جويس از پس آژگن

 

 

جويس ‌از پسِ آژگَن

 

 نوشته ي مسعود توفان

 

آنتوني برجس، كتاب مشهورش درباره‌ ي جويس را Re-Joyce  ناميده كه شايد بتوان آن­ را «‌باز- جويس» ‌ترجمه كرد، با اين‌همه، بهتر آنست تا اين نام را با صداي بلند بخوانيم تا بدانيم كه اين همان واژه‌ي انگليسي  rejoice (سرخوشي)است. اين، يادآور يكي از شگردهاي مشهور خود جويس است در واپسين رمانش («بيداري فينگان­ها»‌). گفته‌اند چنين شگردي برآمده ازچشمان كم سوي جويس و نويسندگي‌هاي نيمه شبانه‌ي اوست. واژه‌ها در تاريكي، نوشتاري گم و گور مي‌شوند. همانند كابوس‌هايي از بي معنايي با املايي دگرديسيده، سر بر مي‌آورند. اين كابوس‌هاي نوشتاري، تنها با دميدن روشنايي و خروسخوان واژه‌ها، دوباره درجهان بخردانه‌ي معنا بيدار مي‌شوند. جويس، در نامه‌اي به تاريخ 24 ژوئن 1921 (برابر با 1300 خورشيدي)، مي‌نويسد:‌

 «‌كله‌ي من آكنده است از ريگ و آخال و كبريت‌هاي شكسته و تكه شيشه‌هايي برگرفته تقريبا از هركجا. اين كارستان شگردپردازي كه من به دوش گرفته­ ام— از آن جمله نوشتن كتابي از هژده ديدگاه (‌زاويه‌ي ديد) وبا چندين و چند سبك— همه هم گويا هنوزا نزد همپالكي‌هاي من ناشناخته و نامكشوف— همراه با سرشت اين افسانه­ اي كه برگزيده‌ام، براي پاره­ سنگ برداشتن هر سري كافيست»

با اين همه، شايد شگردِ بازي با نوشتار، دست كم در اين سوي جهان به دليل ويژگي‌هاي خط درفرهنگ‌هاي شرقي، چندان ناشناخته نبوده است. بگذاريد اين بازي‌هاي نوشتاري را، «ديپ -  افسايي» و يا“graphixorcism”بناميم. به ياد بياوريد كه واژه‌ي «‌ديپ»‌ (خط) سرچشمه‌ي واژه‌هاي «‌دبستان»‌، «ادبيات»، «دبير»‌ (نويسنده) و «ديوان»‌ (دفتر شعر) بوده است. هرگاه شما از زمره‌ي داستان‌سرايان و سرايندگان كهن بوديد آيا از چنين شگردي بهره نمي‌گرفتيد؟ هزار و پانصد سالي پيشتر، در برابر شما خطي بود پيچاپيچ: اين نوشته ­ـ­ واژه‌اي پَهلـَوي [خط زمان پارتيان و ساسانيان] را گاه مي‌توانستيد چندين گونه بخوانيد، و كسي نمي‌داند چگونه اين گـُل سرسام‌آور و رمزگونه، ‌به سبزه‌ي «‌هُزوارِش»‌ نيز آراسته شده بوده (در خط پهلوي، گاهي مي‌نوشتيد «باب» و بايد مي‌خواندند «‌در»). اينگونه، هر خوانشي، درگير سوسه‌هاي رمز و رازهاي نوشتار است. آيا براي داستانسرايان كهن، پا گذاشتن به چنين گستره‌ي افسونكاري وسوسه انگيز نبوده است؟‌

در جستارهايي ديگر كوشيده‌ام ثابت كنم كه پاره‌ي مهمي از داستان اردشير بابكان را مي‌توان بر آمده از همين ‌»ديپ ـ افسايي»‌ دانست[1]؛ هم‌چنان‌كه هرگاه نام افسانه‌ي هندي «سوكه سپتاتي»‌ (?uka Saptati =  = «هفت طوطي»‌ که در فارسي همچنين  به گون? «طوطي-نامه» و «هفتاد طوطي» ترجمه شده) را به خط پهلوي بنويسيم، آسان دگرديسيده مي‌شود تا نام «‌هزار و يك‌شب» پديدار شود! و نيز داستان «علي بابا و چهل دزد بغداد»‌ سرشار از همين عناصر ديپ ­ـ­‌ افساست (نام «‌علي بابا»‌ را اگر به پهلوي بنويسيم هـُـزوارِشي­ مي شود  فروچرخيده كه مي‌تواند خوانده شود: «در ويشاك»‌، به معناي «‌در-­گشا»‌، و آماده‌ي فراخوانِ واژـ‌افسايانه‌ي «‌درويش»‌ {فقير}‌ «در ـ‌ ويشك» {در بيشه = درجنگل}، تا قهرمان درگشاي ما در آغاز كار، جنگل‌بان فقيري باشد)‌. نيز، با همين گرايه‌ي ديپ ‌افسايانه است كه درخواهيم يافت چرا فقط ورد «كنجد بگشا در !»‌ مي‌تواند دروازه‌ي غار گنج را بگشايد و ... و... با اينهمه، روشن است كه نه ديپ افسايي فقط بازي‌ها بيهوده با خط است و نه واژـ‌‌‌‌‌‌افسائي همان جناس يا بازي‌هاي آشناي واژگاني؛ چرا كه دراينجا ، بازي ، حتي مضمون و پيرنگ و ساختار داستان را نيز رقم خواهد زد. پس به همانگونه كه جادوگران «ديو ـ‌ افسا » (exorcist) در پي بر كشيدن شياطين از تن جن­ زدگان بوده‌اند، كار ديپ ­ـ‌ افسا (graphixorcist) و واژ ـ افسا  (lexorcist)نيز بر كشيدن  پريان پنهان در دل جادوي نوشتار و گفتار، و به كار گماشتن‌شان به سود ادبيات و نگره‌هاست.

در ميان داستان نويسان نوگرا، جويس، بي‌شك، بيش و پيش از ديگران به همين شگردهاي جادو دست يازيده. جدا از بازي‌هاي نوشتاري، نمونه‌ي كاملي از «‌واژ-‌افسايي»‌را مي‌توان در رمان «‌بيداري­ي فنيگان­ها» (1935 ميلادي برابر با 1314 خورشيدي)‌ باز يافت:‌ حتي خود نام اين رمان((Finnegans Wake كه ايمايي دارد به يك ترانه‌ي شاد ايرلندي(Finnegan’s Wake) {درباره كارگري ظاهراً مرده از سقوط، كه با جرعه‌اي ويسكي دوباره جان مي‌گيرد}‌ در ساختار رمان به زنجيره‌اي از بازي‌هاي واژگاني مي‌انجامد كه به درونمايه‌ي داستان مي‌تند: نخست، جويس، اين عنوان را به گونه‌ي Finn again   بازسازي مي‌كند تا سپس به فراخواندن Finn (فنلاندي)‌، Phoenician (فنيقي) و پرنده‌يphoenix (ققنوس) بپردازد و ... سر‌انجام به واژه‌يfinish  (پايان) برسد. اين مانند آنست كه در توري­ ـ­ واژ زبان فارسي، نام «‌فنيگان»‌، شما را به ياد واژه‌هاي«‌فنجان» و «‌پنگان» ‌(ساعت) ‌بيندارد، و اينها بيدرنگ، عناصري جداناپذير از پيرنگ درونمايه‌ي داستان شوند— همين نكته، دشواري­ي هرگونه ترجمه‌اي را آشكار مي‌سازد.

 از سويي ديگر، واژ ـ ‌افسايي يا هر گونه بازي‌ يي، انگار خود، دستمايه‌اي­ ست براي جويس. و اين ما را به ياد آن گفته‌ي برجس مي‌اندازد كه كار جويس را يك «‌شوخي‌‌ي بزرگ» ‌مي‌انگارد. تو گويي، شعار نويسنده چنين بوده:‌ بازي ! اينست رمز زيبايي! شايد از همين روست كه در«‌بيداري‌ ي فنيگان­ ها»‌، پس از اشاره‌اي به افسانه‌ي «مورچه و ملخ» {مورچه‌ي دانه كش و پركار، در برابر‌ ملخ بازي­گوشي كه براي زمستان اندوخته‌اي فراهم نمي‌آورد و در كار جيك جيك مستانه‌ي خود است}‌، جويس بر آن مي­ شود تا به ياري­ي ملخ بازيگوش بشتابد و نام «‌ملخ» (grasshopper) را به واژه‌اي باشكوه تبديل كند (grace-hoper) {به معناي «‌اميد فر»‌} و نام «مورچه» (ant) را به “ondt”   (در هم ريخته‌ي واژه‌ي   “don’t” = «مكن!‌»‌) آنچنان‌كه انگار در فارسي، نام «‌ملخ»‌را به «‌ملك»‌تبديل كنيم و نام «مور»‌ را به «مول»‌. 

و اما،رمان «‌يوليسيز»‌ (1922ميلادي برابر با 1309خورشيدي) ‌كه شاهكار جويس دانسته شده نيز آكنده از همين بازي‌هاي واژگاني و واژـ‌افسايي ست. و شايد بزرگترين بازي­ي جويس، در اينجا، بنياد نهادن اين رمان است بر پايه‌ي داستان باستاني‌ ي «اوليس» يوناني (پهلوان «‌اُديسه»ي هومر). و جايگزين كردن او با «لئوپلولد بلوم» (Leopold Bloom) و بر همين روال، برگزيدن «مولي بلوم» (Bloom‌ (Molly همسر او به جاي «‌پنه لوپه»‌ (Penelope)، همسر اوليس. پس، بخش پاياني اين رمان (فصل هژدهم) نام «پنه لوپ» به خود مي‌گيرد چرا كه سراسر، دلگويي‌هاي «مولي بلوم» است كه در بستر خود، بيدارـ‌ خواب، به مرور سرگذشت خود مي‌پردازد: و اگر پنه لوپه‌ي  هومر، خواستگاران خود را به اميد بازگشت اوليس از خود رانده و شرط پذيرش ازدواج خود را به انجام رساندن ردايي دانسته كه دارد مي‌بافد (كه البته هر شبانه آن‌را از هم مي‌شكافد)‌، اين‌جا نيز خانم مولي‌بلوم انگار در جريان سيال ذهن خود، پياپي انديشه‌هايي را به هم بافته، سپس رشته‌ها را پنبه مي‌كند تا سرانجام به ياد عشق همسر خود در جواني مي‌افتد. و با يادآوري‌ي پاسخ مثبتش به خواستگاري‌ ي او: «‌گفتم آري» رمان را به پايان مي‌رساند. پيشاپيش، مي‌توان انگاشت پيوند ميان افسانه‌اي پهلواني در يونان باستان با زندگي‌ي روزمره‌ ي مردماني عادي در «دوبلين»‌ (پايتخت ايرلند، زادگاه جويس) به چه طعنه‌هاي تلخ يا مضحكي مي‌انجامد. در عين حال چه پرتويي به چنين زندگاني‌ يي مي‌تاباند.

يك‌بار ديگر، اينجا شگردي پديدار مي‌گردد كه همچون فراخوان واژه‌ها يا تداعي‌ي معاني در فرايند واژ ـ­‌ افساييست. واژه‌اي يا عبارتي سربر مي‌آورد تا سپس به فراي معاني‌ ي خودگسترش يابد. اين‌را خود جويس “epiphany” مي‌نامد، كه در اصطلاح مسيحيت به يك لحظه‌ي اشراقي گفته مي‌شود و شايد بتوان آن‌را به واژه‌ي فارسي‌ي «يان» برگرداند كه به معناي كشف و شهود است. در اين‌صورت بايست شگرد جويس را «‌يان ـ‌ واژ» ‌بناميم، چراكه وابسته‌ي كاركردهاي زبان‌ است.اما آيا مي‌ توان چنين «يان ‌واژ»هايي را در «يوليسيز» باز جُست؟‌ پيش از هر پاسخي، خواننده‌ي شكيباي فارسي‌زبان، همچنان بايد چشم به راه ترجمه‌ي «يوليسيز»‌ (يا البته «‌بيداري فينگان­­ها») باشد. اما براي اين وجيزه، همين اندازه كافيست تا به ترجمه‌ي سطرهاي پاياني رُمان «‌يوليسيز»‌ بنگريم كه در اينجا ارايه شده است.

در نامه‌اي، جويس درباره‌ي همين فصل زيباي پاياني مي‌نويسد:‌

 «پنه‌لوپ همانا  clou (ستار? مجلس) ‌اين كتاب است . نخستين جمله، داراي2500واژه است. اين فرگرد، داراي هشت جمله است. آغاز و انجام آن با واژه‌ي مادينه‌ يyes  (آري) است. اين واژه هم‌چون لنده كلوخي فرو مي‌چرخد نرمانرم و مطمئن و يكنواخت درچرخاچرخ، ...»(16 اوت 1921)

مفسران اين هشت جمله را، همانند يك  هشت واچرخيده، نماد بي‌نهايت (?) مي‌انگارند، زيرا اين تنها فصل رمان است كه ساعت رخداد آن معلوم نيست (چرا كه زنان‌گويي فارغ از زمان‌اند). جويس آشكارا به ستايش اين پنه‌لوپه‌ي خود مي‌پردازد. گويي او زمين­ ـ­ مادر است كه آدميان از پستانش شير خورده‌اند. جويس در همين نامه از ما مي‌خواهد تا واژه‌ي انگليسي‌ ي “because”  (چون) را در اين بخش، نماينده‌ي واژه‌ ي“breast” (همان پستان شيرده) بيانگاريم، نكته‌اي واژ ـ‌  افسايانه كه در ترجمه‌، از ميان مي‌ رود (پس در ترجمه­ ي پيوست، اين واژه برگردانده شده به «پس تا آن»). نيز او از ما مي‌خواهد تا واژه‌ي “yes” (آري) را مظهري ازشرمگاه بگيريم. با اين‌همه شايد بهتر آن باشد تا از اين نماد پردازي‌ها درگذريم و به هنگام ترجمه در پي بازسازي‌ ي آوايي‌ ي متن برآييم. (شگردي شاعرانه كه متن را به وردي جادويي و واژ ـ ‌افسايانه نزديك مي‌سازد و برپيچيدگي و نامفهومي‌هايش چيره مي‌شود.) و بار ديگر، در اين‌جا نيز، دو توري ­ـ واژِ زباني(انگليسي در برابر فارسي) ‌با هم برخورد مي‌كنند. براي نمونه، طنين واژه‌ي“yes”  در انگليسي، به راستي نرمايي ظريف دارد همانند «‌هيس»‌ در فارسي، اما جايگزيني­ ي اين يكي به جاي آن يك، ما را از متن دور خواهدكرد، ناچار در متن ترجمه،كوشش بر آن بوده كه دركنار واژه‌ي «‌آري»‌، واژه‌اي‌ ديگر از دل متن اصلي گزيده شود كه آوايي مانند“yes”  داشته باشد («‌حس»، «‌پس»، «سپس»)  ‌به عكس، شايد بتوان تصور كرد كه اگر جويس به زبان فارسي مي‌نوشت، در اين بخش که به آري گفتن نوعروس و يادآوري گل­­­ها مي­پردازد، به اصطلاح عاميانه ­ي «عروس رفته گل بچيند» ‌دست مي‌يازيد و يا در ميان گياهاني كه مولي بلوم ياد مي‌كند شايد پاي درخت «‌سپستان» هم به ميان مي‌آمد! نمونه‌اي ديگر از اين بازي‌هاي‌ زباني (‌درتوري ـ‌ واژِ زبان‌فارسي) ‌را نام «‌مراكش»‌ پديد مي‌آورد كه در متن ترجمه با اندك انحرافي از متن اصلي، به گونه‌ي «‌مرا كشيدن»‌ درآمده. سايرتغييرات ، نشانگر «‌اشكالاتي فني» ‌از قماشي ديگراست.

 

 

 

 

«يوليسيز» جيمز جويس:

سطرهاي پاياني

ترجمه: م. توفان

«[...] آري گفتش گل كوهساري آري باري  ما زنان همه يکي گل‌-انداميم آري   پس همين بود آن يكه حرف درستي كه به عمري زد که امروز آفتاب براي تو مي‌تابد وبس آري پس تا آن شد كه پسنديدمش چون مي‌ديدم بو برده يك زن چيست حالا از روي فهم يا حس آري و دانستم هميشه برمي‌آيم از پسش و   آن‌همه سرمستي كه مي‌شد به آن بكشانمش را مي‌دادمش سپس تا آمدم بگويم آري پاسخش ندادم اول  و نگاهم پريد روي دريا و آسمان   و توي فكر چيزهايي كه شستش خبر نداشت [...]   و دختران اسپانيايي خندان باشال‌ها و شانه كاكل‌هاي‌بلندشان *[1]و حراجي‌هاي صبحگاهي ي يوناني‌ها و يهودي‌ها و عرب‌ها و هر آنكسي كه بگويي ازكرانه‌هاي اروپا و خيابان دوك[2]  وماكيان-بازاري همه قُدقُدقُداس دَمِ لاربي‌شاراناس[3]  و الاغ‌هاي طفلكي توي چُرت و پينَكي و آدم‌هاي محو توي دشداشه خواب توي سايه روي پلكان و قلعه‌هاي قديمي‌ي هزاران هزار ساله و چرخ‌هاي گنده‌ ي گاوكش-گاري‌ها آري‌ ها با آن ‌مراكشي ‌هاي ناز همه سفيدپوش و با دستاري آري  عين پادشاهاني كه بخواهند توي يک ذره جاي حجره‌شان بنشيني و رُندا[4]  با دريچه‌‌هاي كهنه‌ي سپنجي‌ سراها [5]  نرگس-چشمي نگران از پسِ آژگن براي دلداده‌اش تا بوسه بر لب تيغ‌**[6]  و پياله‌ فروشي‌ها شبانه‌ي نيمه‌باز و قاشقك‌ها [ي لوليان]. آن شبي كه در آلخسيراس [7]   به كرجي نرسيديم و ناطور بي‌خيال با فانوسش پرسه زن و آه ازآن‌سيلاب ته‌ريز دلازار آه از آن ‌دريا درياي سرخ عين آتش و آفتاب-زردي‌هاي پرشكوه و انجيربُن‌ها درباغ‌هاي نِسا [8]  آري و آن‌همه كوچه‌هاي بي‌تا و خانه‌هاي ارغواني و آبي و زرد و گلستان‌ها و ياسمن و شمعداني‌ها و ژِكاتوژها[9]    و جبل‌الطارق دختري كه من بودم آن‌جا گل كوهساري آري وقتي گُل سوري را زدم به گيسويم مثل دختران اندولسي   مبادا بايد جامه‌ي سرخ تن کنم آري زير حصاري مراكشي  مرا کشيد و بوسيدم وگفتم باري چه او چه ديگري و با چشم‌هام دوباره خواستم از او خواستگاري راآري پس او و خواستاري كه آري حاضري بگويي آري گل كوهي ­ي من و من اولش بازوهام را كردم ‌دورش و مرا كشيده کشيدمش روي خودم آري تا حس کند پستان­ هام ليموها راهمه عطري آري و دلش ديوانه­ وار مي‌زد  که پس آري گفتم ‌آري پس حاضرم آري. »

 

1- Duke

2- LarbySharanas

3- Ronda

4-«سپنجي سرا» (مهمانخانه) به جايposadas (1- كاروانسراهاي اسپانيولي2- نمايشنامه‌هاي بومي‌ي آمريكاي لاتين درباره جستجوي حضرت مريم و يوسف به دنبال مسكن3- شهري تجاري در آرژانتين)

**)- «بوسه بر لب تيغ»- در اصل اشاره به محكومين قرون وسطا كه پيش از اعدام بايد شمشير كشيش را مي‌بوسيدند- در اينجا ايمايي به بوسه عاشق بر ميله‌هاي آژگن يا پنجره‌ي مشبكي كه معشوقه در پس آن است.

5-  Algeciras (شهري در خليجي به همين نام در اسپانيا).

6- «نسا» (يادآور واژه‌ي عربي‌ي «نساء» (زن)؛ در فارسي به معناي «نسار» (سايه سار)؛ اينجا در برابر Alameda (واژه‌ي برگرفته از اسپانيولي: گردشگاه يا باغ داراي درختان سايه‌افكن. نيز نام شهري در كاليفرنيا).

7-«ژِكاتوژ» (واژه‌ي برساخته‌ي فارسي براي گياه «كاكتوس» (cactus)- نك. دكتر مرتضي خوشخوي: روش‌هاي تكثير گياهان زينتي، ويراست? م. توفان (جلدهاي1 و 2) انتشارات دانشگاه شيراز 1366 و 1368.

. نک. نگاه پنجشنبه: ويژه-نامه اسطوره(1)

 

 

 
 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران