بسیار زیباست

بسیار زیباست

گفتگو با فدریکو گارسیا لورکا

به همراه زندگی و گزارش قتل این شاعر بزرگ

ترجمه ی امیرنادر الهی

فدریکو گارسیا لورکا در5 ژوئن 1898 در شهر فوئنته واکروس[1] در استان گرانادا متولد شد. وی در دامان خانواده ای مرفه پرورش یافت. در یازده سالگی همراه خانواده اش، به شهر گرانادا نقل مکان کرد. در نوجوانی  بیشتر به موسیقی علاقه داشت تا ادبیات. وی زیر نظر آنتونیو سگورو مسا[2] پیانو را فرا گرفت. دوستان دوران دانشگاهش او را بیشتر به عنوان یک موسیقی دان می شناسند تا یک نویسنده.

در 1914 در دانشگاه حقوق گرانادا نام نویسی کرد و در رشته فلسفه و ادبیات تحصیل کرد. وی به همراه دوستان روشنفکرش در کافه آلامدا[3] گرد هم می آمدند.

اگرچه لورکا متعلق به نسل ادبی 1927 است اما گرایش و تشابه او به نسل ادبی 1898 یعنی سالی که در آن به دنیا آمده قابل توجه است. وی به همراه یکی از استادانش به نام مارتین بیز بروئتا[4]، که درس تئوری های ادبیات و هنر را تدریس می کرد، و به اتفاق هم کلاسی هایش به استان های بااِزا، کودوبا، لوندا، لئون، بورگوس، و گالیسیا سفر کرد. در سالامانکا  با اونامونو و سپس در بااِزا[5] [اندلوس] با آنتونیو ماچادو آشنا می شود و به آن ها می گوید که می خواهد شاعر شود و بدین ترتیب شب ها را در زیر نور شمع با سرودن  شعر سپری می کند. پژوهش های لورکا، هرگز در چارچوب «فلسفه» و«حقوق» که به تحصیل آن ها در دانشگاه سرگرم بود، محدود نشد . مطالعه آثار بزرگان جهان و نویسندگان جنبش ۹۸ چون ماچادو و آزورین و نیز آثارشاعران معاصر اسپانیا از روبن داریو و خیمنز گرفته تا نمایشنامه‌های کلاسیک یونانی، از لورکا شاعری با دستان توانا و تفکری ژرف و گسترده ‌ساخت. در 1920 به خوابگاه دانشچویان در مادرید نقل مکان می کند. همان جا که زمانی میگل دِ اونامونو، اورتگا یی گاست، خوآن رامون خیمنز و سالوادور دالی اقامت داشتند. وی با سالوادور دالی که در آن زمان نوزده سال داشت، روابطی دوستانه و صمیمی بهم می زند که تا 1936، زمان مرگش ادامه یافت. دالی در مورد لورکا می گوید: " زمانی که او را دیدم، مفهوم واقعی شاعر را یکسره در وجود او (لورکا) یافتم، گویی که ناگهان این مفهوم (شاعر)  در قالب گوشت و خون جلویم ظاهر شده باشد".

 

لورکا از خوابگاه دانشجویان ، نامه زیر را به خانواده اش می نویسد. که بعد از مرگش، در هیچ جایی منتشر نشد.

پدر، مادر و برادرانِ عزیزم:

نمی توانید تصور کنید که خبر مرگِ خاله روساریو[6]ی طفلکی چقدر مرا تحت تاثیر قرار داد. چقدر حیف شد! برای دایی لوییس[7] نامه ای نوشتم و گفتم که روحیه اش را حفظ کند، زیرا که زندگی هم چنان جریان دارد و نمی توان  در میان راه باز ایستاد.  برای او و دنیا آمادورا[8]ی مهربان خیلی متاسف شدم و چقدر ناراحت کننده است که پسرانش اکنون که راه درازی را در زندگی در پیش دارند، نا امید و مایوس گشته اند.

یک روز را به خاطر این خبر در رختخواب، بی رمق، گذراندم ، اکنون دیگر به لطف خداوند آرامش خود را باز یافتم و امیدوارم که شما هم همانند من ، آرامش تان را حفظ کنید. جلوی ایزابلیتا[9] راجع به این ضایعه صحبت نکنید تا جلوی شما، غمگین نباشد زیرا که او،  تنها، دختری کم سن و سال است و خوب نیست که او را هم غمگین واوقات تلخ کنید. پدرجان، اکنون که به لطف خدا حالت بهتر شده، زیاد به این موضوع فکر نکن و خودت را سرگرم کن. چاره ای نیست! خانواده بزرگی داریم و باید به همه تسلی خاطر دهیم، چاره ای نیست.

می دانم که به اندازه کافی از این  غم بزرگ رنج کشیدید، زیرا که کنار آمدن با آن بسیار دشوار است ولی اکنون باید به زندگی  عادی برگردید.

نامه ای که پاکیتو[10]  نوشته بود، روزگارم را تلخ کرد زیرا که همه خبر هایش تکان دهنده بود. مرا بسیار ناراحت کرد و اکنون هم ناراحتم اگرچه دیگر آرامشم را بازیافتم.

دن آلبرتو[11]، صاحب خوابگاه دانشجویان از من خواسته تا در تعطیلاتِ کریسمس کنارش بمانم تا در  برخی از مسائل کمکش کنم ولی من چیزی نگفتم زیرا که می دانم شما به من احتیاج دارید. ولی از شما خواهش می کنم، به خاطر خدا، زمانی که آمدم، غمگین و ناراحت نباشید.

می آیم، هر چه سریع تر هزینه قطار را بفرستید  تا زود راه بیافتم.

کتابم به زودی منتشر خواهد شد.

هرچه زودتر برایم نامه بفرستید.

فدریکوتان شما را به خدا می سپارد. می بوسم تان و همه را در آغوش می کشم.

مرسدس[12] چه کار می کند؟

امیدوارم که دختر ها به آموختن پیانو ادامه دهند و مبادا کنار بگذارند، به  موسیقی به چشم سرگرمی و تفریح نگاه کنید.

                                                              ***

 

در اواخر دسامبر 1927 برای بزرگداشت سیصدمین سالگرد مرگ لوئیس د گونگورا[13] که از  سوی جامعه اقتصادیِ کشور دوستان تدارک دیده شده بود به شاعرانی چون خورخه گیین[14]، پدرو سالیناس[15]، رافائل آلبرتی[16]، داماسو آلونسو[17]،خراردو دیگو[18]، لوییس سرنودا[19]، ویسنت الکساندره[20]، مانوئل آلتوراگیره[21]، و امیلیو پرادوس[22] پیوست از آن جا به بعد هسته نسل ادبی 27 شکل گرفت.

در 1929 به همراه فرناندو دِ ریوس[23] به نیویورک سفر کرد. وی از این سفر به عنوان یکی از تجربیات بسیار مفیدش یاد می کند. در آن جا زبان انگلیسی را آموخت و نوشتن شعر« شاعری در نیویورک» را آغاز کرد.

در 1930 به هاوانا پایتخت کوبا سفر کرد و با فرهنگ و موسیقی کوبایی آشنا شد. و بر روی پروژه های تئاتر خود به نام های « مردم » و « این چنین پنج سال می گذرد»، کار کرد.

بازگشت او در 1931 به اسپانیا با استقرار جمهوری دوم در اسپانیا مصادف شد.از این جا دوره جدیدی در زندگی لورکا آغاز می شود. وی به گروه تئاتر لا باراکا[24] می پیوندد و با ادواردو اوگارته[25] نویسنده همکاری می کند. این گروه از دانشجویان رشته تئاتر تشکیل دادند که در شهر ها به اجرای نمایشنامه های کالدرون دلا بارکا[26]، لوپه دِ وگا و میکل دِ سروانتس می پرداختند ولی بعدها به خاطر آغاز جنگ داخلی از فعالیت باز ایستادند.

 

                                                                           ***

در 1933 به دعوت لولا ممبریبس[27] نمایشنامه عروسی های خون را  بیش از صد و پنجاه بار در بوئنوس آیروس به روی صحنه برد. علاوه بر این ها او نمایشنامه های ماریاا پیندا، همسر عجیب کفاش، تراژدی کمدی دن  کریستوبال و یک اقتباس از نمایشنامه لوپه دِ وا که دوشیزه شیرین عقل نام داشت را به روی صحنه برد. در این زمان بود که با پابلو نرودا نیز آشنا شد. وی هم چنین مدتی را در مونته ویدئو (اوروگوئه) سپری کرد و نوشتن برخی از کتابهایش را به اتمام رسانید. در آن جا، با هرمندان محلی مونته ویدئو، همانند خوآنا دِ اباربورو[28] آشنا شد.

 

زمانی که در سال 1934 به اسپانیا برگشت، آثاری چون  دنیا روزیتا، یرما ، خانه برنارد ایرما، مرثیه ای  برای ایگناسیو سانچز مخیاس، شاعری در نیویورک و دیوان تاماریت را به پایان برد. سپس به بارسلونا می رود تا اشعارش را برای طرفدارانش بخوا ند و در کنفرانس ها سخنرانی کند. در مونته ویدئو (اوروگوئه) نیز نوشتن تعداد دیگری از کتاب هایش را به اتمام می رساند. وی در 14 ژوئیه 1936 سه روز قبل از آغاز جنگ داخلی به Huerta de San Vicente می رود تا به خانواده اش بپیوندد. در 20 ژوئیه  همسر خواهر فدریکو، مانوئل فرناندز مونتسینوس[29] که شهردار گرانادا بود توسط نیروهای هوادار فرانکو در دفتر کارش در شهرداری دستگیر و ماه بعد با گلوله کشته شد.

 

 

مصاحبه خوآن دِ آلفاراچه[30] با فدریکو گارسیا لورکا که در مجله Miradero  در 1931 به چاپ رسید.

 

- اولین تئاتر شما چه نام داشت؟

لورکا قبل از پاسخ دادن می خندد:

-اولین تئاتر من خیلی راحت از طرف تماشاچیان هو شد. اسمش طلسم پروانه بود، که مارتینز سیرا[31] کارگردانش بود. اثری بود که  ارزش هنری داشت، چون دکورِ صحنه توسط باراداس[32] انجام شده بود؛ هنرمند عزیز اروگوئه ای که اخیرا در گذشت... او از سبک کوبیسم برای  دکوراسیون صحنه الهام گرفته بود.

-اثری  موزیکال بود، درسته؟

-بله، زمانی که تقریبا  کم سن و سال بودم، آن را به روی صحنه بردم. اما با  اجرای نمایشنامه ها، توانستیم جایگاه امان را در تئاتر پیدا کنیم و شناخته شویم.

- و بعد؟

- نمایشنامه ماریانا پیندا[33] را روی صحنه بردم که نقش اول آن، توسط مارگاریتا ژیرگو[34]  بازی می شد و توانست موفقیت چشمگیری را در شهر فونتالبا[35] [کاتالونیا] در 1927 به دست آورد.

- و در 1931،  نوبت به نمایش همسر عجیب کفاش رسید؟

-دقیقا؛ اما آن نمایش را پنج سال قبل از اجرای آن، نوشتم. ماریانا پیندا را هم سه سال قبل از آن که  روی صحنه ببرم، نوشته بودم.

- طراحی صحنه و لباس آن با شما بود؟

- همه اش؛ تا جزیی ترین کارهای تئاتر هایم را خودم انجام می دهم. به نظرم نویسنده یک نمایشنامه  هیچ گاه نیاید از جزئیات ریز تئاترش صرف نظر کند. باید به معنای واقعی کلمه، همه چیز را کارگردانی کند. و در کارهای بعدی ام نیز خودم،  مستقیما همه کارها را، تا جزئی ترین آن ها را بر عهده خواهم گرفت. نویسنده کسی است که از جنبه های مختلف به اثرش نگاه می کند و به بازیگران بگوید که با چه دیدی  باید به آن اثر نگاه کنند.       

- و این دخالت مستقیم شما، از جانب بازیگران با مخالفت رو به رو نمی شود؟

- با وجود بازیگرانی چون مارگاریتا، همه چیز به خوبی پیش می رود. او استعدادی شفگت انگیز دارد. و خودش را با معیار های کارگردان  جور می کند. او با من احساس راحتی دارد آن قدر که زمانی به من گفت:" در تئاتر همسر عجیب کفاش از من خواستی که لباسی را بپوشم که یک بازویش پارچه داشت و بازوی دیگرش نداشت. در ماریانا پیندا از من خواستی که آواز بخوانم. و اکنون از من چه می خواهی لورکا، می خواهی که برقصم؟ » مارگاریتا نابغه و شگفت انگیز است.

- و از هنرپیشه دیگری که ماگدا  دوناتو[36] در روزنامه ABC  توصیف اش کرد چه می توانید بگویید؟

- یعنی چه کسی؟  ماتیلدیتا فرناندز[37]؟ او دختری حواس جمع و باهوش است؛ و بسیار جذاب و زیبا است.

- و شش سال با او سر و کله زدید تا  او بر نقش خودش مسلط شود؟

- نه؛ اینطور نبود. او با هر شرایطی کنار می آید و خودش را سازگار می کند. مثل مومی که در دست مجسمه ساز است.

- چرا نمایشنامه همسر عجیب کفاش، برای نخستین بار به وسیله گروه تئاتر کاراکل[38] اجرا شد؟ آیا همه کارهای نمایش را به ریواز چریف[39] واگذار کردید؟

- خیلی وقت بود که به اندازه کافی شخصا با مارگاریتا تمرین می کردم. 

- نظرتان راجع به تئاتر آوانگارد چیست؟

- معتقدم که این نوع تئاتر، تئاتری بی پروا و جسورانه است؛ ولی یک قانونی دارد: و آن این است که متعلق به همه مردم جهان است. تئاتری است که گویی زاده آزمایشات مختلف بوده است؛ اما نباید برای هیچ کدام از نمایشنامه هایش محدودیتی قائل شد، بلکه آن هامتعلق به همه جهانیان است.

- آیا کارهای زیادی در دست دارید؟

- دو تا نمایشنامه دارم. یکی موزیکال است و دیگری به شکل نثر است. تراژدی است که در چند پرده انجام می شود.

- در چند پرده است؟

- هر چندتایی که نیاز باشد. نمی توانم اثری  بنویسم که از قبل تعداد پرده هایش معلوم باشد. این جور جزئیات را نمی توان از قبل مشخص کرد. تعداد پرده ها را نمایشنامه مشخص می کند. و هنرمند هر طوری که بخواهد آن را به پایان می برد.

و  گارسیا لورکا با حرارتی خاص ادامه داد:

- من تئاتری را خلق می کنم که با تمام وجود آن را درک و حس کنم. آن را آن طوری که خودم بخواهم خلق می کنم.

- مدت زیادی است که از آمریکا برگشته اید از تجربیاتتان از این سفر بگویید؟

در ماه ژوئیه در کنفرانسی که در دانشگاه کلمبیای آمریکا بر گزار می شد، سخنرانی کردم. پیش تر هم در کوبا، به دعوت انجمن فرهنگیِ اسپانیا و کوبا که دوره های تخصصی را با مدیریت اسپانیایی های متخصص در این مرکز،برگزار می کند، کنفرانسی داده بودم. در آنجا پول خوبی برای سخنرانی می دهند. مردم مبالغ هنگفتی را می پردازند و به این کنفرانس ها می آیند. در بیشتر مواقع سخنرانانی که قرارداد می بندند تا سخنرانی کنند، همه چیز ها را بهشان نمی گویند. مثلا این که ممکن است مردم از سخنرانی خوش شان نیاید یا این که چهره شان بی تفاوت شود و یا هر چیز دیگری. من این اقبال را داشتم که هشت بار کنفرانس بدهم، یعنی پنج بار بیشتر از دفعات قبلی، و این رقم قابل توجهی است.

 

- آیا واکنش تماشاچیان در برابر تئاتر های شما جالب است؟

- بله واکنش تماشاچیان، به خصوص تماشاچیان تئاتر جالب است. من واکنش آن ها را زمانی که تئاتری موزیکال روی صحنه اجرا می شد  دنبال کرده ام. بیشتر اوقات، ممکن است آن ها خوب متوجه معنا و مفهوم آن اثر هنری [تئاتر] نشوند. اما موسیقی آن تا اعماق وجودشان را به لرزه در می آورد، و بعد  دست می زنند و تشویق می کنند و می گویند: "بسیار زیباست" ، شعر بسیار تاثیر گذار است. آن ها شاید شعر را درک نکنند، اما آن را با تمام وجودشان حس می کنند.

 

- و در میان تماشاچیان، اهالی گرانادا بیشتر از همه طرفدار کارهای تان هستند؟

- اینجور فکر نکنید؛ هیچ کس در کار خودش بی عیب و نقص نیست. البته مسلم است که دوستانم به خاطر موفقیت هایی که در عرصه تئاتر به دست آوردم، از من تمجید و ستایش می کنند. ولی گرانادا شهری با ذکاوت ولی بسیار سرد و بی روح است... موضوعی که مهم است مردمانی است که در خارج از شهر، در منطقه آلاباسین[40] زندگی می کنند. مردمانی صمیمی و با عاطفه اند. و این ها همان اهالی کوچه و خیابان هستند. شهر، شهری مرده است...اما همدلی و همزبانی میان مردم هم چنان جان دارد.

 

ناگهان رشته کلام از ذهن گارسیا لورکا پاره شد. دوری اش از زادگاه، شاعر را به فکر فرو برده بود. ناگهان با خنده ادامه داد:

- جایی که دوست دارم ماریانا پیندا به روی صحنه برود، گرانادا است.

 لورکا از جایش برخاست و مکثی کرد.

 

- بسیار خوب لورکا، آیا این تئاتر دیگری است که برای مارگاریتا ژیرگو آماده کرده اید؟
- نه برای او آماده نکرده ام. شکی ندارم که او به خوبی از پس این نقش بر می آید. نقشی که ارزنده اوست. اما زمانی که نمایشنامه ای می نویسم به بازیگرانی که باید در نقش شخصیت ها بازی کنند، فکر نمی کنم. فکرم را از پیشنهادات دیگران، صحنه نمایش و دوستانم خالی می کنم.

و بعد زمانی که نوشتن نمایشنامه تمام شد، به افرادی که می توانند نقشی بخصوص را بازی کنند، می اندیشم.

- بی وقفه سرگرم کار هستید یا فاصله ای هم میان کارها می افتد؟

- با وقفه کار می کنم. معتقدم که شعر ناب در فراغت در ذهن نقش می بندند. گاهی یک روز تمام سرگرم نوشتن هستم و روزهای دیگر نه.

- زندگی در مادرید چطور است؟

- ساده است و ادبیات هم حضوری ندارد. خیلی وحشتناک است زمانی که به خیابان،کافه و بار می روید در آنجا هم از ادبیات صحبت کنید. در خانه و بیرون از خانه مشغول کار هستم...آه! نه!، ترجیح می دهم در باره گاوبازی و فوتبال صحبت کنم.

- شما طرفدار پرو پا قرص چه هستید؟

- دو چیز.

- اولی کدام است؟

- گاوبازی.

- طرفدار گاو باز خاصی هستید؟

- نه، اصلا.

- اهل ورق بازی نیستید؟

- اهل این هم نیستم. به دیدن مسابقه گاو بازی می روم بهترین گاو یا گاوها را تشویق می کنم.ولی به هیچ وجه ورق بازی نمی کنم.

- و مسابقات فوتبال چطور؟

- چرا؛ ولی از هیچ تیمی طرفداری نمی کنم. وقتی یکی از تیم ها را نگاه می کنم یک حس شادی و شعفی در من پدید می آید. ممکن است به خاطر اتفاقی در بازی این حس در من زبانه بکشد. آن موقع است که آرزو می کنم آن تیمی که حس شادی و شعف را در من پدید آورده برنده شود. به تماشای مسابقات ورزشی می روم بدون آن که از قبل از تیمی جانبداری کنم و یا نتیجه را پیش بینی کنم.

 

 

 

 

 

 

 

مرگ فدریکو گارسیا لورکا

در گزارش اداره پلیس رژیم فرانکو که در 29 سال بعد از ارتکاب قتل نوشته شد، به این که شاعر نامدار گارسیا لورکا به همراه شخص دیگری، بعد از آن که اعتراف نموده است، به قتل رسیده، اشاره شده است. اسنادی که شبکه رادیویی SER به آن ها دسترسی داشته است. این اسناد اشاره به محتوای اعترافات وی نکرده اند. در این گزارش که به تاریخ 9 ژوئیه  1965 در گرانادا نوشته شده است، از این شاعر نامی به عنوان یک سوسیالیست و ماسونی که به لژ الحمرا تعلق داشته، یاد  و او را متهم به همجنسگرایی کرده و وی را منحرف نامیده است. 

بر اساس این سند، شاعر گرانادایی در خانه دوستانش که به  برادران رزالز[41] مشهور بودند، دستگیر شده است. لورکا به خاطر آن که دوبار قبلا در خانه خود توسط پلیس دستگیر شده بود، به خانه دوستانش پناه برده بود. مامورین پلیس قبل از دستگیری او، خانه و خیابان های نزدیک به آن را به محاصره در می آورند. بر اساس سندی که به وسیله شبکه رادیویی SER فاش شد، دوستان لورکا به نفع او جلو می آیند تا از دستگیری اش  جلوگیری کنند و با فرمانده نیروهای نظامی صحبت می کنند تا او را از انجام این کار منصرف کنند.

اداره پلیس هم بعد از 29 سال به این که قتل لورکا موضوعی پیچیده بوده، اذعان می کند. بعد از آن که لورکا را دستگیر کردند او را سوار ماشین می کنند و بلافاصله همراه شخص دیگری که اطلاعاتی از وی در اختیار نیست، به مکانی که فوئنته گرانده[42] نام دارد منتقل می کند.  شاعر بعد از آنکه اعتراف کرد به وسیله شلیک گلوله کشته می شود و در اعماق دره تنگی در دو کلومتری در سمت چپ فوئنته گرانده به خاک سپرده می شود. مکانی که طبق سند، یافتن آن بسیار دشوار است.

طبق گزارش شبکه رادیوییSER ،  این گزارش [سند] به وسیله گروهان شماره سه که وظیفه اش تحقیق در مورد موضوعات اجتماعی است و متعلق به ستاد عالی پلیس گرانادا است به درخواست مارسله آاوکلیر[43] نویسنده اسپانیایی فرانسوی، که دوست گارسیا لورکا بود به منظور داشتن اطلاعات بیشتر در مورد مرگ لورکا، در ماه ژوئن 1965 نوشته شد. وی نخست خواسته خود را از طریق سفارت اسپانیا در فرانسه به دست وزیر امور خارجه وقت اسپانیا، فرناندو مریا کاستیییا[44] رساند. کاستیییا هم برای پیگیری خواسته نویسنده  به وزیر کشور، کامیلو آلونسو وگا[45]، نامه نوشت و در آن گفت: " پیشنهاد می کنم به خواسته ای [که از سوی نویسنده فرانسوی] شده، نگاهی بیاندازید، ببینید آیا به صلاح است که دوباره پرونده مرگ لورکا گشوده شود یا خیر. بدین ترتیب شخص آاوکلیر جوابی دریافت نکرد.

 

شاعر در یکی از شعر های خود، یافت نشدن جسد خود را چنین پیشگویی می کند:

... دریافتم که به قتل رسیده ام.

آن ها کافه ها، قبرستان ها و کلیسا ها را جستجو کردند،

آن ها قفسه ها و بشکه ها را گشودند،

آن ها سه اسکلت را، برای دزدیدن دندان های طلائیشان،

از زیر خاک به بیرون کشیدند.

آن ها مرا نیافتند.

آن ها هرگز مرا نیافتند؟

نه، آن ها هرگز مرا نیافتند.

 

[1].Fuente Vaqueros

[2].Antonio Segura Mesa

[3].Alameda

Martín Domínguez Berrueta.[4]

[5]. Baeza

[6].Rosario

[7].Luis  

[8]. Amadora

[9]. Isabelita

[10]. Paquito

[11]. Alberto

[12].Mercedes

[13]. Luis de Góngora  

[14]. Jorge Guillén

[15]. Pedro Salinas

[16]. Rafael Alberti

[17]. Dámaso Alonso

[18]. Gerardo Diego

[19]. Luis Cernuda

[20]. Vicente Aleixandre

[21]. Manuel Altolaguirre

[22]. Emilio Prados

[23]. Fernando de los Ríos

La Barraca .[24]

[25]. Eduardo Ugarte

Calderón de la Barca.[26]

[27]. Lola Membrives

[28]. Juana de Ibarbourou

Manuel Fernández-Montesinos.[29]

[30]. Juan de Alfarache

[31].Martínez Sierra

[32]. Barradas  

 Mariana Pineda.[33]

[34].Margarita Xirgu

[35]. Fontalba

[36].Magda Donato

Matildita Fernández.[37]

[38]. Caracol

[39]. Rivas Cherif

[40].Albaicín

[41]. Rosales

[42].Fuente Grande

[43]. Marcelle Auclair

[44].Fernando María Castiella

[45]. Camilo Alonso Vega

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران