيراز باشد. هر کار بخواهد بکند، شيراز راحت تر بوده تا در فوکال پوينت (focal point [کانون]) همه چيز باشد. نخواست! وقتي از تهران راه افتاد که بيايد شيراز، رفت شهرضا، خانه ي پدري ش، خانه ي عموي ام، ماند. نمي خواست برود شيراز، براي اين که رفتن شيراز يعني - بالاخره رفت شيراز. مسافرت اش به شيراز پانزده روز طول کشيد، و ناخوش رفت، و وقتي هم رسيد به شيراز از راه فرودگاه صاف بردندش به بيمارستان، و همان جا هم مرد. يک چيزهايي هست که در عرف عمومي اين اتفاق ها نمي افتد. ولي اين واقعن نمي خواست حتا. من خانه نشسته بودم، تلفن زنگ زد، دخترم رفت پاي تلفن. تابستان بود، آخر تابستان بود. گفتم، "کي يه ليلي؟" گفت، "بابا از شيراز تلفن مي کنند، مي گويند که آقا را برده اند مريض خانه". من آنَن گفتم اين دارد مي ميرد. فوري دويدم پاي تلفن، تلفن - آقاي مهاجري بود که تهران توي خيابان ويلا آژان/عامل فروش بليت هواپيما بود، گفتم، "هواپيما الآن مي رود شيراز؟" گفت، "نه آقا، هواپيمايي که مي رود شيراز، فردا صبح مي رود". گفتم، "خب، يک بليت براي من صادر بکن، من فردا صبح بروم شيراز". رفتم شيراز. به فرودگاه که رسيدم، تاکسي گرفتم. [راننده ي] تاکسي مرا نمي شناخت که! گفتم، "برو خانه ي آقاي گلستان!" [راننده ي] تاکسي گفت که، "آقاي گلستان خانه نيستند. برده اندشان بيمارستان". اين جوري بود. يک روزه همه فهميدند که پدر من - گفتم، "خب، برو بيمارستان". من صاف با چمدان ام رفتم بيمارستان. پدرم خوابيده بود زير چادر اکسيژن. پهلوش نشستم، دست اش را ماليدم. همين ديگر! تا اول شب هم پهلوش نشستم. بعد خب، مي خواستم بروم خانه. از سفر آمده بودم من. گفتم، "فردا صبح مي آيم". برادرم نشست پهلوش، رفتم خانه. برادرم فردا صبح آمد خانه، گفت، "ديشب مرد". نه! نگفت، بعدش به من گفت. من هم مادرم را برداشتم، برويم مريض خانه که... گفتم، "بگوييد شاهرخ هم بيايد"، گفتند، "شاهرخ نيست، رفته، مريض خانه است". من رفتم مريض خانه با مادرم. توي دالان لابي ي بيمارستان نمازي دکتر قوامي، برادرش، عزيز رفيق من بود. عزيز مُرده؟... عزيز مُرد! عبدالله مُرده؟... نمي دانيد شما!

داور: نمي دانم.

گلستان: عبدالله رفيق نزديک تر من بود. به هر حال! عزيز آمد. مي خواستيم برويم توي اتاق پدرم، دم پله ما را گرفت، گفت که "تشريف نبريد. ايشان ديشب فوت کردند". من وقتي شاهرخ آمده بود خانه، ديدم اش. حالا يادم مي آيد. ديدم ساکت آمد و رفت. گفتم، خسته ست، رفته بخوابد. بعدش فهميدم که تا صبح پهلوي پدرم بوده، همان دم ساعت پدرم مرده. خب! نمي خواست زنده باشد. نمي خواست با اين سيستم ها - خيلي داخل آدم با پرسوناي آدم، آن چيزي که اشخاص از خارج نگاه مي کنند، خيلي خيلي فرق مي کند. خيلي کم اتفاق مي افتد که شما از داخل من خبردار باشيد؛ خبردار نيستيم. ما زندگي ي خودمان را داريم مي کنيم، براي هر کسي هم، تصوير خودمان را به او مي دهيم، اعم از اين که اين جور باشد يا اين جور نباشد. الآن نگاه کنيد توي ايران چه کساني معروف هستند؟ تختي! وقتي تختي مرد، همه مي دانستند که يک تاجر پولداري خواسته براي دخترش يک آدم معروفي را پيدا بکند، به عنوان داماد، و به زور اين را کرده اند شوهر آن. اين هم به هر علتي نمي توانسته با او بخوابد. مُرده بالاخره، حالا! حالا مي گويند که - سازمان امنيت آدم کشته، از عقب تير انداخته اند گل سرخي را کشته اند، همه ي اين کارها را کرده اند، اما اين يکي را نکرده اند، يا آن يارويي که توي...

داور: بهرنگي؟

گلستان: بهرنگي! خب، اين شنا بلد نبوده. همه مي دانند، ولي يکي گفته، "سازمان امنيت اين را غرق کرد" هاهاهاهاها! آره، اين جوري است. توي مملکتي که به اندازه ي کافي کولتور (culture [فرهنگ]) نباشد - کولتور کتاب هاي توي کتاب خانه ها نيست. کتاب هاي توي کتاب خانه ها اگر توي مغز شما منعکس نباشد - نه که اسم هاشان را بدانيد! نه اين که ليست مطبوعات را بدانيد! ليست مطبوعات مهم نيست. شما الآن ببينيد، فلان مجله در تهران چاپ مي شود. نگاه مي کنيد مي بينيد چه قدر پرت مي گويند اين ها! شما پرت نگوييد. سعي هم بکنيد که من پرت نگويم. اگر هم من پرت بگويم، به همه بگوييد "دارد پرت مي گويد". بيخودي نگوييد که "اين از شيراز است، پس بنابراين خوب مي گويد". هرگز اين کار را نکنيد.

داور: هرگز اين کار را نمي کنيم.

"ياد بعضي نفرات روشن ام مي دارد"... حتمن ياد بعضي نفرات شما را هم روشن مي دارد. آيا درباره ي آن شهر يا کساني در آن شهر چيزي به ياد مي آوريد، يا دل تان مي خواهد که بگوييد؟

گلستان: از شيراز چيزي يادم بيايد؟ من تمام نقشه ي جغرافيايي ي شيراز را براي شما از حافظه ي خودم گفتم! [مي خندد]

داور: کسي که دوست داشته باشيد از او يادي کنيد...

گلستان: نه، اتفاقات انساني ي درجه اولي که نيفتاده. من، بهار، وقتي از خانه مان مي خواستم بروم مدرسه، سر راه، اصلن بوي بهار نارنج فوق العاده بود براي من. کيف مي کردم. مي خواستم درس بخوانم براي امتحان آخر سال، مي رفتم يک جايي که خلوت باشد. مي رفتم، مي خواستم بروم حافظيه. بوي نارنج... يا مي خواستم بروم توي صحراي جلو خانه ي فريدون – صحرايِ - اسم اش چه بود؟

داور: يعني طرف خيابان نصريه، آن طرف ها؟

گلستان: آره، روبه روش، به طرف مغرب اش.

داور: من نمي دانم وقتي صحرا بوده، اسم اش چه بوده، ولي خب خيابان معدل و پارامونت و...

گلستان: بين کوچه ي خياباني که از حوض فلکه مي آمد، مي رفت مي خورد به آن ور - طرف کوه هاي برفي ش، طرفِ - زمين خالي بود، زراعتي بود. حالا البته الآن خانه شده. واضح است ديگر! مي رفت به طرف باغ رحمت و - آن جا مي رفت. آن جا منظره ي خوب بود، بوي خوش مي آمد، همه ي اين حرف ها. به من بگوييد از پاريس چي ش يادت هست؟ من صاف مي گويم که لوور، و توي لوور هم نه "موناليزا"، نه فلان، نه فلان، نه فلان، نه فلان، بلکه آن تابلوي رامبراند که از يک لاشه ي گاو نقاشي کرده.

داور: کائيم سوتين (Chaim Soutine) هم شبيه همان را دارد.

گلستان: کي؟

داور: آن شقه ي گاو رامبراند، کائيم سوتين، نقاش اکسپرسيونيست خيلي شبيه به آن، يک شقه ي گاوي دارد...

گلستان: نمي دانم! نمي دانم! ولي آن براي من فوق العاده است. تمام انسانيتي که رامبراند مي شناسد، توي آن گذاشته. اگر به من بگوييد پاريس، خب واقعن خيلي جاهاي پاريس براي من بي معني است.

داور: آيا چيزي هست که يادي را در شما برانگيزد در همان شيراز؟ محله ي بخصوصي که خيلي هواش داشته باشيد...

گلستان: نه! همه اش به خاطر برجستگي ي خاص آن محله نيست. چيزهايي که توي ياد من مي آيد، مثلن فرض کنيد - آره، مثلن سر کوچه ي هفت پيچ که مي رفت طرف خانه ي ما - يادم مي آيد، اما چرا يادم مي آيد؟ براي خاطر اين که يک قوم و خويش ما که پسرش شوهر خواهر من شد، حالا همه شان مرده اند... من بچه بودم، من را توي کوچه ديده، خانه شان پايين تر بود، به من گفته "مي داني من مي دانم که تو کي هستي؟ کي هستي؟" من هم جواب دادم "فضولي که من کي هستم؟" من آن کوچه را به خاطر اين يادم هست. خانه ي يک آقايي بود آن جا، توي عدليه، آدم بلندقدي بود، اهل يزد هم بود. خانه اش هم روبه روي خانه ي ما بود، توي کوچه. مال خيلي پيش است. اين ورترش هم خانه ي صمد آقا بود، شايسته ي نقاش، خانه اش آن جا بود - اين جوري يادم هست. حالت نوستالژيک براي هيچ کدام شان ندارم. توي مسجد نو يادم مي آيد يک جايي، يک وقتي، طرف بيرون اش که مي خواستيد برويد، توي شبستان اش يک کسي خودش را کشته بود. ترياک خورده بود، يک چيزي خورده بود، زهر خورده بود، چي خورده بود - و وقتي ما رسيديم به اش، تصادفن رسيديم به اش، کسي هم نمي دانست که، يا هر کي هم مي دانست، ول کرده بود، رفته بود.  مرديکه از دهن اش يک قي سبزرنگِ وحشتناک سبزرنگي بيرون آمده بود. من بچه بودم. نوکرمان گفت اين جگرش له شده آمده بيرون. حالا جگر که سبز نيست، ولي او آن جور گفت. اين ها نوستالژي نيست؛ اين ها ايمپَکتِ (impact [تاثير]) يک خاطره است. شبستان هاي مسجد، زير درخت چه-کُنُم [مي خندد]...

داور: آن چي هست؟

گلستان: يک درخت چناري که خيلي گُنده بود، که اگر سه نفر دست شان را اين جوري مي کردند - حالا به شما مي گويم اين کجاست: از توي مسجد نو يک راهي مي رفت بيرون، مي رفت به آن جايي که سابقن تلفن خانه ي شهر بود، مطب سائِس بود، سائِس، برادر فيلسوف روانشاد بود. مي رفت پايين تر، خانه ي ضياالادبا بود، مي رفت آن جا. توي خود مسجد نو، همچي که مي خواستي آن جا بروي، يک رديف چنار بود که پهلوي اين مصطبه ها، سکوها بود. يکي بود که خيلي گنده بود، که - مي گفتند ديگر - تمام بيکارهاي شهر، تمام آدم هاي...

داور: يک توپ مرواري يي بود ديگر براي خودش!

گلستان: چي بود؟

داور: مي گوييد همه ي آدم هاي بيکاره يِ...

گلستان: همه نبودند؛ يک آدم هاي سِلِکتِ تنبل  ...... گشاد – همين - اين ها چيزي ندارد که!

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • چهار شنبه 30 تير 1395

    گپ و گفت پر و پيماني بود که فهم اون گاه مستلزم آشنايي با دقايق و ظرايف گذشته شهر شيراز در چند وجه مختلف بود...افزون بر اين، جناب داور با افزودن سر سخني به غايت وزين و ادبي در مدخل مصاحبه بار ادبي گپ و گفت را دوچندان بل بيشتر کردند