ديدار بعدي ما

ديدار بعدي‌ ما

نوشته‌ي علي بختياري

فريده‌ي نقاش را با کارهاي اش از نوجواني شناخته‌بودم؛ به‌خصوص با چيدمان «نه هر درخت تحمل کند جفاي خزان» در نمايشگاه باغ ايراني کاملادرخاطرم حک شده‌بود.

اما اولين بار او را در بعد ظهري از ماه بهمن 1388 درحياط گالري آن، ديدم. اول درباره ي «شال بامو» حرف زديم و بعد حرف کشيد به نشر روزن، به ترجمه‌هاي‌اش، به کورتزيو مالاپارته، به پازوليني ... که اجراي بيتا فياضي شروع‌شد.

فردايش به او زنگ زدم و به ديدنش رفتم. زمستان آن سال حالش خوش بود و هنوز به شيمي‌درماني‌هاي سنگين چندين باره نرسيده بود. با فريده زمان‌ متوقف مي‌شد. دراستوديوش کار مي‌کرد وبا هم گرم صحبت مي شديم . ازايده‌هايي که داشت مي گفت و آن را که مي‌خواست اجرا کند و فيلمي که دلش مي‌خواست بسازد و خانه اي که مي‌خواست بخرد...

کم‌کم سرطان شدت گرفت. فريده مدام درسفر بود وبخش مهمي ازدرمانش رادر ايتاليا انجام داد و ما هم‌چنان روزانه درتماس بوديم و هرچه بيماري‌اش شدت مي‌گرفت، عطش اش براي خواندن و کارکردن بيش‌تر مي‌شد.

من روي پروژه IRAN:RPM I کار مي‌کردم که يک روز جلد صفحه‌هاي موسيقي فيلم‌فارسي‌ها را ديد و ازمن خواست براي اش فيلم‌فارسي ببرم. مدت ها فيلم‌ فارسي  تماشا مي‌کرد و به شوخي و جدي مي‌گفت که چه‌طور تفکر چپ دوران جواني امکان  لذت‌بردن از اين سينما را  براو  حرام کرده‌.. از دل تماشاي فيلم‌ها، نقاشي-چيدمانBetween the motion / And the act / Falls the Shadow  به‌وجود آمد که بازآفريني‌ي کافه‌هاي فيلم‌فارسي در دو پرده نقاشي و پروجکشن بود. کار را در گالري ساچي لندن نشان  دادم و در همان  نمايشگاه ،موزه LACMA  آن را براي مجموعه دايمي اش خريد.

وضعيت جسمي او  مدام وخيم‌تر مي‌شد و اما به عيان مي ديدي که اين وخاومت جسمي، شور زيستن را دراو تشديد مي‌کند. از هنرمندان جوان تر کار مي‌خريد، اخبار را دنبال مي‌کرد و هراز گاهي هوس بيرون رفتن به سرش مي‌زد که منجر به ديدن يک نمايشگاه يا رفتن به استوديو هنرمندي مي‌شد.

بهار 1391 بود و يک روز در استوديواش با هم نشسته‌بوديم. دنبال چيزي مي‌‎گشتم که پاکتي پراز طراحي با مرکب را پيدا کردم. طراحي‌ها را در جا پسنديدم و قصه‌اش را از او پرسيدم. گفت زماني که با کامبيز صفاري ويديوي «گرفتن ماه» را کار مي‌کرده، براي نشان‌دادن بعضي حرکت‌ها، اين طراحي‌ها را اجرا کرده. من مدت‌ها بود که نقشه راه‌اندازي يک پروژه توليد کتاب‌دستي را در سر داشتم، همان‌جا گفتم که مي‌خواهم پروژه‌ام را با اين‌ها شروع کنم. قبول کرد و ازاو خواستم براي ام 50 تا طراحي از خرگوش‌ها را روي کاغذ انجام بدهد . ايده کتاب، ثبت پروسه مطالعه اين کار بود. طراحي‌هاي مرکبي تبديل به گراوور اچينگ شد و 10 عدد کليشه در 50 نسخه توليدشد. داخل هر کدام از کتاب‌ها هم يک طراحي روي کاغذ و 7 فريم از ويديوي نهايي قرارگرفت. وقتي اولين نسخه را ديد خيلي خوشش آمد . لب اش را به سمت راست کج کرد و سري تکان داد  که يعني خوب است .

براي نمايش کتاب در گالري جم دوبي در سفر بودم که مانلي تماس گرفت که اوضاع فريده خيلي خراب است و دربيمارستان جم بستري شده است، زودتر بيا. سعي کردم بليط هواپيما ام را عوض کنم ولي جاي خالي اي پيدا نشد . خلاصه که سر تاريخ بليط ام  برگشتم و شبانه رفتم بيمارستان.نشناختمش. درآن چند روز، بدن اش به تمامي تحليل رفته بود اما مغزش هم‌چنان دقيق کار مي کرد.

گفتم خوبي؟ چشمان اش را بست که يعني نه.

ديدار بعدي‌ ما در سرد خانه بود. من و کارگر بيمارستان و فريده تا لحظه‌اي که اودرمحفظه فلزي ابدي شد.

 

طراحي هاي آب مرکب فريده لاشايي

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • محسن نبي زاده شنبه 29 خرداد 1395

    آخرين ديارش همون روز يکي از سخت ترين روزهام بود چهره گريان مانلي رو فراموش نمي کنم يادش گرامي

  • يکشنبه 30 خرداد 1395

    خيلي روان. سليس و روان 7کوتاه ولي کامل 1 سال آخر زندگي فريده عزيز را روي کاغذ اورديد. براي من مثل يک فيلم بود و با شما بودم در همه اون لحظات . ومن ديگر طاقت رفتن هيچکدام از عزيزانمان را ندارم

  • جمعه 4 تير 1395

    درووود بر بانوي هنرمند عزيز سرزمينمان فريده لاشايي افتخار هنرمندان و تشکر از جناب آقاي بختياري عزيز بسيار لذت بردم من عاشق احساس سرشار و جاري در آثار بانو فريده لاشايي هستم در نمايشگاه آخري که در موزه هنرهاي معاصر بود حالت پرواز روح از جسمم بهم دست ميداد چند بار به اين نمايشگاه رفتم کتاب شال بامو رو گرفتم و حظ بسيار بردم درووود بر بانوان هنرمند سرزمينم ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? متشکرم علي جان