ويژه نامه شهلا پروين روح

 

مي نويسم که خودم را آزمايش کنم

گفت‌وگوي هادي محيط با شهلا پروين‌روح

 

از کي نوشتن را شروع کرديد؟

از سال 1368؛ از زماني که به جلسات داستان‌نويسي خانه فرهنگ شيراز رفتم که مدرس آن آقاي شهريار مندني‌پور بود. پيش از آن حتا نمي‌توانستم نامه بنويسم. شوهرم در دبي کار مي‌کرد اما ما هيچ نامه‌نگاري با هم نداشتيم تنها تلفني با هم حرف مي‌زديم.

چي شد که به اين کلاس‌ها رفتيد؟

خواهرزاده‌ام تصميم داشت در رشته‌ي هنر ادامه تحصيل دهد و به دنبال همراهي براي شرکت در اين کلاس‌ها بود که به سراغ من آمد. گفتم من کاري در کلاس داستان‌نويسي ندارم. اما اصرار کرد که دست کم تو آن‌قدر کتاب خوانده‌اي که بيايي و خوانده هايت را محک بزني..

يعني در آن زمان کتاب مي‌خوانديد؟

خيلي زياد. من از ده سالگي به صورت جدي کتاب‌خواندن را شروع کردم.

در چه فضايي رشد کرديد؟

مادرم زن باسواد و کتاب‌خواني بود که حتا خط پهلوي و خط ميخي هم بلد بود.

از کجا ياد گرفته‌بود؟

مادرم در فسا زندگي مي‌کرد و تک دختر خانواده بود و چون خانواده به باسواد بودنش اهميت مي‌دادند، براش معلم سرخانه گرفته‌بودند. خيلي کتاب‌خوان بود، خيلي مجله‌خوان بود. از کودکي مجلات زيادي را آبونمان بوديم؛ از هفته‌نامه کودکان براي من که آخرين بچه‌ي خانواده بودم تا مجله جوانان براي خواهرم و برادرم که از من بزرگ‌تر بودند، تا زن روز و اطلاعات هفتگي که مادرم خودش مي‌خواند. اما پدرم بي‌سواد بود. اهل جنگ ، گريز و غارت و تفنگ‌کشي. يعني دو نقطه مخالف هم. اما هر دو قصه‌گو و داستان‌ساز بودند. زماني که داستان مي‌گفتند براي‌مان بسيار شگفت‌آور بودند، در آن زمان که کودک بوديم، من و بچه‌هاي خواهر و برادرم مي‌نشستيم تا براي‌مان قصه بگويند. در آن زمان که ما هنوز نمي‌دانستيم مارکز کيست و رئاليسم جادويي چه معنايي دارد، اصلاً اسمي از رئاليسم جادويي نبود يا اگر هم بود ما از آن اطلاعي نداشتيم اما با جادوي کلام آن‌ها، رئاليسم جادويي را درک کرديم؛ با تفنگ‌کشي‌هاي منطقه‌اي پدرم و داستان‌هاي مذهبي مادرم.

يعني دايم درگير ماجرا و قصه بوديد؟

بله، ما شب‌ها با قصه مي‌خوابيديم، زمان‌هايي که بزرگ‌تر مي‌خواستند بخوابند و به ما اجازه داده‌نمي‌شد که براي بازي به کوچه برويم، قبول مي‌کردند که براي ما قصه بگويند تا سر بچه‌ها گرم شود و بقيه بتوانند بعد از ناهار بخوابند.

در کدام محله شيراز زندگي مي‌کرديد؟

در محله درب‌شيخ به دنيا آمدم، دوران دبستان را در خيابان هنگ و دبيرستان را در خيابان نادر زندگي کرديم و بعد از آن ازدواج کردم و درس را کنار گذاشتم اما هم‌چنان به خواندن ادامه مي‌دادم.

از مجلات شروع کرديد؟

آره از مجلات شروع کردم، چيزي که براي من پيش آمده از اين قرار بود که خوش‌بختانه مثلاً از کيهان بچه‌ها را مي خواندم تا مجله‌ي بزرگسالان، نمي‌گذاشتم حتا يک کلمه از زير دستم در برود. بنابراين با سطوح مختلف سليقه‌اي آشنا بودم. و همين اتفاق در کتاب خواندم هم تکرار شد. مثلا اگر کتاب سپيد دندان از جک لندن را مي‌خواندم به دنبال اين بودم که ديگر چه مي‌نويسد و اين باعث شد که سري بخوانم و در همان عالم نوجواني براي خود نتيجه‌گيري مي‌کردم که به‌طور مثال جک لندن چه‌طور فکر مي‌کند. در آن دوران کودکي به نتيجه رسيده‌بودم که جک لندن نويسنده‌اي کاملاً آمريکايي است يعني خيلي آمريکايي مي‌نويسند شايد مانند همينگوي، البته همينگوي ديدگاه جهاني‌تري دارد، اما جک لندن خيلي آمريکايي مي‌نويسد به‌طور مثال وقتي در داستانش براي کشف طلا به کانادا مي‌روند، تفکر آمريکايي روي کار او احاطه دارد. تولستوي را به همين شکل سري خواندم تا بفهمم کتاب‌هاي مختلف چه تغيير مي‌کند بدون اين‌که بخواهم نويسنده شوم يا در خط چنين چيزهايي باشم.  از نويسنده‌هاي ديگري هم به همين شکل خواندم مثل تورگنيف، بالزاک، گي دو موپاسان، ويکتور هوگو. اين باعث شد که  مي‌گفتم مثلاً بالزاک بس است، مثلا حالا بروم فلوبر را بخونم،همين شد که به سراغ ادبيات جدي تر مي رفتم و سطح توقع ام را بالا مي بردم.

هيچ کس. با اين‌که من بچه‌ي آخر خانواده بودم، نخودي بودم و کسي به من محل نمي‌گذاشت فقط مي‌گفتند برو در را باز کن، شلوارمان را از اتوکشي بياور. تنها براي اين موارد صداي‌ام مي‌کردند ولي چون کتابخانه‌هاي زيادي در خانه داشتيم، کتاب‌هاي خطي زيادي داشتيم که الان داييم از آن‌ها نگه‌داري مي‌کند. بعضي از اين کتاب‌ها به خط پدر پدربزرگ‌هاي مادري‌ام نوشته شده‌است. به‌طور مثال من کتاب قصص‌الانبيا را با خط پدر پدربزرگم خوانده‌ام يا تذکره‌الاوليا را به خط برادرش خوانده‌ام. به اين علت که در آن زمان رسم داشتند که وقتي کسي بزرگ مي‌شده بايد نوشته‌اي به اين صندوق نوشته‌ها اضافه مي‌کرده‌است. مثلاً مادر من که سواددار شد بايد چندين مي‌نوشت بايد نشان مي‌داد که خط و ربطش در حد صندوقي که بايد نوشته‌ها در آن‌جا قرار بگيرد هست يا خير. از دعا بگير تا ضرب‌المثل و متل جز چيزهايي بود که مادرم نوشته‌بود. زماني‌که اين طومارها را به آقاي خسروي نشان‌دادم مي‌گفت که من از ديدن خط حظ کردم، چه خطي دارد مادرتان. خلاصه در چنين محيطي رشد کردم اما به اين شکل نبود که کسي بگويد اين را بخوان يا آن را نخوان. مثلاً صادق هدايت را نخوان ممکن است دست به خودکشي بزني. نه کسي نمي‌گفت بخوان يا نخوان. بنابراين من همه را خواندم.

در دوران مدرسه چي؟ آيا فضاي داستان‌نويسي را تجربه کرديد؟

پنجم دبستان که بودم گفتند مي خواهيم کتابخانه‌اي براي دبستان ايران‌دخت تشکيل بدهيم و هر کسي بايد از يک تا سه کتاب اهدا کند. من طبق معمول تمام پولم را خرج کتاب و مجله کرده‌بودم حتا کتاب‌ها را که داشتم مي‌بردم تحويل مي‌دادم و به جاي آن مجلات و کتاب‌هايي که نخوانده بودم مي‌گرفتم پس پولي نداشتم تا کتابي بخرم. بنابراين دفتر چهل برگي خريدم و خودم داستاني در آن نوشتم و نقاشي‌اش را هم خودم کشيدم و با خود به مدرسه بردم. ماجراي شيري بود که تصميم مي‌گيرد گياه‌خوار بشود و ديگرشکار نکند. حتا نوشته بودم که شيري که دندانش براي گوشت‌خواري آفريده شده چه بايد بکند. اگر اون دفتر را پيدا کنم شايد حاضر باشم حتا بيست ميليون براي خريدش بدهم. البته اين کار تنها يک کار کودکانه بود، براي در رفتن از زير کاري که بايد انجام مي‌شد و تنها راه چاره‌اي که من داشتم اين بود که خودم داستان بنويسم. اما بعد از آن ماجرا، نوشتن قطع شد. ولي مي‌خواندم. ديوانه‌وار مي‌خواندم.

تا قبل سال 68 که به کلاس برويد، نويسنده مورد علاقه‌تان چه کسي بود؟

نويسنده‌هاي روس تاثير زيادي بر من داشتند. داستايوفسکي را خيلي دوست داشتم و دارم براي‌ام مانند مقدس است! گي دو موپاسان را خيلي مي‌پسنديدم. فاکنر را مي‌پسنديدم. بعد از خواندن صدسال تنهايي يک ماه منگ بودم، داستان از ذهنم بيرون نمي‌رفت. زيرا وقتي پاي داستان پدرم مي‌نشستيم، چيزي از سبک‌ها نمي‌دانستم ولي زماني که اين داستان را خواندم احساس کردم بعضي قسمت‌ها شباهت‌هاي زيادي با جو خانوادگي ما دارد و مرا به فکر انداخت که اين نويسنده تا چه حد داستان را خوب درآورده‌است براي‌ام جالب شد که اين نويسنده کيه و بنابراين تمام کتاب هاي‌اش را سري خريدم و خواندم مانند ساعت نحس، پاييز پدر سالار، ارنديرا و مادربزرگ سنگدلش و آن زمان متوجه شدم که کسي اين سبک را رئاليسم جادويي ناميده و اين براي من مانند کشفي بود. چيزي را که خوانده بودم، مي‌فهميدم ولي نمي‌دانستم اگر بخواهم نام آن را در جمعي بياورم چه بايد بگويم و فهميدم که نام آن رئاليسم جادويي است. و بعد از آن در کلاس‌هاي مندني‌پور فهميدم داستان‌هاي جن و پري که مادرم براي من گفته بود، نامش سورئال است يا اگر سنگ صبور را خواندم که نصف آن فحش است، نامش ناتوراليسم است. اين براي من يک شگفتي بود. در کلاس آقاي مندني‌پور سبک‌ها را مي‌گفت و من فوراً در ذهنم کتاب‌ها را دسته‌بندي مي‌کردم که به‌طور مثال اين کتاب و آن مجله را که خوانده در سبک سورئال جا مي‌گيرند يا اين کتاب در سبک ناتوراليسم قرار مي‌گيرد يا اين‌که محيطي را توصيف مي‌کنيم، اسمش فضاسازي است. کم کم با اصطلاحات نويسندگي آشنا شدم و اين براي من کشف بزرگي بود.

يعني آقاي مندني‌پور سبک‌هاي مختلف داستان‌نويسي را تدريس مي‌کرد؟

بله . سبک‌ها رو مي‌گفت. کتابايي مشخص مي‌شد که ما مي‌خونديم و بايد خودمون مي‌گفتيم که اين فضاسازي‌اش چه‌جوري هست، زمان‌سازي‌اش چه‌جوري هست تعليق، طرح و توسعه(توطئه)، پلت روايتش. کلاساي سخت‌گيرانه‌اي بود، منم قصد نوشتن نداشتم ولي چون هر جلسه‌اي که مي‌رفتم چيزي ياد مي‌گرفتم. و اين براي من شگفتي داشت مرتب مي‌رفتم.

مندني‌پور از بچه‌ها نمي‌خواست که داستان با خودشون بياورند و بخوانند؟

البته که مي خواست . هر بار آقاي مندني‌پور مشخص مي‌کرد که  هفته بعد چه کسي کارش را بخواند تا از سطح دريافت اش از کلاس و همين طور شيوه و تجربه ي نوشتن وي را در کلاس به نقد و بررسي بگذارد و در نهايت خودش روي آن نظرش را مي گفت.يعني همه در نوبت بودند و از خدايشان بود که نوشته هاي شان را بخوانند .

در کلاس آقاي مندني‌پور با چه کساني هم کلاسي بوديد؟

پريوش جوکار،ندا کامياب فرحناز عباسي ،طيبه گوهري. 

34ساله بودم که سر کلاس رفتم. از همه بزرگ‌تر بودم، بعد ها فهميدم که با آقاي مندني‌پور هم سن و سال بوديم، هر دو متولد 35. هر جلسه آقاي مندني‌پور  مشخص مي‌کرد که در جلسه آينده چه کسي بايد داستان بخواند و يک جلسه نمي‌دانم شانس بود، ايا هرچي ...ايشان  گفت پروين روح جلسه بعد داستان مي خواند!  گفتم من داستان ندارم. گفت تو مياي مي‌نشيني و با دقت گوش مي‌دهي، با دقت فيش‌برداري مي‌کني و روي کار ديگران نظر مي دهي  اگر اعتماد به اين کلاس داستان نداري نبايد بيايي. تو مي‌نويسي و نمي‌خواهي بياوري براي ما بخواني. يا جلسه ديگر با داستان مي‌آيي يا براي هميشه آمدن به اين کلاس را فراموش مي‌کني . با خودم گفتم خوب ديگر نمي‌روم  من داستان از کجا بياورم. وقتي به خواهرزاده‌ام، گفتم که ديگر نمي‌آيم چون به من التيماتوم داده‌است گفت که چيزي بنويس و بياور. گفتم  يک چيزي مي‌نويسم که وقتي خواندم آقاي مندني‌پور بگويد اگر تو نمي‌نوشتي بهتر بود، بشين گوش بده. شبي که فرداي آن کلاس بود و من هم‌چنان دودل بودم که بروم يا نروم، نشستم و حناي سوخته را نوشتم. فرداي آن روز حناي سوخته را که در کلاس خواندم، آقاي مندني‌پور با شتاب از کلاس بيرون رفت و با بسته کادوپيچ شده برگشت. کتاب بلندي‌هاي بادگير را براي‌ام خريده‌بود. گفت دويدم داخل اولين کتاب‌فروشي و اين کتاب رو براي تان خريدم.

يعني در اين حد ذوق‌زده شده‌بود؟

خيلي متحير شده بود. از من خواست کارهاي ديگرم را به کلاس ببرم. گفتم من هيچ کار ديگري ندارم. و زماني که گفتم اين داستان را شب قبل از کلاس نوشته‌ام و کسي آن را نخوانده و ايرادهاي‌اش را نگرفته‌است، نمي‌توانست باور کند .و اين جور شد که در آخر جلسه از من و خانم کامياب که شعرهاي‌اش را آقاي مندني‌پور خيلي مي پسنديد، گفت که مي‌خواهم شما را به جلسات داستان‌نويسي‌ي حرفه‌اي شيراز معرفي کنم، موافقيد؟

گفتم  اما من آمادگي حضور در چنين نشستي را ندارم. آقاي مندني‌پور گفت شما مثل همين‌جا فقط بيايد و آن‌جا بنشينيد و به همين شکل به من کلک زد، گفت بيا آن جا گوش کن و ببين کساني که حرفه‌اي کار مي‌کنند چگونه کار مي‌کنند. من و خانم کامياب هم قبول کرديم. البته خانم کامياب براي حضور در اين نشست بايد از خانواده اش اجازه مي گرفت.در آن زمان هنوز خانم کامياب ازدواج نکرده‌بود حتا با کيوان نريماني آشنا هم نشده‌بود. من اجازه‌اش را از خانواده‌اش گرفتم و قرار شد که با همراهي من به جلسه بيايد و اين شد که ما به جلسه اول داستان‌نويسي حرفه‌اي در منزل خانم رياستي رفتيم. تا نشستيم آقاي مندني‌پور گفت پروين‌روح حناي سوخته را بخوان. گفتم آقاي مندني‌پور قرار نبود من بخوانم. گفت نه بخوان و مثل مير غضب بالاي سرم ايستاد. خلاصه من با دلهره ي تمام خواندم.

چه کساني در جلسه بودند؟

علي گلزاده، عباس بياتي، مسعود طوفان، مندني‌پور، ابوتراب خسروي، طاهره رياستي.صمد طاهري.

در آخر جلسه به ما گفتند که در جمع پذيرفته شده‌ايم و مي‌توانيم در جلسات شرکت کنيم. که البته خانم کامياب نتوانست بيايد چون پدر و مادرش اجازه نمي‌دادند ولي من از آن به بعد جلسات را شرکت کردم. چون رسماً از من خواسته شده‌بود در اين جلسات شرکت کنم و به اين شکل نبود که تنها نظر آقاي مندني‌پور مطرح باشد بلکه قرار جمع به اين شکل بود که براي حضور يک فرد جديد همه يا اکثريت افراد بايد او را قبول مي‌کردند.

 

داستان دوم تان را کي نوشتيد؟

داستان دومم را در همين جلسات نوشتم، داستاني با نام سگ که بر اساس سوژه از پيش تعيين شده‌اي در جلسات، نوشته شده‌بود. آقاي مندني‌پور از ما خواست که کاري جمعي انجام دهيم و البته به ما نگفت که خود او هم قصد نوشتن داستان را دارد. سوژه از اين قرار بود که سگي را در نظر بگيريم که در روستايي يا محل دورافتاده‌اي هست و تمام مردم آن منطقه به دلايلي قصد از بين بردن سگ را داشتند. وقتي داستان را در کلاس خواندم آقاي مندني‌پور گفت تو که داستان من را نوشته‌اي و من متعجب پرسيدم مگر شما هم نوشته‌ايد؟ گفت که من به اسم بشکن دندان سنگي را دارم مي‌نويسمش و سگي هست که در آب‌انباري است ويک سپاهي ترويج آباداني ي شهر نشين  راوي داستان است. و اين شد که من اين نوشته را چاپ نکردم.

و بعد از آن سومين داستانم به اسم سبزه‌ مورد را نوشتم که در ماهنامه عصر پنجشنبه  چاپ شد. از آن به بعد دوستان من آقاي خسروي، آقاي مندني‌پور در تکاپو براي چاپ تک داستان‌هاي من بودند که نشد تا اين که ده سال گذشت.

مرتب به جلسات مي‌رفتيد؟

بله. جلسات که در خانه‌ها مي‌چرخيد، ديگر در خانه من هم برگزار مي‌شد. داستان کوتاه‌هاي من روي هم جمع شده‌بود تا اين‌که آقاي گلشيري به شيراز آمد. همه اهالي هنر شيراز مثل آقاي خسروي، آقاي جورکش، حتا شاعرها و نقاش‌ها به همراه عده‌اي از تهران مثل آقاي گلشيري و منصور کوشان در خانه سيروس رومي جمع بودند و باز طبق معمول آقاي مندني‌پور گفت پروين‌روح حناي سوخته را بخوان. اما بعد از خواندن من، گلشيري به بدترين شکل داستانم را نقد کرد، ، بعد صداي پا آمد و گفتند که منيرو رواني پور آمد با لباس بندري رنگارنگ و زيبايي وارد مجلس شد. در آن زمان من داستان اهل غرق و کنيزو منيرو رواني‌پور را خوانده‌بودم اما تا به حال نديده بودمش. زماني که با نقد تند گلشيري مواجه شدم هيچ‌کدام از بچه‌هاي شيراز صحبتي نکرد تنها شاپور جورکش گفت که به‌نظر من کار بسيار خوبي بود، بعد منيرو آمد کنار من نشست، دستم را گرفت و گفت پروين‌روح اصلا براي حرف اين‌ها اهميتي قايل نشو، اين‌ها هرکس را که براي‌شان داستان بخواند مي‌ترسانند، مي‌خواهند دست زياد نشود و کار حناي سوخته کار خوبي است. هم‌چنان که دست من در دست منيرو رواني‌پور بود، گلشيري آمد و منيرو رواني پور را کنار کشيد و گفت برو اونور بشين و کنار دستم نشست. گفت تو اين داستان را از کجا گير آوردي گفتم اين داستان تخيلي هست، محليت داستان نارجستان قوام است ولي شخصيت‌ها را خودم درست کرده‌ام. گفت از کجا اين تکه تکه نويسي را ياد گرفتي. گفتم به فکرم رسيد که جاي نفس کشيدن بگذارم. گفت به حرف‌هاي اين منير گوش نده، اين ديوانه است، نگاه به من بکن، من به درد تو در آينده مي‌خورم. چون داستانم را بعد از خواندن از من گرفته‌بودند. بنابراين گفت:  من دقت به شيوه روايتت نکردم به همين خاطر در اين حد نقدت کردم. اما کارت خيلي خوب است. کارهاي‌ات را براي‌ام به تهران بفرست.

بعد از آن جريان گلشيري شماره من را از مندني‌پور گرفته‌بود و شايد دروغ نباشد که بگويم هر ده يا پانزده روز يک بار با من تماس مي‌گرفت يا از من مي‌خواست که تماس بگيرم. اين ارتباط تا زمان مرگش ادامه داشت. من سه مرتبه بيش‌تر گلشيري را نديدم، يک مرتبه در شيراز و دو مرتبه در دفتر کارنامه و يک بار هم وقتي کارهاي‌ام را به آقاي خسروي داده‌بودم تا به تهران براي گلشيري ببرد، گلشيري چند روز بعد تماس گرفت که اومدي تهران حتماً بيا ببينمت. اتفاقاً جوري شد که لازم شد من با بچه‌هاي‌ام به تهران برويم. با آقاي گلشيري تماس گرفتم  و گفتم که تهران هستم. به من گفت: پاشو بيا خانه ولي جواب دادم که نمي توانم بيام چون منزل آقاي گلشيري اکباتان بود و جايي که من بودم شريعتي بود و من مانند همين الان تهران را بلد نبود و وقتي از صاحب‌خانه در ارتباط با مسافت پرسيدم گفت که اون‌ور شهر است. بنابراين گفتم نمي‌توانم بيايم. تهران را بلد نيستم و ممکن است که گم بشوم. گفت پس من ميام. گفتم تشريف بياوريد. گفت فقط ممکن است کمي زمان ببرد چون پاي‌ام شکسته است شايد سخت باشد تا تاکسي پيدا کنم. گفتم شما پاتون شکسته اون‌وقت مي‌خواهيد بيايد ديدن من، من خجالت مي‌کشم و خودم ميام.

بنابراين به خانه گلشيري رفتم. فرزانه طاهري همسر آقاي گلشيري و برادر خانم طاهري هم حضور داشتند. گلشيري شروع به صحبت کرد که کارهاي‌ات را خوانده‌ام، کارهاي‌ات بسيار خوب است، چرا در شيراز مانده‌اي، بيا تهران، مگر مي‌خواهند توي شيراز تو را ترشي بياندازند، چرا کارهاي‌ات توي مجلات نمي‌آيد؟ چرا کتاب تا به حال چاپ نکرده‌اي؟ و اين‌که من اين کارها را که خواندم بسيار لذت بردم. گفتم که من دو بچه را بزرگ مي‌کنم و چون پدرشان خارج از ايران کار مي‌کند، من هم مادرشان هستم و هم پدرشان، بنابراين نمي‌توانم از شيراز نقل مکان کنم. در شيراز حداقل خانواده من و خانواده همسرم حضور دارند و به من کمک مي‌کنند. بنابراين درباره‌ي تهران آمدن من صحبتي نکنيد چون امکان‌پذير نيست. بعد از آن گفت از کي عادت کرده‌اي کارهاي‌ات را به خارج از ايران بفرستي تا براي‌ات چاپ کنند؟ گفتم من کاري به خارج از ايران نفرستادم. گلشيري گفت که من کار تو را از سوئد برداشتم و با خود آورده‌ام. و يادم آمد که داستان جام‌ها و دست‌ها را که در شيراز خواندم به من گفته‌شده که اين يک کار درجه دو است، اين کاري است که به هيچ عنوان اجازه چاپ نمي‌گيرد و از نظر فرمت و ادبيت هم شايد لازم باشد که پنچ يا شش بار ديگر بازنويسي شود . بهتر است اين کار را کنار بگذاري چون کار درجه يکي نيست که جزو کارهاي خوب تو محسوب شود. اما آقاي خسروي به من گفت که در سوئد داستان‌هايي را چاپ مي‌کنند که در ايران اجازه چاپ ندارند، گفتم که جام‌ها و دست‌ها به خاطر موضوع مورد بحثش هيچ‌وقت اجازه چاپ در ايران نمي‌گيرد و کاش اين کار را بفرستم. و آقاي خسروي هم تاييد کرد. و من جام‌ها و دست‌ها را براي نشريه به نام باران در سوئد ارسال کردم. آقاي گلشيري به اين شکل براي من تعريف کرد که دعوت داشته تا به سوئد برود و زماني‌که در حال صحبت بوده در کارهاي قرارگرفته روي ميز، کار من را ديده و همان‌جا آن را خوانده و گفته اجازه چاپ اين کار را نداريد و کار را برداشته و با خود به ايران آورده‌است. رفت و پوشه‌اي را با خود آورد و مقابلم گذاشت وقتي پوشه را باز کردم حتا به ياد نداشتم که جام‌ها و دست‌ها را به خارج از ايران فرستاده بودم. گلشيري گفت: براي چه کارهاي‌ات را پيش از آن‌که در ايران خوانده شود، نقد و تعريف شود به خارج از ايران مي‌فرستي؟ تو خودت مي‌داني چه مي‌کني؟ تو کار بزرگي انجام مي‌دهي، اين جز بهترين کارهاي تو است. من قرار است مجله‌اي به نام کارنامه بزنم و به تو قول مي‌دهم که در شماره اول جام‌ها و دست‌ها را چاپ کنم. و بعد از اين بدون مشورت چنين کارهايي نکن ،کارهاي‌ات را هرجايي نفرست، براي جوايز تک داستاني نفرست، کارت را جدي بگير، خود و کارت را بالا بگير. به اصطلاح هم من را بسيار تشويق کرد و هم تنبيه که چرا کار را براي سوئد ارسال کردم. بعد از آن طبق قولي که به من داده‌بود در زمان چاپ شماره‌ي اول کارنامه با من تماس گرفت و گفت شهلا پروين روح ما درگير چيزهايي هستيم که اذيت‌مان مي‌کند و چاره‌اي جز انجامش نداريم. من تماس گرفتم تا از تو معذرت بخواهم چون به تو قول داده‌بودم در شماره يک جام‌ها و دست‌ها را براي تو چاپ مي‌کنم. اما چون آن‌چنان ريش‌سفيد‌ها و موسفيدها در کشور ما زياد هستند و ما بايد کار آن‌ها را چاپ کنيم که کار تو در شماره دو چاپ مي‌شود. گفتم: چه اشکالي دارد، چه شماره دو باشد چه سه. مهم اين است که کار من خوانده‌بشود من که ده سال صبر کرده‌ام، فقط براي‌ام مهم است که اين کار خوانده‌بشود. گفت من خيلي تلاش کردم تا کار تو در شماره‌ي يک چاپ شود ولي چون نتوانستم اين کار را بکنم بايد از تو عذرخواهي بکنم. اما قصد دارم کار ديگري بکنم، مي‌خواهم سلسله کتاب‌هايي چاپ کنم به اسم شهرزاد و دوست دارم که تو در شهرزاد يک باشي. آيا اين اجازه را به من مي‌دهي که از داستان‌هاي تو به عنوان شهرزاد يک استفاده بکنم؟ پرسيدم: چه‌طور کاري است؟ گفت: سلسله کتاب‌هايي است از نويسنده‌هاي شناخته‌نشده که کارهاي‌‍شان در حد خوب و عالي است و با ناشري به اسم حسين‌ خاني صحبت کرده‌ام و توافق ضمني را به‌من داده‌است که اين مجموعه چاپ بشود و اين شد که من را به آقاي حسين خاني معرفي کرد و کتاب حناي سوخته چاپ شد. و البته مقدمه کوچکي از گلشيري پشت کتاب است.

خوب پس به منزل گلشيري رفتيد...

بله، تنها يک‌بار به منزل گلشيري رفتم که براي داستان جام‌ها و دست‌ها بود. اين تنها داستان من است که به کسي هديه شده‌است چون ديدم که اين داستان را خيلي دوست دارد و مي‌گفت که من شگفت‌زده شدم، حالم دگرگون شد وقتي اين داستان را خواندم. تنها داستاني بود که ديدم کسي ان‌قدر آن را دوست دارد پس گفتم اين داستان براي تو باشد.

گلشيري وقتي که تکه تکه بودن داستان براي‌اش جلب‌توجه کرد ديگر چه چيز درباره داستانتان گفت؟

مي‌گفت حناي سوخته خواهر شازده احتجابه. معتقد بود که رعنا خواهر شازده احتجاب است. يعني شازده احتجاب از زبان يک مرد روايت مي‌شود و داستان تو از زبان يک زن اما فضاسازي و مکان داستان اين دو را خواهر و برادر کرده‌است.

بعد از آن که کتاب به چاپ رسيد، استقبالي از آن شد؟

آره. کتاب چاپ شد و استقبال خوبي از آن شد. حتا پيش از چاپ، يکي دو دفعه‌اي که به دفتر کارنامه رفتم حتا با اين وجود که هميشه شلوغ بود، سه-چهار ميز بود که پشت هر کدام هفت يا هشت نفر نشسته‌بودند تا مي‌گفت که بچه‌ها پروين‌روح آمده، همه بلند مي‌شدند و مي‌گفتند که ما همه، کار تو را خوانده‌ايم و کار تو در تهران در حال دست‌به‌دست شدن است. همه تشويقم مي‌کردند از جمله خانوم ميترا الياتي بود که الان دوست صميمي من است يا حسين آبکنار، کوروش اسدي و يارعلي پورمقدم.

درمورد گلشيري بگيد. ظاهرا گلشيري کاريزمايي داشته که همه دورش جمع مي‌شدند و بعد از مرگش اين جمع کاملاً نابود شد و حتا شاگردانش با هم دشمن شدند.

گلشيري تا وقتي بود مثل نگهدارنده زنجيره‌اي از نويسنده‌ها بود؛ مثل نخ نگهدارنده دانه‌هاي مرواريد. بسيار رک بود و بي‌پرده حرف مي‌زد. اگر تعريف مي‌کرد صادقانه بود، همان‌جور که گفتم در شيراز من را سکه يک پول کرد و من با اشک از خانه سيروس رومي خارج شدم، چون در شيراز براي حناي سوخته از من تعريف شده‌بود ولي گلشيري که آمد به بدترين شکل من را نقد کرد. خود را تماماً وقف داستان کرده بود. همه زندگي‌اش داستان بود. همين باعث شده بود که به طور مثال وقتي بحث‌هاي‌اش با براهني، محمود دولت آبادي يا سيمين دانشور همراه با جوابيه‌هاي‌شان را دنبال مي‌کرديم کاملاً واضح بود که مثل نخي بود يا يک تباني گفته نشده يا يک قرارداد نوشته‌نشده که همه مي‌دانستند که عشقش کتاب و داستان است. زندگي‌اش را وقف کرده‌بود. به‌طور مثال محمود دولت‌آبادي نمي‌توانست انکار کند که هوشنگ گلشيري تمام وقتش، شب و روزش، افراد متفاوت مي‌آيند و مي‌روند و او به حرف همه گوش مي‌دهد. البته در زماني که پيش او مي‌رفتند مي گفت که اجازه نداريد حتا يک کلمه درمورد اثارتان صحبت کنيد تنها من مي‌توانم نظر بدهم چون من خواننده داستان شما هستم. شما نمي‌تونيد به دنبال اثرتان راه بيفتيد تا بگويد که اين قسمت کار من اين معني را دارد يا اين حرف به چه معنايي است، مي گفت کارتان بايد نشان‌دهنده بفکر و زبان‌تان باشد. و اما بعد از فوتش شايد يکي از صحبت‌هاي خود گلشيري باعث اين تفرقه شد که گفت من اگر ردايي داشته‌باشم به مندني‌پور مي‌بخشم. و  همه آن‌هايي که با او در ارتباط بودند مي‌گفتند که چرا مندني‌پور؟ چرا ما نه؟ براي اين بود که تا حدودي آن نابودي جمع که گفتيد اتفاق افتاد. شايد همه فکر مي‌کردند که من براي اين حرف گلشيري شايسته‌تر بودم. ايجاد اختلاف اوليه شد.  حداقل در فارس من شاهدش بود.

مثلا چه اتفاقي در فارس افتاد؟

مثلا در فارس از اين حرف آقاي گلشيري خيلي به آقاي خسروي سخت گذشته بود. مي‌گفتند که من با گلشيري و گلشيري با کارهاي من از دبيرستان آشنا بودند از سال‌ها قبل از اين‌که حتا مندني‌پور بخواهد شروع به نوشتن بکند. و بالاخره بحث به جايي کشيد که ما همه گفتيم که موضوع ردا را دور بياندازيد. ردا کجاست؟ شنل کجاست که کسي بخواد به ديگري ببخشد که بخواهد سر آن بحث و گفت‌وگو در بگيرد.

يعني آقاي خسروي فکر مي‌کرد که حق خودش است؟

آره آقاي خسروي خوشش نيامده بود که چرا گلشيري اسم يک نفر را آورده‌است. مي‌گفت شايد بايد مي‌گفت نويسندگان نسل آينده نويسندگاني خواهند‌بود که من اثري روي آن‌ها داشته‌باشم.

نظر خود مندني‌پور چه بود؟

او هم به عنوان يک نويسنده مي‌گفت من اگر يک نويسنده هستم که کارم خوب است و خودم، خودم را قبول دارم دليلي ندارد که کسي بخواهد به من ردايي بدهد. من به خودي خودي صاحب ردايي با عنوان خودم، تحت عنوان شهريار مندني‌پور هستم. بنابراين محتاج اين نبودم.

بعد از کتاب حناي سوخته کتاب دومتان به چه شکل به درآمد؟

داشتم داستان کوتاه را تجربه مي‌کردم. بارها گفته‌ام که اين داستان‌ها همه مشق‌هاي شب من است، مثلا ببينم که اگر بخواهم داستاني بنويسم که راوي سوم شخص باشد چگونه ممکن است. به اين علت نبود که بخواهم آدم معروف و مشهوري بشوم بلکه بيش‌تر براي سنجش خود من بود. براي سنجش چيزي که من مي‌توانم ارايه دهم، حد خود را بشناسم.

حد خودتان چگونه بود؟

اگر بخواهم به کار دومم، داستان طلسم نگاه کنم و بخواهم در اين زمان دوباره اين آن را بنويسم، دقيقاً به همان شکل مي‌نويسم. چون براي تمام چيزهايي که مي‌خواستم يادبگيرم، واقعاً زحمت مي‌کشيدم. اگه هر کدام از داستان‌ها براي خواندن يک ساعت وقت از هرکسي بگيرد، براي من ارزش يک عمر خواندن و يک عمر تفکر جهان داستان را داشت. آزمون و خطاي من بود. هر سه کتاب. از نوشتن و دوباره نوشتن و از برخورد ديگران. از اين‌که تفکر من تا چه حد به تفکر ديگران شبيه مي‌شود يا خير. در آن زمان در شيراز بحث زبان داستاني بسيار بود و شيراز معروف بود که نويسندگان شيراز بسيار به زبان داستان اهميت مي‌دهند. من هم دلم مي خواست مثل ابوتراب خسروي يا شهريار مندني پور که در حال کار موشکافانه روي زبان‌شان بودند، بسنجم که چه‌قدر مي‌توانم روي زبان داستان کار کنم. من که زن هستم (نگاهم به زبان داستان چگونه خواهد بود.). من که جز اقليت و يا نخودي اين جمع بودم، آخرين نفري که به جمع داستان‌نويسي شيراز اضافه شده‌است. من هم مي‌خواستم بسنجم که مي‌توانم خراشي روي اين لوحه ادبيات داستاني ايران و شيراز که مدعي زبان داستاني بود، بدهم. چون در آن دوران ابوتراب خسروي و شهريار مندني پور بسيار موردتوجه بودند، بسيار در جريان داستان بودند، مسافرت‌هاي متعددي به جاهاي مختلف ايران داشتند و بسيار براي من مهم بود که نشان دهم که من هم به اين گروه تعلق دارم، من هم اين کتاب‌ها را خوانده‌ام، من هم کتاب‌هاي مرجع و يا عهد عتيق را خوانده‌ام، من هم کتاب‌هايي مانند سمک عيار، تذکره الاوليا، قصص الانبيا، قصص القرآن و هزار و يک شب را خوانده‌ام. اگر آن‌ها خوانده‌اند من هم خوانده‌ام پس من مي‌توانم چه کار کنم. اين براي من بسيار اهميت داشت که نشان دهم به عنوان يک زن چه حرفي مي‌توانم  براي گفتن داشته‌باشم.

چه تفاوتي ميان زبان مردانه آن‌ها و يک زبانه زنانه احساس کرديد؟ چه چيزي براي شما جالب بود؟

زبان من بيش‌تر زبان گفتاري است. من به اين تشخيص رسيده‌بودم که آقاي مندني پور و آقاي خسروي وقتي که زبان‌ورزي مي کنند، بيش‌تر زبان‌ورزي نوشتاري مي‌کنند يعني از نوشته‌ها بيش‌تر سرمشق مي‌گيرند. مانند اين‌که حرکت کار در تذکره الاوليا چگونه اتفاق مي‌افتد، از چه کلماتي استفاده مي‌شد، از لحن فاخري که دارد چگونه استفاده مي‌شود. من به اين نتيجه رسيدم که آن‌ها خوب عمل مي‌کنند و من بايد از زاويه ديگري اين کار را انجام بدهم اين شد که بيش‌تر به سمت گفتار و ادبيات شنيداري رفتم. به همين علت است که طلسم شنيداري است نه نوشتاري. روايتي است که شخصي به نام فرهاد سخي مي‌شنود و به زبان گويش مردم براي ما تعريف مي‌کند.  و مخاطبين نيز همراه به او گوش مي کنند.

اين شکل گفتار بسيار زنانه است.

مي تواند زنانه‌تر باشد به اين علت که اول خودم زن هستم که مهم‌ترين عنصرش است و دوم اين‌که چون ما نويسنده زن ايراني در قديم نداريم و داستان زنان هميشه گويشي و سينه به سينه نقل شده بوده تا نوشته شده باشد،  زن‌ها بيش‌تر در گفتارشان، از مکنونات قلب‌شان و تفکرات‌شان که به حساب آمده نشده‌است، استفاده مي‌کنند. شايد اگر گويش‌ها به گويش‌هاي دروني زن‌ها نزديک‌تر شود، من از اين طريق مي‌توانم در زبان داستان فارس، جايي براي خود باز کنم.

اين شکل گفتار، قدرت ارتباط زبان خوبي دارد

بله، به اين علت که وجود داشته‌است.

به اين علت که گفتار باعث نشده‌است که زبان يا زبان داستان تضعيف شود

البته داستان من زبان فاخري ندارد به اندازه زبان آقاي خسروي.

اما قدرتمند است. يکي از نکات قدرت داستان شما قدرت زبانش است.

هيچ ادعايي ندارم. و اين که من بايد بر اساس زمان داستان، زبان آن‌را انتخاب کنم، اگر داستان امروزي است به زبان امروز اگر داستان صد سال پيش يا پانصد سال پيش است به زبان همان زمان نوشته‌شود يعني نبايد من وقف زبان خاصي باشم بلکه زبان بايد در اختيار من باشد، به‌عنوان يک نويسنده کوچک آزمايش‌گر که مي‌خواهد خودش را محک بزند، زبان بايد در اختيار من باشد من هستم که تصميم مي‌گيرم اين داستان بايد به چه زباني نوشته‌شود. بر اساس زمان داستان، بر اساس شخصي که اين حرف را مي‌زند، بر اساس ميزان معلوماتش و اين‌که چه‌قدر مي‌تواند حرف بزند و چه‌قدر حرف براي گفتن دارد. من فکر مي‌کنم که موفق بودم.

حتماً همين‌طور است، چون نقدهاي خوبي هم گرفته‌ايد

تونستم حاشيه‌اي باشم در نقد کارکرد زباني در استان فارس و يا کل کشور

کتاب بعدي، تنها که مي‌مانم. براي آن کتاب چه اتفاقي افتاد؟

سلسله داستان‌هايي بود که درادامه حناي سوخته نوشتم. من اين سه کتاب را به عشق يادگيري خودم نوشتم. زماني آقاي مندني پور سوالي کليدي از من پرسيد گفت پروين روح هيچ‌وقت از خودت مي‌پرسي که براي چه کسي مي‌نويسي؟ مثلا مي‌نويسي تا شهريار مندني‌پور بخواند يا آدم عامي و يا خواننده حرفه‌اي؟ براي کي مي‌نويسي. گفتم والا من مي‌نويسم که خودم را آزمايش کنم. الان هم بعد از آن سه کتاب هم‌چنان همين را مي‌گويم. من اگر بعد از اين هم کتابي بنويسم مي‌خواهم من را راضي کند. نياز به نوشتن و آموختن است که من را مجبور به نوشتن مي‌کند.

يعني در واقع شما با نوشتن فکر مي‌کنيد؟

بله، فکر مي‌کنم که از آن چه ياد مي‌گيرم. يعني همان کشف و شهود است که من را علي‌رغم بي‌اعتنايي‌هايي که در کل کشور در ارتباط با ادبيات هست و ادبيات را مانند ريشه‌هاي سرطاني محاصره کرده‌است، مشتاق نوشتن مي‌کند. من سه کتابم را با عشق نوشتم. خواستم خود را آزمايش کنم پس نوشتم. مثلاً اگر فلان استاد دانشگاه از آن تعريف کرده‌است يا ديگري آن را رد کرده‌است، آن نظر خود آن شخص است.

چرا اين همه سال کتابي چاپ نکرديد؟

به اين علت که مي‌بينم حتا نويسنده‌اي مانند که من که عقيده دارد براي خودش مي‌نويسد نه ديگران، بهاي سنگيني براي نوشتن پرداخت مي‌کند.

پس فضاي بيرون شما را سرد کرد و انگيزه‌هاي شما را گرفت؟

بله. الان هم که ده- دوازده سال از اين قضيه مي‌گذرد و کتابي چاپ نکرده‌ام اما هم‌چنان نوشته‌هاي بچه‌ها را مي‌خوانم که در جريان روز ادبيات باشم البته نه همه را، در حدي که به اندازه خوانش خود در جريان باشم. نوشتن بسيار کم شده ولي خواندن ترک نشده‌است.

پس يعني مي نويسيد؟ هر نويسنده ممکن است دوران افت‌وخيزي داشته باشد بالاخره!

بله

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران