مهرورزيِ مادرانه ي زنِ ايراني

مهرورزيِ مادرانه ي زنِ ايراني

محمد کشاورز

 

 

شهلا پروين روح کمي ديرترازنويسندگان هم نسلش به نوشتن روي آورد.به گفته خودش براي همراهي با دوستي که نمي خواست درکارگاه داستان تنها باشد، پايش به جهان داستان باز شد، ودلبسته داستان شد ودلبسته داستان ماند. پيش از آن هرچند عاشق خواندن کتاب بود،اما با نوشتن، حتي نوشتن نامه، چندان ميانه اي نداشت. دلبستگي اش به جهان داستان اورا پشت ميز نوشتن نشاند. نوشت، خوب هم نوشت. چهره شاخص کارگاه شد وچندي بعد شد چهره خوشنام ونام آشناي جمع ادبي شيراز. آثارش را منشر کرد ونامش به عنوان نويسنده اي مستعد دهان به دهان در محافل ادبي و بين دوست داران داستان چرخيد تا جايگاه شايسته اش را درمجلس داستان معاصر ايران يافت. جايگاهي نه به ضرب و زورعکس ونوشته ونقد سفارشي، بلکه به اعتبار کار خلاقه اي که در داستان نويسي ما انجام داده است. دومجموعه داستان دارد.«حناي سوخته » و«تنها که مي مانم» ورمان «طلسم». کارهايي که ارزش آن ها از چشم دوست داران ادبيات امروز ايران دور نمانده است وگويا کارهايي ديگري که منتظر چاپ ونشرند.

پس اين نوشته  نقد کارهاي اونيست. نقد آن هم درمجال اندک مقاله اي کوتاه،کمتر توانِ قضاوت درست در سنجيدن داستان هايي با موضوعات متفاوت رادارد. نقد به معناي مفيد وعلمي آن مي تواند  برتک داستاني باشد تا از زواياي گوناگون و به دقت برسي و واکاوي شود. خب اين کار من نيست .کار من نوشتن داستان است. پس در اين نوشته دست بالا مي توانم مروري کلي داشته باشم برداستان هاي اوو نگاهي گذرا به آن چه او در حيطه ادبيات داستاني ما تا امروزبه سروسامان رسانده،آن هم از منظر يک داستان نويس و از منظر نويسنده اي که شناختي نزديک از منش وسلوک يک نويسنده ي هم دوره وهمشهري خوددارد. نه همه آن ها، تنها داستان هاي کوتاه چاپ شده اش در دو مجموعه «حناي سوخته» و«تنها که مي مانم.» گفتن از رمانش «طلسم» ويا آن هايي که نوشته وهنوز چاپ نکرده مي ماند براي فرصتي ديگر،براي زماني که منتقدان  بخواهند همه آثار اين نويسنده را از چشم تيزبين نقدي دقيق وعلمي بگذرانند.

شهلاح پروين روح عاشق مطالعه است.خواننده ي پيگيرادبيات.در همه ي سال هايي که اورا مي شناسم هيچ گاه از جريان ادبيات جدي دور نبوده.کمتر شده کتابِ دندانگيري در حوزه داستان ورمان منتشر شود و ازنگاه جستجوگرش دور مانده باشد. علاوه بر مطالعات ويژه اي که درمورد زنان وموقعيت اجتماعي فرهنگي آنان دارد،نشان داده به طور غريزي نيز آنان را خوب مي شناسد.گاهي براي شناخت ديگران فقط هم جنس بودن کافي نيست.حساس بودن وخوب ديدن وخوب شنيدن هم شرط است .غريزه قصه گويي،شناخت روايت و تسلط به دانش داستان مدرن هم لازمه ي کار است .واستفاده به جا وهوشمندانه نويسنده از تجربه ي زيسته اش که بتواند بازتاب مطلوبي در شکل گيري کارهايش  داشته باشد.دررديابي و مطالعه کارهايش مي بينيم که او تاحدود زيادي به اين مهم دست يافته.

در آثار پروين روح ما با طيفي از زنان جامعه ايراني روبرو هستيم .زناني که در گذر از معبر داستان هاي اوبخشي از هستي خود ،غم ها وشادي هاي خود را به نمايش مي گذارند.زنان را در جايگاه طبقاتي، فرهنگي واجتماعي شان  ودرنقش هاي متفاوت خوب مي شناسد. چون از همسران که مي نويسد خود سال ها همسر بوده وهست. وقتي از مادر مي نويسد، سال ها با مهر مادري کرده براي فرزندانش وطبيعي است پيش از آن فرزند مادري بوده.هم زنان وزيست زنانه سنتي را مي شناسد وهم با توجه به طبقه اي که درآن باليده وتحصيل کرده و زيست مدرني داشته. نگاهش به جهان نواست وبه روز. زن مدرن امروزي را خوب مي شناسد ونوع زيستش را زيسته. پس بي راه نيست اگر بگوييم هنگام خواندن داستان ها ي او با طيف رنگارنگي از زنان جامعه ايراني روبرو هستيم . والبته به هيچ وجه نگاهش تک جنسيتي نيست. مردان هم در سنين وطيف هاي مختلف نقش آفرين داستان هاي او هستند وبسيار آشنا وايراني.

داستان هاي کوتاه پروين روح را به دو گروه مي توان تقسيم کرد. داستان هايي که ريشه در گذشته دارند ودر فضايي با فرهنگ سنتي مي گذرند وبيشتر روابط زنان در چنين جامعه اي رانشان مي دهد وديگر داستان هايي که در جامعه ي معاصر مي گذرند وزن و مرد  مدرن امروزي نقش آفرين وقايع آن ها هستند. در گروه اول داستان هاي حناي سوخته،خواهر بگو،وهمزاد ودر گروه دوم همه داستان هاي ديگري که نوشته.

داستان حناي سوخته،اولين داستان ازنخستين کتاب شهلا پروين روح است.کتابي به همين نام.داستاني با تصويري تکان دهنده در پايان، تصويرِ زبان بريده ي راوي.که بر آب خزينه هم چون ماهي سرخ شناوري خط مي کشد وفرو مي رود.راوي زن جواني است. جمعي خدم وحشم خانه اي اربابي.ارباب يا آقا که شازده ايست از بازمانده هاي خاندان پر تخم وترکه ي قاجاري. هم چون نياکان خود اقتدار را در ظلم مي بينند. ظلم به زير دست. جامعه فيودالي که درآن فرديت بي معناست ودر هر منطقه ومحل يکي ارباب است وآقا بقيه رعيت وبنده. ودر شهرها نيز جابه جا شازده هاي مواجب بگيردربارند که برخانه اي اربابي حکم مي رانند تا مبادا عادت شازده گي شان را از ياد ببرند.راوي داستان حناي سوخته کلفت چنين خانه ايست.زن ميراب خانه هم هست.در اندرون مي چرخد. پس رازهاي زيادي را با خود دارد.که يک سره بوي خيانت وجنايت اهل خانه نسبت به يکديگرو ديگران را مي دهد. پاراگراف پاياني اين داستان را باهم بخوانيم: «گفتم آفتابي نمي شوم.از همه مي برم،مثل پيشترها»که باز دست هايش راانگار که بخواهد جلو حرف ذزدنم را بگيرد بالا آورد و دهانم را گرفت. انگشتش که به دهانم رفت عق زدم وتارهايم کند زبانم را ديدم که مثل يک ماهي گلي روي آب خزينه خط مي کشيد وفرو مي رفت.

اما اين راوي نمادين سکوت نمي کند.اگر زبانش را بريدند تا ازآن چه ديده وشنيده وبعد از آن خواهد ديد چيزي نگويد.انگار همان تکه بريده شده ي زبان که  با خطي از خون برآب مي رود.  خود راوي داستان حناي سوخته مي شود وراوي همه آن داستان هايي که شهلا پروين روح از زني مانده در مخمصه نقل مي کند.زني که در آستانه زمانه ي نو وجهان نوکنجکاو ديدن وگفتن است .کنجکاو شناخت خود وجهان. کاشف همه ي توانايي هاي انساني خود.که ظهورش در عرصه اجتماعي وگفتن از همه ي ظلم هايي که براو و هم جنسان وطبقه اش رفته مي تواند فروپاشي جهان کهنه را تسريع کند.اين راوي که زبان گفتنش را در شروع داستان هاي شهلا پروين روح از دست داده.به روايت داستان هاي ديگري مي پردازد وسويه هاي مختلفي از زندگي اجتماعي وغم ها وشادي هاي مردم زمانه خود را بازگو مي کند.هردم درنقشي ظاهر مي شود. گاهي مي شود راوي داستان خواهر بگو تا روايت گربي پناهي هاي زني باشد در جمع چند زن دردمند ديگرکه براي جستن راه نجات به امام زاده اي پناه برده اند.اما روايت با دوري جستن از کليشه هايي که در کمين چنين داستان هايي است وبه کارگيري لحن وزاويه ديدي نو،ما را راغب مي کند به شنيدن صداي راوي .انگار نه تنها زني که کنارش نشسته بلکه هرکس در هرجاي جهان که داستان رابخواند. همان کسي است که راوي اورا به شنيدن روايتش دعوت کرده.يا داستان «همزاد» که روايت کهن تهديد زندگي زنان ايراني به وسيله هم جنس ديگري است. هوو که در اين داستان خيال حضورش هم چون رقيبي تمام ذهن وزندگي راوي را مسموم کرده ودر هرجا وهرچيز حضور اورا درغالب غايبي پري رو مي بيند. تهديدي براي زندگي که کنار شوهر وبچه هايش ساخته.وترس مبدل مي شود به ماليخوليايي هولناک که موريانه وار بناي زندگي اش را مي خورد وفرو مي پاشد.

داستان «سرباز بي دست» ازکتاب تنها که مي مانم، حکايت تلواسه ي مدام مادرانگي است.خانواده اي چهار نفره، زن ومرد ودوفرزند. خانواده اي مرفع ودر ظاهر بي دغدغه.اما دوخبراين ايستگاه آرامش را به هم مي ريزد.يکي وقتي پسرک خبر از ديدن سربازي بي دست مي دهد.که هرچند براي مرد غير قابل باور است اما زن نمي خواهد توي ذوق پسرک بزند. حرفش را قبول مي کند ودلواپسي ناشناخته اي را به جان مي خرد. ورود مادربزرگ(مادر زن) وچهره ي نگران اووبي خبريش از پسرش که در شهري بزرگ سرباز است ودرگيري هاي سياسي و وقايع دانشگاه، مثل بارش برفي که شروع شده باعث باريدن مدام نگراني مي شود. اتفاقي نمي افتد.اما چه اتفاق وحادثه اي مهم تراز دلهره اي مادرانه ؟آن دلواپسي که انگار در ذات و جز جدايي ناپذيرزيست مادرانه است.

«ياقوت مقابر» به گمان من يکي از شاخص ترين داستان هاي شهلا پروين روح است.از کتاب دوم او تنها که مي مانم.درشروع داستان شاهد سفر زن ومردي هستيم.اما نه سفري عادي.از توصيف ها ولحن داستان تنش فضا را حس مي کنيم.زن ومرد به مکاني در دوردست مي روند.به کوشکي قديمي،با توصيفي گوتيک وار.خانواده اي در آن کوشک دور افتاده وعجيب زندگي مي کنند که کارشان تاکسيدرمي کردن مردگان است.کاري مخفيانه ودور ازچشم قانون، براي کساني که مي خواهند عزيزان شان بعد از مرگ هم کنار آن ها زندگي کنند. وتازه آن جاست که مي فهميم آمده اند تا با تاکسيدرمي کردن تنها پسرشان.که در سن جواني مرده اورا براي هميشه نزد خودشان نگه دارند.وقت غذاخوردن سرميزکنارشان باشد.روي مبل بغل دستشان بنشيند وفيلم مورد علاقه شان راباهم نگاه کنند.زن ومرد کوشک نشين کارشان را خوب بلدند، آن قدر که وقتي بعد از دوسه روز کار را تمام مي کنند وپدر ومادر جوان  مرده را صدا مي زنند،باورشان نمي شود. پسرشان با وقت زنده بودنش مونمي زند.وما مواجهه مي شويم با پايان تکان دهنده داستان.آن طور که نويسنده مي نويسد وقتي که زن براي پسرش بغل باز مي کند:«سر جوان را ميان بازو گرفت وبرسينه فشرد. ولب هايش را برموهاي پسر ماليد که بوي مانا وسمج دست هاي پيرمرد را مي داد. سرش را پايين آورد تاصورت وچانه اش را ببوسد که تيغه کاه را ديد که از بيني جوان بيرون مانده بود.تخم چشم هايش سوخت وشر کرد، وگريه وخنده چهره اش را درهم پيچيد.»

در اين داستان هم مثل ديگر کارهاي شهلا پروين روح فضا پر است از عطر مهر مادري.چيزي که موتيف اصلي اغلب داستان هاي اوست .زنان داستان هاي او زن خانه وخانواده اند.ه رچه مي کنند وهرچه ازدست زندگي و زمانه مي کشند تاوان مهر مادري است.مي گويند ادبيات تاريخ لحظاتي است که بردل آدمي گذشته .پس بي راه نيست اگر بگوييم داستان هاي شهلا پروين روح تاريخ زندگي وزمانه زن طبقه متوسط وروبه پايين جامعه ايراني است وتاريخ مهرورزي مادرانه زن ايراني.

همه آن چه دراين يادداشت آمد به معناي چشم بستن برنقصان نوشته هاي پروين روح نيست.بي راه نيست اگر بگوييم در نقدي دقيق مي توان در زبان وساختار وتکنيک ايرادهايي برداستان هاي او گرفت. مگر ما در تاريخ صد واندي ساله داستان نويسي مدرن خود چند داستان بي عيب ونقص داريم؟

اما او کارنامه زيباي ديگري هم دارد.که اگر درخشان تر از نوشته هايش نباشد کم ارج تر هم نيست.وآن حضور ثابت وپيگيرش درجمع داستان شيراز است.حداقل از 70 تا 86وبعد از آن هم هميشه يار و ياري رسان  جمع بوده.دوستان اهل ادب شيراز هميشه خاطره هاي خوشي داشته اند از جمع خواني داستان وشعردرخانه شهلا پروين روح و هميشه سرشارازمهرباني ومهمان نوازي شهلا وهمسرش احمد آريان.مردي مهربان، خوش رو وشوخ طبع. کهبا خواندن ونوشتن هم بيگانه نيست. هروقت جمع بعد از خوانده شدن داستاني يا بگومگوهاي حين نقد داستاني خسته مي شدند.باطنزوشوخ طبعي احمد آريان بود که جمع نفس تازه مي کرد.  بسياري از داستان هايي که نويسندگان اهل وساکن شيراز نوشته اند وامروز جز بهترين داستان هاي معاصر ايران است ومعرف همگان،در همين جمع خوانده ونقد شده اند وبه قول دوستان چکش خورده، شکل داده شده، به چاپ رسيده وپيوسته اند به خيل آثاردرخشان ادب فارسي.

آخرين داستاني که از شهلا شنيدم در همين جمع بود. به اسم «فراموشي» وراستي چرافراموشي؟چرا بعد از آن شهلا پروين روح ديگر داستاني برايمان نخواند؟براي ما که اغلب مشتاق شنيدن داستان تازه اي از او هستيم. من يکي وبه گمانم دوستان ديگرم منتظريم که شهلا همين روزها صداي مان بزند وبگويد: يک روز عصرجايي جمع شويم دورهم، مي خواهم داستان تازه اي بخوانم!

شيراز—آبان 94

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران