شعرها پیر پائلو پازولینی

شعرها

پیر پائلو پازولینی

برگردان مهدی فتوحی

 

 

استغاثه اي از مادر

مرا دشوار است 
آري 
تا با زبان فرزند تو 
با تو
سخن گويم 
كه 
كم و بيش
خود را در دل خويش
بدان شبيه مي بينم 
تو در اين دنيا
تنها كسي هستي
كه پيش از هر عشق ديگري
از راز دلم آگه است
وآن چه هماره بوده است،
زين روي بايدت بگويم
زين درك زشت
كز درون لطف توست
كه رنج من 
زاده مي شود
اما تو جایگزین ناپذیری
وز همين روست 
كه حياتي كه مي بخشي ام 
به نفرين تنهايي 
گرفتار است
و من هرگز نمي خواهم
كه تنها بمانم
كه بي نهايت
گرسنه ي عشقم
گرسنه ي اجساد بي روح
كه روح 
در درون تو جاري است
كه تو روحي
و تو مادر مني
و عشق تو بردگي من.
و من كودكي خود را
يكسر
برده ي اين 
احساس بلندبالا ولاعلاج 
زيسته ام
كز تعهد بسيارم به تو 
سخن مي گويد
ليكنم اين 
تنها شيوه ي درك حيات 
بوده است
تنها قالب و
تنها رنگ
كه اينك پايان پذيرفته،
كه ما زندگانيم 
درآشوب حياتي 
نوزاده و بس بي منطق.
از تو تمنا مي كنم
آه
تمنا مي كنم از تو
كه مرگ را نخواهي
كه من اينجايم
تنها
با تو
در بهاري ديگر

 

 

هيمنوس اَد نوكتورنوم

آرامش مرده اي را دارم
بستري را مي نگرم
كه انتظار اعضاء مرا مي كشد
و آينه اي را
كه مرا بي تفاوت
باز مي تاباند
به گريه
نمي توانم بر يخ دلهره
غالب شوم
چنانچون بادي
در قلب زمين و آسمان.
نمي توانم خويش را 
آرام و بي تفاوت 
بنمايانم
و صاحب تهوّري نوجوانانه
كه تاج گل هايي از شمشاد و نخل
را مي ماند.
آه اي خداوند ساكني 
كه تو را حس مي كنم
دستی بجنبان تا
حيات زندگاني من
تجلّي دوباره بيابد
ديگر مهمم نيست
به چه صورت.

 

گوشت و آسمان

آه اي عشق مادرانه!
كه با زر اجسادي
شكنجه ام مي دهي 
كه بهر راز درون سينه ي شان
بر خاك 
گسترده اند،
و نيز
با رفتارهاي دلپذير مدهوشانه
زين عطر نا پاكدامن
كه به اعضاء بي گناه 
پوزخند مي زنند.
تلالو سنگين گيسوان،
و اهمال خشن نگاه ها،
و توجهات رياكارانه؛
ومن
عصب مرده 
از انبوهي ِاشك هاي لطيف
با گوشت هاي سوخته 
از لبخنده هاي درخشان
به خانه
بازمي گردم
و در دل شب هاي تعطيلي
كز پس هزاران شب ديگر
باز مي آيند
زين شوق ناخالص
ديوانه مي شوم.

 

ای پدر ما که در آسمانی !

ای پدر ما که در آسمانی !
من هرگز در زندگانی خویش مسخره نبوده ام 
ولی همواره در چشمانم پرده ای از طنز داشته ام

ای پدر ما که در آسمانی !
اینک یکی از فرزندان تو بر زمین، که خود ، پدر است
او بر روی زمین است و از خود دفاع نمی کند
اگر تو او را سین جیم کنی حاضر است به تو پاسخ بگوید.
پرچانه است. مثل کسانی که تازه بدبختی ای بهشان رو کرده
و عادت کرده اند به سیه روزی
از قضا او نیازمند است به این گپ زدن 
خیلی با تو گپ خواهد زد حتا اگر تو او را سین جیم هم نکنی
چقدر این تربیت خوب بی فایده است.
من یکبار هم در زندگی ام بی ادب نبوده ام.
فاصله ی قابل ملاحظه ای داشته ام از اشیاء 
و می توانستم سکوت کنم.
برای دفاع از خودم به جز ریشخند
سکوت را هم داشتم.

ای پدر ما که در آسمانی !
من پدر شده ام و رنگ خاکستری درختان پژمرده
و بی ثمر،
و رنگ خاکستری کسوف 
با دستان تو
پیوسته از من دفاع کرده.

مرا از رسوایی رهانیده
از دادن قدرت گمشده ام به دیگران.
راستش، خدا!
من هرگز رسوایی به بار نیاورده ام.
خویشتنداری و تجربه ی خویشتنداریم مرا حمایت می کرد
و درست و حسابی مرا مضحک جلوه می داد 
و ساکت و دست آخر نچسب. درست مثل پدرم.
حالا دیگر تو مرا رها کرده ای . ها ها .
خوب می دانم آن عصر نکبتی ، چه خوابی دیده ام.
من تو را خواب دیدم
و به همین دلیل است که زندگی ام دگرگون شده
خب حالا که تو را دارم با ترسم از ریشخند شدن چه کار؟
چشمان من 
مثل دو چراغ مسخره و لخت 
از برهوت و بدبختی ام شده اند

ای پدر ما که در آسمانی !
آخر تربیت خوب به چه دردم می خورد؟
با تو فک می زنم درست مثل یک پیرزن
یا یک کارگر بیچاره که از روستا می آید
و از حس چهار صناری که کاسب شده 
احساس برهنگی می کند
و فورا ً آن ها را به زنش می دهد
و به رغم شقیقه های خاکستری 
و جوراب های گشاد و خاکستری افراد میان سال
باز هم مثل یک پسربچه می ماند.
فک می زنم با بی شرمی مردم فرودست
که برای تو عزیزند
خشنودی از این بابت؟ 
دردم را به تو اعتماد می کنم
و منتظر پاسخت می مانم. همین جا.
مثل یک گربه ی خوب بینوا
که منتظر ته مانده ی غذاست در زیر میز
به تو نگاه می کنم. خیره به تو نگاه می کنم
مثل یک بچه ی حیران و بی قرار.

آبرو. هاها!
ای پدر ما که در آسمانی !
دیگر آبرو به چه دردم می خورد و سرنوشتم 
که انگار با تنم و با فاصله گیری ام 
-
تا مبادا به هیچ دلیلی از خودم حرفی بزنم
یکی بود
دیگر به چه دردم می خورد 
این شخصیت اینقدر خوب 
و به دور از رفتارهای ناسنجیده؟

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران