امیدوارم عزیمت لذت‌بخش باشد و هرگز بازنگردم

امیدوارم عزیمت لذت‌بخش باشد و هرگز بازنگردم

گفتگو با فریدا کالو[1]

ترجمه: امیرنادر الهی

 

 

فریدا کالو(زادهٔ ۶ ژوئیه ۱۹۰۷ در کویوآکان[2]، مکزیکوسیتی – درگذشتهٔ ۱۳ ژوئیه ۱۹۵۴ در کویوآکان، مکزیکوسیتی) در 1939 بعد از 10 سال زندگی با دیگو ریورا[3] از او جدا شد. طولی نکشید که در 1940 دوباره با دیگو ازدواج کرد و فریدا تا آخر عمرش یعنی در 1954 با او زندگی کرد.  

در ۱۹۵۳ پزشکان به دلیل وخامت بیماری قانقاریا مجبور شدند یکی از پاهای فریدا را قطع کنند. فریدا که یک سال آخر عمرش را بر صندلی چرخدار می‌گذراند برای تحمل دردهای جسمی و روحی به اعتیاد روی آورده بود.

در نهایت، فریدا کالو در ۱۳ ژوئیهٔ ۱۹۵۴ به دلیل انسداد جریان خون درگذشت. خاکستر او هم‌اکنون درون کوزه‌ای در خانهٔ قدیمی اوست که حالا تبدیل به «موزهٔ فریدا کالو» شده‌است. او چند روز پیش از درگذشتش در یادداشت‌های روزانه‌اش نوشته بود: «امیدوارم عزیمت لذت‌بخش باشد و هرگز بازنگردم.»

متن زیر گفتگویی با فریدا کالو است که احتمالا در 1939 در زمانی که از همسرش، دیگو ریورا جدا شده بود، صورت گرفته است:    

بوی سوپ نودل که تازه آماده شده بود، به مشامم می رسید، خورشید دقیقا در وسط حیاط خانه آبی که من در آن بودم، نمایان می شد.

ساعت 12 بود، هوا گرم بود و نور خورشید وقتی با رنگ آبی خانه می تابید باعث می شد تا فضایی سنتی و شاد ایجاد پدید بیاید. در وسط حیاط به فریدا برخوردم، خانمی از ما پرسید که چیزی احتیاج داریم و ما در یک لحظه پاسخش را دادیم.

فریدا روی صندلی چرخدار بود و پاهایش را به تازگی عمل کرده بود.

کار بر روی تابلویی را شروع کرده بود، موهایش پریشان بود، لباسی گلدار بر تن داشت و زمانی که مرا دید، خندید: خنده ای طولانی و بلند نبود اما کاملا صادقانه بود.

ناگهان صدای پرندگان و بچه هایی که در کوچه بازی می کردند، شنیده می شد؛ بازتاب صدا در خانه آبی به خوبی می پیچید. ماسک ها و مجسمه های جانورانِ فانتزی حال و هوای غریبی به خانه داده بود. فریدا به من گفته بود که او و خانوادهاش همواره به سنت های مکزیکی پایبند بوده و هستند.

طلاق او از همسرش، دیگو ریورا، یکی از دلایلی بود که غم و اندوه در حالت چهره اش موج می زد. وی هم چنین توضیح داد که تابلویی را که تازه شروع به کشیدنش کرده، دو چهره از فریدا است یکی از آن ها حال و وضع این روز های او را نشان می دهد و دیگری فریدایی است که چندان شباهتی به حال این روزهای او ندارد. در ادامه گفت که یکی از فریداها همان شخصی است که دیگو او را دوست دارد، یعنی همان فریدایی که در نقاشی لباس "تهووانا" [لباس سنتی زنان مکزیکی؛ لباسی با نقش گل های بزرگ با دامنی بلند]  پوشیده است و آن یکی فریدا، شخصی است با حال و هوای اروپایی، یعنی فریدا در قبل از آشناییش با دیگو و ازدواجش.

گرتا[4]، همان خانمی که قبلا از آن صحبت کردم، چای ترش با تعدادی یخ آورد، مرهمی برای این روزهای گرم تابستان.

او صحبت هایش را با گفتن این که نمی خواهد از دیگو صحبت کند، آغاز کرد، ولی اگر هم در موردش صحبت کنیم باعث رنجش او نمی شود؛ فریدا عادت کرده بود که درباره دیگو از او پرسند، اما ترجیح می داد تا کمی در مورد نقاشی هایش صحبت کند.

بلافاصله گربه ای از حیاط گذشت و در حالی که خرخر می کرد به حرف های فریدا گوش می داد. گربه به درختی که در حیاط خانه برای مان سایه درست کرده بود، ناخن می کشید.

در طول زندگی تان چیزهای زیادی را از دست دادید، چه حسی داشتید وقتی مجبور شدید یکی از انگشت های پای تان را قطع کنید؟

ناراحت شدم ولی به یک فلسفه ای معتقدم و آن هم این است که: "اگر بال دارم و می توانم پرواز کنم، پس دیگر به پاهایم نیازی ندارم".

 نقاشی برای شما به چه معناست؟

در نقاشی های من پیامی از درد و رنج آشکار است. نقاشی زندگی مرا تکمیل و همراهی می کند.

نقاشی هایتان را به سبک سوررئالیسم می کشید؟

هیچگاه چیزی خارج از زندگی واقعی، رویا و یا کابوس نمی کشم. همیشه حقیقتی از زندگی خودم را می کشم و دورنمایی از درد و رنج دنیا را به تصویر می کشم.

چرا تا اینقدر خودنگاره می کشید؟

چون مدت زمان زیادی تنها هستم و خودم را در آینه نگاه می کنم، هیچ گاه انتظار ندارم که بی نقص باشم، چون هیچ کس بی نقص نیست.

زندگی در آمریکا، چگونه بود؟

از آمریکایی ها با همه خوبی ها و بدی های شان، خوشم نمی آید: درک کردن شان برای من سخت است و به دل من نمی شینند، نمی دانم... احتمالا روش زندگی و شخصیت شان این چنین است، معتقدم آدم های دو رو و ریاکاری در سیاست و اجتماع هستند.

ظاهرا این موضوع که مادر نشدید، شما را رنج می دهد، از دست دادن پسرتان چگونه بر شما گذشت؟

آنقدر به دیگیتو[5] فکر می کنم تا این که گریه ام می گیرد، ولی اکنون دیگر گذشته، چاره ای جز تحمل کردن این مصیبت ندارم.

تا حالا فکر کردید که چرا حتی بعد از طلاق تان از دیگو، باز هم از او جدا نمی شوید ؟

هیچ کس نمی داند که چقدر دیگو  را دوست داشتم و هیچ کس نمی داند که چرا از او جدا نمی شوم. دوست ندارم که هیچ چیز او را برنجاند، یا آزارش دهد و انرژیش را برای ادامه زندگی از او بگیرد، همان طوری که دوست دارد زندگی می کند، نقاشی می کند، به او عشق می ورزم،  می خورد، می خوابد، گاهی در خلوتش است و گاهی با من همراه می شود؛ اما هیچ گاه دوست ندارم که ناراحت شود. دوست دارم از عمرم کم بشود و به عمر او افزوده شود.

گاهی احساس می کنید که درد و رنج هایتان را رها کردید و فریدایی شدید که از آن چه که در زندگی، خوشحالتان می کند، نقاشی می کشید؟

پنهان کردن رنج ها مثل ریسکی است که وجودت رو از درون نابود خواهد کرد. سعی کرده ام تا در سختی ها و ناراحتی هایم غرق شوم ولی این درد ها و رنج ها باید یاد بگیرند تا خودشان را با نقاشی هایم وفق بدهند، تا حقیقتی از زندگی ام را نشان دهم، مخصوصا زندگی عاشقانم و مشکلات جسمانیم.

فریدا آخرین قلپ از چای ترش خود را نوشید، به میز کوچکی که رو به رویش بود نزدیک شد و لیوان را روی آن قرار داد. آهی کشید. به من نگاهی کرد و دوباره شروع به صحبت کرد: خوب فکر کنید، انسان آن قدر بی رحم است که لایق هنری با مضامینِ شاد نیست، این طرز فکری است که از هنرم دارم هنری که بیشتر زندگی خودم و زندگی که با دیگو شریک هستم، را روایت می کند.

فریدا، در حالی که موهایش را با دست چپ نگه داشته بود و با دست دیگرش با دستمالی نوک قلم مو را که قطرات رنگ از آن می چکید، پاک می کرد؛ ادامه داد که  همیشه فرزند داشتن را دوست داشته است، تا در این لحظات سخت زندگی موجب رستگاریش شوند:

فریدا با لحنی پر انرژی ادامه داد: حقیقت این است که آن چه که دیگو در زندگیم انجام داد، کافی بود، گاهی فکر می کنم که باید یک بار دیگر کنارم می بود... تا بار دیگر از زندگی در کنار هم و از دیدین نقاشی های همدیگر لذت ببریم و این چنین می توانستیم همدیگر را بهتر بشناسیم. گاهی کتاب هایی را که دوست داشتیم با هم عوض می کردیم.     

غروب خورشید در میان اندکی از ابرها، بسیار زیبا و شفاف بود، و فریدا از تجربیات و سفرهایش با دیگو ریورا می گفت، از زمانی که به آمریکا رفته بودند. مثلا تعریف می کرد: مدت زیادی را در نیویورک و دیترویت گذراندیم، همان زمانی که دیگو به نقاشی هایم ابراز علاقه می کرد و من هم او را تحسین می کردم.

من دیگو را دوست دارم و بسیار دوستش داشتم، ولی نمی توانستیم کنار هم بمانیم؛ می توانستیم دوستان خوبی برای هم باشیم و من بزرگ ترین منتقد نقاشی های او هستم. همیشه وقف کردن خودش به نقاشی را تحسین می کنم.

جدیدترین "خودنگاره دوتایی" فریدا در دو ردیف کشیده شده بود، ولی خود او گفت: این یکی از تابلوهایی است که بسیار برایش زمان گذاشته و کار برده است، دو فریدایی  هستند که او آنها را به خوبی می شناسد و نمی داند که خودش اکنون کدام یک از آن ها است، فقط می داند این دو فریدا پیوند خونی با یکدیگر دارند و نمی داند که این مهمترین تابلوی نقاشی زندگیش چه موقع تکمیل می شود.

ساعت 5 عصر بود، غروب خورشید هم چون نقاشی با رنگ های شفاف بود که گویی می شد آن را در خانه ی آبی رنگ و مکزیکیِ فریدا لمس کرد. من ماندم و تابلوی دو فریدا، که ظرف دو ماه آینده قرار است برای اولین بار به نمایش گذاشته شود وبا نگاه عمیق شان به مردم زل بزنند.  

 

منبع:

http://www.enlacejudio.com/2013/01/03/una-joven-del-siglo-xxi-entrevista-frida-kahlo/

 

[1] . Frida Kahlo

[2] . Coyoacán

[3] . Diego Rivera

[4] . Greta

[5] .  Dieguito

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران