دو شعر از والاس استیونز

دو شعر از والاس استیونز (۱۸۷۹-۱۹۵۵)

فارسی‌ی‌ِ ارژنگ آقاجری

 

 

 

گلفروشِ شلوارک‌پوش

 

گل‌های من

در ذهن تو بازتابیده

مثل همین‌‌که تو بازتابیده‌ای

در لیوان‌ات.

به آن‌ها که نگاه می‌کنی

هیچ‌چیز در ذهن تو نیست

به جزهمین بازتابیدن‌های

گل‌های من.

اما من که به آن‌ها نگاه می‌کنم

تنها بازتابیدن‌ها را می‌بینم،

در ذهن تو

و نه گل‌های خود را

آرزوی من این است:

گل‌سرخ‌هایی بیاورم

و پیش از تو آن‌ها را

در ظرف سفیدی بگذارم.

 

 

 

 

 

تصرف در تِمی از ویلیامز

 

دور از تصور است، این گونه دلیری

که تو به من می‌دهی، ای ستاره‌ی باستانی:

تو بتاب! بر این تیغِ آفتاب

که ندادی‌اش هیچ وام، به صواب!

 

I

تنها تو بتاب، برهنه بتاب، چون مفرغی بتاب،

که نه به روی من بازمی‌تابد و نه به هیچ تکه‌ای از درون

از وجود من، بتاب مانند آتشی، که آینه‌دارِ هیچ‌چیز نیست.

 

II

هیچ تکه‌ای را وام نده

                   به هیچ بشریتی

که تو را به نور خویش فراگرفته.

                        نباش خِیمَرای بامدادان،

                        نیم‌ ـ‌ ستاره،    نیم ـ انسان.

                        نباش یک شهود

                            مانند یکی مرغِ بیوه

یایکی اسبِ سالخورده.

 

 

 

 

اشارات:

  • استیونز در شعر خود نسبت به مفهوم «نَفْس» آن‌طور که در ودانتا آمده است، اشاره‌ی باریک‌بینانه‌ای می‌کند: چیزی که neti, netiاست. neti, netiیک عبارت سانسکریت است که در هندوایزم و در اوپانیشاد به شکل یک سرود مناجات‌گونه یا مانترا معرفی می‌شود، به معنیِ: «نه این، نه آن».

نباشیک شهود/ مانند یکی مرغ بیوه/ یایکی اسبِ سالخورده

  • مفهوم «پرنده» کهن‌الگویی است، برآمده از یک اشراق زنانه. بنابراینwidow's bird احتمالاً به عنوان یک منبع آگاهیِ ناشناخته در مواجهه با تصویری سوبژکتیو از «زن» که در شعر استیونز توصیف می‌شود، تداعی می‌شود؛ که البته شاعر آن را نمی‌خواهد و رد می‌کند. به نظر می‌رسد استیونز با استفاده از آپاستروف، علاوه بر تصویری از گونه‌ای از مرغان‌ که در تاکسونومیِ پرندگانْ «مرغِ بیوه»یا«مرغ جولا» نامیده می‌شود،یک بازی زبانی را نیز با تملک «پرنده» توسط «زنی بیوه» برای سازه‌ی استعاری‌ای که تعریف می‌کند، به‌ کار می‌بندد.
  • در فرهنگ‌های بومیِ کهن، مفهومِ آگاهی و خِرَدوَرزی و مرد خردمند به «اسب پیر» تعبیر می‌شود. پس مردان را از «اسب پیر» بودن نهی می‌کند. استیونز هیچ شهود و اشراقی،یا هیچ بینش و بصیرتی را نیز به نمایندگی‌ی «زن» نمی‌خواهد. مرد و زن بودن را برای انسان بودن می‌ستاید، نه چیزی ورای آن: ذهنی و انتزاعی. ودانتا تنها طرز تفکری است که از آگاهی و هوشیاری تا به این حد اجتناب می‌ورزد: neti, neti
  • خیمرا (یا شیمرا،یا کیمرا) در اسطوره‌شناسیِ یونانی از زمره‌ی موجودات هیبرید است که ترکیبی از چند جاندار مختلف‌اند. مثلن بدن شیر و سر انسان. یا بدنِ شیر و سرِ مار. استیونز، شیمرایا خیمرا را به شکل موجودی که نیم‌اش انسان است و نیم دیگر آن ستاره توصیف می‌کند که نیمه‌ی انتزاعی‌اش لابد قرار نیست به دست آید. در بیانی واضح‌تر، ترکیبی از زندگی زمینی و ماورائییا «بودن»ای هم ذهنی و هم عینی را نمی‌خواهد. از عشق چیزی یکپارچه را طلب می‌کند که بتواند به آن دست بکشد، ببیندش، بشنودش، ببویدش. نه چیزی که در انزوای خویش بنشیند و آن را انتزاع کند.

 

 

 

 

گزارش:

     شعر استیونز که اولین‌بار در سال ۱۹۱۸ در Little Review 5منتشر شد، در آغازِ خود به استقبالِ شعری از ویلیام کارلوس‌ویلیامز می‌رود و قصد آن دارد تا شعر ویلیامز را به مخلوق برتری بدل ‌کند (۴ سطر ابتدایی که ایتالیک شده، از ویلیام کارلوس‌ویلیامز است). استیونز با گذشتن از بیانی ذهنی و ماورائی، شعر را به ساحت ابژکتیو تصاویری که هیأت انسانی دارند، می‌کشاند. مجموعه‌ای که تداعی‌کننده‌ی صفات انسانی‌اند: کینه،ضَنت، حسادت، قضاوت، عقلانیت، ترحم و غیره. در بعضی آیین‌ها این‌طور آمده که خداوند همان معشوق است. خلاصه‌شده‌ی هرآن‌چه نیکوست، نوعی از کمالِ مطلوب: آن‌چه ما جهد می‌کنیم تا خود را به آن برسانیم،یا شبیه آن شویم. این کمالِ مطلوب، نیمی انسانی است، نیمی انتزاعی. برای مثال شفقت، زیبایی و هارمونی، همه در تصویری از ذاتِ حق به چشم می‌خورند؛ چیزی که در تعالیم صوفیزم بسیار دیده می‌شود. در بعضی مکاتب هم مانند هندوایزم، سیمای تیره‌ی زندگی و طبیعتِ بشر–آن‌قسمت از تبارِ‌تباهی که ما درک نمی‌کنیم یا در خیال‌مان نمی‌گنجد- نیز در تصویری از رب‌النوع‌ آمده‌ است: رنج بردن، پوچی، بیرحمی، گمراهی و تغییر دائمی. استیونز این «دیگری»‌ی اسرارآمیزِ ماورائی-که به آن دنیای آفتابی انسان‌ها هیچ ربطی ندارد‌- را نمی‌خواهد. نوری را معرفی می‌کند که خودْ مُنیر است، در ذاتِ خویش تابان است و مطلقاً بانیِ‌ِ بازتاب و انعکاس‌دهنده‌ی هیچ‌چیز دیگری نیست. اشاره‌ای که استیونز در دو شعر بالا و در جهان شعری‌اش به ما می‌کند از همین حیث ارزشمند است. استیونزِ خسته از بازتاب‌ها، انعکاس‌ها و سؤتفاهم‌ها، انگار که علیه «اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد» و «عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد»‌ها می‌شورد، چنان که در شعر اول به «ظرف سفید» می‌اندیشد و دسترسی به آن، که «اگر دست من باشد، می‌دانم چه چیزِ بِکاری در آن بگذارم» و در شعر دوم که سراسر قدردانیِ حرمت انسان است، فارغ از سیاهه‌ها و سایه‌ها، از نورها و دورها، از تصویر و تمثیل. چُنین است که جهانِ شعریِ استیونزْ مادامی که پویایی دارد، آغشته به روابط انسانی است؛ نه حتی در گیرودارِ روابطِ درونیِ خودِ شاعر.

 

 

ارژنگ آقاجری

اسفندماهِ هزار و سیصد و نَوَد

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران