مقام تي. اس. اليات در شعر و شاعري

مقام تي. اس. اليات در شعر و شاعري

و تفسير و ترجمه ­اي از « ترانه­ ي عاشقانه­ ي جي. آلفرد پروفراك»

بهروز ذکاء

 

«تامس استرنز اليات» به سال 1888 در شهر سنت لوييز در ايالت ميسوري پا به عرصه­ ي وجود نهاد. پدران و اجداد وي غالبن برجسته و به نامي بوده­ اند. چارلز و. اليات رييس دانشگاه هاروارد و عده­ اي ديگر از نويسندگان و فرهنگيان و علمای علوم ديني از كسان خانواده­ ي او به شمار مي ­آيند.

اليات اولين ديپلم دانشگاهي خود را از هاروارد گرفت و در همين جا بود كه با انديشه ­هاي سانتايانا1 و ايرونيك بابيت2 آشنايي حاصل كرد و بعد به انگلستان رفته مدتي نيز در «مرتن كالج» آكسفرد به كسب دانش اشتغال داشت. پس از مراجعت به آمريكا، اليات دنباله­ ي تحصيل خود را در هاروارد بازگرفت ولي بلافاصله اندكي پس از شروع جنگ جهاني اول مسافرت ديگري به اروپا نمود و در 1915 با يك بانوي انگليسي به نام «ميس ويويان هي­وود» ازدواج كرد و در لندن رحل اقامت افكند. اليات پس از آن نيز به تناوب به امريكا مراجعت نموده و بعضن در اين مسافرت­ها اقامت ­هاي نسبتن طولاني در آمريكا داشته است ولي از سال 1920به بعد علاقه­ ي وي بيش از پيش متمايل به انگلستان بوده است. از 1915 تا 1922 اليات از راه تدريس در دانشگاه هاي كمبريج و آكسفرد و مقاله­نويسي و سردبيري روزنامه ­ها و مجلات ادبي و قبول عضويت در بانك امرار معاش مي­ نموده است.

در سال 1922 اثر معروف وي به نام «سرزمين ويران» جايزه­ ي ادبي «دايل» را نصيب وي نمود كه هم موجب شهرت و افتخار و هم از نظر مالي تا حدي سبب فراغت فكر و خيال وي گرديد. «سرزمين ويران» از نظر عمق انديشه و احساس و كثرت تلميحات و اشارات (اشاره به پنجاه منبع ادبي و اشارات بسيار ديگر و اقتباس و نقل قول از پنج زبان مختلف من­جمله سانسكريت). نه تنها مهم­ترين شعر اليات به شمار مي ­رود بلكه يكي از مهم­ترين اشعار زبان انگليسي است كه دوره­ ي ميان دو جنگ جهاني را وصف مي­ كند و به اغلب احتمال همواره پايدار خواهد ماند. اليات در همان سالي كه «سرزمين ويران» را منتشر مي­ كرد، مجله ­اي به نام «كرايتيريون» كه يكي از عالي ­ترين مجلات انگليس بود، بنياد نهاد و مدت هفده سال يعني تا سال 1937 به انتشار آن ادامه داد.

در 1948 جايزه­ ي ادبي نوبل نصيب وي گرديد، معهذا تا به امروز نه شعر و نه مقالات ادبي هيچ يك نتوانسته است استقلال مطلق مالي او را فراهم نمايد به نحوي كه ناچار گرديده است به طور نيمه وقت سردبيري انتشارات ادبي يكي از ناشرين انگليسي را به عهده گيرد.

در 1927 اليات تابعيت انگلستان را قبول كرد و در سال بعد در مقدمه­ ي كتابي به نام «براي لانسلات اندروز» به معتقدات ديني و ادبي و سياسي محافظه ­كارانه ­ي خود كه ذيلن به آن ­ها اشاره خواهد شد اعتراف كرد. از اين پس اليات در اشعار و نمايش­نامه­ هاي خود با مذهب رابطه ­ي نزديكي برقرار نموده و در واقع از نظر پرداختن به مضامين و مسايل ديني و ماوراء طبيعي در اشعار خود يكي از شعراي عمده و معروف قرن حاضر گرديده است.

 

سبك و انديشه و خصوصيات عمده­ ي اليات

براي شناخت دقيق اليات و ارزش آثار وي قبل از هر چيز بايد اين دو موضوع را از هم بازشناخت: يكي معتقدات و طرز تفكر ادبي اليات به نحوي كه در سبك كارهاي ادبي و ساير آثارش منعكس است و ديگري سبك كارهاي ادبي وي به نحوي كه در اشعارش ديده مي­ شود؛ از نظر معتقدات و طرز تفكر اليات يك فردِ سنت­ پرست و طرف ­دار مكتب كلاسيك مي­ باشد ولي در عمل اشعار وي از لحاظ قواعد شعر و شاعري مبتني بر سنت­ شكني و غالبن از نظر محتوا و مضامين شكاكانه است. براي آن كه اين شناسايي دقيق ­تر شود بايد فرق ديگري هم بين اشعار اوليه­ ي وي كه «پروفراك» و «سرزمين ويران» نمونه­ ي بارز آن­ هاست و اشعار بعدي وي كه پس از گرويدن به عقايد مذهبي جديدش در بين سال ­هاي 1927 و 1928 سروده است، قايل گرديد. از نظر مقايسه­ ي اشعار اوليه­ ي اليات سرد و حتا با انتقادي كه از پوچ و بي ­ثمر بودن زندگي امروزي مي­ نمايد با بدبيني آميخته است و حال آن كه آثار اخير وي به يك صفا و روشني علوي گرايش دارد كه اگر اطلاق صفت خوش­بيني به آن ­ها ممكن نباشد لااقل بايد گفت روح رضامندي و تسليم به سرنوشت از آن­ ها مي ­تراود.

با درنظر گرفتن نكات فوق و روي هم رفته مي­ توان گفت كه اليات از نظر سبك و مضامين اشعار خود، در خلال سراسر دوران حيات ادبي خويش از مشي واحدي پيروي مي ­كرده است. نظريات منتقدين برجسته را درباره­ ي خصوصيات عمده­ ي اليات تقريبن مي ­توان به شرح زير خلاصه نمود:

1-اليات احساس و علاقه­ ي عميقي نسبت به گذشته دارد. شايد همين طرز تفكر سبب شده باشد كه وي اجتماع و محيط نسبتن جوان و نوبنياد آمريكا را رها كرده، به جامعه ­ي بسيار قديمي و سنت ­پرور انگلستان رو آورد. در اشعار وي اين تمايل به صورت علاقه به اساطير و اديان قديم و هم­ چنين توجه ذهني شديد به رموز و اشارات ادبي مبهم و مشكل جلوه­ گر شده است. براي اليات گذشته چيز مرده ­اي نيست كه شخص فقط در خلال كتب به جست­وجوي آن­ ها برود بلكه خاطره­اي­ست كه با حدّت و قدرت هر چه تمام در حوادث و جريانات امروزي نيز موجوديت خود را مدام نشان مي­ دهد. در نظر وي اساطير از قيد و چهارچوب زمان فارغ است. اليات علاقه دارد كه اشخاصي مانند «تي رزياس»3 را از يونان قديم وارد صحنه ­ي زندگي امروز نمايد و مابين اوضاع و احوال كنوني و معتقدات و تصورات اوليه­ ي انسان4 بستگي برقرار نموده وآن­ ها را به يك­ديگر تشبيه و همانند نمايد. علاقه­ ي وي به آثار «يونگ»5 و «فريزر»6 از اين گونه تمايلات وي سرچشمه مي­ گيرد.

2- اليات شيفته ­ي «سمبل» به ويژه سمبل ­هاي ذهني خاصي است كه يونگ روان­شناس و مردم­شناس برجسته­ ي معاصر آن­ ها را نمودهاي ذهني اصلي يا اوليه مي ­نامد. توهمات اصلي يا اوليه، يك رشته اعتقادات و تصورات سمبوليك است كه بين تمام افراد بشر عموميت داشته به مسايل محيط طبيعي و يا اجتماعي انسان مربوط مي­ شود. تصورات و معتقدات مزبور غالبن به طلسم و جادوهاي باروري و يا به تمايلات عاشقانه در طبيعت انساني ارتباط پيدا مي­ كند. فهم بسياري از اشعار اليات مستلزم علم و اطلاع قبلي از اين گونه نظريه­ است و از اين رو خواندن اشعار اليات وقتي بالاترين لذات را نصيب خواننده خواهد نمود كه با آثار يونگ و فريزر و ديگر نويسندگاني كه در اين زمينه كار كرده ­اند آشنايي قبلي حاصل كرده باشد.

3- اليات از نظر معتقدات سياسي مرد محافظه­ كاري بوده و بنا به دلايلي كه ناشي از فرط معرفت پرستي اوست مخالف روش دموكراسي است، به اين معني كه وي با توده­ هاي بي­ سواد چندان احساس بستگي نمي­ كند و معتقد است كه زمام قدرت جامعه بايد به دست طبقه ­ي تحصيل­كرده و مستعد اشرافي سپرده شود. ستايش وي از قهرمان و قهرمان­پرستي در «كوريولان» منتقدين آثار او را بر آن داشته كه او را به داشتن تمايلات فاشيستي متهم نمايند. ولي چنين انتقادي در حق وي غيرعادلانه است و حقيقت آن كه سخن به جا و سنجيده ­تر را در اين خصوص خود اليات بيان داشته است.

اليات در مقدمه ­اي كه به سال 1928 براي اثرش، به نام «براي لانسلات اندروز»7 نگاشته خود را بدين­گونه معرفي
مي­ كند: در مذهب يك انگليسي كاتوليك، در ادبيات طرف­ دار مكتب كلاسيسيسم، و در سياست سلطنت ­طلب.

4- اليات در اشعار خود اغلب اشخاص و افراد غيركاملي را مجسم مي ­كند كه يك نوع احساس زبوني درباره­ ي خود و پوچي و ابتذال زندگي خويش مي­ نمايند و در اين صدد هستند كه به يك طرز قهرمانان ه­اي بر ضد اوضاع و احوال خود قيام و عصيان نمايند ولي عمومن در نيمه ­ي راه شكست خورده، از پيش­روي باز مي ­مانند. اين تم و موضوع تكراري را در آثار اليات به مناسبت نام قهرمان يكي از آثار وي به نام «ترانه­ ي عاشقانه­ي جي. آلفرد پروفراك» انگيزه­ ي پروفراكي8  نام داده اند. البته در ساير آثار اليات نيز به اشخاصي كه داراي چنين صفتي هستند زياد برمي­خوريم. به طور كلي اليات چنان انساني را با چنين اوضاع و احوالي نماينده و نموداري از سرگشتگي انسان عصر حاضر مي ­داند. در اثر پاينده ­ي وي به نام «سرزمين ويران» انديشه­ ي مزبور از قالب شخص خارج شده و سراپاي شعر را در بر مي­ گيرد.

5- اليات را از نظر فن شعر بايد از پيروان «ايماژيست­ ها»9 و عزراپوند10 دانست. شيوه­ ي او در سرودن و به كار بردن شعر آزاد و گنجاندن قطعه و عبارت كوتاهي از يك محاوره در ميان شعر و به طور كلي ناپيوستگي و عدم ارتباط ظاهري قطعات اشعار وي به يك­ديگر، شباهت زيادي به سبك كار «ايماژيست­ ها» دارد در حالي كه رموز و اشارات شعري وافر وي و هم­ چنين پيوند دادن ادوار پيشين با عصر حاضر و توجه به اين حقيقت بارز كه وي دانسته و خودآگاهانه براي دسته-ي كوچكي از خوانندگان سخن­ سنج و دانشمند چيز مي ­نويسد بستگي و ارتباط او را با پوند نشان مي­ دهد.

آثار اليات در قلمرو شعر و نقد ادبي و درام­ نويسي نسبتن متعدد و فراوان است ولي چون قصد اصلي ما در اين­ جا فقط معرفي سبك و طرز تفكر اليات در عالم شعر و شاعري است از بحث و بررسي در اطراف ساير آثار او خودداري نموده و فقط به تفسير و ترجمه­ ي يكي از قطعات برجسته­ ي او به نام «ترانه­ ي عاشقانه­ ي جي. آلفرد پروفراك» اكتفا مي ­كنيم.

 

تفسيري از «ترانه ­ي عاشقانه­ ي جي. آلفرد پروفراك»

اين ترانه كه به سال 1917 سروده شده است يكي از قطعات مشهور اولين مجموعه­ ي اشعار اليات به نام «پروفراك و مشاهدات ديگر» است. مضمون عاشقانه­ ي اين شعر كه هنردوست و عاشق چهل ساله­ ي مرددي را در ذهن خواننده مجسم مي ­كند به صورت شعر آزاد سروده است، ليكن برخي از قطعات آن بعضن موزون و آهنگدار است كه در واقع آن را بايد از جمله خصوصيات اشعار اوليه­ ي اليات محسوب داشت، مطلع شعر از «دانته» است كه در متن انگليسي شعر اليات به همان صورت اصلي خود يعني زبان ايتاليايي نقل شده است ولي ما براي سهولت فهم مطلب در ترجمه­ ي فارسي شعر اين مطلع را به زبان فارسي نقل كرده­ ايم. به موازات متكلم وحده­ ي اين پيش ­درآمد، پروفراك (من: يا ضمير اول شخص مفرد شعر اليات) نيز انديشه­ هاي خود را در درون دوزخ روح خود بيان مي­ كند. وي جرأت عصيان ندارد و ترانه ­ي عشق او نيزترانه ­اي­ست كه هرگز جرأت خواندن آن را به صداي بلند نكرده است. پروفراك (خود اين نام بی ­اختيار يك نوع حس احترام مبهم براي صاحب نام در شنونده القا می کند) نجیب ­زاده ­اي­ست كه سال­ هاي جواني را به بيهودگي، بي آن كه بهره­ اي از زندگي برده و يا اثري از خود به يادگار گذاشته باشد، پشت سر گذاشته از زندگي در جامعه ­ي تصنعي لندن كه به طور يك­نواخت ايام خود را در آن سپري مي­ كند به ستوه آمده است و در آرزوي يك زندگي با روح ­تر و پرحادثه ­تري است ولي قدرت اين كه عملن خود را وارد صحنه­ ي چنين زندگي ­اي بنمايد ندارد و از آن­ جا كه در جامعه­ ي پرقيد و آداب انگلوساكسون­ ها به سر مي ­برد، انديشه­ هاي انقلابي و خروشان وي ابتدا به دنبال ماجراهاي عاشقانه ­اي كشانده مي­ شود، قسمت اول ترانه (از مصرع 1 تا 12) دعوتي است از يك مصاحب ناشناس يا دلداده­اي كه هنوز انتخاب نشده براي آن كه چنين ماجراي عاشقانه ­اي را آغاز كنند. آن چه از اين قسمت از شعر استنباط مي­ شود، اين دعوت به منظور ديداري ازمحله­ هاي نسبتن بدنام و نامناسب شهر مي ­باشد، برگردان ­ها يا مصرع مكرر (14-13 و 36-35) به طعنه هنردوستي و زيباپرستي كم ­عمق و صوري مجالس صرف چاي لندن را مجسم مي­ كند. مجالسي كه پروفراك از آن ­ها بيزار و گريزان است. مصرع (24-15) تصوير مبهمي از محله ­هاي پست و كثيف شهر و يك ماجراي پنهاني در ذهن خواننده القا می کند كه سرانجام پرده از روي آن­ ها برگرفته نمي­ شود و منتهي به نوعي حاشيه ­پردازي و دفع ­الوقت مي­ گردد. عبارت مصرع (23) و بعضن مصراع ديگري كه در تعقيب آن آمده از تورات (كتاب جامعه باب سوم) الهام گرفته است. از مصرع (36) به بعد، پروفراك از ترس استهزاء ديگران نسبت به وضع و موقعيت خود دچار تزلزل و ترديد بيشتري شده و از خود مي­ پرسد: «آيا جرأت مي ­كنم دنيا را بر هم زنم؟» در مصرع (82) و بار ديگر در (110) به عدم كفايت خود اعتراف و سرانجام اذعان مي­ كند كه وي پيامبر يا قهرمان يك داستان سوگ ­آور نيست. در پايان شعر (130-119) عصيان بي­ حاصل وي بر ضد سنت­ ها و مقررات موجود اجتماع در قالب چند حوري دريايي تجسم يافته است: اين حوريان دريايي كه براي هم­ديگر نغمه ­سرايي مي ­كنند موجودات كاملن آزادي هستند كه در محيط طبيعي خود سرخوش از سرور و آزادي خويش داد سخن داده بي ­هيچ انديشه و اضطرابي نغمه ­هاي عالي سر مي­ دهند. پروفراك از دور سرود دل­آويز و پرشور و نشاط اين حوريان دريايي را كه به نظر مي­ رسد، او را به سوي خود مي­ خوانند، مي­ شنود ولي زود متوجه مي­ شود كه اين دعوت به حادثه­ جويي براي كسي چون او نمي ­باشد، سه مصرع پايان شعر دليل اين امر را روشن مي ­كند. گرچه فرار به عالم تخيل و «نيروانا» و فراموش نمودن واقعيات زندگي با روي آوردن به عالم لذت­ پرستي و زيبادوستي مطلق اعم از جسمي يا فكري، كم­ زماني قرين با موفقيت و شادكامي است، ليكن «اصوات انساني ما را بيدار مي­ كند و ما غرق مي­ شويم» يعني امور دنيوي ما را تحت فشار خود قرار مي­ دهند و ما بار ديگر از چنين خواب و خيال خوش به زندگي قراردادي فراخوانده شده و در پيچ و خم آن غرق مي­ شويم. پروفراك نمونه­ ي يك انسان با خصوصيات فكري و محدوديت ­هاي اخلاقي خاصي است كه اليات از ابتداي برخورد خود با وي او را خوب مي­ شناخته و درك مي­ كرده است. پروفراك يك نجيب زاده ­ي بافرهنگ و حساس ولي بيزار از همه چيز جامعه­ ي كمبريج يا لندن است كه حرفه­ ي او نويسندگي يا استادي دانشگاه است و پاي­بند بودن وي به قيود و آداب اجتماعي و ترس از استهزاء و تمسخر ديگران مانع از اين است كه آزادانه به واقعيات زندگي روي آورد و طعم تلخ و شيرين آن را با جسارت و مردانگي بيشتري بچشد. از نظري كلي ­تر اين شعر بيان­ كننده­ ي ناسازگاري تمنيات و خواست­ه اي لذت­جويانه انسان است با محدوديت­ ها و قيود تمدن امروزي ...

 

پي ­نويس:

1- George Santayana (1952-1862) سانتايانا از دانشگاه هاروارد فارغ­ التحصيل شد و از سال 1881 تا 1912 در اين دانشگاه تدريس مي ­نمود. پس از ترك كار تدريس در دانشگاه گوشه ­گيري اختيار نموده مابقي عمر خود را بيشتر در ايتاليا به سر برد و در همان جا نيز رخت از جهان بربست. نوشت ه­هاي فلسفي سانتايانا در رديف شاه­كارهاي ادبي نيز به شمار مي­ رود. اشعار و يگانه رمان او به نام «آخرين پيوريتن» نيز در حقيقت مجموعه­ اي از مقالات فلسفي است. سانتايانا ذاتن از نظر عقايد و افكار اشرافي بود. فرهنگ جديد صنعتي و دموكراسي هم­زاد آن را تحقير مي­ كرد و از نظر معتقدات فلسفي خود را ماترياليست فلسفي معرفي مي ­كرد لكن به طور مبهم معتقد به يك نوع ايمان دهري بود تا به وسيله­ ي آن انسان بتواند به عيني و مطلق بودن دانش خستو شود. جامعه­ي ايده آلي سانتايانا يونان قديم و فيلسوف ايده ­آلي وي ارسطو بود.

2- Irving Babbitt (1933-1865) يكي از محققين و منتقدين برجسته ­ي دانشگاه هاروارد.

بابيت رهبري نهضتي را به عهده داشت كه «هومانيسم جديد» خوانده شده است.

3- Tiresias در افسانه­ هاي يونان قديم يكي از غيب­گويان ناموري است كه به دست «هرا يا آتنا» نابينا مي­ گردد و در جبران آن قدرت غيب­گويي به وي اعطا مي­ گردد.

4- Archtypical Concepts

5- Carl Gustay Jung روانشناس سويسي معاصر «فرويد» و «آدلر» و يكي از نخستين پيروان فرويد. يونگ در مورد تئوري «ليبيدو» با فرويد اختلاف نظر دارد و معتقد است كه قوه­ ي محركه­ ي انسان ناشي از يك نوع كشش و ميل عمومي به حيات است كه دقيقن آن را با تمايلات و نيروي جنسي نمي­توان يكي دانست. به نظر يونگ روان آدمي شامل سه قسمت است (الف) ضمير آگاه (ب) ضمير ناآگاه فردي (ج) ضمير ناآگاه جمعي. ضمير اخير كه شناسايي آن در فهم و درك عقايد اليات اهميت به سزايي دارد عبارت­ست از: بخشي از ضمير كه جنبه­ ي فردي و شخصي نداشته بلكه بين كليه­ ي جماعات بشري و حتا جانوران نيز عموميت دارد. به عقيده­ ي يونگ راه تحقيق و شناسايي ضمير ناآگاه جمعي مطالعه در اديان و اساطير و حتا علوم خفيه اقوام مختلف است. يونگ در اين باره مي ­نويسد اين قسمت از ضمير كه مشتمل بر انبوه تجارب بشري است در حكم خزانه­ ي زندگي عمومي بشر از نخستين و تاريك ­ترين روزهاي آغاز حيات او تا به امروز است اين خزانه­ي دفينه ­ي فراموش شده و يا كشتزار بي­ حاصلي نيست بلكه كارگاه زنده و ثمربخشي است كه حيات آدمي را در خفا رهبري مي­ كند. به عقيده­ ي يونگ هم­زمان با كوششي كه انسان براي تطبيق خود با محيط اطراف به خرج مي­ دهد بايد خود را با اين قسمت از ضمير نيز هماهنگ و سازگار سازد و اضافه مي­ مايد در ادوار اوليه ­ي حيات بشر افسانه ­ها و افسون­ها نمودار و سمبلي از اين كوشش ­ها بوده است كه در مراحل بعدي جاي خود را به دين و مذهب و سپس به فلسفه داده است.

6- Sir James George Frazer (1941-1854) مردم­شناس مشهور انگليسي. فريزر در تشكيل مدنيت و فرهنگ جوامع مختلف نقش چندان بزرگي به نظريه ­ي گسترش و آميزش فرهنگ ­ها Diffusion of Cultures قايل نگرديده بلكه معتقد است كه بسياري از مؤسسات مشابه اقوام و جوامع مختلف بشري در ادوار تكاملي مشابه مستقلن و جداگانه به وجود آمده­ اند. بيشتر مطالعات فريزر متوجه سحر و جادو و مذهب و دانش عوام و فولكور است. آثار و عقايد فريز در خارج از محافل مردم­شناسان متخصص در بين افراد ساير جوامع ادب ­دوست و روشن­فكر نيز مورد توجه زياد واقع شده و اثرات عميقي به جاي گذارده است.

7- لانسلات اندورز (1626-1555):‌ اسقف وينچسترويكي از شريف­ترين و فاضل­ترين مردان عصر خويش بود. ترجمه­ي رسمي كتاب مقدس كه به نام نسخه­ ي كنيگ جميز مشهور است در تحت رهبري وي انجام گرفت. ميلتون شاعر نامدار انگليس با آن كه از نظر معتقدات مذهبي در صف مخالفين وي قرار داشت نظر به غايت تقوي و فضيلت اخلاقي اين مرد در رثاي وي قصيده­اي پرداخته است.

8- Prufrock Motive

9- Imagists در سال 1913 با همكاري نويسندگان و شعراي سمبوليست انگليسي زبان مانند «الدينگتن»، «لارنس»، «هكسلي و عزراپوند» جمعيت ادبي كوچكي در لندن تشكيل گرديد كه به تدريج به نام ايماژيست­ ها معروف شد. اين دسته از سرودن اشعار مجرد ذهني پرهيز داشتند و مي­ كوشيدند كه افكار و حالات دروني را مستقيمن به زبان شعر بيان كنند و بدين­وسيله مرحله ­اي از فوران تصويرهاي ذهني (ايماژها) را آن چنان كه هست بي­آن كه مجالي براي گسستن انديشه و احساس از يك­ديگر داده باشند به عالم خارج القاء كنند.

10- Ezra Pound شاعر و منتقد آمريكايي، پوند پس از اتمام تحصيلات خود در دانشگاه هاميلتون و گردش كوتاهي در اروپا حرفه ­ي استادي را پيشه­ ي خود ساخت ولي پس از چندي اولياي دانشگاه او را به جرم اين كه در نظرات و آداب و اطوارش از شيوه­ ي هنرمندان بي­بندوبار «كارتيه لاتن» پاريس پيروي مي­ كند از دانشگاه طرد كردند. پوند در 1907 با اعتراض، كشور خود را ترك كرد و به انگلستان پناه آورد و در لندن با ايماژيست ها به حشر و نشر پرداخت و در واقع يكي از رهبران نهضت ادبي مزبور گرديد و در شعراي جوان معاصر تأثيرات انكارناپذيري به جاي گذاشت. پوند به تدريج از نهضت ايماژيست­ ها كناره گرفت و بر خلاف آنان كه اعتقاد به سادگي بيان داشتند سبكي به وجود آورد مملو از تعقيد و تصنع و الفاظ ثقيل و نامفهوم كه به عقيده­ ي برخي از منتقدين براي فهم آن نه تنها بايد كتاب لغت نسبتن بزرگي همراه داشت بلكه بايد كتابخانه اي پر از آثار ادبي و تاريخي و جغرافيايي در چند زبان در دسترس داشت.

پوند كه هميشه نسبت به آمريكا كينه­ توز بود از 1924 به اين طرف در ايتاليا اقامت گزيد و در جريان جنگ جهاني دوم از فرط تنگدستي ناچار شد كه از راديوي رم به نفع فاشيست ­ها و بر ضد آمريكا تبليغ نمايد. پوند پس از خاتمه ­ي جنگ و شكست ايتاليا به زحمت توانست خود را از چنگ مجازات رهايي بخشد و پس از مسافرتي كه به آمريكا نمود دچار جنون گرديده و در آسايشگاهي بستري گرديد.

پوند از نظر عمق اطلاعات و احاطه­ ي به سير و تكامل ادبيات جهاني و آشنايي به السنه و ادبيات زبان­ هاي زنده امروزي و ادبيات زبان­هاي كهن مثل يوناني و لاتيني و چيني شخصيت كم ­نظير و فوق­العاده­ ايست.

پوند از جمله شعرايي است كه هيچ گونه سعي و اصراري براي آن كه اشعارش مطبوع و يا مفهوم خوانندگان عادي قرار گيرد ندارد و حتا از فحواي نوشته­ هاي او پيداست كه توده­ي عوام را به كم دانشي و ماده­ پرستي محكوم كرده و به ديده ­ي تحقير در آن ­ها مي­نگرد، ولي بايد دانست كه اين حس انزجار و تنفر دوجانبه نيست زيرا توده ­ي عوام آشنايي چندان زيادي با او و آثار او ندارد تا از طعنه و تمسخري كه وي نسبت به ايشان روا مي­دارد متقابلن ابراز تنفر و انزجار نمايند.

كار برجسته و شگرف پوند سلسله اشعاري است كه از 1925 تا 1948 تحت عنوان «كانتوس Cantos» انتشار يافته است. كانتوس ­ها در رديف مشكل­ترين اشعار پوند به شمار مي­رود و مشهون از نقل قول­ هايي از اشعار يوناني و لاتيني و چيني است كه در متن اشعار پوند به همان صورت اصلي خود در زبان­ هاي خارجي قيد گرديده و مضمون آن­ ها بي­آن كه ارتباط ظاهري آن­ها براي خواننده روشن باشد از موضوعي متوجه موضوعي ديگر شده است، معهذا پيروان پوند مدعي هستند كه كانتوس­ ها شاهكار پوند است.

 

 

 

 

 

 

 

ترانه­ ي عاشقانه ­ي جي. آلفرد پروفراك

 

اگر گمان مي­ بردم پاسخ من به كسي است كه بازگشت او به جهان وجود امکان­ پذير است اين شعله ديگر در درون من زبانه نمي­ كشيد، ولي چون از ظلمات آن سوي حيات (دوزخ) احدي تاكنون زنده باز نگشته است، اگر آن­ چه مي­ شنوم، حقيقت باشد، بي­ آن­كه از بدنامي بترسم به تو پاسخ خواهم داد.

                                                                                                 «دانته»

 

پس بيا، تو و من،

هنگامي كه شب در برابر آسمان

هم­ چون بيماري كه بر روي ميز عمل بيهوش گشته فرو افتاده

[است برويم؛

بيا از لابه ­لاي كوچه ­هاي نيمه ­خلوت گذر كنيم،

از بيغوله ­هاي پر زمزمه

شب­ هاي بي ­آرام، از مسافرخانه­ هاي ارزاني كه فقط شبي در

[آن­ها به سر مي­ برند،

و رستوران­ هايي كه كف شان از خاك اره­ و صدف پوشيده است؛

كوچه­ هايي كه هم­ چون گفت ­وگوهاي كسل ­كننده ادامه دارد

به قصد يك رنج و آزار نهاني

براي آن­ كه تو را با يك پرسش اجتناب ­ناپذيري روبه ­رو كنند ...

اوه، نپرس، «موضوع چيست؟»

بيا برويم و بازديد خود را به­ جا آوريم

در آن اتاق زناني مي­ آيند و مي ­روند

و از ميكل آنژ سخن مي­ گويند،

مه زردرنگي كه پشت خود را به شيشه­ هاي پنجره مي­ سايد،

دود زردي كه پوزه­ ي خود را به شيشه ­هاي پنجره مي­ سايد،

با زبان خويش زواياي اول شب را ليسيد،

و بر فراز مانداب­ هايي كه در مجاري آب ساكن مي ­شوند درنگ

[كرد،

و دوده ­هايي را كه از دودكش­ ها سرازير مي­ شوند، گذاشت تا بر

[پشتش بنشينند.

از كنار مهتابي لغزيد، ناگهان جستي زد،

و از ديدن اين كه شب آرامي از ماه اكتبر است،

يك­ بار بر گرد خانه دور زد و به خواب شد.

 

البته زماني فرا خواهد رسيد

براي دود زردرنگي كه در امتداد خيابان مي ­لغزد،

كه پشت خود را به شيشه­ هاي پنجره بسايد؛

زماني خواهد بود، زماني خواهد بود

براي آماده ساختن چهره­اي كه از چهره ­اي كه تو با آن از

[چهره­ هاي ديگر ديدن مي ­كني؛

زماني براي كشتن و زماني براي آفريدن

و زماني براي تمام اعمال و ايام دست ­هايي

كه سؤالي را بردارند و بر لوحه­ ي آثار تو بگذارند؛

زماني براي تو و زماني براي من،

و حتا زماني براي يك­ صد حالت بي­ تصميمي و سرگرداني،

و زماني براي يك­ صد نظر و تجديدنظر،

قبل از صرف نان و چاي،

در آن اتاق زناني مي­ آيند و مي­ روند

و از ميكل­آنژ سخن مي­ گويند.

 

و البته زماني فرا خواهد رسيد

كه با تحير به خود بگويم، «آيا جرأت مي­ كنم؟» و «آيا جرأت مي­ كنم؟»

زماني براي بازگشتش و فرود آمدن از پله ­ها،

با يك نقطه برهنه و طاس در ميان موهاي من ـ

(خواهند گفت: «چه قدر موهايش كم پشت مي­ شود!»)

لباس صبح من، يقه­ ي من كه محكم تا زير چانه بالا رفته

[است،

كراوات گران­بها و بي ­تكلف من كه در عين حال با سنجاق

[ساده ­اي خودنمايي مي­ كند ـ .

(خواهند گفت: «اما چه قدر بازوان و ساق پاهايش نحيف

[است!»)

آيا جرأت مي ­كنم

آرامش دنيا را بر هم زنم؟

در خلال يك دقيقه وقت هست

براي تصميمات و تجديدنظرها كه يك دقيقه آن ­ها را دگرگون

[خواهد ساخت.

زيرا من تمام آن ­ها را پيش از اين ­ها مي ­شناخته ­ام، همه را:

با شب ­ها، صبح­ ها، بعدازظهرها همه آشنا بوده ­ام،

من زندگي خود را با قاشق­ هاي چاي­خوري اندازه گرفته­ ام؛

من اصواتي را مي­ شناسم كه در پي موسيقي ­اي كه در اتاق

[دوري نواخته مي­ شود

با سقوط محتضرانه­ اي رو به خاموشي مي­ روند،

بنابراين چگونه مي­ توانم به خود جرأت دهم؟

 

من پيش از اين­ ها با اين چشم­ ها آشنا بوده ­ام، همه­ ي آن­ ها را

[مي­ شناخته­ ام ـ

چشماني كه شما را در يك عبارت سنجيده و كوتاه ميخ­كوب

[مي­ كند،

و هنگامي كه من در برابر نگاه اين چشم­ ها درمانده و بيچاره

[شده ­ام،

هنگامي كه ميخكوب شده و در روي ديوار پيچ و تاب
[مي­ خورم،

در اين حال چگونه مي ­توانم دهان بگشايم

و تمام راه ­ها و روزهاي گذشته­ ي خود را از بيخ گلو به بيرون

[تف كنم؟

و چگونه مي ­توانم به خود جرأت دهم؟

و من بازواني را پيش از اين­ ها مي­شناخته­ ام، همه را ـ

بازواني كه النگودار و سفيد و برهنه است

(ولي در زير پرتو چراغ از كرك خرمايي لطيفي پوشيده است!)

آيا عطر لباسي است

كه مرا تا اين حد دگرگون مي ­سازد؟

بازواني كه روي ميز آرميده، يا در شالي پيچيده است،

و در اين صورت آيا مي­ توانم جرأت كنم؟

و چگونه و از كجا شروع كنم؟

.  .  .   .  .   .

 

آيا بگويم كه به هنگام غروب از لابه ­لاي كوچه ­هاي تنگ گذشته­ ام

و به دودي كه از پيپ­ ها برمي­ خاسته تماشا كرده ­ام

پيپ­ هاي مردان تنها و يك تا پيراهن كه از پنجره­ ها به بيرون

[خم شده بودند؟ ...

در اين حال من مي­ بايست يك جفت پنجه­ ي درنده و ناپاكي به

[نظر مي ­رسيده باشم

كه با گام ­هاي تند و كوتاه خويش از كف درياهاي خاموش فرار مي­ كرده است.

..........................

 

و بعدازظهر و شامگاه، اين چنين به آرامي در خواب فرو رفته!

و در زير نوازش انگشتان دراز،

خوابيده ... خسته شده ... يا هم­چون كسي كه خود را بيمارگونه

[وانمود كند،

در همين جا در كنار شما و من در بستر زمين آرميده است.

آيا پس از چاي و كيك و بستني می توانم

آن قدرت را داشته باشم كه در خلال لحظه­ اي همه چيز را به

[زور بر هم زنم؟

اما اگر چه من گريه كرده و روزه گرفته ­ام. گريه كرده و دعا

[كرده­ ام،

اگر چه سر خود را (كه به تدريج از مو تهي مي­ شود) ديده ­ام كه

[روي سيني ­اي آورده ­اند.

ولي من پيامبر نيستم ـ و در اين جا موضوع مهمي مطرح [نيست!

من لحظه­ ي اضمحلال جلال و بزرگواري خود را ديده ­ام،

و من رهرو جاويدان را ديده ­ام كه گريبان مرا گرفته و با وضع

[تمسخرآميزي به من خنديده است،

و خلاصه ­ي كلام اين كه من ترسيده­ ام.

 

و آيا پس از همه­ ي اين­ها، ارزش اين را داشته،

كه پس از بالا رفتن فنجان­ ها و صرف شدن چاي و مربا،

در ميان بشقاب­ هاي چيني ظريف و گران­ب ها، در خلال
[گفت­ و گويي كه در اطراف من و شماست،

آيا ارزش اين را داشته است،

كه تمام موضوع فقط با تبسمي برگزار شود،

و دنيا به زور آن قدر كوچك و مچاله شود كه تبديل به گوي

[كوچكي گردد

و به سوي موضوع اجتناب ناپذيري غلطانيده شود،

و گفته شود، « ايلعازر[1] هستم كه از ديار مرگ بازگشته­ ام،

بازگشته ­ام تا به شما هر چيز و همه چيز را بگويم» ـ

و اگر كسي كه در اين حال بالشي را زير سر زني جابه­ جا
[مي­ كرده است

بگويد: «نه هرگز قصد من چنين چيزي نبوده

    و من اساسن چنين منظوري نداشته­ ام.»

 

و آيا پس از همه­ ي اين­ها ارزش اين را داشته،

آيا هنوز هم ارزش اين را داشته

پس از غروب ­هاي آفتاب و باغچه­ هاي جلو خانه و كوچه­ هاي

[نمناك و باران خورده،

پس از نوول­ ها پس از فنجان ­هاي چاي پس از دامن­ه ايي كه

[بر روي كف اتاق

ـ به زمين كشيده شده­ اند ـ

و اين و چه بسا بسياري چيزهاي ديگر؟ ـ

اما گفتن آن چيزي كه حقيقتن منظور من است غير ممكن

[است!

ولي گويي پرتو فانوسي سايه ­ي تار و پود عصب­ ها را بر روي

[پرده­ اي منعكس ساخته،

آيا باز هم ارزش اين را داشته است

اگر كسي در حالي كه بالشي را جابه­ جا مي­ كند و يا شالي را

[كنار مي­ زند،

و به سوي پنجره باز مي ­گردد بگويد:

«نه، من اساسن چنين منظوري نداشته ­ام،

و هرگز چنين چيزي نبوده است.»

.  .  .   .  .   .

 

نه! من شاهزاده ­ها هاملت نيستم، و نمی خواسته ­ام هم كه

[باشم!

من يك اشرافي ملازم و بنده ­ي درگاه هستم، كسي كه جلو

[مي­ افتد،

و به موكب شاهزاده جلوه و جلال مي­ بخشد و يك يا دو صحنه

[را شروع می ­كند،

به شاهزاده نظر مشورتي مي­ دهد و حقيقت آن كه آلتي است

[بي ­اراده،

خادم و سپاسگزار و خوشحال از اين كه ممكن است زماني

[مورد احتياج و استفاده­ ي سلطان واقع شود!

مدبر، محتاط و پروسواس!

مشحون از سخنان والا و گران­قدر ولي اندكي جلف و سبك؛

و گاه به راستي بيش و كم مهمل ـ

و بيش و كم گاه احمق،

 

من پير مي­ شوم ... من پير مي­ شوم ...

وقت آن فرا رسيده كه شلوارهاي لبه تنگ بپوشم.

 

آيا موي سرم را رو به بالا شانه بكنم؟ آيا جرأت مي­كنم هلويي

[بخورم؟

من بايد شلوار فلانل سفيد بپوشم و در ساحل دريا قدم زنان

[گردش كنم.

من حوريان دريا را ديده ­ام كه براي يكديگر نغمه­ سرايي
[مي­ كنند.

 

گمان نمي­ برم آن­ ها براي من نغمه­ سرايي كنند.

من آن­ها را ديده ­ام كه سوار بر گرده­ ي امواج شده رو به دريا تاخته ­اند

و زلفان سفيد امواج دريا را كه به قفا برمي­ گشته شانه زده ­اند

در آن هنگامي كه باد مي ­وزد و آب دريا را سپيد و سيه­ فام

[مي­ كند.

ما را در بستر خوابگاه ­هاي دريايي بي­ هيچ انديشه و خيالي

[خواب در ربوده

در كنار دختران دريا كه با پيچك ­هاي دريايي سرخ و قهوه ­اي

[رنگ خود را آراسته ­اند.

تا آن كه هياهوي اصوات انساني ما را از خواب بيدار مي ­كند و

[ما غرق مي­ شويم.[2]

 

 

 

 


1- Lazarus برادر مريم مجدليه و مارتا كه عيساي مسيح او را پس از آن كه چهار روز در قبر مانده بود زنده گردانيد. انجيل يوحنا باب يازدهم (م)

1- برگرفته از سخن، دوره چهاردهم، شماره 6، دی­ماه 1342. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران