شهلا پروين روح و داستان امروزِ فارس

                                                                                                            

شهلا پروين روح و داستان امروزِ فارس

      نوشته ي حسن ميرعابديني

هم چنان که در مقالهاي از کتاب در ستايش داستان نوشتهام، باوري به دستهبنديِ نويسندگان بر اساس جغرافياي مکان تولد يا زندگيِ آن ها ندارم، زيرا در عالم ادبيات، اقليم عامل اصليِ سبکآفريني نيست، انسان و مسائل فرهنگيِ او اهميت بيشتري دارد. هر چند وضعيت زيست، شرايط طبيعي، گويش و آداب و رسوم مردم، در رنگ‌آميزيِ ادبياتِ هر کجا موثر است اما مهمترين عامل در اين ميان، سنت ادبي است. زيرا هر اثر ادبي برآيندي است از دو نيروي فرديّت خلاقِ نويسنده و سنت ادبي که نويسنده در حوز? آن قلم ميزند. هر نويسندهاي بر مبناي سبک فرديِ خود تشخص مييابد، اما سبکهاي فردي در اسلوبِ نوشتاريِ همگانيتري ميگنجند که رولان بارت از آن با عنوان تأثير عوامل تاريخي و اجتماعي بر شيوه ي نگارش ياد ميکند. از اينرو ميتوان گفت که رنگارنگيِ فرهنگي و اقليميِ- نه جغرافياي طبيعي بلکه جغرافياي فرهنگيِ- هر منطقه، ادبيات آن را از جهاتي متمايز ميسازد.

فارس- بوشهر با آميختگيِ صور گوناگون معيشتي، و ترکيبي از بدويترين تا پيشرفتهترين جلوههاي فرهنگيِ بومي با الگوهاي وارداتي- ناشي از تردد و تبادل مسافر و کالا از شبه‌قاره ي هند، کشورهاي عربي، و حتي افريقا به جنوب ايران – منطقه ي  فرهنگيِ شاخصي است.اگر در دوره ي بيداريِ منتهي به انقلاب مشروطه، تبريز و رشت دروازههاي غربي و شماليِ برخورد امواج مدرنيته ي غرب با جامعه ي سنتيِ ايران بود، شيراز و بوشهر را ميتوان دروازه ي جنوبيِ ارتباط ايران، به واسطه ي عراق و هندِ تحتِ حکومت انگليس، با جهان بهشمار آورد. اين دو شهر، بهعنوان مراکز مهم تجاري و فرهنگي، دروازه ي جنوبيِ ايران براي مناسبات فرهنگي و تبادل افکار با جهان بودند و پويايي فرهنگي خاصي داشتند و با جلوههاي روزگارِ نو، مثل روزنامه و مدارس جديد، زودتر از بسياري از شهرهاي ايران روبهرو شدند.

   فارس از سنت فرهنگيِ ديرينه و مبتني بر تساهل و مدارا برخوردار است؛ تساهل و مدارايي که منطقه و فرهنگ آن را از ايلغارهاي تاريخي به سلامت گذرانده است. اين سنت زمينه ي مناسبي براي بروز خلاقيتهاي فرديِ اثرآفريناني ساخته است که ضمن درک سنت، در چنبره ي آن نماندهاند و به صورتي پويا از آن گذر کردهاند.  و از ديگر سو، در دوران معاصر، بهخصوص حول دانشگاه شيراز- يکي از مراکز مهم آموزشي کشور- مترجمان ادبيات مدرن و مجلات دانشجويي شکل گرفتند که جوانگرايي و آوانگارديسمِآن ها، در مجلاتي که متعاقبا انتشار يافتند، تداوم يافت.

   براي بررسيِ ساختارگرايانه ي جريانهاي ادبيِ يک منطقه ي  فرهنگي، بايد در جستوجوي «وجه غالبِ» آن جريانها باشيم.تودوروف در مقاله ي  «هنري جيمز و راز حکايت»، از کتاب بوطيقاي نثر، بر آن است که هر داستانِ هنري جيمز، به قول خودِ او، «بايست عنصري اصلي از يک طرح کلي باشد، چيزي مثل نقشي پيچ در پيچ در يک قاليِ شرقي».  شايد بتوان با الگوي تودوروف، به دنياي داستانيِ نويسندگان فارس و نقشهاي پيچ در پيچِ قاليِ آن ها - «همان طرح کلي که بقيه ياجزا از آن تبعيت ميکنند، چنانکه از خلال هر يک از آثار نمايان ميشود»- راه يافت. به اين منظور بايد مسيري را انتخاب کنيم که بتوانيم مهمترين صور داستانهاي کوتاه و بلند را که هم محرک اصلي اثر هستند و هم معناي کلي آن را به نمايش ميگذارند، دريابيم. بهگمانم در جريانشناسيِ ادبيات فارس، عنصر مسلط يا وجه غالبِ داستانهاي شهلا پروينروح، ابوتراب خسروي و شهريار مندنيپور را تاريخگرايي در مفهومي اسطورهاي تشکيل ميدهد. اين اثرآفرينان در جهت آفرينش آدمهاي هولزده در فضايي وهمي، گاه به رئاليسم جادويي، البته به مفهوم مورد نظر آلِخو کارپانتيه، نزديک ميشوند: بوطيقاي روائيِ مردمي که در واقعيتي بهسر ميبرند جادوييتر از واقعيت زندگيِ مردم ممالک راقيه، ضمن اقناع کردن مخاطب، او را درگير ترديدهايي تازه، اعم از متافيزيکي و رواني، ميکند.

   شايد علت ديگرِ رويکردِ هر سه نويسنده به تاريخگراييِ اسطورهاي، اين باشد که آنان پروردگانِ مکتب داستاننويسي هوشنگ گلشيري، نويسنده ي متنهايي چون «معصوم»ها، هستند. و مانند او ميکوشند نقبي بزنند به گذشتهاي که براي ما نگذشته است و در زندگي امروزمان حضوري کابوسي دارد. در واقع، اينان به وقايع تاريخي نميپردازند بلکه جانمايه ي  ترسناک آن وقايع را در داستانهاي خودمتبلور ميسازند. و چون ميخواهند از سطح بگذرند و ريشههاي ساختِ استبداديِ ذهن شرقي را بنمايانند، داستانهايي مي‌نويسند لايه لايه و پيچ در پيچ.

   اين نويسندگان با نوآوري ‏هاي خود در زمينه ي فرم و زبان، وابسته به جرياني ادبي هستند که با آزمودن شکلها و زبان‌هاي تازه در صدد برانگيختن توجه مخاطب به اين نکتهاند: ادبيات صناعتي زبانمحور است و شگردِ ساختن داستان اهميتي درجه اول دارد.

در آثار شهلا پروينروح (1335-  )، مثل طلسم(1380)، ابوتراب خسروي (1335-  ) مانند اسفار کاتبان(1379) و شهريار مندنيپور(1335- ) مانند داستانهايي از مجموعه‌هاي هشتمين روز زمين(1371) و موميا و عسل(1375)، حضور سنگين سنت و تاريخ محسوس است. برخورد اسطورهايِ اين نويسندگان با رخدادهاي تاريخي، صبغه‌اي نوگرايانه به آثارشان ميبخشد و بر قدرت تاويلپذيريِ آن آثار ميافزايد. اينان با خلق داستان به زباني فاخر و گاه پيچيده و آرکائيک، آثاري شاعرانه و زبانمحور ميآفرينند.

شهلاپروينروح در رمان موجزِ طلسم، درونمايه ي داستان‌هاي کوتاه خود را در قالب دو ماجراي موازي بسط ميدهد. او در فضاي گسترده‌تري که رمان در اختيارش نهاده ميکوشد نگاه فراگيرتري به بن‌مايه‌هاي تاريخي-اسطورهاي بيندازد. پس، در قالبِ فرمي تودرتو و فشرده، خواننده را به هزارتوي فرهنگ ايراني مي‌برد و او را درگير دو رشته ي داستانيِ هم‏تراز مي ‏کند که قرار است در نقطهاي به هم برسند، يا با پرتو افکندن بر هم، يکديگر را قابل درک سازند.

داستان در دو بخش روايت مي ‏شود. يک بخش در جوّي وهمناک ميگذرد و از وراي تکگوييهاي غالبا ناتمام و درآميخته با صدايي جمعي، تعليقي خاص مييابد. محور تکگويي‏ها "يونس" و "بتيا" هستند: هدايتگراني حريص و  بي باور به معنويت، که با گستراندن باورِ عامّه، بر مکنت خويش ميافزايند. يونس دهنشينان را متقاعد کرده است که چاره ي مشکلاتشان را «در صندوق طلسمهاي معتبره» بيابند. در عين حال، همه را از افشاي رازِ طلسم برحذر داشته است. به توصيه ي هموست که "گٌلش"، همسر "برزو"، به کوه رفته تا سِحرِ کوه و وهمِ ماه حاجتش را برآورده کند و بچهدار شود. اما همه ي ياغياني که به کوه زدهاند مدعيِ ابّوتِ پسر او هستند.

   در پي همين ماجرا- و پس از افشاي راز از سوي "آينه گل"- قتلهايي صورت گرفته که همه ياهل ده را نسبت به هم ظنين کرده و حدس و گمانهايي را برانگيخته است. تکگويي آدم‌هايي که با لحنهاي متفاوت –بازتابدهنده ي آرزوها و حسرتهاشان- در کنار هم قرار مي‌گيرند و فضايي لابيرنتي ميسازند که «زمزمه ي پچ‌پچه‌هاي انساني با باد... نه، صداي داد و فريادهاي وحشيانه و حيواني» در آن ميپيچد. انگار اين صداهاي ترسخورده و سبعانه، آواي بازمانده يارواحي باشد گرفتارآمده در چنبر? طلسمي ديرنده در طول تاريخ که چه مکتومش بداري و چه از آن سخن به ميان آوري، گرفتار ادباري شوم ميشوي؛ طلسمي که از وراي داستانهايي از زمان گذشته، در زمان ما رخنه ميکند و خود را به رخِ اکنونيان ميکِشد. طلسمي که مي‌تواند- البته با کوششهاي متولياش، يونس- سبب قتلها، گريزها، حبسها و نهايتا فناي آدمهاي داستان باشد.

   اما چگونگيِ ورودِ طلسم به جهان امروز و سرريز کردن آواي مانده از مردگان به زمان حال، در رشته ي دوم داستان که ساختي ساده ‏تر و روشنتر از بخش اول دارد، پي گرفته مي‌شود.اين رشته از روايتِ"مهندس فرهاد سخا" بافته ميشودکه دارد يادداشتهاي روزانه ي خود را مينويسد. يادداشتها اين گمان را ميپرورانند که: همه ي آن چه در بخش اول خوانديم ميتواند حاصل ذهنيات فرهاد باشد؛ و در واقع، داستاني است که او دارد مينويسد. فرهاد، مهندس راه و ساختمان، به اميد امضاي قراردادي تازه، با ماشينآلات و اعضاي گروه خود در برهوتي-کنار پادگاني- زمين گير شده است.

او بهتدريج در تار و پودِ نوميدي گرفتار ميشود. درگيري با همسر، که ترسان از سِحرِ کوه به شهر بازميگردد،و ماجراهايي که در محل کار رخ ميدهد، فرهاد را دچار بيخوابي ميکند. گذرِ عمر در انتظارِ واقعهاي که زندگياش را تغيير دهد او را به عمق کابوسهاي قومي ميراند. هرچند فرهاد ميگويد: «نميخواهم ذهنم برود پيِ يک حادثه ي متافيزيکي»، اما کابوس ‏ها زمينهسازِ وهميشدن اوست. در بخش نخست، ذهنيت ساده ي دهنشينان، هجومِ وهمِ کوه و ماه و جهلگستريِ يونس را باورپذير کرده بود. در اين بخش، اما، روشنفکرِ داستان به چنبره ي وهمِ جامعهاي طلسم شده درميافتد- مانند راويِ «معصومِ دومِ» گلشيري. روي تمهيدِ ساختاريِ پيونددهنده يدو رشت? داستان کار بيشتري بايد صورت ميگرفت تا وهمزدگي راوي قانع‌کنندهتر مي‌شد. پيوند عمدتا از طريق اشتراک مضمون برقرار شده است: وهم  و جهلگستريِ طلسم چنان نفوذي دارد که هم عامه ي روستاييِ ساليان ماضي را اسير خود کرده و هم مهندس شرکت راهسازي را. تجدد با وجود خراب کردن خانه‌هاي سوخته ي مانده از گذشته، از لحاظ ذهني، موفق به چيرگي بر  وهمآفرينيِ طلسم نشده است.

   نويسنده، قصه ي  مردمِ ده و داستان فرهاد را در خانه ي  سوختهاي به هم ميرساند که نشانهاي از ذهنيتهاي طلسمشده است؛ تا به استعاره، حکايت مقابله ي سنت و تجدد را بازگويد: در کنارِ شرکت راهسازي که با ماشينهاي مدرن، بناهاي کهنه را از سرِ راه برميدارد، جامعه‏ اي سوخته و درگيرِ تقديري طلسمشده  در ظن و ترسي ديرپا  دست و پا مي‏ زند.

   فرهاد، روشنفکري که قرار است راه بسازد، وهمزده و سترون است:  فرزند او مُرده به دنيا ميآيد.  وي در پايان، راهِ غلبه بر وهمِ طلسمشدگي را در تخريبِ خانه ي سوخته ميداند. اما زير ضربات مشت و لگد هم کارانش، که در خانه ي  سوخته سکهاي يافتهاند، از پاي درمي‏‏ آيد.

پروين ‏روح در ميانراهِ حرکت از داستان کوتاه به سوي رمان است. طلسم با تنوع آدمها و حوادثش گنجايش گسترشِ شکلي و معناييِ بيشتري را دارد تا از شکل تمثيلياش درآيد و قابليت تاويلهاي گوناگون را بيابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران