پرتره ای از چه زاره پاوه زه

پرتره ای از چه زاره پاوه زه

ناتالیا گینزبورگ

برگردان مهدی فتوحی

 

این پرتره كه ناتالیا گینزبورگ به دوست و همكارش چه زاره پاوه زه تقدیم كرده وداعی است دلگیر كه او آن را در سال 1963 در درون مجموعه ی داستان فضیلت های ناچیز منتشر كرده است.

دوست ما در شهر همچون كودكی می زیست و تا واپسین دم نیز این چنین زیست. روزهایش مانند روزهای كودكان بود. دراز و پر از وقت و می توانست وقت برای مطالعه و نوشتن و كسب زندگی و اتلاف در خیابانی كه دوستش می داشت بیابد.

سال های سال نخواست به ساعت كاری تن دهد و شغلی قطعی بپذیرد. ولی وقتی که پذیرفت تا بنشیند پشت یك میز كار، دیگر بدل شد به یك كارمند موشكاف و كارورزی خستگی ناپذیر.

چندباری دیدیمش كه خیلی غمگین می نمود. ما از وقتی او تصمیم قاطعانه گرفت بزرگ شود درازمدتی فكر می كردیم كه غم او درمان پذیرفته باشد. چون به نظر ما غم او، اندوه یك پسربچه بود. مالیخولیای شهوانی و پریشان خاطری پسری كه هنوز پایش زمین را لمس نكرده و در جهان خشک و تنهای رویاها می پلکد.

گه گاه شب ها می آمد پیش ما و رنگ رخ باخته با همان شال بر گردنش می نشست و موهایش را تاب می داد و برگ كاغذی را مچاله می كرد و در تمام طول شب حتا یك كلمه هم نمی گفت و به هیچ یك از پرسش های ما نیز پاسخ نمی داد و به یك باره پالتویش را چنگ می زد  و می رفت.

او شیوه ای خسّت بار  و محتاطانه در مصافحه و دست دادن داشت و برای خداحافظی فقط چند انگشتش را مبادله می كرد. شیوه ای شرمناك و ممسكانه داشت در بیرون كشیدن تنباكو از كیف و پركردن پیپش.

ما از او دور بودیم. به ما نامه نمی نوشت و به نامه های ما نیز پاسخ نمی داد و با جملاتی اندك، خشك و سرد پاسخ می داد. چون می گفت: نمی تواند دوستان را وقتی از او دورند دوست بدارد. نمی خواست از غیبت آن ها رنج ببرد و بی درنگ در افكارش آن ها را می سوزاند و خاكستر می كرد.

هرگز نه زنی و نه فرزندی و نه خانه ای از خویش داشت. نزد خواهرش كه شوهر كرده بود و او را دوست می داشت می زیست . ولی در میان خانواده هم همان رفتار نچسبش را داشت و مثل یك پسربچه یا یك خارجی رفتار می كرد.

در طول سالیان دراز برای خودش سامانه ی اندیشه و اصولی آن چنان بغرنج و رام ناشدنی آفریده بود كه بر حذر بود از  تاثر از واقعیت ساده و هر قدر آن واقعیت ساده، ممنوع تر و ناممكن تر می شد میل به فتح آن و درپیچیدن و تاب خوردن به آن مانند یك گیاه پر پیچ و تاب و خفه كننده در او عمق بیشتری می یافت .

در این سالیان واپسین چهره ای پر چین و چروك یافته بود كه از افكار آزارنده اش خراب شده بود. ولی تا واپسین دم آن مهربانی كودكانه را در چهره اش حفظ كرد.

او در تابستان مرد. شهر ما در تابستان خلوت است و به نظر خیلی بزرگ می رسد. چون واضح و شنیدنی می شود. درست مثل یك میدان؛ آسمان صاف است ولی نور شهر كم است. نوری شیری رنگ و بی رمق می تابد؛ و رودخانه در آن چون خیابانی جاری است. بدون دم رطوبت و خنكا.

هیچ یك از ما آن جا نبود. او برای مردن روزی معمولی را انتخاب کرد در آن آگوست گرم و اتاق هتلی را برگزید در نزدیكی ایستگاه قطار. می خواست در شهری كه به او تعلق داشت مانند یك خارجی بمیرد.

خودش در شعری قدیمی مرگش را تصویر كرده. شعری مربوط به خیلی خیلی سال قبل.

 

) بهشت روی سقف ها (

 

روزی آرام خواهد بود ، با نوری سرد

هم چون خورشیدی که می زاید و می میرد

و شیشه، هوای آلوده ی بیرون از آسمان را

محبوس می کند

یک روز صبح از خواب بر می خیزی

یک بار برای همیشه

در  حرارت واپسین خواب

و سایه هم چون گرما خواهد بود

و اتاق

از طریق پنجره ی بزرگ

با آسمانی بزرگ تر لبریز خواهد شد

و از پلکان

یک روز برای همیشه

دیگر نه صدایی  بالا خواهد آمد

نه چهره ی مرده ای

 

دیگر نیازی نیست كه تختخوابت را ترك كنی

تنها بامداد به اتاق خالی ات پای خواهد نهاد

پنجره برای پوشاندن هر چیزی بس است

با تاریک روشنایی آرام، و اندک پرتوی

و سایه ای نحیف بر چهره ی بی حال تو خواهد نهاد

خاطرات چون لخته ی سایه خواهند بود

و تخت و مسطح مانند خاكستری قدیمی در بخاری

خاطره ها شعله هایی اند

كه تا دیروز چشمانی خاموش را بر می افروختند

 

سه شعر دیگر از چه زاره پاوه زه

1

 

( تو تپه زارها را نمی شناسی )

 

تو تپه زار ها را نمی شناسی

آن جایی را

که خونی اندر آن گسترد

و ما همه یک باره گریختیم

و جملگی سلاح و نام خویش را

فرو فکندیم

حال آن که بانویی

آن گاه

گریختن ما را می نگریست

و تنها یکی از ماها

با دستانی بسته

باز ایستاد

و آسمان خالی را نگریست

و به زیر همان دیوار

با سری خم

و در کمال سکوت

جان سپرد

اینک باری او لخته خونی است

و نامی؛

و بانویی

بر فراز تپه زاران

چشم انتظار ما ایستاده است

 

2

 

( گربه ها می دانند )

 

باز باران

بر سنگفرش های زیبای تو خواهد بارید

بارانی نرم

چنانچون گامی و بازدمی

و باز

نسیم و سحرگاه

به نرمی

به زیر قدم های تو

بر می شکوفند

اگر تو باز آیی

و گربه ها

بر قرنیز پنجره ها

و در میانه ی گل ها

از این راز آگهند

روزهای دیگری خواهند آمد

و نیز اصوات دیگری

و تو به تنهایی

لبخنده به لب

خواهی آورد

و گربه ها از این راز آگهند

و تو باز

واژگان کهنه و فرسوده و پوچ را

خواهی شنید

که به البسه ی فرسوده ی جشن های دیروزین

می مانند

و تو نیز

دستی تکان خواهی داد

و کلماتی را، ای چهره ی بهارین!

به پاسخ خواهی گفت

و تو نیز دستی تکان خواهی داد

آری

گربه ها از این راز آگهند

که این چهره ی بهارین

و باران نرم

و بامداد سنبله رنگند

که قلب آن که را که دیگر

امیدی به تو در دل ندارد

از هم می درند

و من

آن لبخند غمگنانه ای ام

که تو

به تنهایی

به لب می آوری

و روزهای دیگری خواهند بود

و اصواتی

و بیداری هایی

و ما در سحرگاه

ای چهره ی بهارین!

رنج می کشیم

 

3

 تو چنان سرزمینی هستی )

 

 

تو چنان سرزمینی هستی

که هرگزش هیچ کس یاد نکرده

و تو را هیچ اعتنایی نیست

حتا به واژه ای که

از ژرفنا به برون می جهد

چونان میوه ای در میان شاخساران

بادی هست که تو را در بر گیرد

اشیاء خشک و مرده

تو را می آکنند

و به باد می روند

کالبد و واژگان عتیق،

تو به تابستان لرزانی.

 

29 اکتبر 1945

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران