علي رضا فريدون گودرزي

علي رضا فريدون گودرزي

دو شعر

 

1

در بي ميلي چند تکيه کلام

يک در ميان نيستي

آن قدر ها به گم شدن رفته ايم که همه چيز استعاره ست

آن وقت ها که چيزي نبود براي پيچاندن دور ِ اين بلوط

مدام حرف مي کرديم و در تجربه با کثرتي بي تعين

مي نشستيم

اگر خواب نبود و به تفکيک تمام دندان ها در رديف آرام سر به هم داده بودند

چيزي بود هنوز که تنها در چشم و زبان خيره باشد

بي يقين و حتي کمتر از ده انگشت

مدام شماره واستقرا

جوري که چند درخت ديگر به قرض و پوششي بهاره روايت راهي کنند

در گوش

در چشم هميشه که نه

نا هميشه هم که نه

چقدر به يقين نزديکيم در ديدن

گويا به چيزهاي ديگري نزديکتريم

به

به

به

به

همگي در راسي جدي لباس هاي پر دکمه پوشانده ايم بر ديگري

که از حرف بيرون مي زند

قصد مي کند  جايي حوالي ما سر بتکاند

جورِ بلوط

يکي از آن ها که توي نامش چيز ديگريست

 به آن چه در به اسمِ قسم است پنهان شده

تا در اين نوشته کسي مستتر باشد و خدا

از بلوط ناشي شود

در صناعتي که اشاره به تخمه ي درخت دارد

او که نامش بلوط نيست و به ضرب استعاره توي دکمه ها دويده را دويده را

نزديک تر

آن قدر که تمام حرف هاش را جدا کني

با تکيه برخودش و آن چه دلالتي بر وجود بلوط ست

چيزي که گويا مربوط مان مي کند به چيز ديگري، مدام خدا مي ماند

در چيزهاي به ظاهر درخت

که هرچه براي ايستادن مانده ست را بسوزاني

با عقيده اي براي گرم شدن

که چيزي ديگر در کمال ايستاده نباشد و دال بر دال و دال و دال و دال بر دال و دال بر دالاني که از نديدن سياه مي زند

از آن چه در ايستادن زبان بر کوچکي اش

مدام لال

نزديک تر

طوري که همه چيزبلوط باشد

به وقت هايي که تمام حروف اضافه  ”به” مي شوند و

چند اتصال ديگر

که هر چه اين جاست جزئي از خودش را در جزء ديگرش ريخته و جزء ديگر که مي توانست بلوط باشد ،جزئي ديگر ست و جزء هاي ديگري را جزء جزء مي کند

به بلوط وصفي ترين حالتي که حرفي اضافه را مي شد ساخت ،ساختم

با تصوري بي يقين به چيزي يا چيزي ايستاده پشت بلوط و ”به”

حالا گويا نزديک ترم از هميشه

”به”!

 

2

 

تنها

در فاصله ي ميان دو کام از سيگار مي توان سکوت را چپاند

درست روبه روت

جايي که با قياس هيچ حقيقتي در نمي گيرد

جز سايه اي که مدام دور مي شود

شباهتي که مايل است در معادله اي به ظاهر معقول دو زمان  را از يک فضا جدا کند

مثلا:

اين که دود از حفره اي که سال ها پيش صحبت اش بود

دور مي شود

 و

خيال مي کني آن چه روي ديوار نشسته حقيقت مردي است مرده در جنگ

بي آن که يقه اش کرده باشي و به تاخير

دنبال ادامه اش باشي

اين جاست

صفحه ???

در عبارت قياس

 چيزها بر دو قسم مي نشينند:

”آن ها که در تقابل نقضين آشکارا بر بلاغت مطول شان خوابيده اند و

آن ها که حوالت اند بر قسمي که خود دو قسم ديگر است”

و سکوت هم چنان با تاکيد بر قسم ديگرش

چيزهايي را با خود دارد

تکرار مي کند و

از چيزها آن ها که روي ديوارند در هم کناري شان حرفي نمي ماند

جز چند صورت اتفاقي

گويا مرده اند همگي با اسلوبي دوپاره

حالا کسي بالاتر مي برد سطح بحث را

از توي عکس صدايي خفه مي شود

که آقا!

شما که مدام راست نمي گفتيد و مي گفتيد :

همه ي ما از تکرار حرف هاي گذشته خسته ايم

جوري که از کل اتاق فقط دو تکه اش را دوست داريم

اول اين جا

بعد هم اين جا

حالا همه چيز در مرتبه اي ديگر دنبال مي شود

روي طاقچه چند نفر به قصد بروز مدام زور مي زنند

تا گذشته را در گذشته بچپانند

وقتي کسي باانگشت روي شقيقه ات پروانه مي کشدو

تپانچه از روي ديوار تکان نخورده

او که در جنگ قرار بود مرده باشد کو؟

اويي که يقه اش نکردي و نپرسيدي

تفنگِ انگشت هات پروانه ها نيست

بي هيچ قياس مع الفارغي

کسي چيزي نمي گفت که سکوت از هم نشود و

نفرات سايه دنبال کنند

حالا که پروانه ها پريده اند و

کسي شماره ي صفحه يادش نيست

بر مي گرديم به سکوت

کاري که مي توانستيم در يکي از دو مکان مذکور صورت بدهيم

اين جا

اين جا

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • پنج شنبه 3 تير 1395

    خيلي خوب بود. ممنون

  • يکشنبه 6 تير 1395

    عالي بود سپاس