سخنان آلبرتو موراویا درباره ی پازولینی

سخنان آلبرتو موراویا درباره ی پازولینی از کتاب زندگی موراویا ؛ آلن الکان

 برگردان مهدی فتوحی 

 

- پازولینی را چگونه شناختید؟

+ پازولینی  نخست با الزا مورانته آشنا شد و سپس با من. الزا بسیار از این شاعر با من سخن می گفت كه او هم به نوبه ی خود از حلبی آبادهایی سخن می گفت كه در آن ها درس می داد و بعدها مكان اشعار و رمان ها و فیلم هایش شد. باید حوالی سفرمان به ایران باشد یا كمی پیشتر. به هر روی هم من و هم الزا دوست او شدیم. پازولینی همانگونه كه می دانید یك شعر بلند را به نواُوی آرگومنتی داده بود . شعری به نام خاكستر گرامشی. این نخستین شعری بود كه در مجلّه ای پدیدار می شد كه تا آن هنگام در اصل با مقاله و داستان پر شده بود. پازولینی را تقریباً هر روز می دیدیم. چون عادت داشتیم شبها به رستوران برویم و او به ما ملحق می شد، یا كمی دیرتر او را در خانه ی لائورا بتتی،‌ دوست و هنرپیشه اش، می دیدیم كه پس از مرگ او كسی بود كه بیشترین كوشش را برای شناساندن آثار پازولینی به خارجی ها كرد.

- در این نقطه ی بحث بگذارید از رابطه تان با پازولینی و از چهره ی او در آن سال ها تا هنگام مرگش سخن بگوییم.

+ از شعر پازولینی پیش از این سخن گفته ام امّا پازولینی به نوبه ی خود یك رجل سیاسی هم بود و نیز یك ایدئولوگ و در پرانتز بگوییم كه همین او را ویژه می كرد و تا كنون هم او را در میان اكثریت نویسندگان ایتالیایی - كه معمولاً محدود می شوند به این كه شهروندانی مانند بقیه ی مردم باشند- ویژه می كند.

- منظورت چیست؟

+ پازولینی كم و بیش زیرساخت یك نویسنده ی بزرگ را داشت. بدون این كه واقعاً بخواهد، او به این كار مشغول بود و غالباً بدون علاقه به چگونگی اشیا در جهان. دیگر نویسندگان فقط سعی می كنند تا نویسندگان خوبی باشند و این نه تنها چیز كمی نیست كه اتفاقاً خیلی هم زیاد است. اما وقتی علاقه ای به حالت اشیا در جهان ندارید ، نیاز است نویسندگان خیلی خوبی باشید تا بتوانید بزرگ خوانده شوید.

- مثلاً چه كسی؟

+ نمی دانم. مثلاً مالارمه. مثلاً كافكا.

- یك نویسنده ی دیگر معاصر با پازولینی كه خیلی خود را درگیر مسائل اجتماعی می كرد و گمان می كنم به مبارزه با مافیا می پرداخت لئوناردو شاشا است.

+ مساله این نیست. جامعه شناسی برای موجه كردن یك تعهد فراادبی بس نیست. زیرا در كل یك دانشِ قابل بحث است. تعهدی كه از آن سخن می گویم - كه بی شك فقط مختص پازولینی هم نبود و به شاشا هم مربوط می شد- ریشه هایش را در چیزی بسیار غیردقیق ولی واقعی گسترده است كه لازم است آن را احساس مذهبی بنامید. در واقع نیز پازولینی در معنای علمی اش یك كمونیست نبود. لازم است او را در حاشیه ی چیزی كه می توان آن را ماركسیسم مسیحی نامید قرار داد. ازسویی دیگر ایده های سیاسی او قابل بحث امّا اصیل بودند. به گمان او شباهتی میان پیروان مسیح و خرده پرولترها بود. تا وقتی كه جریان موسوم به بمب اقتصادی فرانرسیده بود همه چیز خوب پیش می رفت. پازولینی صادقانه باور داشت كه خرده پرولتاریا با بار تازگی و سادگی و اصالت خود جهان را خواهد رهانید. ولی انفجار اقتصادی به او فهماند كه  “بچه های زندگی“ او نمی خواستند هیچ كس را نجات دهند، حتّا خودشان را. اوهنوز زیر ضربه ی این سرخوردگی بود كه كشته شد. اتفاقاً توسط یكی از قهرمانانش دریك فضای گورستانی و حاشیه ی شهری که عكس برگردان تمام ارزش های او بود. امّا كسانی كه باور دارند كه به قرینه شباهتی میان زندگی، كار و مرگ پازولینی دیده اند، اشتباه می كنند. واقعیت ندارد كه پازولینی نمی توانست به گونه ای غیر از این بمیرد. مردی بود در اوج شكوفایی و سرشار از زندگی و ایده . چیزی كه من مصیبت می خوانمش برای او رخ داد. مثل این كه بروی زیر یك ماشین. اینجا لازم است به عمق مساله ی مصیبت دقیق شد. فقط می خواهم بگویم كه بخت و مصیبت بخشی از زندگی بشری اند. چون خوش اقبالی هم به همان اندازه ی روشنفكری  مهم است......

- پس پازولینی به خاطر یك سهل انگاری رفت به مصاف مرگ؟

+ به گونه ای بله. تازه او به خطر “ بچه های زندگی “ هم آگاه بود. یكبار به من گفت هر شب با زندگی ام خطر می كنم.

- حقیقتاً پازولینی كه بود؟

+ من واقعاً پازولینی را فقط وقتی با رمان ها و نخستین فیلم هایش موفقیت كسب كرد شناختم. پیش از آن سال های خوش، با او نشست و برخاست نداشتم.

- چطور است كه یك شاعر به كار در سینما كشیده می شود؟

+ با نوشتن فیلمنامه برای فللینی و دیگران گشایشی در كارش پیش آمده بود. به طور كنجكاوی برانگیزی سینمایش از شعرش بهره مند است و خیلی كمتر از رمان هایش. این از موردی نشات می گیرد كه سینمای پازولینی تعدّد امیال و نمودهای بیشتری نسبت به رمان هایش دارد. رمان های پازولینی در میانه ی راه ناتورالیسم و استتیزم زبان شناسانه اند. در حالیكه سینمایش آزادی خیلی بیشتری دارد. كم و بیش مردم شناسانه، سیاسی،‌ ایدئولوژیك، ‌نمادین و خیالی و در مجموع شاعرانه است. می توان گفت پازولینی اساساً یك شاعر است كه خود را نه تنها در ادبیات  بلكه در فیلم هم بیان می كند  و همین طور در داستان  و حتّا در مقالات روزنامه ها نیز چنین است. از لحاظ تاریخی سینمای پازولینی بحران سینمای نئورئالیستی را با گذر از ناتورالیسم و در پی آن سبک كمدی ایتالیایی حل می كند. من پازولینی را حد واسط بونوئل و میزوگوچی (افسانه ی ماه پریده رنگ ماه آگوست) می بینم. همانگونه كه می بینید ما خیلی دوریم از روبرتو روسللینی و ویتّوریو دسیكا.

- هنوز شخصیت پازولینی راتوصیف نكرده ای.

+ اصلی ترین وجهه ی شخصیت او حلاوتش بود. یك حلاوت عجیب، در بخش هایی با اصالت دهقانی و در بخش هایی پداگوژیك و تعلیم دهنده. پازولینی تقریباً‌ در همه ی عمرش یك معلم مدرسه فریولیایی ماند. در كنار این حلاوت می بایست در او ظرفیت پنهان كردن زخم های حساسیتش هم می بود كه ویژه ی همه ی هنرمندان است و به ویژه در كسانی كه مثل پازولینی متفاوتند. این متفاوت بودن معمولاً به دو شیوه بیان می شود. یعنی با صلاحدید پنهانی و محتاطانه یا با تحریك های افشاگرانه. پازولینی می دانست كه یك نفسانیت افشاگرانه دارد و بنابراین كمی مثل ژنه،‌ به جای پنهان كردنش آن را بروز می داد. یعنی رسوایی پس از رسوایی برای مخالفت ورزی به كارش می آمد، ولی این می بایست به قیمت تحت فشار گذاشتن بسیار زیاد خود پرداخت می شد. او با انواع آزار و اذیت - حتّا قضایی-  با شجاعت تمام مواجه شد. ولی فیزیك او این را پس زد. او زخم معده ای داشت كه حتّا یك شب زندگی اش را هم به خطر انداخت. من و داچا مارااینی در یك رستوران شام را با او می خوردیم. پازولینی رفت دستشویی و در یك آن در با خشونت چارتاق شد و پازولینی افتاد روی زمین، مثل درختی كه صاعقه بهش بزند، دردریاچه ای از خون و استفراغ. همیشه سفیدی چهره اش را در حالی كه داشتند می بردندش دكتر به یاد می آورم. مثل گچ سفید شده بود. یك قطره خون در بدنش نمانده بود.

- آیا تو هم با او در سابائودیا یك خانه ساختی؟

+ بله در سال 1972. ما خیلی رفیق بودیم. ایده ی زندگی كردن در كنار او در طول تابستان مرا قلقلك می داد. یك خانه در آخرین تكّه زمین موجود ساختیم. پازولینی از سابائودیا خیلی خوشش می آمد. ولی فقط در سال 74 آمد به آنجا و بعد در سال 75 كشته شد. از سابائودیا هر شب برای تمایلات هم جنس خواهانه اش به ساحل میان اوستیا و تررّاچینا عزیمت می كرد. چند بار در خواب شنیدم حدود سه چهار صبح دارد می آید خانه. دزدانه مثل یك گرگ كه از شكار شبانه بازمی آید.

- ولی گویا او برجی هم در ویتربه زه داشت.

+ بله ملكی در كیا داشت نزدیك اورته. در واقع یك كاروانسرا بود. یعنی یك كمربند دیواره ای قرون وسطایی كه در آن بازرگانان در طول شب پناه می گرفتند و حاوی یك برج خیلی بلند پنج وجهی بود. مكانی ست كه بی شك می توان آن را دانته وار خواند. یك دیوار بلند صخره ای میان دو پرتگاه عمیق كه در تهشان دو جویبار جاری ست و در همه ی پیرامون آن جنگلی وحشی از بلوط و بلوط همیشه سبز قرار دارد. پازولینی عادت داشت آخر هفته برود آنجا تا رمان تازه اش را بنویسد كه نامش نفت است كه هرگز تمام و منتشر نشد. 2

- تو آن را خوانده ای؟

+ بله آن را خوانده ام.

- درباره ی چه چیزی است؟

+ خیلی نزدیك است به شیاطین داستایوسكی و درباره ی فساد و فجایع در یك جامعه ی فاسد است. بخش مقدماتی را كامل از داستایوسكی وام گرفته بود. با نام های ایتالیایی به جای نام های روسی؛ و در واقع از صحنه های واقعاً موفق و قطعی آن فقط چند صحنه ی همجنسگرایی  خواندنی است. موضوعی كه پازولینی تا آن زمان به آن نپرداخته بود. گرچه رمان به ما ارتباطات جنسی پازولینی را با همان  “ بچه های زندگی “ می نمایاند و من نمی توانم واقعاً بگویم انتشار آن چیزی به شهرت نویسنده اش می افزاید ولی بی شك به شیوه ی بسیار واضحی شخصیتی وسواسی  را گواهی می دهد كه پازولینی زندگی جنسی اش را در او خلاصه كرده بود. این هم مساله ای است كه بدون این كه حلش كنم خود را با آن مواجه یافتم. زندگی جنسی پازولینی غیر طبیعی بود. نه به این خاطر كه او متفاوت بود. بلكه به این دلیل كه وسواسی بود. ولی چرا؟ گاه فكر می كنم كه سكس متفاوت همیشه به این دلیل وسواسی است چون از سوی جامعه مردود و محكوم شده است. شایان ذكر است كه عملاً به همین خاطر مورد سكس آنرمال نمی تواند به عصبیت نینجامد. آنچه قطعی ست این است كه برای یك غیرهمجنس خواه دشوار است خود را با عشق های یك همجنس خواه یكی كند. من كه خودم دوستان همجنس گرای بسیاری دارم با نوعی دشواری رمان هایی را می خوانم كه درونمایه ی همجنس گرایی دارند.......

- مرگ پازولینی را چگونه فهمیدی؟

+ صبح خیلی زود لیه تّا تورنابوئونی به من تلفن كرد . خودش از اداره ی پلیس خبردار شده بود. به رئیس پلیس زنگ زدم و او تایید كرد كه واقعیت دارد. كشته شده بود. پس ماشین را برداشتم وبه فرودگاه  آبی اوستیا رفتم كه او در آنجا كشته شده بود. فرودگاه آبی اوستیا  بخشی ازیك ساحل بی گیاه و تنك است ، با زباله های پراكنده و كوهی از آشغال پس مانده. معلوم نیست برای چه با حصار آهنی خاردار محصورش كرده اند. یك در چوبی صورتی رنگ آنجا بود كه از آن چنانكه بر می آید، پینو پلوزی قاتل یكی از همان  “ بچه های زندگی “ یك تكه چوب كنده بود برای زدن پازولینی. تكه چوبهای كوچك دیگر و با ظاهر نه چندان تهدید كننده  و اهانت آمیز روی شن پراكنده بودند. جسد پازولینی دیگر نبود. یك ربع قبل برده بودندش. توصیفات زیادی درباره ی این جنایت انجام شده است. ولی من آن را این چنین بازسازی كردم:  پس از خوردن شام در رستورانی كه من می شناختم و اغلب با پازولینی به آنجا می رفتم یعنی " بیوندو ته وه ره" پازولینی پلوزی را برده به فرودگاه آبی. آنجا اتفاقی می افتاد كه ما نمی دانیم. شاید پازولینی با او بحثی كرده و با تكه چوبی به شیوه ای دردناك او را زده و نوعی رپتوس را در او برانگیخته. شاید او را زده تا واكنش او را برانگیزد. پازولینی خودآزار بود. پلوزی به نوبه ی خود یك چوب میخدار بر می دارد  و پازولینی را كه بر پشت افتاده بوده می زند. پازولینی لباسش را در می آ‌ورد و نیز بلوزی را كه از آن برای بستن زخم استفاده كرده. بعد لباس را تا كرده و بعد آن را لوله كرده گذاشته كنار حصار. در این نقطه پازولینی پلوزی را تهدید كرده كه از او شكایت می كند و پلوزی لگد محكمی زده به بیضه های او كه باعث یك خونریزی متاثر كننده در او شده بود و بعدها در كالبدشكافی معلوم شد. بعد از آن لگد، پازولینی می افتد و دیگر  واكنشی ندارد. تلوتلو خوران می رود به سمت ماشین. پلوزی به دنبالش می رود و او را با تكه های چوبی كه از روی زمین جمع می كند ضربه باران می كند. پازولینی بیهوش می افتد و پلوزی كارش را در همان زمان قطعی و معنادار تمام می كند. او می داند كه برای كشتن یك سگ یا یك مرد لازم است از هفت تیر یا چاقو استفاده كرد. در غیر این صورت هرگز نمی توان مطمئن بود كه او واقعاً مرده است. پازولینی فقط بیهوش شده و به هوش خواهد آمد و خواهد رفت و از او شكایت خواهد كرد. پلوزی تردید نمی كند. سوار ماشین می شود. موتور را روشن می كند و با چرخ از روی بدن پازولینی رد می شود. این بار پازولینی واقعاً می میرد. ریه ها و دیگر ارگان های داخلی بدنش تركیده بودند. پلوزی از حصار خارج می شود و شروع می كند و با سرعت به سمت رم می رود. ولی ورود ممنوع می رود و پلیس او را متوقف می كند. دركلانتری هیچ چیزی از جنایت نمی گوید. ولی در حالت عصبی اش از انگشتری سخن می گوید كه گم كرده بوده. یك انگشتر كم ارزش كه یك سرباز آمریكایی به او هدیه داده بوده. پلوزی متهم می شود به سرقت اتومبیل و شب را در كلانتری می گذراند. سحرگاه ازفرودگاه آبی اوستیا تلفنی می شود كه جسدی یافته شده و در كنار جسد هم یك انگشتر یافته اند. پلوزی فوراً اعتراف می كند. آمبولانس جسد پازولینی را می برد و اینگونه داستان دلخراش ترین مرگی كه یك هنرمند در سده های متمادی داشته تمام می شود. شاید با یك استثنا یعنی قتل وینكلمن كه در تریسته توسط معشوقش كشته شد. 3

- چه واكنشی داشتی در مقابل مرگ پازولینی؟

+ او بهترین دوست من بود. می توانی درد و ناراحتی ای را كه من داشتم تصور كنی. من همیشه دوستان مهمی در طول زمان داشته ام. برای رفیق شدن با كسی من به دو ویژگی نیاز دارم. بضاعت فرهنگی وجذابیت شخصی. پازولینی هر دو را داشت. بعلاوه در او نوعی شخصیت بود كه كاملاً مال خود من بود. ما در خیلی چیزها با هم توافق نداشتیم. شاید به خاطر همین هم در كل توافق پیدا می كردیم. تازه یك علاقه ی واقعی،‌ صادقانه و عمیق هم مانند دو برادر میانمان بود.

 

پانویس:

 

1. نام رمانی به قلم پازولینی درباره ی نوجوانان و جوانان حلبی آبادهای رم.

 

2.  نسخه ی دستنویس این رمان بعدها در ایتالیا منتشر شد. البته ذكر این نكته الزامی است كه بخش مربوط به قتل انریكو ماته ئی از این رمان سرقت شده و در نسخه ی منتشر شده هم جای آن خالیست. مترجم

 

 3. توضیح مترجم: گفته های موراویا درباره ی قتل پازولینی همه مربوط می شوند به پیش از اعتراف پینو پلوزی در تلویزیون ایتالیا  که البته موراویا در آن هنگام دیگر زنده نبود تا گفته های گذشته ی خود را اصلاح کند. در اعتراف پلوزی چنین آمده که سه نفر با ته لهجه ی سیسیلی پازولینی و او را تهدید کرده اند و بعد پازولینی را به گوشه ای کشانده اند و او را کم و بیش به شیوه ای که موراویا توصیف کرده به قتل رسانده اند. گزارش های اخیر این تعداد را پنج نفر ذکر کرده اند.

در چند فیلمی که در اینباره ساخته شده نیز به این مساله اشاره شده که قاتلان او بیش از یک نفر بوده اند. طی گزارش هایی که به تازگی به دست آمده و منتشر شده اند دلیل قطعی قتل پازولینی مربوط می شود به اطلاعاتی که او درباره ی مسائل پشت پرده و فساد دستگاههای دولتی و زد و بندهای میان مقامات سیاسی و شرکت های نفتی به دست آورده بوده. گویا او حتا به اطلاعاتی نیز درباره ی قتل انریکو ماته ئی رییس شرکت نفت اِنی هم دست پیدا کرده بوده و بخشی از رمان آخرش یعنی " نفت" را به این مساله اختصاص داده بوده است که متاسفانه آن فصل را کلاً سرقت کرده اند.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران