والاس استيونس

والاس استيونس

زندگي و شعر والاس استيونس

ترجمه ي خسرو ريگي ،هادي محيط

 

والاس استيونس1 در اکتبر 1879 در شهر ريدينگ2 ايالت پنسيلوانيا3 به دنيا آمد و در اگوست 1955 در شهر هارتفورد4 استان کانک­تيکتدر سن 76 سالگي از دنيا رفت. در فاصله­ ي سال­ هاي 1897 تا 1900 او به عنوان شاگردي ممتاز در دانشگاه هاروارد6 مشغول تحصيل بود که در نهايت نتوانست از آن ­جا فارغ ­التحصيل شود اما به سال 1903 موفق شد از دانشگاه نيويورک در رشته­ ي حقوق مدرک خود را بگيرد و بلافاصله وارد حرفه­ ي وکالت شود.

در سال 1904 با يکي از دختران هم شهري­ اش به نام اِلسي کَچِل7  آشنا شد که سرانجام در 1909 رسماً با هم ازدواج کردند. ماحصل اين ازدواج دختري به نام هولي بايت8  (متولد 1924) بود که حضور او تقريباً با چاپ اولين کتاب استيونس هم­زمان شد.

علاقه­مندي استيونس به ادبيات و به ويژه شعر از دوران تحصيل­اش در هاروارد مي ­آمد؛ هم آن­ جا که تعدادي از اولين شعرهايش در مجله­ ي دانشکده چاپ شد امّا در سال 1915 و در 36 سالگي بود که نخستين سروده­ هاي جدي­اش رسماً منتشر شد و از همين سال به بعد بود که او شروع به انتشار چندين شعر در مجله­ ي «شعر» شيکاگو کرد و سپس در 1923 نخستين مجموعه ­اش «هارمونيوم9» توسط ناشري معتبر به نام آلفرد. اي. نوف10 به چاپ رسيد. استيونس بلافاصله از جانب هم­ عصرانش مورد ستايش قرار گرفت. همان زمان هارت کِرين11 درباره­ ي او نوشت: «مردي که کارش همه ­ي ما را به سکوت وا مي­ دارد» امّا استيونس هميشه حس مي ­کرد که آن کتاب، چيزي نيست که او واقعاً انتظار داشت و همين دليل نااميدي ­اش شد و تا مدت ­ها نتوانست بنويسد و سال­ ها بعد در چاپ دوّم آن کتاب که در 1931 منتشر شد، تنها هشت شعر جديد اضافه کرد.

اگرچه استيونس در دهه­ ي 20 چندان ننوشت امّا به شکلي پيوسته در طي آن سال­ ها از نظر مالي پيشرفت کرد. بعد از کار در چندين مؤسسه­ ي خصوصي در نيويورک بين سال­ هاي 1904 تا 1907 در سال 1908 به عنوان وکيل يک شرکتِ بزرگِ بيمه استخدام شد و در 1914 به مقام معاونت دفتر بيمه ­ي «اطمينان» در شهر سن لوئيس12 ارتقاء پيدا کرد؛ امّا اندکي بعد به علّت ادغام شرکت بيمه ­اي که او در آن کار مي ­کرد با شرکتي ديگر مجبور شد از نيويورک به هارتفورد نقل مکان کند؛ جايي که تا آخر عمر در آن­ جا ماندگار شد. در سال 1934 دوباره به سمت معاونت در شرکت بيمه منصوب شد. والاس استيونس به علّت تنعم مالي تقريباً بيشتر اوقات زندگي ­اش را صرف جمع­ آوري و خريد آثار هنري کرد و هميشه منتظر بود تا يک بسته غذاي عالي روح براي­ اش از راه برسد. والاس استيونس به طور مرتب به جنوب و به خصوص به فلوريدا و کوبا سفر مي­ کرد امّا هيچ­ گاه از آمريکا خارج نشد و اشتياق­ اش به شهرگردي را تنها در مسافرت ­هاي مکرّرش به نيويورک برآورده مي­ کرد. رفت و آمد منظم قطار ضمانتي بود که او بتواند هر يکشنبه رأس ساعت 10 صبح در خيابان­ هاي نيويورک باشد. در بين سال­هاي 1930 تا 1940 او جزء حلقه ­ي اديبان و هنرمندان اطراف باربارا و هِنري چارچ13 بود.

وقتي استيونس در سال 1930، نوشتن شعر را دوباره از سر گرفت، تصميم داشت آن ­ها را در نسخه­ هاي اندک توسط ناشرهاي مختلف به چاپ برساند. از آن زمان به بعد تعدادي از کتاب­ هايش از جمله ايده­ هايي درباره­ ي نظم14 (1935)، مردي با گيتار آبي15 (1937)، پاره ­هايي از يک جهان16 (1945) و ... توسط انتشاراتيهاي مختلف به چاپ رسيد.

در سال 1939 استيونس شصت ساله بود. سن و سالي که در آن بيشتر شاعران آماده­ اند تا به پشت سر خويش بنگرند و بينند که دست­آورد سال­ هاي طي شده­ ي عمرشان چه بوده است امّا براي استيونس قرار بود تا بهترين آثارش در سال­ هاي پيش رو نوشته شوند. شعرهايي مملوّ از سطرهاي بلندِ تأملي ـ نيمه فلسفي و هميشه قابل شناخت؛ با حسِ درخشانِ پوچي، همراه با خلاقيتي فوراني و چرخان که در شرح سرنمون­ هاي افسانه ­اي سرخوش مي ­شد.

حول و حوش سال­ هاي 1951 او دست به تدوين و انتشار سلسله مقالاتي زد که در واقع فلسفه ي زيباشناسي­ اش را شرح مي ­دادند. بعدها آن مقاله ­ها با عنوان «فرشته ­ي ضروري» در قالب يک کتاب به چاپ رسيد و سرانجام چرخشي باشکوه، تکامل او را کامل کرد. با ورود به سن هفتاد سالگي، شروع به نوشتن شعري درباره­­ ي دوران سالخوردگي کرد که در آن دريافتي ناشناخته و ذهني ناب، آن­ چنان پُرهيبت و سنگين و عجيب و غريب آغاز به رشد نمود که حتّا براي نويسنده ­اش نيز چندان شناخته شده نبود و آن­ چنان تسخيرگر و با شور و حرارت و در عين حال چنان بي­نقص بود که گويي ذهن را در يک بازي­ي افراطي بالذت هاي جواني سرشار از خشنودي محض در احساساتي تنانه همراهي مي­کرد. استيونس ترجيح مي ­داد تا بر رضايت­ مندي هاي عظيم خود نقاب بگذارد با اين بهانه که تمام کارهاي او در واقع تمام تفکرات بسيار منظم او چيزي درباره­ ي تخيل بوده است. (مقالات او کمک درخشاني بودند براي تبيين اين استراتژي) امّا سرزندگي و داغي لحظه ­ي حاضر در کنار ساختار هوس ­انگيز بسياري از قطعه ­ها، به سادگي و در يک ظاهرسازي که گويي گفتگويي فلسفي در جريان است، ادغام مي ­شود. کمتر شاعري اين­ گونه نه تنها از افراط­ گرايي در کاربرد زبان خويش بلکه از شرکت در نوعي بازي که مبناي آن بر اين قرار گرفته که اصلاً هيچ افراط ­گرايي واقعيت ندارد؛ لذت برده است.

 

 

 

 

 

 

 

1- Wallace stevens

2- Reading

3- Pennsylvania

4- Hartford

5- Connecticut

6- Harvard

7- Elsie Kachel

8- Holly Bight

9- Harmonium

10- Alfred A.Knopf

11- Hart Crane

12- st. Louis

13- Barbara and Henry church

14- Idea of order

15- The man with the blue guitar

16- parts of a world

 

 

 

خالکوبي

نور شبيه عنکبوتي ­ست.

مي­ خزد به روي آب.

مي­ خزد بر کناره­ هاي برف.

مي­ خزد زير پلک­ هاي تو.

و شبکه هاي­ اَش را پهن مي­ کند آن ­جا ـ

همه شبکه­ اش را

 

شبکه­ ي چشمان تو

وصل اند به 

تن و استخوان تو

چنان که به ديرک­ ها و علف ­ها.

 

تارهايي از چشمان تو

به روي سطح آب

و برکناره­ هاي برف.

 

مرگِ سرباز

زندگي کوتاه مي ­شود و چشم به راه مرگ،

آن­ چنان که در فصل پاييز.

سرباز مي­ ميرد.

 

او به يک شخصيت سه روزه تبديل نمي­ شود،

اِلقاگرِ جدايي ­اش،

طالبِ شکوه،

 

مرگْ مطلق است و  بدون خاطره

آن­ چنان که در فصل پاييز

وقتي که بادهامي ايستند

 

وقتي بادها مي­ ايستند، بر فراز بهشت

ابرها در گذرند، با اين حال،

از مسير خودشان.

 

ترجيع­ بند پاييز

جاغ و جيغ و جيرجير کردن هاي  شب، رفته

دارکوب­ ها رفته ­اند و اندوهان خورشيد

اندوهان خورشيد نيز، رفته ... ماه و

ماه،

ماه زردرنگِ کلماتِ اطرافِ بلبل

در اندازه هاي بي­ اندازه، نه پرنده­اي براي من

امّا نام يک پرنده و نام بي ­نام هوا

من هرگز نشنيده و نخواهم شنيد. و امّا در زيرِ

آرامش هر چيزي که رفته و هستي­ي آرام؛ آرام

بودن و آرام نشستن؛چيزي

جيغ­ زنان و جيرجيرکنان باقي مانده است

و مي­ سايد اين بهانه ­ گيري­ هاي بلبل را

اگر چه هرگز نشنيده ­ام و نخواهم شنيد آن پرنده را.

و آرامش در کليد است، تمام آن چه که هست،

آرامش تماماً در کليد آن صداي دور از دسترس است.

 

غزلي براي هانس کريستين اندرسن

اگر اردکي در نهري

به هم مي زند آب را

از براي خرده نان تو،

به نظر مي­ رسد که دخترک ناتواني است

 

از مادري

که پشيمان است از زاييدن او؛

يا آن ديگري

نازا، در حسرت داشتنش؛

 

از کبوتر، چه

يا پرستو يا از هر خواننده­ ي رازها؟

در مورد درختان

و آوازهاي­ شان؟

 

يا شب

که خاموش و روشن مي­ کند ستارگان را؟

متوجه­ اي؟ هانس کريستين!

حالا که تو شب را بالاخره مي ­بيني؟

 

چگونه بايست زيست، چه بايد کرد

شب پيش ماه طلوع کرد بر فراز اين صخره

تن آلوده به روي اين جهانِ ناپاک.

مرد و همراه ­اَش ايستادند

تا دمي بياسايند در کنار اين قله­ ي باشکوه

 

بادي سرد با هياهويي شاهوار

فرو ريخت بر آناني که:

ترک کرده بودند خورشيد کم­ فروغ را

به جستجوي خورشيدي فروزان ­تر.

 

در عوض اين صخره­ ي استوار بود آن­ جا

با عظمت برآمده بود و عريان

بالاتر از همه­ ي درختان، بالاتر از هر پُشته ­اي

شبيه بازوان غولي در ميان ابرها.

 

نه صدايي بود و نه تصوير حک شده­ اي

نه آوازه­ خواني، نه کشيشي. در آن­ جا تنها

اوج عظيم صخره بود

و دو نفر که ايستاده بودند تا دمي بياسايند.

 

در آن­ جا بادي سرد بود و صدايي که ايجاد مي­ کرد

به دور از زميني گنداب

که آن­ ها به جا گذاشته بودند، صدايي قهرمانانه

شاد و سرمست و مطمئن.

 

 

خورشيد در اين فروردين

فروزندگي ­ي بيش از حدّ اين خورشيد زودهنگام

به صرافتم مي­ اندازد که چه تاريک شده­ ام،

 

و از نو متلالو مي ­سازد چيزهايي که تبديل

به طلا شده بودند در پهن­ ترين آبي و جزيي از

 

روح سرگرداني مي­ شوند در خويشتن قبل ­تري.

که نيز باز مي­ گردد از درون هواي زمستاني،

 

چونان پنداري که خيره بگرداند

گوشه­ ي چشم را، عنصر ما را.

 

سرما عنصر ماست و هواي زمستاني

صداهاي شيراني را مي­ آورد که نزديک مي­ شوند.

 

آه، اي رسول، رسول، روح مرا محافظت فرما براي من

و داناي واقعي­ اين طبيعت تاريک باش.

 

محو شدگي ­­ي خورشيد

که مي­ تواند تصور کند خورشيد را جامه ­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­دار ابرها

وقتي که تمام مردم لرزيده ­اند

يا در شبي پرتلألو، پُر غرور

چه هنگام مردم بيدار مي­ شوند

و فرياد مي زنند فرياد براي کمک؟

 

گرماي باستاني خويش،

مردمان، به ناگهان يخ مي­ زنند.

چايْ خوب نيست، نانْ غم­ انگيز.

 چگونه مي­ تواند جهانْ اين چنين پير اين چنين ديوانه باشد

که مردمان مي­ ميرند؟

 

اگر شادماني خواهد آمد بدون حساب و کتابي

خودش را در ميان خودش قرار مي­ دهد

اگر به خودشان بنگرند

به درون خودشان

و فرياد برآورند فرياد براي کمک؟

 

در درونْ چونان ستون ­هاي خورشيد

نگه مي­ دارند شب را، چاي را،

شرابْ خوب است، نان،

گوشت خوشمزه است

و آن­ ها نخواهند مرد.

 

شعر قدرت ويرانگري دارد

اين است بيچارگي­ي واقعي،

نداشتن چيزي در قلب.

چيزي داشتن يا هيچ.

 

اين است داشتن يک چيزي،

يک شير، يک نره­ گاو در ميان سينه ­اش،

که نفس کشيدن­ اَش را حس کند.

 

کورازون*، سگ تنومند، [2]

نره­ گاو، خرس کج ـ پا،

او خون ­اَش را مي­ چشد، نه آب دهان­ اَش را.

 

شبيه يک انسان است

در تن يکي از وحوش خشن

عضلاتش مال اوست ...

 

شير مي­ خوابد در زير خورشيد

پوزه ­اش به روي چنگول­ هاش.

مي­ تواند بکشد انساني را.

 

انسان و بطري

ذهن شعر عظيم زمستان است، انسان،

او، که براي يافتن آن چه کفايت مي­ کند،

از ميان مي­ برد آلونک­ هاي گل سرخ و يخ را

 

در سرزمين جنگ. بيش از انسان، اين

يک انسان است با خشم و غضب نسلي از انسان­ ها،

يک روشنايي در مرکز روشنايي­ هاي بي­ شمار،

يک انسان در مرکز تمامي انسان­ ها.

 

مي­ بايست راضي به علت­ هاي جنگ باشد،

مي­ بايست توجيه مي­ کرد که جنگ جزيي از اوست

شيوه­اي از تفکر، حالتي از

ويران گري، آن­ چنان که ذهن ويران مي­ کند،

 

يک بيزاري، آن­ چنان که جهان پاک مي شود

از يک توهّم قديمي. يک رابطه ي عاشقانه­ ي قديمي با خورشيد

يک رابطه­ ي غيرممکن با ماه

خشونت يک آرامش.

 

اين برف نيست که پَر است، کاغذ است.

شعر شديدتر تازيانه مي­ زند تا باد

چنان که ذهن. براي يافتن آن­ چه که کفايت مي ­کند،

ويران مي­ سازد آلونک­ هاي گل سرخ و يخ را.

 

* The best poems of the English Language (From Chaucer through Robert Frost) selected and with commentary by Harold Bloom.

*Corazon

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران