مرگِ نقاشِ نامداري که بي‌سبب معتبر نشد

مرگِ نقاشِ نامداري که بيسبب معتبر نشد

درباره ي زندگي و نقاشي ي ناصر عصار

 

نوشته‌ي عبدالحميدِ اشراق

 

 

دفترِ عمرِ ناصرِ عصار در سنِ 84 سالگي، درماهِ اوتِ 2011 درپاريس بستهشد.

او درسالِ 1928 در تهران و دريک خانواده فرهنگي بهدنيا آمد. پدرش استاد ِرشته‌ي فلسفه در دانشگاهِ تهران بود.

وي پس از تحصيلاتِ مقدماتي و متوسطه، در دانشکده‌ي هنرهاي زيبا به تحصيل در رشته‌ي نقاشي مشغول شد.

علاقه‌ي ناصر به اين رشته و انتخابِ آن کاملاً اتفاقي صورت گرفت. پدرِ ناصر باغي در دماوند داشت. زماني که برايِ چند روز در دماوند به سر مي‌برده‌اند ناصر مي‌بيند که هرروز شخصي با يک سه پايه و بوم مي‌آيد و آنجا مي‌نشيند و با الهام از مناظرِ اطراف نقاشي مي‌کشد. بعد از تحقيق متوجه مي‌شود که اين نقاش، همان استادعلي محمد حيدريان و يکي از شاگردانِ برجسته کمال الملک است.حيدريان در آن زمان استادِ رشته نقاشي در دانشگاه تهران و به رياستِ محسن فروغي بودهاست.

پدرِ ناصر استاد را به باغ دعوت مي‌کند و بعد از چندين جلسه ديدار و گفت‌وگو، وقتي علاقه‌ي او را به نقاشي مي‌بيند، به پسرش پيشنهاد مي‌کند که در کنکورِ دانشکده هنرهاي زيبا شرکتکند. ناصر هم قبول مي‌کند و واردِ دانشکده مي‌شود اما پس از سه سال تحصيل، به علت آشنايي و دوستي و تبادلِ نظر با منوچهرِ يکتايي که از نامدارانِ نقاشي است، از روش تدريس در ايران رويگردان ميشود و تصميم مي‌گيرد که به بوزارِ فرانسه برود. در آن زمان بوزار را «مکّهِ هنر» ميناميدند. اما اکنون شهرتِ بين المللي‌ي قرنِ قبل را ندارد .

ناصر در 24 سالگي ايران را ترک کردو عازمِ فرانسه شد. قبل از آن براي مدتِ کوتاهي به فرانکفورت آلمان رفت. ولي محيطِ آنجا بابِ طبعش نبود و در سالِ 1953 واردِ پاريس شد. عصار پس از ورود به دانشکده نقاشي‌ي بوزارِ فرانسه، در آتليه »سوورهي» ثبتِنام کرد. مکتبِ تدريسِ فرانسه رابرايِ دو سال ادامه داد. ولي اين روش هم موردِ قبولش قرارنگرفت. يعني هيچ کدام از روش‌ها، نه در ايران و نه در فرانسه، جواب‌گوي افکار و ديدِ او نبودند. همانطور که يکي از نامآورترين آرشيتکتهاي فرانسه «لوکوربوزي» هم روشِ تدريسِ مدارس را قبول نداشت و بدونِ تحصيل در دانشگاه، خود را به اوجِ عظمت رساند.

ناصر هم همان ديد و افق را داشت و جايگاه هنري‌ي خود را با اعتقادش مشخّص کرد. عصار در مدت حدودِ 60 سال اقامت در پاريس، شغل و حرفهاي جز نقاشي انتخاب نکرد و زندگي خود را وقفِ ترسيم و مطالعه در فرهنگ و فلسفه کرد. بهويژه ازسالِ 1972 که با ايرانشناسِ معروف، هانري کُربَن، آشنايي پيداکرد و تازمانِ مرگِ کُربَن درسالِ 1979 اين دوستي ادامهداشت.

اولين نمايشگاهِ او در ايران، درسالِ1952و يک سال قبل از حرکت به خارج برپاشد. آخرينِ آن نيز در سالِ 2009 درپاريس بود. ناصر مجموعاً سي نمايشگاهِ انفرادي در اروپا و حدود ِشصت و پنج نمايشگاهِ دسته جمعي برگزار کرد.

اولين نمايشگاه او درپاريس درسنِ 27 سالگي بود. در اين نمايشگاه يکي از استادانِ معروف به نامِ «ژولين آلووارد» کارهاي‌اش را تشريح کرد و ارزشي شايسته برايِ نحوه ترسيمش قايل شد.

اولين نمايشگاهِ خارج از فرانسه درسنِ 33 سالگي و در سالِ 1961 در لندن بود که شهرتِ زيادي برايِ او کسب کرد و وي مجبورشد برايِ برپايي‌ي دومين نمايشگاه درلندن درسالِ 1966، حدودِ هجده ماه در آنجا بماند

اين مردِ فکور و هنرمند تا قبل از دهه هفتمِ ميلادي، روش‌هاي مختلفي را آزمايش کرد. درجواني درختهايي خشک با فضاهايي انتزاعي، ملهم از هنرِ چين و ژاپن مي‌کشيد.

گفته مي‌شود جلالِ آل احمد که در راهِ سفري به آمريکا مدتي در پاريس مهمانِ عصار بوده، مي‌گويد: تابلوهاي‌اش را ديدم که يک المثنايِ سهرابِ سپهري ازکار درآمده، با همان تاثير از چين و ماچين و با ادعايِ اين که او از يک راه و اين از راهِ ديگر به آن مرحله رسيده‌اند

نامههايي هم بينِ سهراب سپهري و عصار درموردِ اين سبک ردوبدل مي شود و يکديگر را سوالپيچ مي‌کنند. عدهاي از متخصصين معتقدند که الهامِ آنها از چين و ژاپن دوجهت را مطرح مي‌کند، سهراب نگاه‌اش ازشرق به شرق است. درصورتيکه عصار از غرب به شرق نگاه مي‌کند.

ناصر درسالِ 1966که حدودِ 38 سال داشت با «ايزابل گاستين» که از يک فاميلِ متشخصِ فرانسوي است، ازدواج کرد. او تعدادِ فراواني از حالت‌هاي همسرش به تصوير کشيده که بسيار ظريف و جالب است و دورهاي از کارهاي‌اش بهحساب مي‌آيد.

اين دو حدودِ يک سال پس از ازدواج، همهساله چند ماه در فصلِ زمستان، دور از پاريس، درنقطهاي کنارِ جنگل مي‌رفتند. شايد بتوان اينطور تفسيرکرد که حضورِ ممتدِ او در کنارِ طبيعت،گشايشي برايِ روشِ جديدش از طبيعتِ بيجان بوده.

روشِ نقاشيِ او ازاين تاريخ جهتِ ديگري گرفت. وي اصولِ طبيعتنگاري را که گرايشي از تقليدِ ظواهرِعينيِ اشيااست، کنارگذارده، ذهنيتِ خود را برايِ نشان دادنِ سوژه ها بانشانه هايِ ديگري تبديل کرد .پيروي ازآموزههايِ روشِ قبلي را فراموش کرد و اندک نگاهي به سبک، روش و مکتب‌هاي گذشته ايران نکرد.

در آثارِ ناصرِ عصار تقريباً ترسيمِ خط ديده نمي‌شود.در تابلوهاي دهه بعد ازهفتاد، گاهي درخت‌ها از هم جدا و گاهي باهم هستند. ولي بيننده درخت‌ها را بهصورتِ درخت نمي‌بيند، همگي با لکههايي از ترکيبِ رنگ‌ها مشخص مي‌شوند و کمپوزيسيونِ رنگ‌ها وظيفه اصلي درتابلو را ايفا مي‌کنند. در آثارِ اخيرِ وي، رنگ است که دستور مي‌دهد. در تابلويي که گوشهاي از طبيعت را ترسيم کرده، رنگِ سبز حاکم است و در تابلويِ ديگر رنگِ زرد تفوق دارد. او با کنارِ هم گذاردنِ رنگ‌ها گوشهاي از طبيعت را بدونِ مشخصکردنِ درخت‌ها، برگ‌ها، کُندهها و غيره، با روشي مبتکرانه و با قدرتي چشم‌گير، جلويِ چشمِ بيننده مي‌گذارد. در روشِ اخيرش نه به آسمان، نه به زمين، نه چپ و نه راست نگاه کرده، چيزي از آسمان و زمين در کارهاي‌اش نيست.

انتخابِ سوژهاي به نامِ «درخت‌هاي ناصرِ عصار « در نمايشگاه‌اش درسال ِ2007 در پاريس، بيانگرِ اعتقاداتش به يک نوع ترسيم و تصويري ديگر از نمايشِ طبيعت است. در اين نمايشگاه عصار در 39 تابلويي که به نمايش گذارده بود خودرا به صورتي ديگر و ديدي تازهتر جلوه دادهبود. مثلاً تابلويي با سه انار و يک سيب ديده مي‌شد، بدونِ اين که زيرش چيزي باشد وحتا تکيه گاهي داشته باشد.

ناصر در اين آثار رنگِ موردِ نظرش را احضار مي‌کند. مثلِ يک شاعر که تک تکِ واژهها را در شعرش احضار مي‌کند.

عصار علاوه بر اين که جز نقاشي حرفه ديگري انتخاب نکرد، از امکاناتِ امروزي چون کامپيوتر، تلويزيون، رسانه‌ها و اخبارِ روز خداحافظي کرد و تنها به مطالعه پرداخت. متاسفانه چند سال قبل از فوتش به بيماريِ سختي مبتلا شد که دراثرِ آن دچارِ عدمِ تمرکز، لرزشِ دست و عدمِ توانايي در راه رفتن بود و همين بيماري عاقبت رشته عمرِ پربارش راگسست.

ناصرِ عصار علاوه بر اين به شطرنج هم عشق مي‌ورزيد. او سال‌ها عضوِ کلوپِ »چس کنز» بود و حتا در زمانِ بيماري باجسمي ناتوان اغلبِ روزها خود را به اين کلوپ مي رساند و پس از بازي با کمکِ يکي از دوستان دوباره به خانه باز مي‌گشت.

اين نقاش و متفکرِ هنرمند  متاسفانه در ايران شناخته شده نيست .اما در خارج از ايران نويسندگانِ معروفِ فرانسوي مانندِ بوني فوي، استبان وجکسون درباره او مفصل نوشته‌اند. هم چنين درسالِ 2001 مجله «نو» درپاريس به طورِ اختصاصي درباره او و آثارش نوشتهاست.

ناصرِ عصار، مردِ سکوت و عمل بود. مکتبِ او را «شيوه شاعرانه درنقاشي» ميتوان نام برد. با دوگفتار از دو استاد ِنقاشي روحش را شاد کنيم

ابوالقاسمِ سعيدي: پس از محصص و سپهري کسي بود که مي‌شد راجع به شعر و هنر با او گفت‌وگو کرد و از او آموخت

قاسمِ حاجي‌زاده : نقاشِ سکوتِ روياها بود.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران