توبياس وولف

 

توبياس وولف

ترجمه ي : پطرس صميم

توبياس وولف (متولد 1945)، استاد خاطره­ نويسي و داستان کوتاه، اولين رمان خود با نام «مدرسه­ ي قديم»[1] را در نوامبر 2003 منتشر کرد. اين رمان، داستان پسربچه­ اي است از طبقه­ ي کارگر که در تلاش است با شرايط مدرسه­ ا­ي شيک در نيوانگلند سازگاري پيدا کند. وولف پس از انتشار يک خاطره­ نويسي دوران کودکي در 1989 با نام «زندگي اين پسرک»[2] بسيار مشهور شد. بر پايه­ ي اين کتاب، فيلمي سينمايي در 1993 با شرکت لئوناردو دي کاپريو در نقش دوره­ ي نوجواني نويسنده، ساخته­ شد. الن بارکين نقش مادر او و رابرت دنيرو نقش ناپدري بدزبان و بدجنس او را بازي کردند. اولين نقش اصلي دي­کاپريو، در يک فيلم جدي، مربوط به همين اثرمي باشد. اين خاطره­نويسي به­ عنوان يک قصه­ ي کلاسيک از دوران کودکي آمريکايي به­ گونه ­اي گسترده مورد استقبال قرار گرفت و جايزه­ ي بهترين زندگي­نامه را از جايزه­ ي کتاب لس ­­آنجلس تايمز دريافت کرد. هم چنين جايزه­ ي کتاب آمباسادر[3] از اتحاديه ­ي انگليسي­ زبانان را هم نصيب خود کرد. دومين خاطره­ نويسي وولف با نام «در لشکر فرعون: خاطره­ ي جنگ باخته» در 1994 گزارش مفصلي است از حضور نويسنده در ويتنام؛ اين کتاب در فهرست نهايي جايزه­ ي ملي کتاب[4] قرار گرفت. توبياس وولف که سه بار برنده­ ي جايزه­ ي اُهنري شده به خاطر مجموعه داستان­ هاي کوتاه خويش نيز مورد تجليل قرارگرفته­ است. نخستين مجموعه داستان کوتاه او «در باغ شهداي آمرييکاي شمالي» (1981) و دومين مجموعه «بازگشت به جهان» (1985) بود که مجموعه­ ي دوم به عنوان اثري حساس که اصولاً بر تجربيات کهنه­ سربازهاي بازگشته از ويتنام تکيه دارد، مورد تقدير و تحسين قرار گرفت. سومين مجموعه­ ي وولف با نام «شب سوال»، شخصيت­ هاي  گوناگون را در جستجوي  ي درستي و رضامندي اخلاقي دنبال مي­ کند. وولف رماني هم به نام «دزد سربازخانه»[5] (1984) دارد که قصه­ ي بامزه­اي است درباره­ ي سه چترباز ارتش که نگهبان يک زاغه­ ي مهمات در فورت­براگ کاروليناي شمالي[6] هستند، در اوضاعي که جنگل در حال سوختن است و آتش به زاغه­ ي آنان نزديک مي شود. اين رمان جايزه­ ي پن/ فالکنر[7] براي فيکشن را در سال 1985 نصيب او کرد.

وولف در محافل ادبي علاوه بر عنوان نويسنده به عنوان يک معلم هم مورد احترام است و پس از به پايان رساندن بورس آموزشي استگنر[8] در دانشگاه استانفورد، به صورت سخنران در نويسندگي خلاق، در همان دانشگاه خدمت کرد (1978-1975). سپس به مدت 17 سال (1997-1980) يکي از پيشروان برجسته­ ي برنامه­ي نويسندگي خلاق در دانشگاه سيراکيوز[9] بود تا در سال 1997 به دانشگاه استانفورد برگشت.

 

 

 

 

تجربه ­ي آن خوشي و سعادت

توبياسوولف

 

 

در نويسندگي چه چيزي را کم­تر از همه دوست داريد؟

بيشتر از همه وحشتي است که در شروع کار احساس مي­ کنم. هميشه اول يک فنجان قهوه­ ي ديگر مي ­نوشم. يک حس ناکامي اوليه پيش مي­ آيد و اگر خوش ­شانسي باشد، براي نوشتن دچار حسي خودْ فراموشي مي­ شوي. بعد همه­ ي آن پيش ­درآمدهاي ترس­ آور برطرف مي ­شود. با آدم ديگري پيوند مي­ خوري و ديگر آن آدم نگران و بي­ حوصله که توجه­ اش همه به خرده­ ريزه ­هاي عوضي معطوف شده ­بود نيستي. به نوعي ذهن وسيع ­تر از عادات هميشگي دست پيدا مي ­کني. اين دليل نوشتن ما است. موضوع، فقط توليد يک داستان يا رمان نيست بلکه در واقع تجربه ­ي آن خوشي و سعادتي است که گاهي، وقتي مي نويسي ، آن را در مي­ يابي. مثل اين است که به شکلي تغيير محل داده­اي يا بلندتر رفته­اي. اول رايگان به دستت مي­ رسد ولي بعد ناچاري به خاطر آن تلاش کني.

 

چگونه مي ­توان خواننده را با چنين تجسم زنده­اي بر سر شوق آورد؟

يک نکته­ ي معروف در يکي از نامه ­هاي چخوف به برادرش نيکلاي هست درباره­ ي نوشتن توصيف. او مي­ گويد: وقتي شبي پرستاره را توصيف مي ­کني، لازم نيست فقط درباره­ ي زيبايي آسمان­ ها و چشمک هاي  زيباي ستارگان در آسمان نيلي صحبت کني. هم چنين مي­ گويد: قطع ه­ي شکسته­ ي ليواني را توصيف کن که مهتاب بر آن مي­ درخشد و به ناگاه گرگي مثل يک گوي سياه از کنارت مي­ گذرد. اين همان نوع زاويه ­ي غريب نگاه­ کردن است که در واقع آن نکات غيرمنتظره­اي را که در يک داستان خوب پيدا مي­ شود، به دام مي ­اندازد، آن ليوان شکسته. اين نکته ­اي متمايز در کارهاي چخوف است. با همين روش مي­ شود ويژگي­ هاي شخصيت­ ها را نيز توصيف کرد. از درام يک نوع انباره حاصل مي ­شد که اساس آن حالات بدني و اعمالي است که از آدم­ هاي داستان سر مي­ زند. حالاتي مثل مخلوط کردن نوشيدني­ ها، عبور از اطاق، روشن کردن سيگار، اين­ ها عواملي اصولاً گم­نام و ناشناخته هستند و در ظاهر چيزي براي گفتن ندارند. آن­ چه مورد نياز است، حرکت و حالتي است که چيزي خاص در آن گفته شود.

به عنوان نويسنده به ويژه يک خاطره ­نويس آيا خود را در بند حقايق مي­ بينيد؟

نويسندگان نمي­ توانند خود را در خدمت اسطوره­ شناسي رسمي قرار دهند. آنان مجبور هستند با هر هزينه ­اي که در بر دارد، آن حقيقتي را که ملزم به گفتن آن هستند بيان کنند و اين مي­ تواند حقيقتي باشد که کشوري را بر­آشوبد، (مثل نويسنده­ ي
مجمع ­الجزاير کولاک، الکساندرسولژنتسين)، يا حقيقتي که خانواده­اي را برآشوبد. اما نويسنده نياز به گفتن حقيقت دارد و
نمي­ تواند تحت انقياد روايت تصويب­ شده­ ي حقيقت قرار گيرد.

چگونه مي­ توان ميان تدريس و نويسندگي موازنه ­اي برقرار کرد و خواسته­ هاي هر دو را پاسخگو بود؟

براي نويسنده، فضاي تدريس، ايده­ آل است. ما پيوسته کتاب رد و بدل مي ­کنيم و درباره­ ي مطالب به بحث مي­ پردازيم و اين درست همان حالتي است که يک چاقو در سايش مدام به سنگ، تيزتر مي­ شود. دانشجوياني که به آنان درس داده­ ام، نويسندگاني بسيار جوان هستند و نيز خوانندگاني بسيار پرشور و اشتياق. براي يک نويسنده اين شور و شوق الهام بخش  است و او را در نوشته ­هاي خودش همراهي مي­ کند تا بداند خارج از او دنيايي است که نسبت به آن چه او انجام مي ­دهد، حساس است.

داستان­هاي شما پايان­ هايي عجيب دارند. آيا اين پايان­ ها همواره با ايده­ ي داستان به شما الهام مي­ شود يا بايد براي دريافت آن­ ها زحمت بکشيد؟

معمولاً هنگامي که به آخر داستان مي ­رسم، طي بازنويسي­ هاي مکرر، ادراک خودم از داستان و نوشته­ ي واقعي را چنان تغيير داده­ ام که هيچ شباهتي با آن پاياني که قبلاً مي انديشيد ه ام ، ندارد. وقايع در روند نوشتن بايد بر من حادث شوند تا ايده ­هاي خود درباره­ ي داستان را دگرگون سازم وگرنه به دلايلي آن داستان جان نميگيرد. وقتي داستاني را مطابق با نقشه­ اي مي­نويسم، وقتي واقعاً آن را همان گونه که در ابتدا در مورد آخر آن مي ­انديشيدم به پايان مي­ رسانم، بي ­ترديد داستان بدي خواهد بود.

از کجا مي­ فهميد کار داستان به انجام رسيده­ است؟

نمي­ شود فهميد. يک درون­بيني، يک شم داريد که به شما مي­ رساند اگر يک کلمه ­ي ديگر اضافه کنيد، داستان نابود مي­ شود. که همه چيز سر جاي خودش است و افزودن هيچ چيز ديگري عاقلانه نيست. چيزي که بتواند به تو بگويد داستان تمام است، وجود ندارد. در واقع اگر کسي بتواند از بالاي شانه­ هايم به کار من نگاه کند، تعجب خواهد کرد که براي گذران امور خود چنين کاري مي ­کنم. آنان مي­ فهمند که ايرادي در کار است. من خودم نيز گاهي متعجب مي­ شوم.

فکر مي­ کنيد مي ­شود نويسندگي را تدريس کرد؟

خير

پس در سمينارهاي نويسندگي دانشگاه سيراکيوز چه تدريس مي­ کنيد؟

سعي مي­ کنم به دانشجويان کمک کنم تا بهترين ويراستار امکان ­پذير کارهاي خود باشند، کمک مي ­کنم از کارهاي خوبي که انجام مي ­دهند و از کارهايي که بايستي نگاهي دوباره به آن بياندازند، آگاه شوند و از چشم ه­اي که تاکنون سلطل هاي  خود را در آن نيانداخته­ اند باخبرشان کنم. از خود بيش­تر سؤال کنند و از هر جمله انتظار بيشتري داشته باشند. اين ­ها واقعاً ارزش هستند. تصور مي­ کنم به جاي قطعه­ هايي مجزا از اطلاعات،چارچوب­ هايي براي تفکر آن­ ها ايجاد مي­ کنم. در يک کارگاه نويسندگي نمي ­شود اطلاعات تدريس کرد.

براي شما چگونه بود وقتي «زندگي اين پسر» به فيلم سينمايي تبديل شد؟

بسيار سرگرم کننده. يک بار ديگر هم در همان عوالم سير کردم.

وقتي آن را روي پرده­ ديديد آيا فاصله­ ي کافي از واقعيت در آن ايجاد شده­ بود تا يک فيلم سينمايي باشد؟

بله. به اندازه­ ي کافي فاصله داشت. يکي دو صحنه­ ي آن بود که احساس کردم واقعاً خودم در آن­جا و آن حالت بوده­ ام. ولي تعداد اين صحنه­ ها به همين يکي دو صحنه خلاصه مي­ شد. من دقيقاً داشتم يک فيلم مي ديدم. اما از آن مهم­تر اين بود که از تماشاي اين فيلم لذّت مي ­بردم. وقتي فکر مي­ کردم چه بلاهايي مي­ توانند سر يک کتاب بياورند، با خيال راحت از سينما بيرون رفتم.

 

يک نقطه­ نظر

درباره­ ي «شکارچيان در برف»

اثر: توبياس وولف 

«شکارچيان در برف» توبياس وولف مطالعه­ ي جذابي است در خود فريفتگي. سه دوست، فرانک، کني و تاب با هم به شکار مي­ روند. کاري که در ظاهر از روي عادت انجام مي دهند. همين طور که با هم در کاميون کني سفر مي­ کنند، درباره­ ي آنان چيزهايي مي­ فهميم. کني، تاب را درباره ­ي وزنش سرزنش مي کند و فرانک را درباره ي رابطه­ ي نامشروعش با دختري پانزده ساله. فرانک براي زنش اهميتي قايل نيست و هوس­راني خود را انکار مي­ کند. تاب درباره­ ي وزن بدنش آگاه است ولي شکم ­پرستي خود را انکار مي ­کند و کني به هيچ­ کس و هيچ چيز اهميتي نمي­ دهد. او نزديک بود تاب را زير بگيرد چون مهارت رانندگي خود را بي­ باکانه­ به نمايش مي­ گذارد و با يک ستون حصار، يک درخت و يک سگ تصادف مي ­کند؛ تنها به اين دليل که آن­ ها آن­ جا بوده ­اند.

تاب حساس­ترين اين سه نفر، هراسان مي­ شود. مي­ پرسد ]سگ[ چه کارت کرده بود؟ او فقط داشت پارس مي­ کرد. کني اشاره مي­ کند که نفر بعدي ممکن است تاب باشد و تاب منتظر نمي ­ماند و به سمت کني شليک مي­ کند و گلوله به شکم کني مي­ خورد. در باقي روايت، فرانک با کني رفتاري سنگ­دلانه و سبک دارد. (همي ن­طور که کني را روي برانکارد
دست­ساز مي­ کشد، مي ­گويد: «ها ها... اين روح توست آماده باش، روشن کن ... خوب ديگه داري مي­ري) و تاب به نظر مي ­رسد مصمم است که اصلاً درباره­ ي کني فکر نکند.

آنان به سمت بيمارستاني پنجاه مايل دورتر، حرکت مي­ کنند. اما سوراخي در شيشه­ ي جلوي کاميون هست. آن­ ها تازه سفر خود را شروع کرده بودند که فرانک و تاب تصميم مي­ گيرند براي گرم شدن در يک مهمان­ خانه توقف کنند. غافل از اين واقعيت که کني، در حال خونريزي است و شايد عقب کاميون که حتما گرم نيست، بميرد. فرانک و تاب قهوه سفارش مي­ دهند و فرانک محرمانه جزييات رابطه­ ي خود با پرستار بچه را تعريف مي­ کند. دوباره راه مي­ افتند و هنوز چندان نرفته بودند که تصميم مي ­گيرند بايستند و اين بار تاب بر زبان مي ­آورد که مشکل او واقعاً مسأله ­اي مربوط به غده­ ها نيست، بلکه فقط بيش از اندازه مي­ خورد. فرانک که به تن­ پروري تاب باور دارد، چهار بشقاب کلوچه ­ي سرخ کرده براي­اش سفارش مي­ دهد و او را تماشا مي ­کند تا بشقاب­ هاي­اش را ليس بزند.

اما مشمئزکننده­ ترين قسمت اين داستان سراسر مشمئزکننده، چند سطر آخر آن است. کني مي­ گويد اطمينان دارد به بيمارستان مي ­رود، اما ولف مي­گويد: ... او در اشتباه است. آنان يک جا اشتباهي پيچيده و راهي طولاني را برگشته بودند. آن چرخش عوضي فاصله گرفتن از انسانيت و رفتن به سمتي است که از هيچ حيواني بهتر نباشند.

 

 

 


[1]- Old school

[2]- This Boy's Life

[3]- Ambassador Book Award

[4]- National Book Award

[5]- The Barracks Thief

[6]- FortBragg

[7]- PEN/Faulkner Award

[8]- Stegner

[9]- Syracuse

[10]- M. Herr

[11]- My Tho

[12]- Mekong

[13]- Benet

[14]- Dang Tom

[15]- Benny 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران