یادداشتی بر نمایش آثار تهمینه منزوی در گالری راه ابریشم

یادداشتی بر نمایش آثار تهمینه منزوی در گالری راه ابریشم

24 شهریور تا 17 مهر 1396

گذشته استمراری    

نویسنده: هوفر حقیقی

 

  "انسان، عامل انتقال"

در این نمایشگاه و در نگاه اول عکس‌هایی صحنه‌پردازی شده و نشده، مستند‌هایی موضع‌نگارانه، عکس‌هایی معماری‌گونه و اسنپ‌شات‌هایی سریع دیده می‌شود. با توجه به گوناگونی ژانریک ارائه شده در این نمایش، تصاویر را نمی‌توان حول منطقی همگون به لحاظ شکل و فرم گرد هم آورد ولی تعمد عکاس در برقراری روابطی مضمونی میان آثارش، مشهود است. آن‌چه که تصاویر را به هم وصل می‌کند را نه در سطح دیداری تصاویر که باید در محتوای مشترک آن‌ها جست.در این عکس‌ها نماها و پسزمینه‌هایی دور و نزدیک از ویرانی، آوارگی، زوال زیست و زیستگاه، خرابی‌هایی از جنس جنگ و متروکه‌هایی از جنس فراموشی را می‌بینیم که نشانی قابل ردیابی از شور و نشاطی اینک خاموش گشته در خود دارند. دربرخی تصاویر انسان حضوری مستقیم دارد. به‌مانند یک بازدید‌کننده از موزه‌ی خاطرات مدفون شهر. و در عده‌ای دیگر تنها ردی از او بر جای مانده است. درست، به سان بقایای آتشی خاموش و رها شده که هنوز زیر خاکسترهای آن گرم است.

عکس‌ها روی مرز باریکی از استناد و صحنه‌پردازی قرار‌ دارند و عکاس در برخی آثارش گاهی به یکی از دو طرف متمایل شده است.از این رو تصاویر از محبوس گردیدگی ژانریک رهایی یافته‌اند و سخت بتوان کلیت نمایش را در قالب کلمه‌ای برای بیان سبک و سیاق تصاویر شرح داد. در تصاویر خرده اشاراتی پراکنده و کلی به مقولاتی مانند رنج، جنگ، حسرت، غربت، مهاجرت، ناامنی، فرسایش، دور‌ افتادن، نوستالژی، و بعضا امید و زندگی شده است.

در یکی از عکس‌ها 

زن و مردی را می‌بینیم که دستان یکدیگر را گرفته‌اند. نسبت و هویت شان مجهول است. پشت سر آن‌ها مکانی مخروب و متروک دیده می‌شود که زمانی تک‌تک آجرهایش مانع از رخنه‌ی رازها و یادهای خانه به بیرون از آن می‌شدند ولی اکنون آجرها از هم گسیخته‌اند و یادها بر باد رفته‌اند و رازها به فراموشی سپرده شده‌اند. از کودکی به یاد دارم که خانه‌ها‌ی ویران مرموزند و رازهای بسیاری در آن نهان است، ولی در اصل چنین نیست. او با فرو ریختنش تمام رازهایش را برملا می‌سازد. زمانی که خانه درونش را با خودش پُر می‌کند دیگر جایی برای ساکنانش نمی‌ماند. آجرها هم چون قطعات شکسته‌ی آینه‌ای هستند که روزگاری همه چیز را زیباتر از آن چه می‌نمود، بازتاب می‌داد. اکنون کورسوها بر یک کانون هم گرا نمی‌شوند و هر یک به جهتی می‌تابند.

اعلامیه‌ی فوت شخصی به نام "طلا" روی دیوار پشت سر آن‌ها خودنمایی می‌کند. این "طلا"را می‌توان به مثابه مفهوم مخدوش و گنج مدفون گشته‌ی زندگی دانست که میان تلی از خاک و سنگ و آجر درخششش را از دست داده است.

در عکس دیگری 

دو پسر بچه را میان خانه‌ای ویران، احتمالن در حال بازی می‌بینیم. از لابه‌لای آوار، نوشته‌ای روی سطحی زردرنگ نظر را به خود جلب می‌کند؛ "خطر". خطر چهره‌ در خاک‌کشیدن گذشته‌ای نه چندان دور برای همیشه،یا خطر استنشاق بوی تا سر حد مرگ کشنده‌ی خاطره.

در عکسی دیگر 

خانه‌ای ویران است ولی هنوز کور سوی زندگی در آن قابل شناسایی است. خانه‌ی متروکی که لباس‌های روی بندرخت هنوز چشم انتظار صاحبان شان هستند که بیایند و دوباره از آن‌ها استفاده کنند. این انتظار ممکن است تا پوسیدگی کامل آن ها در این مأمن سرد تاریخ‌گذشته به طول انجامد.

در عکسی دیگر ، زنی را پایین تر از سطح دوربین، و ته گودالی می‌بینیم که توسط لودرها حفر شده‌است.

این که روزگاری آن جا محل زندگی افرادی بوده است و زمانی گرمای زیستن از درز آجرهایش به بیرون رخنه می‌کرده، به کنار. ردی که تیغه‌های لودر روی دیواره‌ی گودال از خود بر جای گذاشته‌است، مرا به یاد عکسی می‌اندازد. عکسی از اردوگاه کار اجباری آشوویتس (عکاس ناشناس)،

که در آن‌جا مشابه همین خنج‌هارا بر دیوار می‌بینیم، ولی این‌بار به جای تیغه‌های تیز لودر عامل ایجاد آن رد‌ها، انگشتان انسان‌هایی بوده است که رنج را از طریق انگشتان شان به درون شان راه داده بودند.

منزوی در بخشی از بیانیه عکس‌هایش می‌گوید: "وجود انسان‌ها در پس زمینه‌ی ویرانه‌ها کارکرد این اماکن را برایم تغییر می‌داد به طوری که این فضاها با حضور دیگری معاصر تبدیل به مکانی از نو ساخته می‌شوند. این‌که حضور آدم‌ها به این خرابه‌ها زیبایی می‌آورد تنها بخشی از ایده‌ی اصلی است و بخش دیگر آن طرد‌شدگی و نامرئی بودن این مکان‌هاست که سعی داشتم با به تصویر کشیدن آن‌ها از حاشیه به مرکز سوق داده شوند".

به نظر نگارنده، منزوی برای خارج کردن فضای مفهومی سیاه حاکم بر عکس‌ها و گذاردن روشندانی که نور امید از آن به داخل بتابد تا ترسیم‌گر آینده‌ای درخشنده باشد، چندان هم موفق نبوده. در عکسی 

او حتی به صورت تصویری هم تلاش خود را برای به درون تاباندن انعکاسی روشن و زدودن گرد رنج از صورت آدم هایش،انجام داده است اما هیهات که رنج، ویروسی عفونی و مسری است که انسان از ازل ناقل آن بوده و  همواره به بیرون از خودش آن‌را تسری داده است. مگر گذشته چه ایرادی داشت که با چشمان از حدقه بیرون زده، هراسان در پی آینده بودیم. همچون چهارپایی که به دنبال هویجی آویخته، از سر خود است و هرگز بدان نمی‌رسد. هستی تمام زمان خود را برای صرف فعل گذشته استمراری مصرف می‌کند. این وضعیت متناقض نما، بینایی باستانی مارا نیازمند عینک محدب تمدن کرده است. آن هم توهم تمدن. شاید کارکرد این اماکن (به نظر عکاس) برای لحظاتی تغییر کرده باشد ولی یادمان نرود که هرگز نمی‌توان موقتی بودن مفهوم حضور را جایگزین هیاهوی زیستن کرد. اما به نظرم منزوی در قسمت دیگری از خواسته‌هایش موفق بوده. آن هم به سوی متن راندن حاشیه‌هایی فراموش شده و هویت مدفون فرافکنده شده. او درست می‌گوید. "همیشه در ویرانه‌ها چیزی از آبادانی وجود دارد"، من هم همین را حس می‌کنم. ولی نمی‌دانم آن چیز دقیقن چیست و از چه جنسی است                                                         

فعل گذشته استمراری یا گذشته پیوسته، برای اشاره یا بیان کاری که در گذشته به صورت پیوسته ادامه داشته یا بارها تکرار شده است، به کار می‌رود. ای کاش فعلی وجود داشت برای اشاره به اتفاقاتی که در گذشته افتاده است، اینک نیز بوقوع می‌پیوندد و در آینده نیز بارها تکرار خواهد شد.

 

  هوفر حقیقی

آذر 96

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران