در قالب يک نقاش قجري

 

در قالب يک نقاش قجري

گفت و گوي هادي محيط با وحيد چماني

جناب چماني  در ابتدا مايلم بپرسم منابع الهام شما چه چيزهايي هستند؟

به طور کلي هر آن‌چه به عنوان روزمرگي با آن رو‍‌به‌رو مي‌شوم. معاشرت با آدم‌ها، اتفاقات کوچک و بزرگ، اخبار و حتا گفت‌وگوهاي ساده‌ي روزانه و گاهي کمي عميق‌تر خاطرات انباشته در ذهنم از دوران کودکي و نوجواني و ... و از آن‌جايي که مدتي عميقاً بر روي اساطير و اديان مطالعه داشته‌ام بي‌شک بخشي از ذهنم را هنگام نقاشي‌کردن به خود مشغول مي‌کند. دغدغه‌ها و سوال‌هايي که سال‌ها در پي پاسخ شان کتاب‌هاي متعدد با موضوعات متنوع را ورق زده‌ام و تصاويري که گاهي از روي علاقه و گاهي تصادفي ديده‌ام و تبديل به آرشيوي در ذهنم شده و به دليل نوعي بداهگي در کارهاي‌ام که بدون پيش‌طرح و طراحي شکل مي‌گيرند، يقيناً همه‌ي اين‌ها هر از گاهي در گوشه‌اي از نقاشي‌هاي‌ام نمايان مي‌شوند.

اما از لحاظ سبک و ساختار علاقه‌مندي‌ام به دوران باروک و کلاسيک اروپايي و هم‌چنين هنر قاجار نشانه‌هايي از اين مکاتب را در آثارم به نمايش گذاشته که البته اين هم به دليل تمرکز و مطالعه دقيق اين مکاتب بوده چه از منظر تئوري و چه با کپي‌هاي پي‌در‌پي از هنرمندان برجسته‌ي اين دوران و مکاتب.

حتا در دوره‌اي از تحصيل در دانشگاه به عنوان پروژه‌اي شخصي سعي در اين داشتم که هنر قاجار را بدون تاثيرپذيري از هنر غرب و اروپايي ادمه‌دهم. يعني هميشه برام سوال بود که اگر هنر قاجار که ادامه هنر دوران قبل از خود بوده اگر مبهوت هنر غربي نبود و تا به امروز ادامه مي‌يافت چه سيما و ويژگي داشت. چون معتقدم هنر ايران تا دوران قاجار عالم و احوال خاصي دارد که متاسفانه  بعد از آن اين ويژگي از هنر ايران حذف شده بنابراين تصميم گرفتم نزديک به دوسال در قالب يک نقاش قجري زندگي کنم و همه‌ي تلاشم را کردم با تقليد سبک زندگي، پوشش، موسيقي و تکرار و مطالعه هنر قاجار تبديل شوم به يک نقاش قاجاري که قرار هست در دوران معاصر نقاشي کند و البته اين‌که نتيجه چه‌قدر درست بوده مطمئن نيستم اما خودم از اجراي اين پروژه خيلي راضي هستم.

 

مي‌گوييد که هنر ايران تا ابتداي دوران قاجار صاحب عوالمي بوده که بعدا از اين عوالم خرقه تهي کرده ، چرا که زير تاثير غرب رفته و شما خود را نقاشي فرض کرده‌ايد که زير اين تاثير نرفته‌ايد و مي‌خواسته‌ايد همان حال‌وقال را ادامه دهيد يعني يک نقاش قاجاري ي ماقبل قاجاري . خوب جالب است. اما اگر هنر قاجار زير تاثير غرب نمي‌رفت که هنري مرده بود و نو آوري هاي خودش را نداشت و ثانيا نقاشي شما ارجاع مستقيمي دارد به همان هنر قاجاري زير نفوذ غرب، درست است؟

دقيقاً چيزي‌که من گمان مي‌کنم، برعکس است يعني وقتي هنر قاجار رو به فرسايش مي‌رود که مبهوت هنر غرب مي‌شود و اگر نه قبل از آن هنوز تا اواخر دوران قاجار و حتا کمي اوايل پهلوي اين احوال هنر ايراني در هنر ما مانده و گرچه هنر قاجار هم از لحاظ تکنيک تاثيراتي از هنر غرب داشته اما هنوز عالم هنر ايراني در اين دوره به‌خوبي مشهود است و نگاه به نقاشي هنوز نگاهي بومي و منحصربه‌فرد است.

البته تصحيح مي‌کنم که منظورم از هنر قاجار همان هنر از ديد سبک‌شناسي‌ي قاجار است و نه الزاما هنرمنداني که در دوران قاجار نقاشي کرده‌اند که شاخص‌ترين‌شان کمال‌الملک است چون همان‌طور که مي‌دانيد کمال‌الملک گرچه در دوران قاجار زيسته اما آثارش در قالب مکتب نقاشي قاجاري نيست.

 

به ناچار هر هنر و هنرمندي  از زمانه و محيطش تاثير مي‌پذيرد و براي هنر قاجار هم همين اتفاق افتاده و واضح است که در اين‌جا منظورمان کمال الملک و شاگردانش نيستند و مگر شما  خود فارغ از تاثير ديگران هستيد؟

 

بله درست مي‌فرماييد اما اين‌که تاثيرپذيري در هر اجتماع به چه سمتي پيش مي‌رود فکر مي‌کنم امريست تا حدودي سياسي و هميشه قدرت، جريان‌سازترين و تاثيرگذارترين بوده و به نظر من حرکت هنر نقاشي‌ي سده‌هاي ششم و هفتم تا به قاجار، زنجيره‌اي متصل و الهام‌گرفته از دوران قبل از خود هستند اما بعد از اين دوره بيش‌تر تاثير جريانات سياسي بر هنر نقاشي بود، البته منظورم از جريان سياسي نه سفارش سياسيت‌مداران بلکه تحميل نوعي ايديولوژي کلان بوده که مسير تکامل نقاشي‌ي ايران را منحرف کرد و در مورد تاثيرپذيري‌ي خودم هم قبلا گفتم که من هم از هر آن‌چه تجربه کرده‌ام و اندوخته‌ام تاثير گرفته‌ام اما تلاشم بر آن بوده که تجربيات و اندوخته‌هاي‌ام گزينش شخصي و منحصربه‌فرد باشد و نه لزوما آن‌چه در اجتماع براي عام تبليغ مي‌شود.

 

متوجه هستم و گويا اين اتفاق افتاده و شايد   يکي از نقاشان نسل نو باشيد که زبان خودتان را پيدا کرده‌ايد، چگونه و به چه شکل به اين زبان دست پيدا کرديد؟

کاملا تدريجي اين اتفاق افتاده حدودا از اواخر دوران تحصيل در هنرستان در کنار آموزش‌هاي آکادميک نقاشي و طراحي که شامل طراحي و نقاشي از طبيعت بي‌جان، فضا، فيگور و کپي از آثار هنرمندان مهم دنيا بود، کارهاي شخصي هم انجام مي‌دادم که رفته‌رفته همين فضاي شخصي تبديل به مجموعه‌ي اسيدآمينه‌ها شد. که ما حصل تجربه متريال و تکنيک‌هاي متعددي بود که از دوران هنرستان و بعدتر در دانشگاه تجربه کردم و در نهايت تکنيک متناسب با مفاهيم نقاشي‌هاي‌ام را يافتم که هم به روحيات خودم نزديک باشد و هم به انتقال مفهوم آثارم کمک کند.

 

گمانم شما هم در هنرستان و هم دانشگاه نقاشي خوانده ايد!  مايليم از فضاي هنرستان و نيز دانشگاه بگوييد.از استادان و هم کلاسي‌ها و تمرين‌ها؟

به حق هنرستان يکي از بهترين و پربارترين دوران زندگي‌ام بوده، هنرستان هنرهاي زيباي تهران که نام اساتيد و هنرمندان بزرگي را در تاريخچه‌ي خود به يدک مي‌کشيد کار را براي‌ام سخت و البته جدي‌تر کرده‌بود. هر روز با اشتياق سر کلاس‌ها حاضر بودم و غروب آخرين نفري بودم که هنرستان را ترک مي‌کردم. هميشه سرشار از ذوق بودم براي نقاشي‌کردن از روبه‌روي مدل و يا طبيعت بي‌جان که البته اين اشتياق از حضور اساتيد دل‌سوز و آگاهي بود که خوشبختانه من از حضورشان استفاده مي‌‌کردم. کلاس‌هاي طراحي بسيار جدي زير نظر آقاي داوود موسوي برگزار مي‌شد، مداد ، ذغال و کاغذ‌هاي پي‌درپي که با وسواس و حساسيت ايشان سياه مي‌شد و دوباره تکرارو تکرار و تکرار... .

گاهي تمام طول يک سال را فقط مکعب و چهارپايه مي‌کشيديم و و چشمان‌مان به درک زواياي مدل حساس‌تر مي‌شد، رنگ را با کلاس‌هاي آقاي متولي شروع کردم معلمي مهربان و توانا که همه‌ي دانش خود را بي‌دريغ در اختيارمان مي‌گذاشت، و در آخر کلاس‌هاي نقاشي از فضا و کپي آثار هنرمندان جهان با آقاي آرياسب دادبه  که به حق بخش بزرگي از شناخت نقاشي را مديون ايشان هستم. انساني فرهيخته و دانا به همه‌ي زواياي فرهنگ و هنر که نه تنها بسيار از مهارت نقاشي را از ايشان آموختم بلکه شخصيت و منش اين معلم فرزانه هم ابعادي از وجود من را ساخته‌بود و اما بودند معلمان تئوري هنري و باقي دروس که هنرستان را تبديل به خانواده‌اي صميمي کرده‌بود براي‌ام تا وقتي بعد از هجده سال به خاطرات هنرستان باز مي‌گردم ياد اساتيدم و آقايان شاهرخ فريوسفي، حميد اندرز و فرهاد کاشاني کبير و در کل خانواده هنرستان گرامي و خاطره‌انگيز است.

با هم‌کلاسي‌هاي هنرستان خيلي صميمي بوديم اما در عين حال رقابتي براي مسابقه و نمايشگاه پايان سال نيز بين‌مان بود که شور و شوق عجيبي در من به‌وجود مي‌آورد.

دانشگاه هم تجربه‌ي تازه‌اي بود گرچه به غناي هنرستان نبود اما من هر آن‌چه مي‌خواستم مي‌آموختم، در دانشگاه هيجاناتم فروکش کرده‌بود و بي‌سر و صدا گوشه‌ي کلاس فقط کار مي‌کردم و کم‌تر در جريان امور دانشجويي بودم کمي هم گوشه‌گير شده‌بودم. بيش‌تر زمانم صرف کار‌کردن در کلاس‌هاي عملي مي‌شد. کلاس‌هايي که با آقايان خسرو خسروي ، ندايي، کامراني و خليل‌فرد داشتم و از هرکدام‌شان بسيار آموختم و کلاس‌هاي تئوري با آقاي علي‌رضا صحاف‌زاده که ايشان هم جزو معدود اساتيد بسيار با‌سواد دانشگاه بود.

شايد اين نوع نگاه من به آموزش بود که باعث شد از هر فضايي به فراخور نيازم بياموزم اما به طور کل به نظرم آموزش هنر در دانشگاه خيلي بي‌برنامه و سليقه‌اي بود و شايد اگر من دوران آکادميک را در هنرستان به درستي نياموخته‌بودم در دانشگاه خيلي گيج و سردرگم بودم و خودم بيش‌تر سعي مي‌کردم نظمي بين آموخته‌هاي‌ام در هنرستان و دانشگاه برقرار کنم و روند تکامل اين دوره‌هاي آموزشي را در ذهنم مرتب کنم که البته کاري بسيار سخت بود. اما خوش‌بختانه به دليل تجربه‌ي تکنيکي که از هنرستان داشتم در دانشگاه فقط متمرکز بر سامان‌دادن اين تکنيک‌ها

و تجربيات براي به‌دست‌آوردن فضايي شخصي در کارم بودم.

در  دوره هنرستان و دانشگاه، شما به چه نوع نقاشي ي نظر داشتيد يا بهتر است بپرسم چه‌چيزي دغدغه‌ي شما در نقاشي بود؟

در دوره‌ي هنرستان که محدوديت سليقه بسيار زياد بود و ما به هيچ عنوان امکان عبور از نگاه آکادميک و کلاسيک نقاشي نداشتيم اما در دانشگاه انتخاب موضوع کمي آزادتر بود و من هميشه علاقمند به نقاشي فيگوراتيو بودم و معمولا پرتره يا فيگور از هر موضوعي براي‌ام جذاب‌تر بود گرچه گاهي با موتيف‌ها و سمبل‌هاي خاصي ترکيب مي‌شد تا از نقاشي فيگور صرف خارج شود و کمي موضوعي باشد.

کدام نقاش در اين دوره مي‌توانست الگوي مناسبي براي شما باشد جهت ترکيب فيگورها يا موتيف‌ها و سمبل‌ها؟

 فکر کنم پاسخ اين سوال را در پرسش نخست شما داده‌ام در آن دوره تمام علاقه من متمرکز نقاشان باروکي و بعدتر نقاشان قاجاري بود در اين‌صورت ترکيبي از فضا‌سازي و نور‌پردازي‌ي نقاشان باروکي با ساختار و ترکيب نقاشي و عکس‌هاي قاجاري و بهره‌گيري از المان‌هاي اين مکاتب در آثارم وارد شد. و البته همه‌ي اين‌ها از فيلتر نگاه و تجربيات شخصي‌ام گذشت و تبديل شد به نقاشي‌هاي‌ام با فرم و رنگ و ترکيب و محتوايي شخصي برگرفته از نگاه‌ام به اين موضوعات و مکاتب.

 

ترکيب جالبي شده ترکيب حال و هواي سبک باروک با فيگورها و فضاهاي قاجاري. براي بيننده انگار جزء حافظه‌اش بوده و حالا به ناگهان دوباره کشفش کرده . سوال اين‌جاست که نقاش چه عناصري را در ترکيب اين دو گرايش  بيشتر مدنظر قرار مي‌دهد؟

همان‌طور که خودتان هم اشاره کرديد فقط انتقال حال و هواست و نه صرفا عناصر خاص اين دوران، به علاقه‌مندي‌ام به اين مکاتب تنها عوالم اين فضا را وارد کارم کرده و هيچ‌گاه اين‌طور نبوده که طبق فرمول و يا تصوير به‌خصوصي سعي در بازنمايي آن سبک يا دوره در کارهاي‌ام داشته‌باشم گرچه بي‌ترديد همين علاقه‌مندي باعث شده در ترکيب‌بندي‌ها و نورپردازي‌ها و در برخي آثار نوع ايستايي‌ي مدل و زاويه‌ي نگاه به سوژه بيننده را به ياد اين مکاتب بياندازد.

 

سوژه‌‎ها را چه‌طور انتخاب مي‌کنيد آيا براساس روايت يا قصه‌اي انتخاب مي‌شوند يا نه تصادفي و اتفاقي‌ست؟

کاملا بداهه‌ کار مي‌کنم، مستقيم رنگ را بدون پيش‌طرح روي بوم مي‌گذارم و آرام آرام کار شکل‌مي‌گيرد در حين پيشرفت در کار بارها و بارها سوژه تغيير مي‌کند، مثلا پرتره تبديل به حجم بنايي معماري مي‌شود و يا فيگور انسان به حيوان تغيير مي‌کند و يا برعکس؛ هيچ‌گاه با ذهنيت از قبل و يا اتود کاري را شروع نکرده‌ام، البته گاهي پيش آمده که براساس موضوع نمايشگاهي خاص يک تم به‌خصوص را پيروي کرده‌باشم اما غالبا آثارم را به‌طور بداهه پيش مي‌برم و احوال هرروزم را به نوعي در کارم منتقل مي‌کنم، و دليل تغيير مداوم سوژه‌ها در طول شکل‌گيري و اتمام يک نقاشي هم همين تاثير احوال هرروز و بداهگي در کارهاي‌ام است.

 

بداهگي اجازه داده محتويات ذهن شما خودش را آزادانه عيان کند. اگر بخواهيد براساس  آثاري که به‌وجود آورده‌ايد يک تقسيم‌‎بندي از آدم‌ها و موضوع‌هاي نقاشي‌هاي‌تان ارايه دهيد شامل چه‌چيزهايي مي‌شود؟

در حال حاضر تنها تقسيم‌بندي شامل دو بخش مي‌شود:1- فيگورها و پرتره‌ها 2- فضاهاي شهري .البته فيگورها هم بنابر موضوعات‌شان چندبخشي مي‌شوند مثل فيگورهاي تنها و يا فيگورهايي که با هم ترکيب شده‌اند و يا با پيکر حيوانات ترکيب شده‌اند اما به طور کلي خودم فقط همان دو دسته‌بندي را قايلم يعني: فيگورها و فضاهاي شهري.

 

چه نوع آدم‌ها و چه نوع فيگورها و چه نوع فضاي شهري وارد کار شما مي‌شوند و چه اتفاقي در نقاشي براي آن‌ها مي‌افتد؟

به نظرم پاسخ اين سوال تكراري خواهد بود، دوبار در سوال‌هاي قبل به اين سوال اشاره شد كه سوژه‌ها از آن‌چه در ذهنم هست و كاملا بداهه بر روي بوم مي‌آيد سوال اول و نهم.

منظورم تيپ آدم‌ها يا نوع شخصيت‌هايي ست که وارد کار شما مي‌شوند يا شما اتفاقي که در نقاشي شما براي آن ها مي افتد! مثلا همين مجموعه اسيدآمينه‌ها ؟چرا اسيدآمينه؟ اين سوال به نوع و تيپ و طبقه و گروه آدم‌ها و فيگورهايي اشاره دارد که در کار شما ظاهر شده‌اند مثلا زن ها؟

معمولا شخصيت‌ها آدم‌هاي معمولي‌ي اطراف ام هستند که سعي مي‌کنم درون‌شان را واکاوي کنم و احساسات دروني‌شان را روي چهره‌شان نمايش دهم، و در طول اين سال‌ها به اين نتيجه رسيدم که انسان‌هايي که در اين سرزمين زندگي مي‌کنند نوعي هراس و نگراني‌ي عميق در وجودشان است. هراس از آينده، نگران از هويت و همه‌ي اين‌ها تبديل شده به تشويش و استرس که بخشي از وجود آدم‌ها را تشکيل مي‌دهد و حالا من سعي مي‌کنم اين تشويش و نگراني را به شکلي در چهره‌ها و پيکرهاي از هم پاشيده و در حال فروپاشي نمايش‌ دهم.

آدم‌هايي که هر روز به هر بهانه‌اي دچار ترس و هراس مي‌شوند، که البته اين ترس شايد هراسي تاريخي و فرهنگي نيز باشد.

گاهي زندگي‌ي خودم را که مرور مي‌کنم از کودکي که در جنگ بوديم و سرشار از نگراني و بعدتر ترس از تنبيه در مدرسه، ترس از بروز عقايد، ترس از عدم پذيرش يک ايدئولوژي، ترس از دست دادن موقيعت‌ها و آينده به واسطه‌ي انديشه‌ي شخصي، ترس از ستاره‌دار شدن، ترس از ممنوع‌الخروج شدن، ترس از نبود حريم شخصي، ترس از پليس، ترس از کارمند عصباني‌ي بانک، ترس از مدير بدسليقه‌ي دانشگاه، ترس از کاسب بي‌انصاف، ترس از خفت‌گيري‌هاي پياده‌رو، ترس از رانندگي‌ي بي‌قانون، ترس از تحريم، ترس از دشمن ، ترس از تورم، ترس از رکود، ترس از زلزله‌اي که سال‌ها انتظارش را مي‌کشيم و ترس و ترس و ترس... .

اين ترس در وجودمان ته‌نشين شده و من سعي در نمايش همين حال دارم.

و اما اسيدآمينه‌ها نتيجه‌ي تحقيق من برروي اصالت موجودات زنده بود که در علم، اين اصالت به اسيدآمينه‌ها باز‌مي‌گردد و همه‌ي ياخته‌هاي موجودات زنده از منشا اسيدآمينه‌هاست.

و اين ايده به ذهنم رسيد که مي‌توانم اين عنوان را براي ساخته‌هاي خودم استفاده‌کنم، يعني همان‌طور که هر موجود زنده‌اي از اسيدآمينه به‌وجود مي‌آيد پس آن‌چه من خلق مي‌کنم هم اسيدآمينه باشد، اسيدآمينه‌هايي که با ترکيب‌شان در ذهنم تبديل به موجودات گوناگون مي‌شوند و در بستر هر بوم ترکيب و مفهومي تازه دارند.

جداي از موضوع و محتوا از نظر خود مديوم نقاشي تا چه اندازه دغدغه‌‌ي نوآوري داشته‌ايد؟ آيا دغدغه‌اي بوده؟

اين‌که صرفا دغدغه‌ي نوآوري داشته‌باشم خير، اما خيلي کوشيده‌ام تا نزديک‌ترين تکنيک به خودم و مفاهيم آثارم را پيدا کنم و براي همين مديوم‌ها و متريال متنوعي را تجربه کرده‌ام و از ترکيب همين مواد بالاخره به تکنيکي دست‌يافته‌ام که تا حدودي به بيان آثارم کمک کند و از لحاظ شخصي و شخصيتي هم مديوم و تکنيک را به خودم نزديک مي‌بينم و حين کار لذت‌مي‌برم.

 

از موفقيت ها و دستاوردهاي تان بگوييد.تا چه اندازه کار شما مورد استقبال قرارگرفته است؟

فکر مي کنم بزرگ ترين دستاوردم تغيير سليقه مخاطبم بوده و اين در نتيجه  پافشاري و استمرار در تفکر و نگاهم به نقاشي بوده.

چرا که از ابتدا يعني از نمايشگاه نخست ام ،استقبالي از آثارم صورت نگرفت، و به تعبيري : تلخي و سياهي کارها مانعي جدي براي پذيرش آن ها از طرف مخاطب عام وگالري دار و مجموعه داران بود.

بارها شنيده ام که در نقد آثارم بعضي تصور مي کنند که  استقبال از اسيد آمينه ها باعث شده که تغيير در آثارم بسيار کند صورت بگيرد  و به قولي متصورند که سوار بر موج اين استقبال  شده ام و قصد تغيير در اين روش ندارم. گرچه به عقيده خودم تغيير در فضاي کارم صورت گرفته  اما پاسخ اين است که اولا هميشه تلاشم اين بوده که آهسته آهسته بر ژرفاي آثارم اضافه کنم و نه دست به تجربه هاي متعدد و سطحي بزنم و دوم اين که همان طور که گفتم از ابتدا استقبالي از اين فضاي نقاشي هايم نبوده و با اين حال من با تمرکز بر ذهنيت و دغدغه هاي شخصي ام  صادقانه و صميمانه از سال هاي قبل تا به امروز اين جريان را در آثارم ادامه داده ام.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران