گنجی در سبیل

گنجی در سبیل

 

هنرمند کاتالانی توضیح می دهد که چگونه موفق شده یک تابلو را به قیمت 200 میلیون لیر بفروشد. نبوغ بس نیست. تبلیغات، روح هنر است.

مصاحبه ی فالاچی با سالوادور دالی

برگردان: مهدی فتوحی

 

مجلّه ی ائوروپه ئو  شماره ی نه – 1962

من اتفاقی این جنتلمن را در هتلی در ونیز یافتم و اولین کاری که او به محض دیدن من کرد این بود که یک هفت تیر را به سوی سگ من نشانه گرفت. اگر شما سگ مرا بشناسید بلافاصله درخواهید یافت که نشانه رفتن یک هفت تیر به سمت او آخرین چیزی است که به ذهن هر کسی - که بدجنس نباشد- خواهد رسید. این سگ از نژاد یورکشایر و آن قدر کوچک است که سگ آدری هپرون در مقابلش یک گوساله به نظر می رسد و سگ یول برینر یک سگ سن برناردو؛ خلاصه دیدنش مساوی است با تاثر. ولی این جنتلمن هفت تیری به سمت او نشانه رفت و فریاد کشید: بیزارم از مساوات، از میکل آنجلو، از بچّه ها، از اسفناج و از سگ ها، الان می کشمش. و من پاسخ دادم: آن وقت من هم شما را می کشم و خودم را پرت کردم به طرف سبیل هایش و بعد از تحقیر من در مبارزه ای که در پی آن هفت تیرش شلیک کنان افتاد و از لوله ی آن سلام خارج شد، یورک شروع کرد به گریه و من با مرگ دست و پنجه نرم کردم و او کلاه گیس قشنگش را که سیاه رنگ و بلند و زنانه و تا شانه ها بود گم کرد و کچلی پیشرفته اش هویدا شد و عادتش به دروغگویی به سخن آمد که: گیسوان من سیّالند مانند گیسوان مادونّا ی رافائلّو.

از همین اندک می توان استنتاج کرد که  رابطه ی من با سالوادور دالی افتضاح است. به خاطر دلخوری عمیق من و آنتی پاتی ترمیم ناپذیرم نسبت به او. ولی همین جا خواهش می کنم اجازه دهید یک چیز مهمی را بگویم: چون معیاری که به واسطه ی آن قربانیان جعلی مصاحبه ام انتخاب می شوند خیلی محکم و عینی است و وابسته به من نیست و کم و بیش مطیع آنتی پاتی اشخاص است. هر هفته نوعی رفراندوم برگزار و بعد تصمیم گرفته می شود. شاید نامی وجود داشته باشد که من روی آن اصلاً توافق نداشته باشم. دیده اید که من با چه علاقه ای از برخی بی گناهان دفاع کرده ام و با چه صداقتی زبانم را جویده ام تا جوانب بهتری از آدم هایی را بنمایانم که با کمال میل حاضرم پرتشان کنم به رودخانه. امّا دالی را خودم انتخاب کردم و برای این که مرا بفرستند برای این کار حتّا دعوا و التماس هم کردم و یک سفر به آکاپولکو ( شهری در مکزیک . مترجم ) را از دست دادم و حال که پیروز شده ام همه ی واقعیت را درباره ای این سگ کش  خواهم گفت که در پنجاه  و هشت سالگی ما را ملول می کند، هر چند چهره ی جوانکی را دارد و کماکان ما را با سبیل هایش و گل کلم ها و کرگدن ها و ساعت های وارفته ی پنیروارش و گفتمان های بی معنی و دروغ های شاخدار و خودشیفتگی شیزوفرنیک و خودنمایی آخرالزمانی اش می فریبد. هرچند گفتنش برایم راحت نیست ولی باور کنید این مرد همیشه هم آنتی پاتیک نیست. کافی است به یاد بیاورید آن چه در انبار Bon wit Teller در نیویورک کرد، وقتی یک ویترین را باز کردند که شب هنگام با یک تخت مرکب از چهار سم بوفالو و روتختی ساتن سیاه و جواهرات، آذین بسته شده بود و یک وان ریخته شده از آستراکان ( astrakan ) و پر از آب، یک کت محرک جنسی ساخته شده از هشتاد استکان نعناع و در هر استکان یک مگس و یک نی؛ و او به محض این که متوجه شد چقدر کارش نادیده انگاشته شده وارد انبار و داخل ویترین شد و در آن ادرار کرد و شیشه را شکست و از آن سوراخ خارج شد و تکیه داد به عصای عاجش و مودبانه با مردم خداحافظی کرد. یا جائی که اظهارنامه ی استقلال تخیل و حق آدمی را در دیوانگی نوشت. یا کافی است به یاد بیاوریم متانتی را که وقتی در پاریس سورئالیست بود با آن گرسنگی اش را تاب می آورد و گرترود استاین در را به رویش به اعتراض می بست و او میز را می چید و با دستمال سفره در گردن و بشقاب های نقره می نشست و خیره می شد به چنگال تمیز (گرترود استاین،1946-1874 خانم نویسنده و شاعر مدرنیست آمریکائی.)یا کافی است یکی از شوخی هایش را تعریف کنیم مثلاً تفسیری که او روی ادعای سقوط مارکسیسم ارائه می کند که: آن را می توان از سیر نزولی مو دریافت. کارل مارکس ریش انبوهی داشت، فریدریش انگلس ریش داشت. لنین ریش پروفسوری و سبیل، استالین فقط سبیل داشت. نیکیتا خروشف هیچ ندارد و مثل یک خوک پاکتراش و تیغ زده است. ابتذال، بدسلیقگی و شارلاتان بازی در او با هوش غیر قابل انکار و ظرافت و شهود یکی می شوند. همانگونه که در انتهای این مقاله خواهید دید نگرانی او برای بزرگ بودن و حتّا نفرت انگیز جلوه کردنش یک هدف دقیق دارند. خلاصه واقفم به این که واقعیت پاشنه ی آشیل اوست و اگر می توانستم با کمال میل پرهیز می کردم از نوشتن تمام واقعیت. ولی نمی توانم.

این جا کنار من یورک قرار دارد که مرا می نگرد و من نمی توانم. پس روایت صحنه ی حقارت بار یورک را که داشت گریه می کرد پی می گیریم و مرا که داشتم می گفتم: می کشمتان؛ و او که کلاه گیسش را مرتب می کرد و سبیل هایش را به بالا تاب می داد، در حالی که داشت با چشمانی بی فروغ و چون چشمان یک ماهی خیس به من خیره خیره می نگریست جیغ می کشید: شما کی هستید؟  

- یک روزنامه نگار.

- هو ها. قشنگ است آن سگ.

- جداً؟

هفت تیر را برداشتم و دادمش به دربان هتل که پنهانش کند.

  • ابله. سگ های روزنامه نگاران قشنگند. روزنامه نگاران هم.
  • جداً؟
  • اگر بخواهم راست بگویم عکاسان را ترجیح می دهم و ماهی حلوا را؛ به ویژه فیله ی حلوا را که برای نوازش کردن نرم تر است. ولی علیه شما هیچ ندارم چون برایم کلّی تبلیغات می کنید.
  • من خودم شخصاً برایتان حسابی تبلیغات می کنم.

 یورک را برداشتم و چسباندمش به قلبم. 

او گفت: آشتی کنیم؟

  • نه.
  • اگر آشتی کنیم به شما اجازه ی یک مصاحبه را می دهم و خیلی چیزهای خوب برایتان تعریف می کنم.
  • من هیچ مصاحبه ای نمی خواهم .

 نومیدانه فریاد کشید ولی من چرا؛ و: گالا! گالوچکا!گرادیوا! دوئیتا!

( همه حالت تحبیب نام گالا را دارند. مترجم)

(گالا الوار دالی، متولد النا دیمیتری اِونا جاکونووا- 1982 – 1894- مدل، هنرمند و تاجر آثار هنری روسی، زن با نفوذ پل الوار و بعد دالی).

بلافاصله زنی با دماغی بزرگ ولی آراسته ، آراسته به قدری که یک خانمی که از 30 سال پیش زن دالی شده است می تواند بکند، با آهی پیش آمد:

  • چی شده سالوادور؟
  • نمی خواهد با من صحبت کند گالوچکا!
  • حق دارد می خواستی سگش را بکشی.
  • ولی من نمی دانستم این سگ ژورنالیستی است.
  • حالا می دانی.
  • گالا ، گالوچکا. کلاه نان شکل مرا بده.

 

 

یک آه دیگر:

  • حالا دیگر می خواهی با کلاه نانی خودت چه کنی؟
  • باید شگفت زده اش کنم. باید بروم بیرون و تو می دانی که من هرگز بدون کلاه خارج نمی شوم.

گالا ابرویی بالا انداخت و لب ها را به هم فشرد و به یک پیشخدمت دستور داد که برود و از اتاق، کلاه نان شکل را بیاورد که بلافاصله آن را آورد و جدّاً هم شبیه نان بود و سوراخی در وسط آن داشت تا سر را در آن فرو کنند.

  • من عاشق نانم چون شبیه من اشرافی و پارانوئیک و پیچیده و ریاکارانه و غیر انتفاعی است. ولی من حسّاس و سانتی مانتال، تئاترال، هوس باز، بی شعور، آنارکیک، مونارکیک ، لیبرال و فاشیست هم هستم. من با بقیه فرق دارم. من تلفن را هم برچیده ام چون در دفتر تلفن همه با هم برابریم. این طور نیست گالا؟

گالا شکلکی درآورد.

  • من از بچگی هم کلاه نان شکل می گذاشتم سرم. به ویژه وقتی غوطه ور تا کمر در آب نقاشی می کردم. ولی دو چیز را می دانستم: برای تبدیل شدن به یک نقاش ماهر دو ویژگی الزامی است: اسپانیائی بودن و سالوادور دالی نام داشتن. در نیویورک با یک عصای نان شکل به درازای دو متر و نیم پیاده شدم. بعد وارد یک داروخانه شدم و یک تخم مرغ خواستم و با تکه ای از عصایم آن را خوردم. ولی هیچ کس به من نگاه نمی کرد. خیلی ناخوشبخت بودم. خودم را مثل  دیوژن حس می کردم که برهنه می گشت و هیچ کس از او نمی پرسید چرا؟ از این چیزها خوشتان نمی آید؟

به گالا نگاه کردم تا از او کمک بخواهم. گالا ریه هایش را از هوایی که داشت خالی و زمزمه کرد:

  •  بس کن سالوادور.

سالوادور چشم هایش را بست و نمایشش را اجرا کرد:

  • گالا را دوست دارم. گالا هم مرا دوست دارد. از شوهرش، که الوارِ شاعر بود ربودمش تا با او ازدواج کنم و با او دو بار ازدواج کرده ام یک بار با آئین مدنی(1932) و یک بار با آئین کاتولیک (1958). حالا با او به آئین قبطی ازدواج می کنم و قبل از مرگ هم با او به آئین بودائی ازدواج خواهم کرد. من از گالا ممنونم. وقتی شناختمش باکره بودم. درست است گالا؟

چشم هایش را گشود و دوباره بست و چندمین شکلک گالا را ندید که سی سال پیش به هنگام شناختنش گفته بود: چاپلوسی یک رقصنده ی حرفه ای تانگوی آرژانتینی را دارد؛ و مصرّانه ادامه داد:

  • گالا زن من است. دختر من است. معشوق من است. مادر من است. دختر خاله ی من است. خاله ی من است. عروس من است. مادربزرگ من است.

گالا وارد آسانسور و ناپدید شد.

  • جدّه ی من است. جدّه ی مادری من است. گالا!

دوباره چشم گشود و دید که او رفته است. یک اعتقاد رایج می گوید که این دو زن و شوهر دلباخته به هم چندان هم یکدیگر را دوست ندارند. ولی از هم جدا نمی شوند. چون مثل دو بازیگر، عادت کرده اند به هم تکیه کلام هایشان را بگویند. وانگهی او خودش هم نمی خواهد. چون گالا برایش نقش مدل مجانی را بازی می کند و درضمن او خسیس است.

  • خب پس با من می آئید دیگر؟

تسلیم شدم.

  • با شما می آیم.
  • آه!  que hace falta para ir tirando .
  • چه گفتید؟
  • هیچی.
  •  

خارج شدیم. من و او و سگ من یورک. فکرش را بکنید چه سه نوازی ای. یک صبح از میانه ی ماه سپتامبر بود. کوچه های ونیز پر بود از جهانگرد. او با کلاه نان شکل خود بر سر راه می رفت و من کمی خجالت می کشیدم. وقتی چند آمریکائی از او خواستند که آیا می توانند از او عکسی بگیرند، جواب داد: یکی نه؛ دو تا چرا؛ و از ما با هم عکس گرفتند. من و او و یورک. در ادامه حتا بیشتر هم خجالت کشیدم.  راستش مربوط می شد به صحنه ای عجیب غریب. او با آن نان بر سرش و من با آن توله در بغلم و دست کم بیست دوربین عکاسی که کلیک کلیک می کردند. فکرش هم ناراحتم می کرد که آن قاب عکس از خانواده ای در آرکانزاس یا ایلینویز سر در خواهد آورد. در حالی که این اتفاق داشت می افتاد در گوش من زمزمه می کرد:

  • من عاشق آمریکائی ها هستم. همیشه از من عکس می گیرند و بعدش به من کلی پول می دهند. پنج هزار دلار برای تابلوئی که با پا کشیده ام. ده هزار دلار برای هر نقاشی با دست؛ و این زیباست چون من عاشق پولم. موقع لمس اسکناس نوعی رضایت فیزیکی احساس می کنم. اسکناس ها تبادل جنسی من هستند. شما چطور؟
  • من نه.
  • شما خیلی احمقید (muy cretina). با حیواناتِ وحشیِ وحشتناک به گردش می روید. می خواهید مرا بکشید و با پول هم عشقبازی نمی کنید. Another photo please.

I love to be photographed with stupid people

با یک دست شانه ی مرا فشرد. دوربین ها کلیک کلیک کردند. او تکرار کرد:

Ah que hace falta para ir tirando!

  • چه گفتید؟
  • هیچی.  

رسیدیم به فنیچه (Fenice) که بر صحنه ی آن یک گاو سر بریده آویزان بود و گویا همین الان از قصاب خریده شده بود. میان سم های گاو یک  شیپور بود که از آن قطرات خون می چکید و من احساس ناراحتی شدیدی داشتم. بدتر از آن به نظرم می رسید درون آن کابوس هایی هستم که ما را شب هنگام ، وقتی تب بالا داریم یا خیلی خورده ایم، غرق در خود می کنند.

  • خدایا این دیگر چیست؟
  • یک گاو که نماد انسان مصلوب هارمونیک است. به نشانه ی خرسندی از این تئاتر دلگشا که فنیچه است. خیلی قشنگ است.muy bonito . بیش از هر چیز برای عکس، نگاه کنید.

گفت گاو را بالا بکشند. کلاه نانی خود را برداشت و سرش را درون شکم گاو کرد که عکاس ائوروپه اُ از او یک پرتره بگیرد. در حالی که این اتفاق داشت می افتاد سبیل هایش را با یک گل چسبناک شق می کرد و چشمان بی فروغ خیسش را که مثل چشم ماهی بودند می دراند و یورک را که دوباره داشت گریه می کرد می ترساند و می گفت:

  • آیا به نظر یک پاپ نمی رسم؟ آهان بنویسید: من این پاپ را دوست دارم. او یک پاپ گوارشی است و خیلی متفاوت است با پاپ دیگر که یک پاپ تنفسی بود. پاپ تنفسی وقتی رفتم به دیدنش با من خیلی مهربان بود. به او یک مادونّای سورئالیستی هدیه دادم و او به من گفت: آفرین. باید شمایل نگاری را مدرن کرد. ولی من از پاپ گوارشی بیشتر خوشم می آید و بیش از هر چیز از نرمه ی گوش چپش خوشم می آید که خیلی برانگیزاننده است. این به معنای آن است که من یک کاتولیکم و آپوستولیک و رمی و کمی هم پروتستان و از منظر همایش بعدی انجمن جهانی کلیسا اورتودوکس. نوشتید؟ (در تاریخ 9 اکتبر 1958 پاپ پیوی دوازدهم و در 28 اکتبر پاپ جوانّی بیست و سوم برگزیده شد).
  • بله
  •  Ah que hace falta para ir tirando
  • چه گفتید؟
  • هیچ.

هر چقدر خودش را عجیب و غریب و نفرت انگیز و بی نزاکت تر می نمایاند به همان نسبت هم گمگشتگی من افزایش می یافت و مرا به شکلک درآوردن وا می داشت. مانند همان کاری که گالا می کرد. به اضافه ی آن جمله که نمی فهمیدمش. چون اسپانیائی بلد نیستم و مدام در گوشم ورجه وُرجه می کرد.

چیزی از طریق لحن کلامی که می گفت مرا به گمان می افکند که احتمالاً در آن کلمات راز جنون او نهفته است. ولی بلافاصله با خودم فکر می کردم آیا او دیوانه است؟ با قضاوت نسبت به رفتارش با من می توان گفت آری. هم چنین با قضاوت بر، چه می دانم، عکس هایی با دو گل مارگریت در گوش هایش ، یا مچاله شده در زیر یک صندلی در حال مطالعه ی یک کتاب به صورت برعکس و یا با چشمانی خیره به نوک دماغ و یا با یک ستاره ی دریایی روی سرش. ولی با قضاوت لحنی که می گفت Que hace falta para ir tirando می شد گفت نه؛ و به همین سان با یادآوری تشخیص یک جراح درخشان مغز که گفته بود: هشت سال روی او مطالعه کردم و با ضبط صوت همه ی آنچه را که بلغور می کند، ثبت کردم و باید تایید کنم که آه، مغزی از این متعادل تر وجود ندارد. کمی بعد از آن جا رفتم و شب، یورک را به دستان شخص مطمئنی سپردم و بازگشتم و دنبالش گشتم تا ببینم آیا چیزی از او سر در می آورم یا نه. در آن زمان تقریباً تمام داستان زندگیش را خوانده بودم که از فیگه رس شروع می شد. در خانه ی یک حسابدار خشک- یعنی  پدرش- که از او کند و رفت به مادرید و در آکادمی تحصیل کرد و با فرمان سلطنتی از آن جا بیرون انداخته شد.

بعد رفت پاریس. جائی که پیکاسو و خوان میرو به او کمک کردند و سرانجام به نیویورک ، جائی که موفقیت به دست آورد و در آن جا پیاده شد در حالی که می گفت: این شهر شبیه یک پنیر روکفور است. من عاشق پنیر روکفور هستم. پس عاشق نیویورکم. و روزنامه نگاران از او پرسیده بودند چرا گالا را با دو کتلت سرخ شده روی کمرش کشیده و او جواب داده بود: سرخ شده نبودند. خام بودند. من عاشق زنم هستم و کتلت را هم دوست دارم نمی فهمم چرا نباید آن ها را کنار هم بگذارم. تابلوهایش می توانند به مذاق افراد خوش بیایند یا نیایند. ولی هیچ کس نمی تواند منکر این شود که از یک قریحه ی قابل ملاحظه بر می آیند و شایسته ی کلکسیون های مهم موزه ها هستند.

نمایشگاهش را در فنیچه دیده بودم که پر بود از ایده های پیش پا افتاده ی بی شرمانه و ملال آور. مانند گاو گلو دریده و حباب های صابون چهارگوش. لک لک هایی با پاهای فیل و فیل هایی با پاهای لک لک و جوی شیر که از سینه های مصنوعی لودمیلا چرینا جاری می شدند. (2004-1924، ستاره ی فرانسوی رقص و مجسمه ساز و نقاش و بازیگر و طراح رقص و نویسنده) و خلاصه چیزهایی که در صحنه بدون حرف پیش مورد استقبال قرار گرفته بودند و باهوشترها در نگارخانه برای شان سوت کشیده بودند.

با لباس یک گوندولاران و با کلاه کاتالانی روی کلاه گیسش می دیدمش که یک قلم موی بزرگ را در لیوان رنگ فرو می کرد و جماعت را از بالکن فنیچه تبرک می کرد و به همان شیوه کت نوی یک ونیزی را کثیف کرد که داشت دنبالش می کرد تا  بگیردش زیر مشت و لگد و وقتی درِ اتاقکی که او در آن جا پنهان بود را باز کردم  احساس کردم درباره ی او کمتر از قبل می دانم. راستش نمی دانم چطور اتفاق افتاد که به آن حالت من اعتماد کرد وهمه چیز را به من فهماند. شاید خسته بود. شاید از آن ونیزی ترسیده بود. شاید در بند یک لحظه ی صداقت افتاده بود که حتّا جنایتکاران بزرگ هم  گهگاه دارند. پرسید:

  • خوشتان آمد؟

و چهره ی درب و داغان از همه ی آن پنجاه و هشت سالش را بلند کرد و با اندوه یک پولچینلّا لباس  مضحکش را صاف کرد.

  • نه.

گفت: من هم خوشم نیامد. بعد پرسید: معنی اش را فهمیدید؟

  • نه.

پاسخ داد من هم نفهمیدم. Ah que hace falta para ir tirando. سری جنباند . سگ خوشگل تان کجاست؟ با پرخاش گفتم: در خانه.

  • شما خیلی احمقید muy cretina. چرا نگذاشتید بکشمش؟

با پرخاش گفتم: دوباره شروع نکنیم.

  • شما خیلی احمقید muy cretina.
  • گیریم می کشتیدش چه اتفاقی می افتاد؟

سکوت.

  • گفت: یک رسوایی. همه و پیش از همه شما می نوشتید: دالی در ونیز یک توله سگ بی گناه را کشت. چه تبلیغ دل انگیزی! مضاف بر این نمایش آثارم در فنیچه! و دستی به سبیل هایش کشید.
  • همان قصه ی همیشگی سبیل ها. اگر می دانستید چه ملالی می انگیزند این سبیل ها. از ده سانتیمتر هم بلندترند. یک وقتی 18 سانتیمتر بودند برای این که آن ها را اینجوری بچسبانم باید از یک معجونی که بوی گند می دهد استفاده کنم. شبها می افتند پائین و از دهان و بینی ام سر در می آورند. چون از سبیل کِش هم بیزارم. ازشان بیزارم. ولی اگر کوتاهشان کنم و اگر بقیه دیگر از سبیل های نرم تاب داده ی سرازیر، دوتایی، افقی و عمودی ام صحبت نکنند، افسانه ام چه پایانی خواهد داشت؟ تبلیغات برای شخصیت من اساسی است. در دنیا نقاشان زیادی هستند و برخی حرفه ای هم هستند. ( یک مکث.) وقتی وارد آکادمی شدم بیوگرافی نقاشان بزرگ را مطالعه کردم و دریافتم موفقیت شان فقط منوط به هوش و استعدادشان نبوده. بلکه ولخرجی شان در زیستن هم بوده به اضافه ی یک تبلیغات محتاطانه.  وانگهی من دانش آموخته ی قوانینی هستم که تبلیغات را هدایت می کنند که مستقیماً با موفقیت نسبت دارند. این که دیگران به من بگویند دیوانه برای من دلیل خرسندی بی حد و حصری است( یک مکث ). به من نشان بدهید که می توان با فروتنی شاخص شد و من فروتن خواهم شد. من با نظمی پادگانی دیوار حیا را دریده ام و با دریدن آن کریستف کلمب خودم را به قیمت دویست میلیون لیر فروخته ام و می دانید به چه کسی؟ به آقای هانتینگتون هارتفورد صاحب سوپر مارکت معروف. تصلیب خودم را هم به موزه ی متروپولیتن نیویورک به قیمت حدوداً فراتر از این فروخته ام و می دانید چطور؟ با گفتن این که مسیح مخترع کوبیسم بوده است. بیش از نابغه، من یک دیپلماتم و همینطور یک بزدل. گوشش را به در نزدیک کرد. آن که می خواست مرا بزند هنوز هم هست؟
  • بله بیرون است.

دروغ گفتم.

  • ای که هی! می خواستم بروم بخوابم ها. فردا باید گشتی بزنم برای مطالعه ی تیتزیانو.
  • تیتزیانو؟ اوه! بله. من خیلی مطالعه می کنم. اولین بار که آمدم ایتالیا همه فکر می کردند من آمده ام برای مسخره بازی، در حالی که روزهایم را به مطالعه ی برامانته و آندره آ پالّادیو می گذراندم. وقتی موزه ها بسته بوند با کتاب هایی از استاندال در دستم می گشتم. این را بدانید:اولین شرط برای دزد خوبی شدن این است که عمیقاً صادق باشی و اولین شرط برای این که نقاش شیاّدی بشوی این است که یک نقاش واقعی بشوی. من این گونه شخصیت و تابلوهایم را تبلیغ و به تبع آن کلی پول دشت کردم. می دانید: مردم خیلی احمقند. muy cretino . مثل شما. روزنامه نگاران هم خیلی احمقند. آنانی هم که روزنامه می خوانند نیز. ولی لزومی ندارد این را بگویی. آلوده به سوءظنّی قوی ایستاد: برای دالی این چیزها را هم نمی نویسید؟ Dulita! Lolita! Mi corazon ( دولیتا! لولیتا! قلب من! )نمی نویسید ؟( سکوت.) Guapa, querida, mi amor ( زیبا، دوست داشتنی ، عزیزم! ) شما مرا به یاد گالا می اندازید وقتی که با او یک جرقه ی سورئالیستی در من زده شد. می دانید با شما هم در من یک جرقه ی سورئالیستی زده شد. سکوت. ولی اگر بخواهید از گالا طلاق می گیرم و با شما ازدواج می کنم. ( سکوت ) می دانید من هم پولدارم، هم زیبا هستم. ( سکوت )بالاخره می نویسید یا نمی نویسید؟ چون اگر بنویسید من همه جا جار می زنم که دیوانه ام. ها هی هو!
  •  حتماً می نویسم. دیر یا زود. ولی شما دیوانه نیستید. خیلی هم از من هوشیارترید.
  • و شما خیلی احمقید muy cretina
  • و شما یک آدم بدجنسید.

از کوره در رفت . ولی فوراً آرام شد.

  • بدجنس؟ چرا. اوه بله، یک بار در پاریس یک گدای بی پا را دیدم روی یک چهارچرخه و می دانید چه کردم؟ یک چرخ آن را بالا کشیدم و هلش دادم تا برود بخورد به یک تیر چراغ برق و او حسابی زخم و زیلی شد. هاه هاه. 

ولی بلافاصله  خود را جمع و جور کرد.

  • پیرمرد بیچاره چه دردی کشید ah que hace falta para ir tirando
  • چه گفتید؟
  • گفتم: برای پیش بردن کار چه باید کرد .

و این دالی بود در سپتامبر 1961. از آن زمان می توان احتمال داد عوض شده باشد ولی من قسم نمی خورم چون بلافاصله روز بعدش یک کشتی زیرکُن خریده تا در ساحل بندر ییگات ( port lligat / بندری در اسپانیا) بیندازد. جایی که او در آن جا ویلایی پر از قو و بخور و اشیاء ترسناک دارد و نه فقط این که خیلی چیزهای دیگر. آن هم درست وقتی که فرانسیسکو فرانکو گفته از این به بعد همه ی کسانی را که در سرقت  الماس های درخشان غافلگیر شده اند  به زندان خواهد افکند. شاید یادم رفت بگویم که او دوست صمیمی فرانکوی دیکتاتور است و خیلی هم آنتی پاتیک است.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران