شعرهاي غزال مرادي

شعر 1

ايل از شاهرگ‌هايم مي‌گذرد

شليته‌ام را مي‌پوشم

و از درختان انار

مي‌گذرم

دل خوش به زنگ بزغاله‌اي مدهوش

در گوشه‌اي از سرخرگم

ايل يک‌جانشين مي‌شود

دريچه‌هاي لانه کبوتري

باز مي ماند

خيره به پاکت‌هايي

از صفحه مانيتور گرفته

تا زير در

عوارض نوسازي خانه گنبدي‌ام را

مي پردازم

در چادري از اکسيژن

 

ايل بي‌اعتنا عبور مي‌کند.

 

شعر3

چشمه

 هنوز       قرصي نشده

که بيندازمش بالا

دريا

هنوز        

قاصدکي

که فوتش کني طرف من

همين که

نبضت مي‌زند

در گوشه‌اي از دنيا

کافي‌ست نگرانت باشم

مبادا       نگاه‌هاي فلاسفه را بدزدي

ودرکتاب‌ها غرق شوي

آن‌قدر که نوشته‌ها

از صورت کاغذي‌‌ات بزند بيرون

وبا دود سيگار

 آن‌قدر ابر سياه درست کني

که توي ايستگاه اتوبوس فراموشت کنم

فراموشي

 يک اتفاق ساده نيست

ذره ذره

تصعيدم مي‌کند!

 

فقط ماه زردآن قدر مي‌درخشد

مه گرفته است

شيشه‌ي عينكم را

جنگل را

وخاطرات پدربزرگ را

پدر بزرگ عاشق بود

عاشق جنگل

درختان لب جاده

تمشك‌هايي كه دست‌شان را مي‌گرفت

واز جاده عبور مي‌داد

پدربزرگ عاشق بود

عاشق  ماه زردي كه ميان درختان سيب مي‌درخشيد

شايد رودخانه ماه زرد را برده بود

كه پدربزرگ لبخند نمي‌زد

ماه زرد مانده بود

با تنهايي

كه دستان حنايي‌اش را ترك بيندازد

وصورت ماهش را آفتاب بسوزاند

چشمش به جاده بود

چشمش به جاده ماند

....

همه جا را مه گرفته است

آب آمده

پدر بزرگ را ببرد

به حجله ي ماه

 

25)ساراسواتي

مي‌رقصم

 با شعري نيمه جان

و دستان الهه‌هايي

كه

ژن‌هاي مرموزشان

نسل به نسل

به من رسيده است

تا تصويرم بازتاب زني باشد

كه به ابتداي خود رسيده است

مي‌رقصم

با موسيقي دنيا

ولاشه‌ي اعداد

آن‌قدر گنگ

كه به دالان‌هاي فيثاغورثي تبعيد شوم

رقص تمام نشده است

رنج ما ادامه دارد

دنيا جاي الهه‌هايي نيست

كه  روي برگ نيلوفر بنشيند

و قصه ببافند

دنيا ....

90.12

 

 

 

 

26) بيسكويت سبز

تو را به ياد نمي‌آورم

وتو هم هق‌هق‌هاي مرا

هر قدر اين پخش شجريان بخواند

آسمان هم كه ببارد

دريا  خيس نمي‌شود

دنيا سلسله مراتب خودش را دارد

بيسكويت‌هاي سبز را بالا مي‌آوري

 

.....

"عاشقم نيستي را  " را

هرشب به عروسك‌هايم

ديكته مي‌گويم

روي آينه هم نوشتم

تصويرم سراغ تو را كه بگيرد

….

روزنامه را از شعرهايم پاك مي‌كنم

 پايين پنجره

كودكي من ايستاده

با دوگيس بافته 

تو را به ياد نمي‌آورم

وتو هم هق‌هق‌هاي مرا

.....

91.01.20

3)كاغذ اخبار

از خانه که بيرون مي‌آيم

دهانم را

روي تخت

در ازدحام کتاب‌ها

جا مي‌گذارم

...

به عينک هم نيازي نيست

بدون چشم مسلح

 هم مي‌توان ديد

روزنامه‌هايي که بوي نفتالين مي‌دهند 

روزنامه ،روزنامه است

چه news paper باشد

چه كاغذ اخبار

زير و رو هم بكني

وقايع‌اتفاقيه را

هيچ اتفاقي نمي‌افتد

با اين آسمان پر ستاره‌ي اتاق

صور اسرافيل هم بيدارمان نمي‌كند

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران