خاطره اي از نيما

 

 

خاطره ­اي از نيما

هادي شفائيه

 

در اداره­ ي نگارشات با او آشنا شدم.

آن روز[1] براي ملاقات دوست­ ام، که رييس همان اداره بود، رفته بودم. پيرمردي خوش سيما، که  با موهايي سفيد، شباهت زيادي به «آينشتين» داشت، در حالي که کيف چرمي سياه رنگ و چروکيده­ اش را از درازا تا کرده بود و به سينه­ اش مي ­فشرد وارد اطاق شد. دوست­ام ما را به هم معرفي کرد: نيما يوشيج.

تا آن روز کم و بيش با اين نام آشنا بودم. آن­ را از بعضي­ ها شنيده بودم و در بعضي کتاب­ ها و مجلات ديده بودم. در اين ديدن­ ها و شنيدن­ ها قطعاتي نيز، که به نظرم بيش­تر شباهت به «ترجمه» داشت همراه بود. با اين اسم و آن قطعات، يک شاعر ژاپني با ترجمه­ ي شعرگونه اشعارش در ذهن من به وجود آمده بود و هيچ به فکرم خطور نمي­ کرد که روزي «او» را در گوشه­ ي انتهايي باغ وزارت آموزش و پرورش در اتاقي خواهم ديد و با «او» آشنا و دوست خواهم شد.

آن روزها، مانند يک توريست، هميشه دوربين­ ام را همراه داشتم. براي به­ دست آوردن تصاوير جالب و بي­ نظير دوربين همواره بايد حاضر و آماده در دسترس باشد. گاهي حوادثي رخ مي ­دهد که تکرار آن­ ها محال است. دوربين عکاسي، ضبط و ثبت صحنه­ هاي گذرا و بي­ ثبات را ممکن مي­ کند. اين­، وظيفه ­ي عکاس است. اما من اعتراف مي­ کنم که به اين وظيفه ­ي خود هرگز عمل نکرده­ ام، زيرا هميشه به پي­ آمدها و گرفتاري­ هاي متعاقب آن مي­ انديشيدم و عطاي کار را به لقاي­ اش مي­ بخشيدم، چه صحنه­ هاي جالب که ديدم و بي ­ثبت­ شان گذشت­ ام... اما باز هم هميشه دوربين ­ام را همراه داشتم... آن­ روز هم با من بود و فيلم رنگي مثبت (اسلايد) داشت.

باغ و ساختمان­ هاي اصلي وزارت آموزش و پرورش متعلق به عهد قاجار است. محلي که در آن­ جا با نيما آشنا شدم اتاقي در ابعاد عادي براي آن دوران بود. شايد چهار يا پنج متر در هفت يا هشت متر، که حالا درست به خاطر ندارم. فقط يادم هست که ارتفاع ديوارهاي­ اش نسبت به ديوارهاي معمول امروز بيش­تر بود. به سبب واقع شدن در ضلع جنوبي باغ، پنجره ­هاي اين اتاق رو به شمال باز مي ­شد. علاوه بر اين، در ديوار جنوبي آن، نزديک به سقف هم يک پنجره­ ي کوچک وجود داشت که از آن­ جا آفتاب به داخل مي­ تابيد. ميز رياست دوست من هم در همين گوشه بود و اشعه­ ي خورشيد تا روي آن مي­ رسيد. علاوه بر ميز و صندلي رياست، يک نيمکت چوبي و دو سه صندلي در کنار ديوارها وجود داشت. پس از اين­ که مراسم معرفي و آشنايي به عمل آمد، نيما از کيف سياه چرمي چروکيده ­اش يک دسته کاغذ درآورد و بر روي ميز گذاشت و رفت روي نيمکت نشست. بعدها از دوست ام   شنيدم که براي کمک مالي، در برابر حقوق بسيار ناچيز، وظيفه­ اي  به او محوّل کرده ­اند که نمايش­نامه ­ها­ي واصله را مطالعه و اظهارنظر بکند!

پس از اين­ که تصور ذهني ­ام را درباره­ ي خودش و اشعارش اظهار داشتم و بر آن خنديدم، خواهش کردم اجازه بدهد عکسي از او بگيرم.

وضع نوري اتاق هيچ مناسب نبود. کساني که در روزهاي آفتابي با آسمان لاجوردي در اتاق­ هاي  رو به شمال عکس رنگي، مخصوصاً اگر اسلايد گرفته­ اند تصاوير خفه­ اي را که رنگ آبي بر آن حاکم بوده به خاطر دارند. خوشبختانه شعاع باريکي از آفتاب از پنجره­ ي کوچک نزديک به سقف بر روي ميز رييس مي­ تابيد. اما وضع اين شعاع چنان نبود که به صورت تشخص بتابد و آن­ را روشن کند. اواسط بهار بود و اين شعاع باريک وضعي نزديک به عمودي داشت وانگهي بين شعاع نوراني و ديوار فاصله­ ا ي براي ايستادن و قراردادن دوربين نبود.

به هرحال نمي بايست قطع اميد کرد. از دوست ­ام خواستم تا جاي خود را به نيما واگذار کند. وقتي در آن­ جا نشست، با کمي جلو و عقب بردن صندلي در وضعي قرارش دادم که شعاع نوراني از پشت سرش تابيد و مانند پروژکتوري گردي سر و موهاي سفيدش را روشن کرد. اما صورت، که عامل اصلي يک پرتره است، در نور ضعيف ­تري ماند که آن­ هم با دادن روزنامه­ يي به دست­ اش و قرار دادن آن در جايي و حدي که خود ديده نشود و شعاع خورشيد به آن بتابد و منعکس شده صورت را روشن کند اصلاح شد و تصويري بسيار لطيف و شاعرانه به­ وجود آمد.

با نهايت تأسف، اکنون من اين اسلايد زيبا را در اختيار ندارم. سال­ ها بعد، زماني که احمد شاملو سردبير مجله­ ي خوشه بود و از وجود اسلايد اطلاع داشت، آن ­را براي چاپ در مجله از من گرفت و نزد او ماند. سال­ ها گذشت تا اين ­که روزي مرتضي مميز، گرافيست نامي، براي ترتيب نمايشگاهي از من خواست تا از عکس ­هاي نيما، آن­ چه دارم، يک چاپ بزرگ به او بدهم. روزي که به تماشاي آن نمايشگاه رفتم در کنار عکس­ هايي که داده بودم، با کمال تعجب، يک عکس چاپ شده از همان اسلايد نيز نظرم را به خود جلب کرد. وقتي از مميز سوال کردم که آن­ را از کجا به دست آورده جواب داد که از شراگيم (پسر نيما) گرفته است. من آن­ چه را تا اين ­جا خوانديد براي­ اش گفتم و خواهش کردم آن اسلايد را بگيرد و به من بدهد. اما وقتي او را ديدم و جوياي اسلايد شدم گفت که من خواستم ولي او اظهار داشت که مال اوست و نداد. به هر حال آن­ روز با نيما آشنا شدم و دانستم که نام­ اش «علي اسفندياري» است. ديگر «نيما يوشيج» براي­ام يک شاعر ژاپني نبود.

چندي بعد به دعوت او به خانه ­اش رفتم و از مصاحبت­ اش محظوظ شدم. آن­ روز حا ل اش خيلي خوب بود. مي ­گفت «ديشب وقتي از اتوبوس پياده شدم و به خانه مي ­آمدم، در راه شعر ازم مي­ ريخت»! خيلي از اشعارش را روي قطعه کاغذهايي که سابقاً در قوطي سيگارها، ميان دو رديف­ سيگار وجود داشت، نوشته بود. يا روي بريده ­هايي از چنين تکه کاغذهايي.

هنگام خداحافظي خواهش کردم روزي به آتليه­ ام بيايد تا پرتره ­هايي از او تهيه کنم. وظيفه ­ي هدايت­ اش را به عهده­ ي همان دوستي که وسيله­ ي آشنايي ما شده و آن­ روز هم مرا تا خانه­ ي نيما همراهي کرده بود گذاشتم و او در انجام اين وظيفه تأخير نکرد. با هم آمدند. آن روز نيما آرام نبود، گويي از گرفتن عکس وحشت داشت. پياپي نداشتن کراوات، مناسب نبودن لباس و بهانه­ هاي ديگر را عنوان مي­ کرد. من چندان سعي در آرام کردن او نداشتم زيرا طي ملاقات­ هاي گذشته وحشتي از زندگي در او احساس کرده بودم و مي­ خواستم اثر اين حالت را در چشمان و نگاه او ثبت کنم و تصاويري لايق و بيان­گر شخصيت و روحيات او به دست آورم با تمام خطوط و مشخصات چهره­ اش.

 

***

 

اوايل زمستان[2] بود و روزها خيلي کوتاه. ساعت شش بعداز ظهر هوا کاملاً تاريک شده و شب فرا رسيده بود. باران ريزي مي­ باريد. من در آتليه ­ام به امور جاري مي پرداخت­ ام که زنگ در به صدا درآمد. وقتي باز کردم احمد شاملو را با قيافه­ اي اندوهبار و درهم روبه­ روي خود ديدم که فقط جمله­ اي بسيار کوتاه بر زبان راند: « نيما مرد»! هر دو ساکت و بي­ حرکت مانديم. دقيقه­ اي به درازي سال گذشت. آن­ گاه شاملو لب به سخن گشود و در حالي­ که بغض گلو ي اش را مي­ فشرد گفت: «آمدم تا تو را ببرم آخرين عکس­ اش را بگيري».

دوربين ­ام را برداشتم و به راه افتاديم. حرفي براي گفتن نداشتيم. تا مسجدي که جنازه به امانت گذاشته شده بود در سکوت مطلق طي شد. باران هم چنان مي ­باريد و آسفالت­ خيابان برق مي زد. به مسجدي در خيابان سعدي، نزديک چهارراه سيدعلي رفتيم. شاملو در آن­ جا آهسته از يکي سوالي کرد و پس از اين­ که آن شخص جوابي داد و با انگشت کسي را نشان داد به سراغ مرد ميان­ سالي که عبايي بر دوش داشت رفت و پس از صحبت در­گوشي بسيار کوتاه چيزي در دست آن مرد گذاشت و او ما را به شبستان مسجد برد، چراغ روشن کرد و رفت.

 

نيماي بي­ جان در آن­ جا روي قاليچه و زير يک طاق ترمه راحت و آرام در خواب ابدي بود.

نگاه­ هاي هر دو نفرمان به يک­ جا دوخته شد و مدتي طولاني در همان­ حال ساکت و بي ­حرکت مانديم، گويي در جاي خود ميخکوب شده بوديم. گمان مي­ کنم در خيال هردو افکاري شبيه هم جريان داشت.

اندامي که در زير ترمه آرميده بود چنان لاغر و نحيف بود که به نظر نمي ­رسيد چيزي در آن­ جا وجود داشته باشد. از او، که اساساً جثه­ اي کوچک و لاغر داشت، در نتيجه بيماري طولاني جز پوست و استخوان چيزي باقي نمانده بود.

نمي ­دانم چه مدت در همان حال بوديم. با تصور و تجسم آن­ چه با کنار رفتن پوشش ­ها نمايان مي شد از انجام کاري که براي آن رفته بودم صرف­نظر کردم و بي­ آن­ که  کلمه اي بر زبان بياورم بازوي شاملو را گرفتم، چراغ را خاموش کردم و از آن­ جا بيرون آمديم...

دريغ­ام آمد تصوير و تصوري را که روزي از آن چهره­ ي جالب و نگاه­ هاي نافذ، براي خود و همه­ ي دوست­داران­ اش به وجود آورده بودم بر هم بزنم. يادش گرامي باد.*[3]

 

 (به نقل از پژواک، نشريه ­ي انجمن فرهنگي ايرانيان، کلمبوس، اوهايو، شماره­ ي 7 ، دي ماه 1369)           

 

 

 

 

 

1ـ بهار 1334

1- سال 1338 

* کلک ياد ويادبودها ـ دي ماه 1371 ـ شماره­ ي 34 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران