نقد تخصص نيست، موقعيت است

 

«نقد» تخصص نيست؛ موقعيت است

گفت و گوي هادي محيط با علي گلستانه

 

در مقام يک منتقد آيا بر اساس دستگاه معيني نقد مي نويسيد؟آيا معيار و مبناي روشن و آشکاري دارد نوشته هاي شما؟

پاسخ اين پرسش مستقيماً برمي‌گردد به اين که فرد چه تعريفي از توليد هنري دارد و چه ضرورتي را براي آن در نظر مي‌گيرد. پيش از هرچيز من اثر هنري را نتيجه‌ي فعاليتي بسته درون چارچوب هنر نمي‌بينم. يعني تصور نمي‌کنم که حفاظ امني وجود دارد که هنرمند درون آن دست به آفرينش هنري بزند. همان‌طورکه خود اثر هنري نيز هرگز در محفظه‌ي هنر نمي‌ماند؛ بلکه به بيرون از هنر حرکت مي‌کند و به جامعه، به اذهان، به روابط انساني، يا به کلکسيون‌هاي خصوصي گام مي‌گذارد. يعني هم فرايند توليد هنر و هم نمايش و فهم اثر هنري، بيرون از حيطه‌ي هنر اتفاق مي‌افتد.اين که مي‌گويم دنياي بيرون، به اين دليل است که ضمن پذيرش ارتباط متقابل و به‌شدت تودرتوي اثر هنري با جهان روزمره (نام ديگري براي‌اش ندارم!) فکر مي‌کنم که هنر هم چنان به‌عنوان چيزي جداي از اين جهان فهميده مي‌شود: تصويري متمرکز و فشرده از تجربه‌ها و تفسيرهاي ما از جهان. حالا با اين حساب، نقد چه مبنايي خواهد داشت و بايد چه کار کند؟ دراين‌باره ايده‌ي جان برجر را مي‌پذيرم که منتقد حتي بيشتر درباره‌ي جهان حرف مي‌زند تا درباره‌ي اثر هنري، چراکه اثر هنري به‌عنوان پديده‌اي بسته، هرچه گفتي درباره‌ي خودش بوده گفته است! فکر مي‌کنم کار نقد روشن‌کردن يا احياناً گسترش‌دادن رشته‌هاي ارتباطي هنر با اين دنياي بيرون از هنر است. قطعاً کار نقد قضاوت‌کردن بر خوبي و بدي اثر هنري نيست. کار نقد حتي کشف و استخراج معناي اثر هنري هم نيست. نقد رابطه‌ي اثر را با موقعيت توليدش، با شيوه‌هاي نمايش‌اش، و به‌طورکلي، با چيزي که مي‌توان آن را (بااحتياط اين اصطلاح را از رانسير وام مي‌گيرم) «نظام حسّاني» ناميد روشن مي‌کند. و از راه روشن‌کردن اين‌ها، رابطه و نسبتي عام در مناسبات اجتماعي و زيستي انساني را آشکار مي‌کند يا بايد بکند.نقد براي منتقد راهي است تا در آن، به‌واسطه‌ي اثر هنري، وجه عام موقعيت و موضع منتقدانه‌اش را درباره‌ي جهان آشکار کند. پس نقد به‌شکلي کمابيش غيرمستقيم، ابزاري‌ست براي جنگيدن با مفاهيمي که وجود دارد ـ مفاهيم تثبيت‌شده، اما ويران‌گر يا نابارور. فکر مي‌کنم ضرورت نقد همين است و روش نقد را هم همين تعيين مي‌کند. روش چيزي نيست که اول بايد آن را ياد بگيريم و بعد در نقدهايمان اعمال کنيم. موضع فکري ماست که کمک مي‌کند تا روش يا روش‌ها را مثل يک سري استراتژي يا مثل تاکتيک‌هاي جنگي ياد بگيريم و به کار بنديم. ايده‌هاي ديگري هم درباره‌ي نقد هست که اين ايده‌ي اول را کامل مي‌کند. مثلاً اين که نقد کاري حرفه‌اي يا تخصصي نيست؛ نقد واقعي بايد کمک کند تا هر مخاطبي در مقام منتقد بنشيند. اين کار فقط وقتي ممکن مي‌شود که نقد، ضمن روشن‌کردن برخي نسبت‌هاي معنادار، بتواند پرسش‌هاي مخاطب درباره‌ي اثر هنري را گسترش دهد. نقد هنري نبايد اثر را براي مخاطب آماده‌ي مصرف کند و نبايد ميان مخاطب و اثر آشتي برقرار کند، بلکه بايد شکاف ميان اين دو را تاحدممکن ژرف‌تر کند.

بسيار عالي.گفتيد نقد نبايد ميان مخاطب و اثر هنري آشتي برقرار کند. بايد شکاف بين اين دو را ژرف تر کند. آيا خود نقد آن شکافي نيست که بين مخاطب و اثر هنري وجود دارد ؟يا بهتر است پرسيده شود آيا نقد يک گسست نيست؟گسست از اثر و گسست از مخاطب؟

يعني اگر نقد نباشد ميان اثر و مخاطب شکافي نخواهد بود؟ البته منظورم اين نبود. چون اگر نقد نباشد هم ممکن است اصولاً ميان مخاطب و هنر رابطه‌اي برقرار نشود. نقد به‌هرحال يک‌جور واسطه است (اين جا بايد گفت خود کلمه‌ي «نقد» هم نارساست؛ هر متني مي‌تواند جايي تبديل به يک نقد يا واسطه شود). اما اين واسطه رابطه يا شکاف ميان مخاطب و اثر را براساس پرسش گري شکل مي‌دهد. يعني بي‌ارتباطي را تبديل به نوعي ارتباط مي‌کند، اما نه ارتباطي از نوع آشتي يا «فهم» و «تصرف»؛ بلکه ارتباطي از نوع پرسشگري ريشه‌اي. منظورم از شکاف اين است. اما درباره‌ي نکته‌ي دوم، بله، فکر مي‌کنم نقد از اين طريق مي‌تواند کاملاً به دور از وظايفي مثل رمزگشايي اثر يا توجيه مخاطب عمل کند.

به نظرم امروزه بعضي ازنقدها چيزي کم از آثار هنري ندارند.گاه به همان ميزان خلاقانه و تاثيرگذارند. واقعا نقدها امروزه به چه نتايجي در مورد خودشان دست يافته اند؟ميزان دگرگوني در آن ها چقدر بوده؟

نمي‌توانم درباره‌ي نتايج نقدهاي امروزي به‌طورکلي نظر خاصي بدهم؛ ولي بيائيد ببينيم اين پرسش را درباره‌ي کجاي دنيا مطرح مي‌کنيم، و اين که مقصودمان از نقد خلاقانه يا تأثيرگذار چيست. آن چه درباره‌ي جامعه‌ي خودمان مي‌توان گفت اين است که بدون‌تعارف،نقد نقش خاصي در جامعه ايفاء نمي‌کند، درست مثل آثار هنري. امروز وقتي مي‌گوييم «نقد» منظورمان بيشتر نوشته‌هايي است که در مجله‌هاي هنري چاپ مي‌شود و درباره‌ي آثار هنري توضيح مي‌دهد؛ حداکثر هنرمنداني را «مي‌کوبد» و برخي را هم ستايش مي‌کند. البته شک دارم درباره‌ي اين که اين جا، در جامعه‌اي که عدد عنوان مجله‌هاي هنري‌اش به انگشتان يک دست هم نمي‌رسد، اين موضع‌گيري‌هاي منفي يا مثبت دربرابر هنرمندان يا آثار هنري واقعاً تأثيري هم داشته باشند. فکر نمي‌کنم اگر منتقدي مثلاً موضع مخالف خود را درباره‌ي آثار يک هنرمند بيان کند، اين تأثيرچنداني روي کار آن هنرمند يا حتي روي بازار داشته باشد. اما به فرض اگر در اين زمينه هم تأثيرگذار باشد، باز اين معناي مطلوب نقد را نمي‌رساند. منتقدان بزرگ سده‌ي نوزدهم، کساني مثل بودلر يا زولا، فقط مدافعان دُلاکروا يا مانه نبودند؛ نويسندگان و روشنفکراني بودند که نقشي مستقيم و وسيع در روند تحولات جامعه‌ي خود ايفاء مي‌کردند.شايد وقتي کساني مي‌گويند «ما منتقد نداريم» منظورشان بيشتر چنين چيزي است؛ يعني کساني را نداريم که کار خود را کمي وسيع‌تر از قضاوت درباره‌ي ترکيب‌بندي کار هنري بدانند، کساني را نداريم که اين قدرت را داشته باشند که يک بار براي هميشه محدوده‌ي تعريف‌شده و تخصصي نقد (يعني متني براي توجيه اثر هنري يا ارائه‌ي«قضاوتي صحيح» درباره‌ي آن) را نفي و چيزي گسترده‌تر را از نقد طلب کنند. بنابراين واقعاً فکر نمي‌کنم که نقدِ مطلوب کاري تخصصي باشد، نقد چيزي‌ست که بيش از تخصص (و حتي به‌جاي تخصص) به ذهن نقاد و پرسشگر و حساس و نيز به «سنت انتقادي» نياز دارد. هر دارنده‌ي ذهن پرسشگر و نقادي مي‌تواند منتقد باشد. «نقد» تخصص نيست؛ موقعيت است. شايد واقعاً متون هنري امروز واقعاً از خيلي جهات خلاقانه باشند؛ مثلاً از اين جهت که دورترين معناها را در تصويري بي‌ربط کشف مي‌کنند (از قرار معلوم، اين معضلي جهاني در نقد است). ولي خلاقيت و اثرگذاري واقعي آن جاست که منتقد بتواند هنر را در ارتباط با گستره‌ي اجتماع موضوع قرار دهد. باز هم مي‌گويم مسئله‌ي نقد تماماً مربوط به هنر نيست. اگر اين را بپذيريم مي‌توانيم از کلام شما هم معنايي مطلوب مراد کنيم: نقد همچون کنشي اجتماعي. اين بينشي‌ست که در واقعاً در بخشي از نقد امروزي هنر در سطح جهاني به چشم مي‌خورد. هرچند بسياري از نقدهاي هنري هنوز در حيطه‌ي نمادين دنياي هنر و مسئله‌ي قضاوت يا توجيه‌تراشي هنري مي‌چرخند ـ در حيطه‌ي تخصص!

نقد هم چون کنشي اجتماعي مارا به کجا مي برد؟من فکر کنم ما اين جا نياز به تعريف اجتماعي و کنش داريم.اين که حيطه هاي نمادين هنر هم  مي تواند خوانشي معطوف به امر اجتماعي بگيرد و تبديل به کنش شود.اين ممکن است سوتفاهم ايجاد کند اگر که درست شکافته نشود.امر اجتماعي نقد امروز چگونه بايد توضيح داده شود؟

اين که اين نقد ما را به کجا خواهد برد به مخاطب نقد هم مربوط مي‌شود؛ به اين که او چقدر خلاقانه يا آگاهانه با متن برخورد کند. بايد قبول کرد که ماجرا کمي ابهام‌آميز است و در گپي کلي هم واقعاً نمي‌شود آن را با دقت بيشتري مطرح کرد. براي بيان دقيق‌تر مسئله بايد درباره‌ي متن‌هاي مشخص بحث کرد. اما اگر با پذيرش خطر (يا حتي امکان) کلي‌گويي بشود دراين‌باره چيزي گفت، بايد اشاره کرد که اين نوع نقد موردبحث ما پيش از هرچيز محدوده‌ي تقديس‌شده‌ي دنياي هنر را هدف حمله قرار مي‌دهد و نشان مي‌دهد که چطور هم انگيزه‌ها و هم اهداف و نتايج هنر را مي‌توان و بايد در ارتباط با دنياي خارج از هنر بررسي کرد. و درعين‌حال نشان مي‌دهد که نظام توزيع و ارزش‌گذاري هنر چطور وجه اجتماعي هنر را مصادره مي‌کند. فکر مي‌کنم امروز در وضعيت کنوني، هيچ منتقدي نمي‌توان درباره‌ي هنر بنويسد، مگر آن که با چارچوب کلي دنياي هنر و نظام ارزش‌گذاري هنر درگير شود. چطور مي‌شود درباره‌ي اشاره‌ي هنرمندي به مثلاً مسئله‌ي پيوند نژادها يا لزوم صلح نوشت و بازاري را که اين ايده‌ها و آثار را خريد و فروش مي‌کند نديد؟! اُکوي انوزور در مقدمه‌ي بي‌ينال ونيز ???? نوشته بود که اين بي‌ينال مي‌خواهد با کمک هنرمندان و مخاطبان به معضلات جهاني اعم از جنگ و تخريب محيط زيست و فقر و غيره بپردازد. اُلاف ولتيوس چند سال پيشتر در مقاله‌اي توضيح داده بود که مخاطبان اصلي بي‌ينال ونيز کارخانه‌دارها و بانکداران هستند، يعني عاملان اصلي همه‌ي اين بحران‌ها! يک مثال ديگر باز هم جان برجر است که در کتاب درخشان خود درباره‌ي پيکاسو، سبک و محتواي آثار اين هنرمند را در ارتباط با نظامي که آثار او در آن ديده يا خريد و فروش مي‌شود بررسي کرده است. خوب، نقد هنري بايد بتواند چنين بينشي عرضه کند.اين را درباره‌ي وضعيت خودمان و دنياي امروزين هنر مي‌گويم. شايد در وضعيتي ديگر به پاسخي ديگر يا به نقدي ديگر نياز باشد.

بياييد دو حيطه را در امر اجتماعي از هم تفکيک کنيم. يک امر اجتماعي که محصول هنري هم چون کالايي درآن عرضه مي شود و دو امر اجتماعي که هنر و نقد هنر با آن به ماهيت و محتواي خود شکل مي دهند؟اين تقسيم بندي درست است؟

فکر مي‌کنم اتفاقاً نبايد اين دو حيطه را از هم جدا کرد؛ برعکس بايد نسبت‌ها و تنش‌هايشان را نشان داد. چند سال پيش دلالي يهودي در اورشليم کارنمايي از آثار آنسلم کيفر برگزار کرد با نام «سال آينده در اورشليم». گروهي از جوانان مخالف دولت راست‌گرا آثار کيفر را بهانه‌اي براي اعتراض عليه اشغال نوار غزه قرار دادند: درحالي‌که تي‌شرت‌هايي پوشيده بودند که رويش عنوان کارنما چاپ شده بود، نمايشگاه را اشغال کردند و شعار دادند.نويسنده‌ي اين خبر به‌درستي نوشته بود: «آنان چالشي را که کيفر در آثارش آغاز کرده بود به عرصه‌ي جامعه کشاندند». اما برگزارکننده‌ي کارنما پليس را خبر مي‌کند تا آنان را بيرون کنند و بعد به خبرنگاران مي‌گويد: «اين سرمايه‌ي خصوصي‌ست. ما براي کار سياسي اين جا نيامده‌ايم»! مي‌توان ديد هنرمندي مثل کيفر که همواره در آثارش از تجربه‌ي رنج، تجاوز، کشتار، ويراني، و لزوم نجات و رستگاري گفته است، چطور به‌دست بازار مصادره و محتواي آثارش زير سيطره‌ي سرمايه خاموش مي‌شود. درواقع اين تنشي‌ست که واقعاً بين اين دو حيطه وجود دارد و اگر در نقد لحاظ نشود يک جاي کار مي‌لنگد. منظورم البته اين نيست که در هر متني و در بحث درباره‌ي هر اثري حتماً بايد اين مسائل را طرح کرد. ولي منتقد بايد بتواند در دوران فعاليت و در مجموعه‌ي نوشته‌هاي خود به‌تدريج طرحي را از کليتاين تنش‌ها و مناسبات ترسيم کند.

پس با اين حساب ما کلا با پديده اي تازه رو به رو هستيم.چرا که پيش از اين مثلا منتقدان و گرايش هاي شان  کاملا مشخص بودند.مثلا فلان منتقد نقد فرماليستي مي کرد,آن يکي ساختارگرا بود.آن ديگري گرايش هاي مارکسيستي را دنبال مي کرد و.....

مناسبات دنياي هنر امروز هم مثل گذشته نيست. اما اين به‌معني ازبين‌رفتنروش‌هاي پيشين نقد نيست. پيش‌تر مايِر شاپيرو نمونه‌ي درخشاني از نقد بافتاري با تکيه بر وجوه فرمال نقاشي پيش نهاده بود. مسئله اين است که چطور مي‌توانيم روش چنين منتقداني را به شکلي خلاقانه به کار بگيريم تا با آن مسائل جديدتري را که امروز با آن‌ها درگيريم مطرح کنيم.

ما امروز با چه مسايل درگيريم.در واقع بايد پرسيد درگيري هاي جديد دنياي امروز چيست که بايد در آثار هنري و يا نقد منعکس شود؟

درگيري‌ها که بسيارند! به بخشي از آن‌ها اشاره شد. مثال کيفر به‌نظرم نوعي‌ترين مثال است درباره‌ي تضادهايي که بين سويه‌ي اجتماعي يا معرفتي اثر هنري با وجه کالايي آن وجود دارد؛ اينکه اين‌ها کجا به هم شکل مي‌دهند و کجا هم را نقض مي‌کنند. به‌نظرم اين مهم‌ترين درگيري‌ست: قدرت بازار در مصادره‌کردن همه‌ي معناها و معنادادن به همه‌چيز!بقيه‌ي گرفتاري‌ها زيرمجموعه‌ي همين يکي هستند. بازار ظاهراً آثار هنري را بر مبناي پيام‌هاي عظيم انساني آن‌ها ارزش‌گذاري مي‌کند و بعد اين ارزش را به ارزش پولي ترجمه مي‌کند. به‌اين‌ترتيب به نظر مي‌رسد ارزش پولي بيان ارزش هنري است. از طرفي، وقتي شما قيمت بالاي اثري که به‌نظرتان نازل مي‌آيد را مي‌بينيد فکر مي‌کنيد که حتماً ارزش هنري والايي را نمايندگي مي‌کند که براي شما ناشناخته است. درحالي‌که اين فقط ظاهر ماجراست و پايه‌هاي ارزش‌گذاري کاملاً در بيرون از مسائل فکري و هنري قرار دارد. دانالد کاسپيت در گفتاري بسيار نکته‌بينانه اين مسئله را طرح کرده است که ارزش هنري فقط بيان ايدئولوژيک ارزش پولي‌ست. ضمن اين که بازار پس از آن که اين ساز و کارهايش را با اين روکش ايدئولوژيک مي‌پوشاند و مثلاً قيمت را موجه جلوه مي‌دهد، تمامي آن چه محتواي انساني يا بشري اثر هنري فرض شده را به خريداري خاص مي‌فروشد! از اين جا به معضل ديگري مي‌رسيم که نتيجه‌ي اين معضل اصلي‌ست: مسئله‌ي مخاطب. مخاطب هنر کيست؟ نظام هنر امروز دراين‌باره واکنشي مغالطه‌آميز نشان مي‌دهد و کليشه‌هاي پوکي هم دراين‌باره دارد، مثل اين عبارت واقعاً توخالي «مردم هنر را نمي‌فهمند»! بلافاصله مي‌توان گفت «اما خريداران چرا»! اين واقعاً بهترين توجيه برايدلال ونمايش خصوصي آثاراست.سامانه‌ي توزيع هنر سامانه‌اي بسيار تبعيض‌آميز است. عبارت‌هايي مثل مردم، فهم، ارزش، و... همگي عبارت‌هايي مغالطه‌آميزند که نياز است بر آن‌ها بازانديشي شود. اين‌ها بخشي از درگيري‌هاي تعيين‌کننده‌ي نقد امروزي هستند.

درباره نقد مي توانم متوجه بشوم که چگونه مي تواند نسبت به نظام بازار زاويه بگيرد.در هنر يک نقاش اين به چه شکل رخ مي دهد!!؟در هنر يک حجم ساز يا پرفورمر يا.....آيا با استعلايي کردن خويش است؟

موضع‌گيري عليه شيوه‌هاي توزيع هنر و طبقه‌بندي مخاطب و نيز نيروي شکل‌دهنده به آن، يعني نظام بازار، يکي از دغدغه‌هاي اصلي هنرمندان در تمامي مراحل هنر مدرن بوده است. برشت اپراهاي ارزان‌قيمت براي اجراء در کلوب‌هاي کارگري مي‌نوشت.طراحان و نقاشان به چاپ‌هاي دستي روي آوردند و بنيامين در دهه‌ي ???? درباره‌ي ارزش سياسي و هنري تحول تکنيکي که امکان بازتوليد تک‌نسخه‌ها را تا بي‌نهايت نسخه فراهم مي‌کند صحبت کرده بود (بيش از يک سده قبل‌تر، فرانسيسکو گُيا و ويليام هوگارث هريک به شکلي متفاوت امکانات خيره‌کننده‌ي چاپ در توزيع دمکراتيک هنر را کشف کرده و به نمايش گذاشته بودند). در دهه‌هاي ???? و ?? گروه نقاشان اسپانيايي «تيم تاريخ‌نگار» از چاپ و نمايش پُستر در مکان‌هاي غيرهنري مثل خيابان‌ها هم چون عاملي نيرومند براي بيان ايده‌هاي ضدفاشيستي خوداستفاده مي‌کنند. در همين زمان بخش بزرگي از انگيزه‌هاي جنبش کانسپچوئال آرت معطوف به نقد وجه کالايي اثر هنري بود (حذف واسطه‌ي فرمي و تأکيد بر اولويت مفهوم راه‌حل پيشنهادي اين هنرمندان بود). جوليان استالابراس در فصل آخر کتاب هنر معاصر از شرايطي نوشته است که هنر با آن مي‌تواند ضمن دورزدن قوانين مالکيت (مهم‌ترين پايه‌ي حقوقي بازار)، راه مؤثرتري براي ارتباط با مخاطبان و تأثيرگذاري اجتماعي بيابد. اين جا او، تاحدي تحت تأثير مقاله‌ي مشهور ديگري از بنيامين با نام «مؤلف به‌مثابه توليدکننده»، بر تنش ميان ابزار توليد و مناسبات توليد تأکيد مي‌کند و معتقد است اينترنت و امکان توزيع رايگان، بي‌هزينه، و بي‌حدوحصر اثر هنري نيروي بزرگي براي انقلاب در مناسبات توليد دنياي هنر فراهم مي‌کند. بنابراين هنر هم کمتر از نقد با معضلات مذکور درگير نبوده است.

اما فکر کنم الان هنرمندان چنين چيزي نخواهند.تازه اگر هنرمندي هم دنبال چنين شيوه و چنين شورشي باشد براي کسب توجه بيشتر و شهرت است.هنرمندان امروز اکثرا دنبال نظام بازار و شراکت در آن هستند!؟

بله، ولي قطعاً نه همه‌ي هنرمندان و همه‌ي منتقدان. بازار هم برخلاف چيزي که جلوه مي‌دهد نه آن‌قدرها محبوب است و نه آن‌قدرها فراگير!بسياري از هنرمندان يا عاملان بالقوه‌ي دنياي هنر زباني براي درک وجه ويران‌گر بازار ندارند و دقيقاً اين‌ها از جمله دلايلي است که نقد را ضروري مي‌کند.

  در مقام يک منقد به ما بگوييد در اين چند سال اخير چه اتفاقي در هنر ما رخ داده.چه چيزهايي جابجا شده اند.نقشه ي هنر امروز ايران چيست؟

پرسش خيلي بازي است و پاسخ‌دادن به آن هم دست‌کم براي من ناممکن. نه فقط به اين دليل که خودمرا در «مقام منتقد» نمي‌بينم (چون نقد فقط يک موقعيت است)، هم چنين به اين دليل که واقعاً خيلي چيزها در هنر ايران اتفاق افتاده است که حتماً از خيلي از ابعادش غافل‌ام.ولي شايد جالب‌توجه‌ترين نکته براي من که به بحث‌مان هم مربوط شود اهميت‌يافتن و گسترش بال‌هاي بازار هنر است. در اين پنج ماه اخير شخصاً فقط نام بالغ بر بيست گالري جديد در تهران را شنيده‌ام: ساختمان‌هايي که احتمالاً درآمدي بيش از اجاره‌ي محل نصيب گرداننده مي‌کنند. عطش عجيب و زودباورانه‌اي (به‌ويژه در ميان هم‌نسلان خودم) براي ورود به بازار هنر ديده مي‌شود. اما همزمان در سوي ديگر دانش و حساسيت درباره‌ي مسائل هم رشد مي‌کند؛ کتاب‌ها و مقاله‌هاي جديد و راهگشا چاپ مي‌شود؛ و همه‌ي اين‌ها مي‌تواند امکاني باشد براي تحليل نکته‌سنجانه‌تر و واقع‌بينانه‌تر سيستم و سرآخر براي نشان‌دادن اين که هنر فقط هنر محض نيست.

من دوست داشتم برسيم به جايي که مثلا ببينيم آيا مي توانيم مختصات فکري و زيبا شناسي توليدات هنري در اواسط دهه نود را رديابي کنيم.شايد براي ورود اين نکته آخر شما بد نباشد که امروزه هنر فقط هنر محض نيست.پس چه چيزهاي ديگري هم ممکن است باشد ؟

تاحدي در بحث‌مان به اين اشاره شد. برجر در مقاله‌ي نخست «شيوه‌هاي نگريستن» توضيح داده بود که ما امروز در موزه‌ها بيشتر با اشياء عتيقه سروکار داريم تا با آثار هنري. منظورش اين بود که موزه‌ها و اصولاً تقدسِ مالکيت، آثار هنريرا به اشيائي باارزشي رازآميز و واجد همان‌چيزي که بنيامين آن را «هاله» مي‌خواند تبديل کرده است. به موازات اين،ايدئولوژيابازار مبني بر اين که«هنر هنر است» به‌طورعمومي پذيرفته‌شده است ـ خود بازار نبايد اين را قبول داشته باشد، چون در غير اين صورت خريد و فروش آثار هنري ممکن نخواهد بود. دن زيمرمان نوشته است که حتي خودآييني هنر محصول موقعيت منحصربه‌فرد دنياي هنر به‌عنوان يک خرده‌بازار است، خرده‌بازاري که اتفاقاً نه به‌وقت رونق اقتصادي، بلکه دقيقاً در دوره‌هاي بحرانِ مالي گرم مي‌شود.سرآخر مي‌بينيم که در نظام بازار، هنر چندان هم هنر نيست، بلکه بيشتر کالا يا محلي براي سرمايه‌گذاري امن و فرار از ماليات است. اما ازقرارمعلوم،هنوزباببينش نقادانه مي‌توان وجه فکريي اجتماعي آثارهنري رانجات داد.با نقد مي‌توان کمک کرد تا هنر از محفظه‌ي تنگ و مصادره‌شده‌ي خود در بازار بيرون بيايد و در زندگي فکري و اجتماعي انسان‌ها به کار بيفتد. وقتي در ???? «سوگند هوراتي‌ها»ي داويد از رُم به پاريس برده شد، هزاران نفر از شهرهاي مختلف براي ديدن‌اش به پاريس سرازير شدند و دسته‌دسته گل پاي تابلو قرار دادند. آرناسن توضيح مي‌دهد که اين تابلو نمايشي از آرمان مطلوب مردم فرانسه بود که چهار سال بعد در انقلاب فرانسه نمود سياسي مي‌يابد. بعد از انقلاب، داويد برنامه‌ي هنر را اعلام کرد: تلاش براي آموزش و رشد مردم. نقاشان از کوربه تا کيفر آثارشان را با هدفي جز خدمت محض به نهضت هنر خلق کرده‌اند. برشت در تئاتر هدفي آموزشي را دنبال مي‌کرد. آثار هنري اغلب با انگيزه‌هاي غيرهنري خلق شده‌اند و نقشي غيرهنري هم بازي کرده‌اند: شناخت و تفسير پديده‌ها، بيان مضامين مذهبي براي بي‌سوادان، ثبت وقايع، زنده‌کردن تاريخ، ارائه‌ي تصورات آينده، بيان اعتراض‌ها يا آرمان‌هاي اجتماعي، تقديس قدرت، محملي براي پولشويي و جابه‌جايي سرمايه. مسئله اين است که کدام را طرد و کدام را انتخاب مي‌کنيم.

واقعا فکر نمي کنم که نقش بازار و مناسبات بازار در هنر ايران خيلي پررنگ بوده باشد..در سال هاي اخير بده بستان هايي صورت گرفته اما فکر کنم نه نقد نه نه بازار هيچ گاه در هنر ما نقشي تاثيرگذارنداشته اند!؟

اگر بازار نقشي نداشته، پس اين‌همه ساختمان‌هاي گران‌قيمت گالري‌ها و انبوه نقاشي‌خط و چادرآرت و غيره بر چه اساسي پيدا شده‌اند؟ محض انگيزه‌هاي والا و هنرمندانه؟!

من بحث تاريخي کردم که بازار  تا همين آواخر در هنرما نقش چنداني نداشته به کل.بله هنرمنداني فروش داشتته اند اما استثنا بوده، فقط.امروزه اين نقش پررنگ شده.حالا واقعا بايد پرسيد چرا به ناگهان مثل رستوران هاي بيرون بر همه جا دارند سبز مي شوند گالري ها؟؟

بله، اين آرزوي بهره‌مندي از بازار انگيزه‌ي بخش بزرگي از تکاپوي فضاي هنري ايران در ده سال اخير را شکل داده است. ولي همان‌طورکه گفتيد در اين سال‌ها هنرمندان کمي توانسته‌اند به‌طرز قانع‌کننده‌اي از اين خوان نعمت بهره‌مند شوند؛ بقيه فقط بايد آرزوي اين بهره‌مندي را داشته باشند. اين منطق براي بازارگرمي لازم است. فراواني و رونق ويترين بازار است؛ ولي در داخل بازار چندان خبري نيست.البته براي هنرمندان خبري نيست؛ اما به نظر مي‌رسد که دست‌اندرکاران بازار چندان هم بي‌بهره نمي‌مانند. ماجرا در سطح جهاني هم همين‌طور است. گرهارت ريشتر پارسال در گفت‌وگو با هفته‌نامه‌اي آلماني، بعد از آن که قيمت‌هاي نجومي آثارش را بي‌معني و احمقانه خوانده بود، گفته بود از قيمت‌هاي شگفت‌انگيز فروش آثار، فقط چندرغازش به هنرمند مي‌رسد. اين را نقاش گران‌قيمت‌ترين نقاشي‌هاي معاصر گفته است! علي‌رغم ظاهر امر و اين تکاپويي که جلوه‌گري‌هاي بازار به وجود آورده، در ايران هنوز چنين بازار داغي شکل نگرفته است. قيمت‌هاي آثار فروش‌رفته در حراجي قابل‌اعتماد نيستند و آمار چرخش مالي دنياي هنر شفاف نيست. اين واقعاً معماي بزرگي‌ست که چطور ساختماني در الهيه را که مي‌شود به قيمتي نجومي اجاره داد مصروف نمايش و فروش آثار هنري مي‌کنند. اينکه کاربران اين ساختمان‌ها به‌دنبال اعتبار و شأن فرهنگي هستند چندان قانع‌کننده نيست. من فکر مي‌کنم بخشي از ماجرا به تحولات سياسي و اقتصادي پيش روي کشورمان بازمي‌گردد: لغو تحريم‌ها و مراوده با بازار آزاد و بانک‌هاي جهاني تأثيرات خودش را در دنياي هنر نيز خواهد گذاشت. سرمايه‌گذاران روي هنر ايران شايد امروز نفع مالي قابل‌توجهي نبرند، ولي در اصل، در حال آماده‌کردن خودشان براي ورود مستقل از نهادها و واسطه‌هاي دولتي به بازارهاي جهاني هستند. سود اصلي در آن بازار خوابيده است.

اين صحبت هاي آخر شما شبيه پيشگويي ست.ولي به هر حال اين اتفاق که بد نيست.چرا بايد بدبين بود؟

خوش‌بيني يا بدبيني بيشتر بسته به زاويه‌ي ديد فرد به ماجراست. نظام خريد و فروش آثار هنري همان‌طورکه عنوان شد مشکلات حادي را در پيوند هنر و مخاطب پديد آورده و هنر را از لحاظ اجتماعي و فکري منزوي کرده است. با قدرتمندترشدن بازار اين مشکلات حادتر هم خواهند شد. در وضعيتي که بازار تمام فرايند توليد و عرضه‌ي هنر را ببلعد و مخاطب را به خريدار تقليل دهد، انگيزه‌هاي آفرينش هنري از چه زمينه‌اي برخواهد خاست؟ بايد ديد هنرمندان و منتقدان چقدر به محدوديت‌هاي بازار پاسخ مثبت مي‌دهند، يا چقدر کليشه‌هاي آن را مورد ترديد قرار خواهند داد و با آن خواهند جنگيد. خوب و بد اين تحولات پيش رو را هنرمندان و منتقدان روشن خواهند کرد. اين چيزي‌ست که نمي‌شود پيشگويي کرد.

در حالي که روز به روز تب بازار ذهن و زبان هنر را مي خورد؛ بيايم به جاي بازار خود هنرمند را به عنوان مثال بنشانيم يا نقد را ؟ چه اتفاقي مي افتد؟ اگرجاي اين ها را عوض کنيم!.

بخشي ازانتقادهايي که مطرح شددرباره‌ي هنر و نقد هنري بود.همه‌ي اين‌ها انتقاد از وضعيتي بود که در آن هنر و نقد هنري در رابطه‌اي نامطلوب با بازار قرار مي‌گيرند. وگرنه هنر و نقد را نمي‌توان جدا از اين وضعيت بررسي کرد.

بله اما اگر بيايم به شکل مشخص بر مثلا ريخت شناسي نقاشي ايراني در سال هاي اخير تمرکز کنيم به شکل عجيبي رشد غيرواقعي  شبيه کشي را مي بينيم که تن هنر ما را گرفته است.آيا مثلا  ريشه چنين جرياني را  در بازار مي بينيد يا در مثلا پديده هاي اجتماعي يا يک روند فکري ست؟.

ممکن است بخشي از اين جريان به بازار مربوط شود. همان‌طورکه بسياري گرايش‌هاي ديگر را مي‌شود برآمده از بازار دانست، مثل نقاشي‌خط يا ژانر جديداً باب‌شده‌ي طراحي‌هاي سهل‌انگارانه با ماژيک‌هاي فلورسنت. اين ارتباط با بازار فقط بازار خريد و فروش نيست؛ بازار آموزش هم هست: آموزشگاه‌ها و کلوب‌هاي طراحي و مدرسان‌شان. ضمن اينکه به نظرم در اين ژانر ما بيشتر با درگيري فکري طرف هستيم. نه به اين معنا که اين نوع نقاشي بيشتر از نقاشي آبستره جنبه‌ي فکري داشته باشد. بلکه به اين معنا که هنرجويي واقعاً جست‌وجوگر در نقاشي آبستره با دشواري و مرارت بيشتري مي‌تواند پايه‌اي براي توليد هنري انضمامي پيدا کند، اما در نقاشي بازنمايانه شايد زودتر به پاسخي موقتي برسد. اين خوب يا بد، درست يا نادرست، نوعي درگيري فکري و کاري‌ست. و در نهايت،رسيدن به پاسخي ژرف در هر دو ژانر فيگوراتيو و آبستره دشوار است. ولي فارغ از اين بحث، در کل به نظرم نقاشي بازنمايانه در بازار چندان برتري‌اي به جريان‌هاي ديگر نقاشي ندارد. حداقل من متوجه نشده‌ام. ـ

 

 

علي گلستانه، متولد تهران، ????.

ليسانس نقاشي، تهران: دانشگاه علم و فرهنگ، ????. فوق‌ليسانس پژوهش هنر، تهران: دانشگاه هنر، ????.

 

گزيده‌ي فعاليت‌ها:

 

مقاله‌ها، يادداشت‌ها، گفت‌وگوها:

?. فارسي

????. «از آفرينش تا نمايش»، سايت حرفه:هنرمند، آبان????.

????. «بدون عنوان؛ نگاهي به از پرده‌هاي مجموعه‌ي جنگ، اثر نصرت‌الله مسلميان»، ماهنامه‌ي گلستانه، ش???، اسفند????.

????. «ترس از نگاه مستقيم؛ نگاهي به نشريات هنري ايران پس از سال ????»، فصلنامه‌ي حرفه:هنرمند، ش??، تابستان????.

????. «سنگيني تاريخ؛ گفت‌وگو با نصرت‌الله مسلميان»، ماهنامه‌ي گلستانه، ش???، آبان????.

????. «طرح نکاتي درباب سامانه‌ي توزيعي هنر»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ?مرداد????.

????. «معاصربودن دربرابر ارتجاع؛ خط‌نگاري دربرابر تاريخ‌نگاري»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??مهر????.

????. «احضار شعله‌هاي گذشته؛ نگاهي به نقاشي انسلم کيفر»، ماهنامه‌ي گلستانه، ش???، آذر????.

????. «نقدي بر نقد ايدئولژيک هنر»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ?بهمن????.

????. «نقاشي‌کردن به‌مثابه کار؛ يادداشتي بر کارنماي رعنا فرنود در گالري اعتماد»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??ارديبهشت????.

????. «چيزهاي مصنوعي؛ چند اشاره درباب کيچ تهراني»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??خرداد????.

????.«گرايش نو به سنت؟»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??آبان????.

????. «نيروي انکار؛ در تشخيص نقدگري و دفاع از آن»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??آذر????.

????. «ويرانه بر ويرانه؛ ويرانه‌هاي ونيز»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??ارديبهشت????.

????. «امواج بازار»، ماهنامه‌ي هنگام، ش??و??.

????. «وحدت فضا در نقاشي اروپايي»، فصلنامه‌ي همشهري معماري، ش??، آذر و دي????.

 

?. لاتين

2012. “Iraninan Pop Art and the Concept of Popular Art”, Tehran Art, Contemporary Art Publications, 2012.

 

ترجمه‌ها:

????. «درباره‌ي هنر و جنگ؛ گفت‌وگو با لئون گالب» (به‌همراه ش. غفاري)، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??آبان????.

????. «پژواک معماها؛ گفت‌وگو با رِنالد کيتاي»، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??آذر????.

????. «تأملي غم‌بار بر دنياي هنر» (به‌همراه ش. غفاري)، جوليان استالابراس، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???، ??ارديبهشت????.

????. «ارزش‌هاي هنري و ارزش‌هاي پولي» (در سه بخش) (به‌همراه ش. غفاري)، دانالد کاسپيت، دوهفته‌نامه‌ي تنديس، ش???و???و???، فروردين و ارديبهشت????.

 

سخنراني‌ها و نشست‌ها:

????. «بررسي کتاب‌هاي هنر معاصر؛ نشست چهارم (هنر معاصر، نوشته‌ي جوليان استالابراس)»، تهران: خانه‌ي هنرمندان ايران (تالار شهناز)، ?بهمن????.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران