دو داستان کوتاه

دو داستان کوتاه از «رامون دل وايه-اينکلان»[1]

 

ترجمه: اميرنادر الهي

 

قلبِ دخترک

(برگرفته از کتاب خاطرات مارکز دِ برادومين[2] )

 

 

در سکوت، صداي زمزمه چشمه اي در دور دست شنيده مي شد، که در انتهاي پرچين با صداي بلورينش آواز مي خواند. نور ماه از وسط سالن به درون مي تابيد و مسير و راه ها را همانند ردي به جا مانده از يک شبح، روشن کرده بود. ما در سکوت قدم مي زديم. کنچا[3] به بازوي من تکيه داده بود. در ميان اين سکوت تنهايي، صداي گام هاي آهسته و خسته شخصي شنيده شد. کاندلاريا[4]، مستخدم قديمي خاله آگِدا[5] داخل شد،  فانوسي روشن در دستش بود. و کونچا گويي که از خواب بيدار شده باشد، ناگهان فرياد زد:

- آهاي! فانوس رو خاموش کن.

- مي خواهيد در تاريکي بمانيد؟ ماه گرفتگي پديده شومي است.

کونچا با لبخند جواب داد:

-کاندلاريا، چرا پديده شومي است؟

پير زن صدايش را پايين آورد و جواب داد: شما به خوبي مي دانيد خانم، به خاطر جادوگران!

و کاندلاريا  فانوس در دست به راه خود ادامه داد و چند بار علامت صليب را بر روي سينه اش کشيد. ما نيز راه خودمان را گرفتيم و رفتيم. ساعت کوکي آن جا ، هفت عصر را نشان مي داد.

 کونچا زير لب گفت:

- چه زود غروب شد! ساعت هفت است!

- چون  زمستان است.

- تو کي بايد بري؟

- هر وقت که تو بخواهي. ولي هيچ وقت نخواه !

روي کاناپه اي نشستيم. از آن جا باغي را که با نور ماه روشن شده بود مي ديديم. درختان سرو خشکيده اي در زير آسمان آبي و در کنار چشمه اي که درون آن، آبي ، تيره به رنگ نقره جريان داشت، بر پا ايستاده بودند، کنچا به من گفت:

- نمي شنوي؟

توکاهاي مشکي[6] که دن بنيتو[7]ي راهب از آن ها نگهداري مي کرد، در حالي که در قفس هاي ساخته شده از نيشکر، زنداني بودند و از ورودي سالن آويزان بودند، سرود محلي گاليسيا را مي خوانند. در اين سکوت شب، اين ريتم آهنگين و دلپذير، آدمي را به ياد رقص سلتيک مي انداخت. کونچا نيز شروع به خواندن کرد. صداي او به نوازشي شيرين مي ماند. او از جايش برخاست و به سوي سرسرا رفت. در آن انتها همه چيز زير نور ماه سفيد به نظر مي آمد. در حالي که قطعه شعر چوپاني را مي خواند،گام هايش به رقص تبديل شد.ولي ناگهان در حالي که نفس نفس مي زد، از رقصيدن دست کشيد و گفت.

- آه، خسته شدم!

رفتم تا نگهش دارم.  دستانش را بر روي شانه هايم انداخت، گونه ام را به او چسباندم. يادم مي آيد که از شدت  ضربان قلبش ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود. او به من گفت:

-دکترها مي گويند که من نبايد برقصم چون برايم ضرر دارد!...

-کي مي داند چه چيزي ضرر دارد؟

- تنها زماني که مي رقصم قلبم را حس مي کنم... و اين اتفاق  براي همه مي افتد؟... 

-نه کونچا. کساني هم هستند که مي رقصند و متوجه قلبشان نمي شوند.

سادگي و صداقت عجيبي داشت حيف که از فرصت استفاده نکردم. گرچه اين حرف سنگدلي مرا نشان مي دهد.

با چشمان زيباي بيمار گونه اش و لبخند غم انگيزش به من نگاه کرد. گمان مي کنم که  مرا باور نمي کرد و اين ، به من  آرامش مي بخشيد.

                                                                                                 

                  

با کاروانِ سانتا بايا دِ کريستاميلده[8]

 

دنيا ميکائلا دِ پونته آندراده[9]، خواهر پدر بزرگم، را اجنه تسخير کرده بودند و چون جن گيرها نتوانستند  او را شفا دهند، در جلسه اي خانوادگي، که به پيشنهاد ريش سفيد و بزرگ خانواده،براندسا، تشکيل شده بود؛ تصميم گرفته شد تا دنيا ميکائلا را نزد کاروان سانتا بايا د کريستاميلده ببريم. من و يکي از خدمتکاران قديمي، همراه دنيا ميکائلا، هنگام ظهر، خانه را ترک کرديم تا بتوانيم تا نيمه شب که  برگزاري مراسم افراد جن زده شروع مي شود، به آن جا برسيم.   

کاروان سانتا بايا دِ کريستاميلده در آن سوي کوهستان، در کنار ساحل دريايي خروشان بودند. هر ساله افراد متدين بسياري براي شفاي بيمارانشان به آن جا مي روند. در ميان راه  گاهي گدايي را مي ديديم که استخوان هايي  شبيه استخوان ساق پا  را به دوش خود انداخته بود و کشان کشان راه مي رفت. خورشيد غروب کرده بود، و در راه گاو هاي مسي رنگي را ديديم که خود را از برکه سيراب مي کردند. از فرسخ ها صداي پارس سگ هاي نگهباني که در مزارع کشيک مي دادند، به گوش مي رسيد. ماه پديدار گشته بود و جغدي آواز خوان در ميان شاخ و برگ درخت بلوطي پنهان شده بود. هنگامي که از  کوه بالا  مي رفتيم، شب نيز رفته رفته بر ما سايه مي افکند، و خدمتکار، براي ترساندن گرگ ها فانوس را روشن کرد. جلوتر از ما، کارناوالي از گداياني را ديديم که داشتند به صداهاي مسخره اي که از خود در مي آوردند گوش مي دادند: آن ها همانند صفي از حشراتي بودند که گويي خود را در راه به زمين مي کشاند. تعدادي از گدايان، نابينا، تعدادي ديگر فلج و ديگران جذامي بودند. براي آن که انتقام اين وضع اسفبارشان را از ثروتمندان بگيرند به هر کجا که مي رفتند، سر در خانه اين ثروتمندان را گِل مالي مي کردند. زن گدايي  داشت به بچه اش شير مي داد و گداي ديگري درشکه گداي فلجي را هُل مي داد: الاغ هايي داشتند که خورجين و کشکول ازشان آويزان بود، بر روي اين الاغ ها دو گداي ديگر سوار بودند که از فرط بي ريختي شبيه هيولا بودند: کله هاي شان، شکل عادي نداشت و پره هايي ميان انگشت هاي دستشان به چشم مي خورد.

کم کم به دامنه کوه رسيده بوديم و هنگامي که پايين مي آمديم، زمين رفته رفته به سطحي شن مانند و نا همواره تبديل مي شد. دريا با تلالوهاي درخشانش شن و ماسه ها را در خود حل مي کرد و هر از گاهي موجي عظيم  صخره ها مي خورد  و سنگها را مي تراشيد: در آن دور دست ها، موج هاي هولناک سياه رنگ به آسمان بر مي خواستند و با  قله سفيد رنگ شان دوباره به زمين برخورد مي کردند: امواج دريا ريتم نيرومند و راز آلود خود را حفظ مي کرد. کاروان گدايان در منطقه ماسه اي به استراحت پرداختند. داشتيم از تپه اي بالا مي رفتيم، که ناگهان صداي فرياد هاي جيغ مانند افراد جن زده  در جايي که کليسايي کوچک نيز داشت به گوش رسيد  و سپس ديديم که  دهان اين افرادي که فرياد هاي کفرآميز سر مي دادند، کف کرده بود. مومنيني که اجراي مراسم را بر عهده داشتند اين افراد را که حالت عادي نداشتند،  بر روي زمين مي کشاندند تا بتوانند آن ها را در کنترل خويش درآورند. صداي مرغ هاي دريايي زير اين آسمان ابري و بدون ماه، به گوش مي رسيد. در ساعت دوازده و نيم مراسم آغاز شد. افراد جن زده در حالي که به خود مي پيچيدند، فرياد مي زدند:

اي قديس پليد، چشمانمان پيش کش تو!

و با چهره هايي بي روح و چشماني از حدقه بيرون زده، مي کوشيدند تا به سوي محراب حرکت کنند. روستاييان تنومندي که آن جا ايستاده بودند آن ها را محکم نگه مي داشتند: اين افراد جن زده با صداي کلفت و خشن نفس نفس مي زدند؛ بدن و سينه رنگ پريده مردانشان نمايان بود. در ميان انگشتانشان مو هاي سرشان را که با چنگ زدن کنده بودند،  نگه داشته بودند. فريادهاي کفر آميزشان در طول مراسم قطع نمي شد:

- سانتا بايا، تو سگي داري که شب ها که به رختخواب مي روي به ديدارت مي آيد!

  مراسم به پايان رسيد، تمام اجنه ها و ارواح پليد از بدن اين افراد خارج شدند و در حالي که ملافه اي سفيد رنگ به دور بدن خود بسته بودند به سوي دريا رفتند و وقتي به دريا رسيدند صدايي زوزه مانند از خود درآوردند و نمي گذاشتند پايشان در ماسه ها  فرو رود، مقاومت مي کردند. ملافه سفيد از تنشان جدا شد و بدن آن ها بر اثر گناه کبيره تاريخي، کبود و سوخته به نظر مي آمد. موج هاي سياه رنگ آب براي بلعيدن کف هاي کنار ساحل، به سمت بالا و پايين در حرکت بودند و قطرات آب به موهاي آشفته و بازوي نحيفشان مي خورد. بدن رنگ پريده آن ها را مي ديدم که با حرکت شان به سوي دريا، به لرزش در مي آمد و دهان شان که چندي پيش پر از جملات کفرآميز  بود، آب شور دريا را خورد . امواج دريا صخره هاي خشک را مي شستند، در آن دور دست صداي مرغان دريايي  بيشتر و بيشتر مي شد، صدايي که همانند اعلام جنگ ميان وسوسه هاي شيطاني و قديسان بود. در بالاي اين کليساي کوچک هم چنان صداي مرغان دريايي به گوش مي رسيد، پسر بچه اي زنجير ناقوس کليسا را تکان مي داد تا صداي ناقوس برخيزد . کشيشي که ردايي از طلا بر تن و تاجي بر سر داشت از کليسا بيرون آمد، دست بند او زير نور ستاره ها مي درخشيد. خادمان کليسا با صداي بلند شروع به خواندن دعاهايي به زبان لاتين کردند، شياطين و اجنه در ميان کف هاي امواج دريا فريادهاي کفر آميز سر مي دادند:

  • اي قديس پليد!
  • اي قديس دم دراز!

روستاييان، روي ساحل زانو زده بودند، و امواج دريا را  مي شمردند:به هر کدام از اين افراد جن زده هفت موج  برخورد کرد و روح شان را که به دست ارواح پليد از درون زنداني شده بود، از پليدي ها نجات داد: گناهان کبيره در جهان نيز هفت عدد است!

 سپيده دم راه بازگشت به خانه را در پيش گرفتيم. از دور دست صداي آواز خواندن ديگر زائران سرمست را مي شنيديم. عمه ام نفسي عميق کشيد. نفسي که حاصل  يک سفر دور و دراز تاريخي بود.ولي چند روزي از اين واقعه نگذشته بود که وي در نهايت ايمان و اعتقاد به مسيحيت در گذشت  و اکنون برادر زاده هايش اين نمونه کامل يک معجزه را هيچ گاه فراموش نمي کنند.

 

(اين داستان در روزنامه « Los Lunes de El Imparcial » در سال 1904 در مادريد، منتشر شده است.)

 

 

[1] . يکي از نويسندگان نسل ادبي 1898 اسپانيا.

[2]. Memorias del Marqués de Bradom?n

[3]. Concha

[4]. Candelaria

[5]. Agueda

[6] . توکاي سياه يا توکاي معمولي (Turdus merula) پرنده‌اي از سرده? توکا و بومي اروپا، آسيا وشمال آفريقا است.

[7]. Benito

[8]. Santa Baya de Cristamilde

[9]. Do?a Micaela de Ponte y Andrade

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران