بازیگران شهرهای خیالی

بازیگران شهرهای خیالی

درباره ی رمان قمارباز و شهرهای آلمان

احمد خلفانی

قمارباز تنها رمان داستایفسکی است که وقایع آن در خارج از روسیه اتفاق می‌افتد. و به نظر می‌رسد که این نویسنده روس، حالا که ترک وطن کرده، نمی‌خواهد براستی به شهری هم چون ویسبادن یا بادهومبورگ و یا بادن‌بادن وارد شود. ذهن او، بویژه در ویسبادن، تنها و تنها معطوف به بازی قمار است. او پیرامونش را یا نمی‌بیند یا نمی‌خواهد ببیند. چرا که اگر ببیند، به آن رسمیت می‌بخشد. هر چند که او گاهی برای شرح فضای داستان قماربازاز خیابان ها و پارک های آلمانی مشخصاتی به دست می‌دهد که می‌توانند در ویسبادن باشند،این مکان ها، با وجود این، بی‌نام و نشان می‌مانند و شهر نیز اسم کاملا تخیلی "رولتنبورگ"1[i] به خود می‌گیرد.

ولی رابطه داستایفسکی با بادهومبورگ تا حدودی متفاوت است. از ازدواج او با آنا مدتی گذشته است و این دو همدیگر را به حد پرستش دوست دارند. داستایفسکی بین سال های 1863 تا 1870 دست کم سه بار در بادهبورگ بوده است و همسرش آنا، هر بار در شهر درسدن می‌ماند تا در پرداخت هزینه قطار صرفه‌جویی کنند. و تنها دلیل داستایفسکی برای آمدن و ماندن در بادهومبورگ نیز، هم چنان که در ویسبادن، بازی قمار است. او نه می‌تواند و نه می‌خواهد حساب بادهومبورگ را از قمار جدا کند. می‌نویسد: "در این شهر، اگر قمار لعنتی می‌گذاشت،می‌شد زندگی کرد." قمار برای داستایفسکی وسوسه‌ای است قدرتمند و (هنوز) شکست‌ناپذیر که، دست کم در آن مواقع، برای او از هر چیزی قوی تر است. وداستایفسکی با وجود این از بادهومبورگ در جاهای مختلف قمارباز نام می‌برد، بویژه در فصل آخر که تماما به گفتگودر پارکی کنار کازینوی این شهر می‌گذرد.1[ii]

هدف داستایفسکی از قمار، دست کم در همان ابتدا، رسیدن به پول و پله است، ولی از آن جا که بازی به یک اعتیاد مفرط تبدیل می‌شود، برد وباخت، در حقیقت، نقشی فرعی بازی می‌کنند و گرنه او می‌توانست، مثلاآن مواقعی که شانس می‌آورد و پولی به جیب می‌زد، بازی را خاتمه دهد. و این شامل حال همه آن هایی است که معتاد قمار می‌شوند. و اگر چنین نبود، کندن از اعتیاد کار چندان طاقت فرسایی به حساب نمی‌آمد. داستایفسکی نیز،چه پس از بُردهای اندک و چه پس از شکست‌های کمرشکن به هیچ وجه نمی‌خواهد میدان بازی را وانهد. قمار وسوسه‌ای است که او را هم چون دیوی نفرت‌انگیز به زنجیر کشیده است، دیوی قدرتمند که با برد و باخت به حاشیه رانده نمی‌شود. و این دیو، هر چند در درون اوست، گویی کاملا مستقل از او و اراده او عمل می‌کند.

این سوال که وقایع یک رمان در کجا اتفاق افتاده‌ا‌ند سوالی بی‌معنی است. رمان در ذهن نویسنده، و سپس در ذهن خواننده، اتفاق می‌افتد و نیازی به جا و مکان خاصی ندارد. ولی به درستی می‌توان پرسید که کدام تجاربِ کدام شهر باعث شده است که مثلا داستایفکی رمانی هم چون قمارباز را بنویسد. از سه شهر آلمان که داستایفسکی در آن ها دست به قمار زده، ویسبادن بیش از همه برای او آزاردهنده و تحقیرآمیز بوده است. آن طور که از نامه‌هایش برمی‌آید، روزهایی بوده اند که کارکنان هتل، غذا و شمع را از این مهمان بدهکار خود که اوقات طولانی را در کازینو می‌گذرانده، دریغ می‌کرده‌اند. و با وجود این، بر خلاف بادهومبورگ و بادن‌بادن، در رمان قمارباز اسمی‌ از ویسبادن نیست. به جای آن، شهر خیالی "رولتنبورگ" قد علم می‌کند. می‌شود ثابت کرد که بسیاری از تجارب داستایفسکی در ویسبادن به  هر حال به گونه ای در رمان قمارباز بازنمایی می‌شود. و با وجود این یک مسئله را نباید فراموش کرد؛ عمه ژنرال، که در رمان قمارباز او را مادربزرگ می‌نامند، برگرفته از کنت سوفی کیسلف روسی2[iii] است که به مدت سی و دو سال (1840 تا 1872) روزانه گاهی تا دوازده ساعت را در کازینوی بادهومبورگ می‌گذرانده است. شهرداری، یکی از خیابانهای این شهر را، که این زن مرفه و پولدار در آن جا چند خانه ییلاقی در تملک خود داشته، به نام او نامیده است.

در عین حال،این که بادهومبورگ و بادن‌بادن در رمان حضور دارند ولی از ویسبادن خبری نیست، می‌تواند دال بر این باشد که شهر سوم، یعنی رولتنبورگ، همان ویسبادن است. هر چند، همان طور که گفتیم، تجارب ذهنی و واقعی شهرهای دیگر هم بی‌تردید در این چهره‌سازی از شهر رولتنبورگ نقش داشته‌اند. هم چنانکه بسیاری از تجارب این شهر یا شهرهای دیگر، بخواهیم یا نخواهیم، در داستان قمارباز دچار آشنایی‌زدایی شده اند. با این همه در حالت کلی می‌توان گفت که داستایفسکی به دلایلی خاص، مثلا تجارب بسیار ناخوش‌آیند در این شهر (آن طور که از نامه‌هایش پیداست) نخواسته است از ویسبادن اسم ببرد. همان طور که به عنوان مثال سروانتس هم نمی‌خواهد نامی‌از قصبه ... ببرد، و با وجود این، رمان دن کیشوت شاید بدون این قصبه گمنام به رشته تحریر نمی‌آمد. البته این بدان معنی نیست که دایستایفسکی روزگارش در دو شهر دیگر آلمان را به خوبی و خوشی سپری کرده است. وضع فلاکت بار او در بادهومبورگ نیز به گونه‌ای است که او یک بار مجبور می‌شود ساعتش را، یعنی تنها چیزی که هنوز در تصاحب اوست و ارزشی دارد، در یک ساعت‌سازی به گرو بگذارد ولی همان مبلغی را هم که بابت گروگذاشتن ساعتش بدست می‌آورد، می‌بازد و ساعت را از دست می‌دهد.

نام گذاری خودساخته "رولتنبورگ"، هم چنان که از معنای آلمانی‌اش برمی‌آید، از یک طرف خواننده را به شهری، به قلعه ای تجریدی و ذهنی، می‌برد که قوانین آن را بازی رولت تعیین می‌کند. و همین نام گذاری نشان می‌دهد که ویسبادن برای داستایفسکی به جای این که شهری معمولی باشد، مکانی است که قوانین یک قمار تمام عیار بر آن حکومت می‌کند.

وداستایفسکی با این کار، که از شهرهایی واقعی هم چون بادهومبروگ و بادن بادن و ... نام می‌برد ولی آن جایی که به شهر اصلی می‌رسد، به اسم خیالی "رولتنبورگ" قناعت می‌کند، به هدف دیگری هم می‌رسد و آن این که شهر خیالی رولتنبروگ همان قدر واقعی است که شهرهای واقعی نامبرده. و این شهر خیالی همان جایی است که قوانینش را او، به عنوان یک هنرمند و نویسنده، تعیین می‌کند.

رفتار قمارباز داستایفسکی به روشنی نشان می‌دهد که او محض سرگرمی‌بازی نمی‌کند، بازی برای او همان سرنوشتی را رقم می‌زند که برای دکتر ب. در شطرنج باز اشتفان تسوایگ نویسنده اطریشی. اگر دکتر ب. به خاطر مقاومت در مقابل شکنجه و تنهایی دل به شطرنج می‌سپارد، راوی قمارباز نیز دست کمی‌ از او ندارد. در همان پارک بادهومبورگ، یکی از اشخاص رمان که با قمارباز گفتگویی طولانی دارد، خطاب به او می‌گوید: "شما با زندگی خودتان وداع گفته‌اید، ، با خواسته های خودتان و جامعه، با وظیفه خودتان به عنوان یک شهروند و یک انسان وداع گفته‌اید. شما نه تنها از هر گونه هدفی، جز بُرد در قمار، جدا شده‌اید، بلکه حتی از خاطرات خودتان نیز جدا گشته‌اید."چنین برمی‌آید که بازی برای او به یک شیزوفرنی، به نوعی نگاه منحصر به فرد به زندگی و حتی به یک جهان‌بینی مبدل شده است.

بسیاری افراد وقتی به بازی فکر می‌کنند،به یاد آن سرگرمی‌‌هایی می‌افتند که برای فراموش کردن جدیت زندگی صورت می‌گیرد. کار فکری هنرمند اگر هم با توصیف فروید در مقاله "نویسنده و تخیل" یک بازی باشد، برای کنار زدن، برای به شکست کشاندن آن واقعیت سفت و سخت بیرونی و نیز، برای خلق واقعیتی دیگر است. در این نوع بازی نه تنها هیچ فراموشی‌ای در کار نیست، بلکه واقعیت آن چنان قدرقدرت است که جسم و جان نویسنده و هنرمند را به تمامی‌ در چنبره خود دارد. پس او چاره‌ای ندارد جز کار آگاهانه یا ناآگاهانه شبانه‌روزی برای رهایی از آن، و ساختن واقعیتی فراتر از واقعیت موجود برای خنثی کردن یا به حاشیه راندن آن، و نیز برای متوقف کردن آثار سمی‌ وکشنده آن بر ذهن. شبیه همان کاری که قهرمان اشتفان تسوایگ در داستان شطرنج انجام می‌دهد. شطرنج باز تسوایگ کسی است که به جای حوادث اتفاقی سرنوشت، مهره‌ها را با قدرت ذهنی‌اش جابه جا می‌کند و بر اتفاقات و نتایج بازی، حالا بر صفحه شطرنج یا بر صفحه ذهن،تاثیر می‌گذارد. دکتر ب. از طرف دیگر با خوردن "سم مهلک" شطرنج و ابتلا به شیزوفرنی از زندان آزاد می‌شود. این را می‌توان بسیار سمبلیک تعبیر کرد. سئوال این است که قمارباز داستایفسکی تا چه حد  از واقعیت بیرون آزاد و رهامی‌شود؟ راست این است که او نیز با بازی قمار از واقعیت تلخ یک شهر رها می‌شود و خود را به دنیای خیالینی پرتاب می‌کند که می‌تواند شیزوفرن باشد. دنیایی ذهنی که، با وجود این، واقعی‌تر از واقعی است، قلعه‌ای، شهری که نامی‌از آن خود و نیز قوانین خاص خود را دارد.

 

[i]1: Roulettenburg

[ii]2:ترجمه صالح حسینی از قمارباز در کنار مشکلات دیگری که دارد، اسم بادهومبورگ را، که در زمان داستایفسکی تنها "هومبورگ" نامیده می‌شده، به "هامبورگ" تبدیل می‌کند، یعنی آن شهر بندری شمال آلمان که هیچ ارتباطی با داستایفسکی و قمارباز داستایفسکی ندارد.

[iii]3: Gräfin Sophie Kisseleff

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران