ترديد و ابهام

ترديد و ابهام

فريده لاشايي

در گفت­ وگو با گلناز مهدوي

 

فريده لاشايي در سرتاسر پنج دهه کار برجسته، حرف ه­اي­ اش، بدون توجه به هرگونه مانعي که مي­ توانست او را به نوعي هويت شديداً تعريف شده محدود کند، همواره با ابزارهاي متنوع بياني دست‌و‌پنجه نرم کرده‌است. او که دانش‌آموخته ي آکادمي هنرهاي زيباي وين است، به عنوان طراح کريستال در استوديو رايدل در اتريش جنوبي، و سپس در استوديو روزنتال در سلب آلمان به کار پرداخت. پيش از رفتن به آکادمي هنرهاي زيبا، فرانکفورت ادبيات آلماني آموخت. با اين‌که کارهاي اصلي او را نقاشي و هنرهاي تجسمي تشکيل مي‌دهند، اما مشخصه اصلي آثارش تغزل‌گرايي است، خواه در نقاشي، مجسمه‌سازي، طراحي کريستال و هنر چيدمان باشد، خواه اخيراً در ترکيبي از ويديو و نقاشي. لاشايي نمايشگاه هاي انفرادي بسياري در ايران، اروپا و ايالات متحده آمريکا برگزار کرده‌است، و در دو سالانه­ هاي متعدد بينالمللي و نمايشگاه­ هاي گروهي مانند هجدهمين دوسالانه سيدني: کل رابطه ­هاي‌مان(2012)، بحران هويت: اعتبار، انتساب و اختصاص در موزه هنر هکشر(2011)، اميد! در پاله دو آرتتس در دينار(2010)، ايران، از درون به بيرون در موزه هنر چلسي در نيويورک(2009)، موزه لودويگ در کوبلنز(2005)، و باغ ايراني در موزه هنرهاي معاصر تهران(2004) شرکت داشته‌است. آثار او را مي ­توان در مجموعه­ هاي خصوصي و عمومي مهمي مانند مجموعه­ هاي موزه هنرهاي معاصر تهران، گوگنهايم ابوظبي، مجموعه عمومي دمنگا در باسل، دويچه بانک و کامرز بانک در آلمان، موزه ملي هنرهاي زيبا در لاوالتا، بنياد هنري ديا در دهلي و مجموعه فرجام يافت.

 

شما در طول زندگي­ تان از روشن‌فکران و متفکران متعددي، چه ايراني و چه غير ايراني، تأثير گرفته­ ايد. يکي از اين شخصيت­ ها که روي کار و تفکر شما تأثير گذاشته، برتولت برشت است. چهار تا از نمايشنامه ­هاي او را ترجمه کرده و درباره­اش نوشته­ ايد. چگونه به کارهاي او علاقه­ مند شديد؟

آلماني زبان دوم من است و سال­ هاي بسياري را در آلمان گذرانده­ ام. در جواني ­ام با ادبيات آلماني آشنا شدم. تنها چند سالي از درگذشت برشت گذشته بود که به آلمان رفتم و در دانشگاه گوته فرانکفورت و هم‌چنين در برلين و مونيخ شروع به خواندن زبان آلماني کردم. در آن زمان او يکي از شخصيت­ هاي تئاتر و محافل سياسي و ادبي بود و هم‌زمان منتقدانش نيز به مخالفت شديد با نفوذ او پرداخته‌بودند، با اين ادعا که دوران او ديگر به سر رسيده‌است. اما براي من که از شرق مي ­آمدم، برشت هنوز کاملاً نو و مطرح بود. دوران، دوران فوق­العاده­ اي بود، در همه زمينه­ ها. دهه 60 بود و دوره اوج ­گيري جنبش دانشجويي در فرانسه و آلمان. بسياري از چهره­ هاي اين جنبش، دانشجوي همان دانشگاهي بودند که من مي ­رفتم. رفتن به آلمان شرقي گرچه سخت بود، اما غيرممکن نبود. با يکي از دستياران برشت توانستم ملاقات و مصاحبه کنم. گروه تئاتر برلينر آنسامبل براي‌ام بسيار جذاب بود. اما به نظرم از روحيه نوجوي او چندان اثري نمانده بود.

 

روحيه نوجوي او؟

منظورم سبک نوگرا و نوجوي او در تئاتر است. نوعي تداوم در اصول اثر تبلور داشت، از قبيل تداوم سنت­ هايي مثل تئاتر «نو» و هم‌چنين زبان انجيل لوتر که با گويش پررنگ آن از کودکي آشنا شده‌بود. از اين همه، برشت در متد فاصله­ گذاري­ اش استفاده مي­ کرد.

 

در کتاب شال بامو به مسأله شک و ترديد اشاره مي ­کنيد. منظورتان از آن چه بود؟

ما همواره در جامعه ­اي زندگي کرده­ ايم که با مطلق­ گرايي سر و کار داشته ­ايم که به نوعي باعث بسته‌شدن پر و بال‌مان بوده‌است؛ چرا که وقتي مسأله «مطلق» شد، ديگر جايي براي گسترش ايده نمي­ ماند.

 

گفتيد تحت‌تأثير برشت قرار گرفته بوديد، چون هم‌زمان بوديد، اما به نظر مسأله فراتر از معاصر بودن است.

 

سبک­ شناسي و طريقه کارش به حس زيبايي­شناسي من نزديک بود. مثل تکنيک استفاده گسترده ­اش از کلاژ در تئاتر. پيش از او بسياري از قبيل پيسکاتور، آيزنشتاين و همين طور ودکيند آن را به کار برده‌بودند.

 

برشت سوررئاليست نيست و حتا به عنوان «رئاليست نوين» طبقه­ بندي شده‌است، اما آن‌چه که در کارش اشاره کرديد مثل موضوع چندگانه ديدن و فاصله ­گذاري و کلاژ آيا مشابهتي با کار سوررئاليست ­ها دارد؟

 

او معاصر دالي، بونوئل و برتون بود و شايد آن‌چه که آن‌ها را به هم ربط مي­ دهد استفاده از کلاژ به صورت «محتوي» بوده است. در سوررئاليست­ ها هم نوعي آشنايي­ زدايي وجود دارد که فراتر از فاصله­ گذاري برشتي مي ­رود. در واقع اشاره به واقعيتي فراتر از واقعيت موجود و خصلت روياگونه دارد.

با خلق يک اثر هنري، همواره واقعيت متفاوتي به طيف تجربيات ما اضافه مي ­شود؛ واقعيتي که «ساختگي» است و همان‌طور که براي سوررئاليست­ ها مطرح بود خاستگاه «جنسيتي» آن به واقعيتي که در تصور خود داريم عينيت مي­بخشد. اين روند به طور طبيعي در کار شما وجود داشت. وقتي هزاران درخت را بارها و بارها نقاشي کرديد تا نوعي حس رويش و زندگي و حرکت را در آن شکار کنيد و يا وقتي که صدها کوزه گل را در طي جنگ ايران و عراق کشيديد، به واقعيت ديگري عينيت مي­ بخشيديد. اما در اين ده سال گذشته با انعکاس ويديو بر نقاشي مفهوم لايه لايه بودن واقعيت را در کارتان «دروني» کرده ايد  که همواره نوعي بازي بين واقعيت و مجاز در جريان است و همواره دو اثر متفاوت توليد مي­شود. وقتي ويديو خاموش است با يک اثر مواجه هستيم و هنگام روشن بودن ويديو با اثر ديگري روبه­ رو مي­ شويم. اين روند چگونه اتفاق مي ­افتد؟ چه اهميتي براي شما داشته؟

اين مسأله به نوعي ناخودآگاه پيش آمد. مقداري هم بيماري­ ام دخالت داشت.بوي رنگ اذيتم مي­ کرد. البته باز هم از رو نرفتم و به نقاشي ادامه دادم.

 

پس بيماري­ تان بهانه بود؟!

بله بهانه شد. هميشه عاشق سينما و ادبيات بودم و اين امکان را پيدا کردم که اين‌ها را قاطي‌ي نقاشي کنم. مدت‌ها روي تئاتر کار مي­ کردم و مدتي هم در دانشگاه دنبالش کردم و چندين مقاله هم نوشته­ ام و از اين راه به کار برشت نزديک شدم.

ويدئو نوعي جرقه و اتفاق غيرقابل پيش­بيني را در نقاشي ايجاد مي ­کند و خاصيت آشناي آن را مي ­زدايد. حيرتي را برمي­ انگيزاند. هنگامي که ويديو قطع مي­ شود طبيعت نقاشي تغيير مي­ کند و ديگر آن نقاشي­اي که اول ديده ­ايم نيست و معني ديگري را در بطن خود مي ­آفريند.

 

آشوک آديسو در پيش­گفتار کاتالوگ خرگوش در سرزمين عجايب به اين موضوع اشاره مي­ کند. براي‌ام جالب است. چگونگي جريان تلفيق مفهوم «شک و ترديد» و چندگانه ديدن را در کارتان توضيح مي­دهيد؟

اين‌ها در واقع مي­ شود سنتزي از مجموعه کارهاي‌ام که به شکل نوعي کلاژ ظاهر مي­ شود ديگر به سني رسيده ­ام که احتياج به نوعي جمع­بندي در کارهاي‌ام دارم.

 

جمع ­بندي از زندگي ­تان، از افکارتان که شکل پراکنده ­اي دارند؟

خودم هم خيلي پراکنده ­ام.

 

به نظر مي­ رسد که پراکندگي ويژگي  خلاقيت شماست. واقعيتي را منعکس مي­ کنيد که در آن هر چيز واژگونه است. انگار از نظر فهم متفاوت از نظم، همه‌چيز در جاي اشتباه قرار گرفته‌است. جاي زمين و آسمان در نقاشي­ هاي‌تان عوض شده و از زمين کلاغ مي­ رويد! استفاده از ابزارهاي مختلف در کارتان و تلفيق آن‌ها شما را به کجا مي­ برد؟

اين سوال عجيبي است. خودم هم نم ي­دانم به کجا مي ­روم. بسياري از نقاشان به اين مساله اذعان داشته ­اند. رد کار خود را به تو تحميل مي­ کند. يک چيز ناآشنا و سحرآميز اتفاق مي ­افتد و با ضرب‌اهنگ جهان حرکت مي ­کند و اصلاً لازم نيست به آن آگاه باشي.

 

روح زمانه است...

بله دقيقاً. من راهي را دنبال مي­ کنم، خود راه براي‌ام جذاب است. به قولي «رهبر و راه‌رو برفت و راه بماند.»

 

شما هميشه به نوشتن پرداخته ايد. به مجسمه ­سازي هم مشغول بوده ­ايد، به عنوان طراح و کنده ­کار شيشه و کريستال براي ريدل و روزنتال کار کرده ­ايد. کتاب زندگي ­نامه ­تان، شال بامو و چند شعر و داستان کوتاه از شما به چاپ رسيده‌است و حدود هفت يا هشت کتاب و نمايش‌نامه ترجمه کرده ­ايد. در ده سال گذشته به ساختن ويديو پرداخته ­ايد؛ ويديويي که روي نقاشي منعکس مي­ شود که شايد تعريفي براي آن وجود ندارد. خود را چگونه تعريف مي­ کنيد؟

در واقع اين ديگران هستند که مي ­توانند کار من را تعبير کنند. من عميقاً در همه اين‌ها غرق هستم. از آن‌چه که بر من گذشته کلاژ مي ­سازم دوست دارم همه‌ي آن‌چه را که تجربه کرده ­ام، تلفيق کنم، چون دوران­ هاي مختلفي را از سر گذرانده ­ام. پراکندگي مشخصه زندگي امروز است. مرزهاي حرفه ­اي امروز در حال محوشدن هستند. کلاژ از خود کار فراتر مي ­رود... و بدين نحو فضاي کاري مرا گسترده ­تر مي­ کند. اين از بين رفتن مرزهاي حرف ه­اي به من اين آزادي را داده‌است که در زمينه­ هايي که قبلاً به علت محدوديت ­هاي تعاريف حرف ه­اي بسته بودند، فعاليت کنم. اين آزادي که در محيط­ هاي گوناگون بسيار متفاوتي شناور باشم و به يک هويت مشخصاً تعريف شده و مطلق بسنده نکنم براي‌ام لذت فوق­ العاده­ اي به همراه دارد.

در حال حاضر يکي از چيدمان­هاي ويديويي شما در دو سالانه سيدني در معرض ديد است. ممکن است در مورد اين کار توضيح بدهيد؟

 

اين ويديو را در زمان انقلاب اخير مصر ساختم. مشغول چيدماني در مورد قمرالملوک وزيري بودم که براي‌ام شخصيت بسيار مهم و عزيزي است ومي خواستم مشابه او را در فرهنگ هاي ديگر بيابم. بنابراين اديت پياف، ام کلثوم و... را در نظر داشتم. و بعد... آن‌چه که در مصر مي ­گذشت مشغوليت تمام ذهنم شد و روي کار اوليه­ ام تأثير گذاشت و متحولش کرد. چاپلين در نقش ديکتاتور بزرگ در آن است و با کره زمين بازي مي­ کند و نيمرخ ام کلثوم مثل قرص ماه در بالاي نقاشي پديدار مي­ شود. انگار به چاپلين که با رقص مضحکي در نقش هيتلر با کره زمين بازي مي­ کند، مي نگرد. اين ويديو از به هم وصل کردن 2500 تصوير بريده شده از هيکل چاپلين ساخته شده است، ولي در آخر فقط صداي‌ام کلثوم است که مانده‌است و مي­ ماند.

شما در حال ساخت چيدماني ويديويي هستيد که به وسيله‌ي موسسه «مجيک اَو پرشيا» در هفته فريز لندن در گالري ساچي به‌نمايش درخواهد آمد. آيا اين مشغله‌ي ذهني امروز شماست؟

 

کار ملهم از نمايشگاه علي بختياري است که همراه عرضه کتابي از مجموعه طرح­ هاي صفحات موسيقي فيلم تدوين کرده­ اند، که طي سال­ هاي 1354-1353 در ايران توليد شده‌است. اين نمايشگاه به من اين ايده را داد که کاري را توليد کنم که هميشه براي‌ام جذابيت داشت: سينما و موسيقي. خيلي هيجان­ زده شدم. به کمک کامبيز صفاري که تدوين‌گر ماهري هستند و لطف کردند به ..... من به ميلان- که در بيمارستاني در آن‌جا مشغول مداوا هستم- آمدند، تنها با يک پروژکتور، يک لپ­ تاپ، يک دستگاه پخش ساده و تصورات‌مان کار را آغاز کرديم. اين ويديو درباره فرهنگ مردمي و عاميانه­ اي است که در کافه­ ها و کاباره­ هاي ايران آن زمان جريان داشت و در سينماي به اصطلاح «فيلمفارسي» منعکس بود. تکه ­هايي از اين فيلم­ ها را بريده و تدوين کرده ­ايم که نوعي کلاژ است و اميدوارم زيبا از کار درآمده باشد.

پس، از طريق تدوين و کلاژ و موسيقي، فضاي کافه ­هاي آن زمان را که به نوعي کاباره هم بوده ­اند بازسازي کرده ­ايد؟

 

و هنرپيشه­ هاي محبوب آن زمان را که متأسفانه زمان طولاني ­اي از فعاليت هنري­ شان مي گذرد و فراموش شده­ اند. مي­ خواستم خاطره­ شان زنده شود.

 

در واقع شما صحنه بازي جديدي را براي آنان ايجاد کرده­ ايد.

در واقع به همين مفهوم لغوي «صحنه تئاتر» يا «بازي در بازي» را ساختم.

 

شما مجموعاً در کارهاي‌تان و خصوصاً در اين اثر، با دو رويه واقعيت بازي مي­کنيد. بدين معني که تنها به زنده‌کردن فضاي کافه­هاي آن زمان بسنده نمي­کنيد. آن فضا در فيلم­هايي بازتاب يافته است و «يک واقعيت ساختگي» را نشان مي­دهد و شما واقعيتي ديگر را از آن بازتاب در چيدمان خود مي­آفرينيد.

در يک طرف تماشاچيان کافه­ها و بينندگان و هنرپيشگان محبوب قديمي به تماشاي طرف ديگر مشغولند که در آن هنرمندان مشغول هنرنمايي هستند و در ضمن دختري «ترانه» نام که از فيلم پنجره، کار فوق­العاده جلال مقدم، به عاريت گرفته شده، کاملاً دوربري شده و جلوي صحنه مشغول تماشاي هنرمندان است تا خودش را آماده استخدام در به اصطلاح کافه بکند.

 

پس همان‌طور که اشاره کرديد با واقعيت و مجاز بودن پرده­ ها بازي مي ­کنيد.

بازي در بازي است. بيننده همواره از واقعيت ساختگي کافه و اجراي آن آگاه است و در عين حال با همراه‌شدن با ترانه و تماشاچيان کافه، خود در نمايش شرکت مي­ کند و در لحظه سوررئال حس مي­ کند که خود نيز روي صحنه نمايش است. به نحوي اين همه نيز به طور ناخودآگاه به تکنيک فاصله­ گذاري برشت برمي­ گردد ولي سابقه طولاني ­تري دارد.

 

آخرين سؤال من اين است که پروژه ­هاي بعدي­ تان چه هستند؟

مشغول کار براي نمايشگاهي هستم که در ماه فوريه در گالري ليلا هلر در نيويورک خواهم داشت. نمايش گسترده­ تري از مجموعه خرگوش در سرزمين عجايب است که يک اتبيوگرافي و در ضمن روايتي کوتاه از تاريخ مدرن ايران است. براي اولين بار مجسمه­ هاي تمثيلي­ ام را نشان مي­ دهم؛ کلاغ­ هايي برگرفته از يکي از آثار اين مجموعه که در تمام فضاي گالري حضور دارند و...

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران