خلق تصنعي يک روايت

خلق تصنعي يک روايت

شروين طاهري

 

اي کساني که داخل مي شويد ، هيچ راه بازگشتي نيست . دوزخ . دانته

 

کارکرد موزه‌ها و آکادمي‌ها در قبال " معناي " هنري آثار نقاشانه يا به‌طور عام " معني هنر " چيست ؟  آيا اين نيست که کليت يکپارچه‌اي به آثار هنري بپوشاند و در يک معناي صريح و آشکار " رمزگشايي " شان را براي مخاطب-خريدار ارائه دهد ؟ موزه يک مکان-زمان خارج از تاريخ مي‌سازد تا مخاطب با پاي گذاشتن به آن آيين تشرف به معناي دست‌نخورده و نامکان مند را به‌جاي آورد . موزه نقطه ارشميدسي مي‌سازد تا با آن " ديدگان بي‌طرف " بتواند وقايع را بهتر دريابد و ذات پايدار را از نمود مدام در حال شدن تشخيص دهد . بنا به اين فرض موزه هنرهاي معاصر تهران مي‌کوشد به نقش نهادي خود عمل کند و در ابتداي ورودي به نمايشگاه آثار فريده لاشايي با گزاره پردازي آشکار[1] و انحناي دوديواره سفيد ، چون نوشته‌اي راهنما شمارا از دروازه تاريخ هرروزه به نازمانيت هل مي‌دهد . عبارت‌ها در سه سطح تنظيم‌شده‌اند . اول مي‌گويند که " ما " يعني ايرانيان در بيرون از تاريخ مدرن بوده‌ايم . سپس و با انقلاب مشروطه و قاجاريه و رويدادهاي موجود در اين دوران با موج " مدرنيسم " مهاجم غربي برخورد مي‌کنيم . ازآن‌پسواکنش‌هاي " ما " شروع مي‌شود . مي‌کوشيم خودمان را در هويت‌هاي چندپاره تحميلي بازشناسيم . روايت خودشناسي ما با انقلاب 57 ادامه مي‌يابد و در اين راه با روندهاي هنري جهاني هم‌صحبت مي‌شويم و کم‌کم از تأثير خام آن‌ها خلاص مي‌شويم . بدين‌سان ما در درون هنر مدرن قرار مي‌گيرم و هنر مدرن با ما به گفتگو مي‌نشيند . موزه هنرهاي معاصر محل اين گفتگو است . هندسه سه سطحي اين گزاره پردازي مفروضاتش را پنهان مي‌کند تا با سرگذشت کوتاه از لاشايي به درون پرتاب شويم . مفروضات اما اين‌ها هستند . مايي وجود دارد که تا پيش از برخورد با بادهاي غربي اصلاً موجود نيست !! اين ماي ناموجود تنها مي‌تواند در " فرهنگ " که ذاتش را هنر بازمي‌نماياند ظاهر شود . سطح دوم اين جا خود را نشان مي‌دهد . هنر روايت بازتابي درک ما از خودمان است . سرانجام اين ماي بازنمودي که اصلاً وجود ندارد ، با خود به آشتي مي‌رسد و مي‌کوشد با خود به گفتگو بپردازد . سطح سوم اين گفتگو است که مرجعيت نهاد را توجيه مي‌کند . " مجموعه نفيسي " در اين نهاد جمع شده تا گفتگوي اين ما را هدايت کند . لاشايي " ويرژيل [2]" ما است ، راهنماي ما در طبقات مختلف اين گفتگو . مي‌کوشد "بئاتريس" ما را به ما بنماياند . خودمان را .

اما آيا هنر مي‌تواند در بيرون از اين سازوکار نهادي اصلاً هم چون هنر ( Art ) بماند ؟ آثار هنري مدام خلق مي‌شوند و در حوادث تاريخي فرو مي‌شوند . اما هنر در جايگاه خود مي‌ماند در ساختمانش ، و الهگان " والهالا[3] " از جاودانگي‌اش محافظت مي‌کنند . اگر اين ذات مقدس دست تعميددهنده‌اش را بر روي مجموعه‌اي پراکنده بکشد ، آن گاه آن مولودات تکه‌تکه به ناگاه خود را در تالار خدايان خواهند يافت و جسميت ذات مقدس مي‌شوند . پس لاشايي تنها ازآن‌جهت مي‌تواند هنرمند باشد که جسميت نهاد شود . موزه هنرهاي معاصر به لاشايي چون سفير خودش اجازه مي‌دهد به فراتاريخ هنر وارد شود و جان " ما " را از خودمان ( خودي تکه‌تکه ، بي‌قرار ، موجود در تنگناهاي شهر ، ... ) قرض بگيرد . اما اگر پاسخ را واژگونه سازيم چه ؟ اگر اين اجسام خرد و ناچيز را به ذاتي تکينه نسبت دهيم چه خواهد شد ؟ ديگر هنري مي‌ماند ؟ مرزها درهم خواهند ريخت . سلايق و نظام‌هاي اجتماعي ديگر اين دال‌هاي خاموش را دربر نخواهند گرفت ؟ هرکس نمي‌کوشد خود را هنر بنامند ؟

هنرمند منطقه تضاد و مکان اين بحران است . فضاي مواجهه نهاد با تکينگي . جايي که فرديت خاص در برابر ساختار جبارانه قرار مي‌گيرد . هنرمند جسميت نهاد نيست ، جسميت ذات ، هم چنان که هنرمند کارمند تعاملات ذوقي هم نيست ، دالي فاقد ذات . هنرمند ، هنرمند-کارگر است . سازنده نيروي هنوز نيامده نوعيتي هنوز ساخته نشده . هنرمند نام رمزگان " انسان " است . موجودي که : " تاريخش را مي‌سازد ، نه آن‌طور که مي‌خواهد "[4] . و در تاريخش خودش را بازسازي مي‌کند . بنابراين نمي‌توان هنرمند را در محدوده‌هاي نهادي اسير کرد ، طبقه‌بندي‌اش کرد و چون شبحي گرفتار واداشتش به تقليد از صدايي ضبط‌ شده . هم‌زمان نمي‌توان روحي سرگشته دانستنش که پرسه مي‌زند و تنها در شکاف ديوارهاي ذوق عمومي هربار ، دلقک وار ، براي شادي جماعت‌ها" آکروبات‌بازي "مي‌کند .

لاشايي هم زمان چند نفر است ، شاعر ، مترجم ، نقاش . هر يک از اين وجوه نماينده و بازنمود لحظاتي از تاريخ " ما " است . اما ساختار نحوي موزه خط روايت را طوري مي‌چيند که ما اين وجوه را در توالي سال‌هاي رو به بلوغ روح هنر معاصر ببينيم . اين کار از طريق نمايش خط‌ خطي‌هاي دوران کودکي و پاره نوشتارهايي بر ديوارهاي سفيد انجام مي‌شود . در هر دالان تکه خاطره‌اي گفته مي‌شود و تکه‌اي مقارن از سينما يا ترجمه‌ها پياپي مي‌آيند تا ما مطمئن شويم هيچ‌چيز ناگهاني رخ نخواهد داد . همه‌چيز آرام است . کودک بزرگ مي‌شود و " با ديدن روتکو " پي به اعماق فلسفه‌هاي انتزاعي مي‌برد که سال‌ها در مخيله‌اش داشته . روايت با تقطيعي بديع از روي برخي اشارات مي‌گذرد . صادق هدايت ناميده مي‌شود اما در گالري‌هاي ميانه راه سه لته اي از يک فيگور پشت کرده حتي لايق يک برچسب نيست !! سپس فيلمي از ماني حقيقي و سرانجام ويديو آرت هايي درباب ايدئولوژي و استبداد . پرده سياه پايان راه با پروژکتوري خيره به ايستاده‌هاي احتمالي " آپاراتوس " ماي به خود آمده مي‌شود . به فانتاسماگورياي هنر با سپيدي بي‌طرف وارد مي‌شويم و با نگاه خيره پروژکتور خارج . ما تعميد يافته‌ايم . کس ديگري شده‌ايم . لاشايي اجازه ندارد با ما خارج شود . بئاتريس آن جا در خيابان منتظر ما است . درست همان‌جايي که قبلاً از آن آمده‌اي .

بياييد کمي لاشايي را از دست اين روايت مسحورکننده نجات دهيم . لاشايي در نوشتاري بر ديوار مي‌گويد " سيبي دست سهراب بود . ما از خبرهاي کشتار در ويتنام صحبت مي‌کرديم و خشمگين بوديم . سهراب مي‌گفت حيف سيب نيست که آدم بخورد ... "[5] کارکرد مفصل بندانه اين جمله اين است : اگرچه شما با آثاري مواجه شده و مي‌شويد که به آثار سهراب شباهت دارد ، اما لاشايي " متعهد " است !!! اما ضد روايت موجود اين‌طور شکل مي‌گيرد : ساقه‌ها و ترکيب‌هاي ضد طراحانه به دنبال شفافيت " امپرسيون ها " و لحظات ناب خطوط تصادفي به هيچ‌چيز متعهد نيستند . لاشايي نقاش هم چون سپهري نقاش ، حجم رنگ و تقارن نور در پيکره‌هاي طبيعي را هدف گرفته است . وحدت نا پيکرمند از طريق نمايش اجزا بر اساس نور و رنگ . او مي‌کوشد " طبيعت " را از دست طرح‌ها نجات دهد . خط عنصر تکينه است . تصويرهاناقص‌اندچراکه خطوط نافرماني مي‌کنند و هاله‌هايي از اجزاي زنده بيروني بر بوم ظاهر مي‌شود . لاشايي نقاش ، از نقاشي هيچ قصدي ندارد ، نه مي‌خواهد " پيسارو " باشد و نه " مانه " مي‌خواهد هم چون نقاشان عينيت‌گرايي نو ، ذات مرئي را بجويد . اتصال اين مرئي به " امر واقع " منطقه کاوش نقاش است . از درون اين سازمندي‌هاي ناگهاني ، روح سادگي ما خود را نمايان خواهد کرد . نقاشي‌هادرصدد يافتن چشم‌اندازي هستند از طبيعت . مي‌کوشند نگاه کردن را بيازمايند و هم چنان درگير افسانه ذات نامرئي در مرئي هستند . اين وسواس و افسانه تا به پايان عمر لاشايي را دنبال مي‌کند . همان‌طور که ما را . چيزي در بيرون هست اما نمي‌توانيم بيابيمش . لاشايي مترجم اما هم زمان ، رئاليسم سوسياليستي برشت را کشف مي‌کند . مارکسيسم دشمن عينيت نو است . برشت از طريق پيکره‌هاي دراماتيزه شده ، و اجتماع نيروهاي نمايشي زيرلايه نمودها را افشا مي‌کند . ذاتي آن جا نيست ، اما همين‌که نمايش شروع مي‌شود ذات پنهان روابط در خودشان ساخته مي‌شود . و برشت مي‌کوشد با خطوطي ساده و گاهي کنترل نشده ( نقدي که لوکاچ به برشت دارد ، برشت را به دليل اين جزئيات ناگهاني گاهي مدرنيست مي‌نامد . ) اصل مرئي را که از طريق تورم ديده‌شدگي پنهان‌اند ، بيرون بکشد . اين وجهه لاشايي با نقاشي‌هايش در تماسي کوتاه و مرزبندي شده مي‌ماند . نقاشي‌ها اگرچه رو به کدر شدن مي‌نهند و لايه‌هاي انتزاعي رنگ‌ها ديگر حتي تحمل خطوط را هم ندارند ، اما هنوز مرئي در خارج تابلو در طبيعت مستقر است و نه در وحدت‌هاي سيال خود بوم . تابلوها سادگي را رها نمي‌کنند . تضادي تکان‌دهنده ميان ترجمه و خلق . لاشايي با خودش در جدل است . لاشايي شاعر اما يک سره تسليم نقاشي شده . يا موزه اين را مي‌خواهد بگويد !! قطعاتي از اشعار که در مونيخ سروده پخش مي‌شود . کلمات مصورند و مي‌کوشند حجم رنگي را بازنمايي کنند تا محتواي معاني را . همانندي دوباره سپهري و لاشايي .

تضاد اين دو وجه اما گاهي به سنتزهايي سترگ مي‌رسند . لاشايي مترجم / نويسنده ناگهان تابلويي سه لته مي‌کشد که سايه مردي است پشت کرده به مخاطب . طوفاني از قهوه‌اي مدام تهديد مي‌کند که انگاره را با خود خواهد برد . مرد به کجا نگاه مي‌کند ؟ احتمالاً مصدق است در تبعيد !!! براي لحظه‌اي ذات مرئي خود را در پيکره‌اي نشان مي‌دهد که منطقه ورود " ما " به تاريخ است . سوژه مندي ما . جايي ديگر تن سفيدپوش هدايت به سري گرم و گوشي خونين ختم مي‌شود . خطوط به درون فيگوري حمله مي‌کنند تا بيانش کنند . بازنمايي کنار مي‌رود و سادگي فرومي‌پاشد . چرا گوش صادق خونين است ؟ سه قطره خونش است که در گوش‌ها دلمه بسته ، يا جايي صدمه‌ديده که " ما " را نمايندگي مي‌کند ؟ ما که صداي تاريخ را نمي‌شنويم ؟

مينياتورها هم تصادم ديگري از نقاش با نويسنده است . فرشته‌اي در فراسوي طبيعتي تيره پيام‌آور جان دوباره است . منقارها و سطوح قهوه‌اي و تاريک اما هنوز هستند . افق نيز خاکستري است . لاشايي دارد مي‌کوشد مرئي را ببيند ، اما نه در بازنمايي امر مرئي ، بلکه در بيان تضادمند چيزها . روايت سرراست نيست . اما " ما " به‌وضوح از سادگي درآمده است . ازاين‌پس هر بار که تضاد به سمت لايه پيشين برمي‌گردد ، خراش اين دريافت را با خود دارد . به‌وضوح رنگ‌هاي کودکي بازگشته‌اند . رنگ‌هاي تيره . کودک بزرگ نشده بلکه تازه به درون خود بازگشته است . روايت موزه اما مي‌کوشد اين لحظه کليدي را با ويديو آرت ها مخدوش کند . گويي لاشايي به وحدت مي‌رسد . حالا رسانه‌اي تازه يافته براي بيان که مجموعه تمامي وجوه ديگرش است . اما مسئله باژگونه است ! او در طلاقي دوباره با خودش به بازي گوشي کودکي‌اشبازگشته .

براي نقطه اوج اما تابلويي عجيب را پيشنهاد مي‌کنم . شايد سنتز نهايي اين جا است . تابلويي غريب و تکان‌دهنده که موزه در گوشه‌اي رهايش مي‌کند . فرشته‌اي کودک سان در کنار مادرش توسط پيکره بدوي مردي ( انساني ) در آغوش گرفته‌شده . انسان براي نجات فرشته مي‌آيد . نگاره‌اي که به‌شدت باکارهاي شيله نزديکي دارد . براي لحظه‌اي انسان خود را نشان مي‌دهد . بازهم پشت به مخاطب . ازپاافتاده ولي هنوز گرم و جسميت يافته . و فرشته‌ها ، خود را به ما مي‌نمايانند . از رمق افتاده و محو . تاريکي و روشنايي اين بار در وجهي اکسپرسيو تراژدي تاريخ را نمايان مي‌کنند . فرشته تاريخ تنها شاهد ويراني است و نمي‌تواند دربرابر بادهاي رو به‌سوي بهشت مقاومت کند .[6]

 

 

 

[1] آغاز نمايشگاه با متني طولاني هم چون لوحي هدايت گر تزئين شده است . ارجاعات به درون اين متن است .

[2]ويرژيل شاعر بلند آوازه رومي که در داستان دانته راهنماي وي است در دوزخ

[3]تالار قهرمانان جاويد در افسانه نيبلونگن

[4]جمله مشهور مارکس در هجدهم برومر لوئي بناپارت

[5]باکمي تغيير از روي يکي از ديواره‌هاي موزه

[6]تزهاي تاريخ . والتر بنيامين 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران