ان بيتي حرف مي زند

ان بيتي حرف مي زند

 

گفت وگو از :  کريس رايت

برگرداننده  : اختر اعتمادي

 

ان بيتي بابيش از يک ربع قرن نويسندگي و با نوشتن  هفت  رمان، هفت  مجموعه ي داستان ِکوتاه ، يکي از مهمترين و تاثيرگذارترين نويسندگان امريکايي به حساب مي آيد  .  نثر  جذاب ، فضاهاي ملموس  ودرعين حال باورنکردني  وحس ِ فراگير نااميدي  خاموش  داستان هايش، تحسين بسياري را برانگيخته   – وخيلي  از نويسندگان رامتاثر از نوشته هاي او کرده است . ان بيتي در سال 2000 جايزه ي قلم مالامود را براي داستان کوتاه از آن خود کرد.

 

کتاب ها :

نکته ي قابل ذکر درباره ي آثارِ ان بيتي اين است که اين داستان ها ما را به فضاهاي ناشناخته اي نمي برند. قهرمانان ِاو مشخص   و به طرز ِحيرت انگيزي ملموس  هستند. پرزايي  طبقه ي متوسط  ولنگار و متمرد امريکا مضمون  داستان هاي اوهستند. با اين همه  ان بيتي عميق تراز نويسندگان ِديگر درباره ي طبقه ي متوسط مي نويسد.

 درست مثل  حشره شناسي خبره، در حياط پشتي،  تکه سنگي  را از روي زمين برمي دارد وبا نگاهي  به زير آن  از زندگي حرف مي زند و لحظات ِ زندگي را به ما نشان مي دهد ونيز وحشت وهراسِ زيرپوست آن  را. ان بيتي  ملال ِ  انسان ها را ديده  و وحشتي راکه درزندگي ِعاطفي ِما رخنه کرده، کشف کرده  است. اما اين  کار را با چنان طنز و دقتي  انجام مي دهد که انگارهمان حشره شناسي است  که با شادي ونشاط  کلوخ هاي حياط پشتي را از روي زمين برداشته است.

 

انتشارات ناپف مجموعه ي داستان " پارک سيتي " را  براي اولين بار درسال 1998 چاپ کرده است . " پارک سيتي " منتخبي ازپنج مجموعه ي  داستان هاي قبلي  ان بيتي از سال 1976 تا سال 1998ميلادي است ( هشت داستان تازه نيز به مجموعه اضافه شده است . )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 شما نويسنده ي پرکاري هستيد .کتاب " پارک سيتي " هم کتابي است که اين روزها  مطرح است  . مي گويند  شما بسياري از داستان هاي تان را در يک بعدازظهر نوشته ايد . واقعيت دارد ؟

 

 ظرف پانزده سال گذشته چنين موردي  پيش نيامده است. همواره دراطراف من  اسطوره هايي  ساخته شده است، من از اين اسطوره ها خلاصي ندارم.

 

  انتخاب قصه هاي اين  مجموعه برايتان دشوار نبوده است؟

 

 درواقع انتخاب  قصه براي اين مجموعه خيلي کار دشواري نبوده است . دربرخي موارد من نگاهي به فهرست   قصه ها ( اصل ِکتاب ها  ) انداخته ام و فکرکرده ا م که "آه ، بله اين قصه بايد دراين مجموعه چاپ شود " گاهي نيز دليل ِخاصي نداشته است  ، اما خيلي  از قصه هايي که در اين مجموعه چاپ شده اند، چنگي به دل  نمي زنند. البته انتخاب قصه کار دشواري نيست. اگر قرار بود  کتابي چاپ کنم به اسم ِ " شش داستان مورد علاقه ام " ، اين کار براي من اصلا" کار دشواري نيست .

 

 شما داستان محبوب خودتان را  داريد ؟

 

 سخت است که بگويم يک داستان مورد علاقه .شايد کتاب ِ" خانه ي سوزان " کتاب ِ  مورد ِعلاقه ام است . اين کتاب درزمان ِخودش فراتر ازآن چيزي از کار درآمد که  من فکرش را مي کردم. حتي به نحوي مرا شگفت زده کرد.

 

 به گمان  من، داستان  " پارک سيتي " يکي از قوي ترين داستان هاي شماست. امروز صبح من دير سر کار حاضر شدم، چون ديشب نتوانستم  کتاب را زمين بگذارم.

 

 عاليست.  بهترين تعريفي است که مي شود از يک نويسنده کرد .

 

 خيلي  تلاش کردم تا توانستم ذهنم را ازفضاي  اين کتاب رها  کنم. چيزي که دراين داستان  مرا واقعا" تکان داد، لحن ِسياه و تاحدودي آخرالزماني آن بود. آيا اين مسئله ي نشانه ي تغيير تلقي  شما نسبت به مسئله ي داستان نويسي نيست؟

 

 وقتي مي گوييد آخرالزماني ، منظورتان چيست ؟

 

 يعني اين که  جهان  به انحطاط کشيده مي شود. ما معمولا" چنين برخوردي از شما نمي ديديم.

 

 بله ، درست است، حق باشماست. به گمانم تفاوت ِزيادي ميان آثار تازه ي من با نوشته هاي  قديمي ام وجود دارد که  پيشتر آن ها را ضمني در نوشته هايم مي گنجاندم. نويسندگان ِديگربه طورِ مشخص از اين مطالب حرف مي زنند ونه  ضمني؛ همه از چند و چون ِجهان گله دارند، شايد به همين دليل  احساس کرده ام که بايد اين مسائل را روي کاغذ بياورم.

 

 خودتان نوشته هايتان را اخلاقي يا آموزنده مي دانيد ؟

 

 هنوز نمي دانم . من  درباره ي ساکنان  حومه ي شهرها  مي نويسم که به نوعي سر وته زندگي اشان را هم مي آورند . احساس مي کنم که اين داستان ها نوشته مي شوند تا آشفتگي ها  و نااميدي ها را بازگو کنند، به واقع مي خواهم خواننده را تکان دهم و اميدوارم که تيرم به هدف بخورد. اما، به گمانم  من آخرين نفري هستم که درداستان دارم ابراز عقيده مي کنم.

 

 من درتمام طول هفته در فضاي  داستان هاي شما غوطه مي خوردم و  به خصوص داستان " پارک سيتي " به طرزي مبهم مرا آزار داد. اين اظهار نظر را قبلا" هم شنيده ايد ؟

 

 خوب اين داستان هراس انگيزي است. اگر شما بعد از خواندن اين داستان احساس پريشاني نمي کرديد، به واقع من موفق نبودم . واقعيت اين است که اغلب آدم ها از واژه ي سبعيت استفاده مي کنند. وقتي مي خواهند درباره ي بسياري از داستان هايم حرف بزنند، مي خواهند ازکلامي قوي تر از آشفتگي استفاده کنند.

قبول دارم که من درباره ي مضمون هاي  جدي مي نويسم و اين مضمون ها  لزوما" خوش آيند يا حتي قهرمانان ِ خوشايندي نيستند. اصولا"  من درمقام نويسنده صرفا" به وجه طنز اين مسائل مي انديشم، اين وجهي است که مرا به نوشتن داستان وا مي دارد.

 

 من داستان " پارک سيتي " را لزوما" داستان ترسناکي نمي دانم وفکر مي کنم  اين وجه داستان نبود که مرا آزار داد. به نظرم وجه ِآزاردهنده ي آن  تجربه ي پالودن است  : داستان به اوج ِاضطراب مي رسد وبا يک شايد ختم مي شود.من مي خواستم بدانم چه اتفاقي دارد مي افتد ولي  با يک سوال قال ماندم  .

 

 خوب اين سوال آخر داستان براي خودم هم وجود دارد .

 

 مي خواهيد داستان هاي  متفاوت از داستان هاي قبلي اتان  بنويسيد  ؟

 

 بله، ولي  فقط قدم ِاول را برداشته ام . به گمانم محک دومي هم لازم است که معلوم شود آيا اين نوع ِداستان محتواي  زيبايي شناسانه ي واقعي دارد وارتباط  زيبايي شناسانه  برقرار مي کند  يا نه. بنابراين بله، اين کاربه نوعي تجربه ي شخصي است و به گمانم مسئله ي پيچيده اي به نظر مي رسد، اما فکرنمي کنم که صرف ِبيان ِآن لزوما" به اين معني است که خواننده از آن خوشش بيايد وآن را بخواند.

 

 تداوم جالب توجهي درآثار داستاني شما وجود دارد. جالب است که دو نقداخيري که برآثار شما در " نيويورک تايمز" و " بوستون گلوب " نوشته شده اين تداوم را تاييد مي کند. فکر کردم که شما اين دونقد را ديد ه ايد ...

 

 نه نخوانده ام و لطفا"  درباره ي  آن صحبت نکنيد. واقعيت اين است که دوستم اندره دوبوس ، در منشي تلفني  درباره ي اين نقد براي  من پيغام گذاشت. راستش اصلا" نمي دانم موضوع چيست .

 

 ببخشيد من اين مقاله را همراهم آورده ام .

 

 مي دانم که اين مقاله نوشته شده است . مسئله  اين است که "ميچيکو کاکوتاني "(منتقد مجله ي نيويورک تايمز) نقدي پرحرارت  بر کتاب  من نوشته است که بدجوري کار را خراب کرده است – منظورم اين است که وحشتناک است ، نه اين که کتاب را از وجه ِ روانشناسانه ديده است ، که درواقع هست اما به واقع کتاب را نابود کرده است . طوري  که ديگر قصد ندارم چنين مضموني را دست بگيرم. اگر کسي به من هشدار داده بود اصلا" چنين نقد هايي را نمي خواندم .البته متوجه هستم که اين نوع نقد ها هم بخشي از بازي است. خام دستي  است که گمان کني اين مسائل وجود نخواهد داشت. ازطرفي خيلي هم زمخت است که بگويي من نقدهاي بد رانمي خوانم، چون حالت تدافعي و خام دستانه اي القاء مي کند. اما به واقع بعد از خواندن نقد ميچيکو کاکوتاني درباره ي رمان ِ" زندگي من با درا فالکون " تصميم گرفتم که ديگراين بلا ها را سر خودم نياورم.

 

 درمقاله اي خواندم که شما گفته ايد  آدم شادي نيستيد . درست است ؟

 

 طرح اين مسئله  از بحث ما خارج است .

 

 مي دانم . با اين وجود ...

 

درست ( مي خندد ). ولي  مسئله ي شخصيتي من چه اهميتي دارد؟ بهتر است که درباره ي داستان ها حرف زده شود. اين داستان ها خود زندگي نامه نوشت نيستند .

 

 بنابراين اشتباه  است که شخصيت نويسنده اي را برمبناي داستان هايش قضاوت کنيم ؟

 

 بله اشتباه بزرگي است .

 

 آيا برداشت نادرستي درباره ي شما يا داستان هاي شما پيش آمده که دوست داشته باشيد دراين جا مطرح و رفع سوء تفاهم کنيد ؟

 

  ( مي خند د )  هرگز ازعهده ي اين کار برنيامده ام. چون هميشه يکي هست که بگويد   " خب شما به خصوص ازاين و آن مسئله آزرده شده ايد. " . به گمانم پاسخ دادن به اين سوال ِشما هم  به نوعي مرا آزرده مي کند. بنابراين نه. زماني  طولاني است که من با اين حرفه سرکرده ام وديگر فکر نمي کنم که توضيحات ِمن درباره ي کاري که انجام مي دهم، بتواند سوء تفاهمات را ازبين ببرد. حالا ديگر حتي وقتي آدم ها  اسم فاميلم را هم  اشتباه تلفظ مي کنند، سعي نمي کنم آن ها را تصحيح کنم .

 

 شما اسم فاميل تان را چطور تلفظ مي کنيد؟

 

 بي – تي

 

 من درست تلفظ کردم مگرنه ؟

 

 بله .

 

 پس بقيه چطور تلفظ مي کنند ؟

 

هفتادوپنج درصد آدم ها مي گويند بيتي .

 

 مثل وارن بيتي؟

 

 بله  .

 

 پس من هميشه داشته ام اسم آقاي وارن بيتي را اشتباه تلفظ مي کرده ام؟

 

 پس حالا اگر با او مصاحبه کنيد ، حتما " اسمش را درست تلفظ خواهيد کرد .

 

 هيچ وقت نگران اين مسئله شده ايد که کسي وجهي ناخوشايند از شخصيت خودش را در قهرمان هاي شما پيدا کند و از اين بابت از شما برنجد ؟

 

 نه. اگر هم چنين اتفاقي بيفتد، اصلا" اهميتي نمي دهم .  به واقع ، قهرمانان داستان هاي من کاملا" ترکيبي هستند و اگر مثلا"  تيک عصبي يکي ازدوستانم را براي يکي از قهرمانان داستان هايم به وام بگيرم، پنجاه درصد از خصوصيات ِقهرمان ِداستان چيز ديگري خواهد بود وچهل درصد ديگر هم کاملا"ازتخيل ِمن مي آيد. بنابراين وجه بسيار ضعيفي از آدم هاي اطراف،در داستان  آورده شده است. وبه گمانم منصفانه عمل کرده ام . البته  کسي نمي تواند فرض رابراين  بگذارد که براي  نويسنده همه چيز منطقه ي ممنوعه است .

 

 داستان هاي شما بسيار تصويري هستند، درعين حال که وجه دروني زندگي قهرمانان داستان هاي شمانيز ازياد نمي رود. آيا شما آدم ها و مکان ها را درذهنتان مي سازيد ؟

 

 به گمانم همواره داستان براي من با فضا و تصويرسازي شروع مي شود و بعد آدم ها و خصوصيات آنان را در ذهن مي سازم.

 

 اغلب اوقات درداستان هاي شما جزييات کوچک ، لحظات بزرگي از قصه را مي گيرند  مثلا" وسط دعوا،  پيشخدمت  يک فنجان قهوه مي آورد سرميز و بعد شما جزييات ِآن  را توضيح مي دهيد تا آخرين تعارف و " خواهش مي کنم " چرا ؟ اين شکل داستانگويي واقعا" سينمايي است.

 

 خواننده به دنبال تداوم قصه است. اگر پيشخدمت  پيدايش شود اما خط خروجي نداشته باشد، به لحاظ واقعيت ايراد دارد. واقعا" براي من دشوار است که پيشخدمت فنجان قهوه را بگذارد  و برود .   شايد اين نوع جزييات ملال آور به نظر برسد اما به لحاظ ِراست نمايي کاملا" به کار مي آيند.

 

 ملال آور نيستند. به نوعي تنش ايجاد مي کنند. مثلا" نويسنده ي ديگري مي گويد "وقتي پيشخدمت غذا را روي ميز گذاشت، آن ها نگاهي به هم انداختند" و داستان را دور مي زند .

 

  من بارها اين شکل ِکار را در نوشته هاي دانشجويانم ديده ام و به آن ها گفته ام که اين سر به مهر بودن ِنوشته هاي شان مرا نگران مي کند. به عبارت ديگر، مي خواهم بگويم آيا درتمام مدتي که اين دعوا جريان داشته دربيرون از دعواي اين دونفر  هيچ اتفاق ديگري پيش نيامده؟ هيچ تلفني زنگ نزده؟ درحالي که مدام همه ما با زنگ ِتلفن کار داريم. هيچ فکسي نيامده؟ هيچ پرنده اي بال به شيشه ي پنجره نکوبيده؟ به اعتقاد من بايد اين لحظات همه در قصه گنجانده شوند. شما نمي خواهيد افراط کنيد، بسيار خب، اما مي توانيد ازاين لحظات براي ايجاد ِتنش استفاده کنيد و اين ها  به جهان شما وسعت مي بخشند. 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران