درامی واقعی

درامی واقعی

و اینک، مستندی درباره كار و زندگى اِوا هِس

ترجمه ی ندا جبارزاده

داستان زندگى اوا هس درامی واقعی است. دو ساله بود که با يكى از آخرين قطارهاى كيندرترانسپورت در مرز هلند از دست نازی ها فرار کرد، در تولید آثار هنری به روش معمول دهه ی ١٩٦٠-مينيماليسم شکست خورد و در ٣٤ سالگى بر اثر تومور مغزی از دنیا رفت، و به عنوان يكى از مهمترين هنرمندان نيمه ى دوم قرن بيستم جشن بعد از مرگش را به خود اختصاص داد.  بيوگرافى او تمام ويژگى هاى مورد نياز برای يك فيلم مستند هيجان انگيز يا اشك آور را دارد.

اما ٤٥ سال پس از مرگ هِس اخيرا کارگردان مارسی بگلتريك فيلم مستند بلند درباره زندگى او ساخت، كه يكشنبه در موزه ى ويتنى به نمایش در خواهد آمد، جايى كه يكى از آخرين و معروف ترين آثار هنرى هِس به عنوان بخشى از افتتاحيه نمايشگاه در ساختمان جديد موسسه، قرار خواهد گرفت. نام فیلم، آمريكا براى ديدن سخت است. هايپرالرژيك در گفتگويى با بگلتر و كارن شاپيرو درباره مراحل خواندن خاطرات روزانه هِس، بیماری غافلگیرکننده اش و مجسمه هاى نخى در فيلم و تاثيرى كه او بر زندگى معاصرانش داشت صحبت كرد.

بنجامين ساتن : اوا هس دفتر خاطرات روزانه و ياداشت هاى زيادى را نگهدارى كرد؛ چقدر اينها در روند ساخت فيلم ضرورى بود ؟

مارسى بگلتر : فقط دفتر خاطرات نبود، نامه هایش هم بود، اون از نظر آن چه در كوتاه مدت نگه داشته، فرد بسيار متفكری بود. آرشيو بسيار وسيعى از اوراق او در موزه هنر آلن در كالج اورلين در اوهايو وجود دارد. یک مصاحبه ى صوتى قابل توجه هم با هس در سال ١٩٧٠ توسط نويسنده اى به نام سيندى نِمسِر انجام شد و به طور گسترده اى انتشار يافت. اين مصاحبه در مجله اكتبر و آرت فروم منتشر شده است. نزديك به ٤٠ سال پيش بود كه او روزنامه نگارى را شروع كرد. فكر مي كنم اولين نشرياتى كه ما به دنبال آن بوديم متعلق به اواخر دهه ی١٩٥٠ بود و روزنامه نگارى رايج بود. اواخر دهه ی ٦٠ دو سالى بود كه روزنامه نگارى را كنار گذاشته و به جاى آن ياداشت هاى خاص را نگهدارى مى كرد. در سال هاى ٦٨،٦٧ و ٦٩ ما شاهد آن چه در روند تمرين و زندگى اجتماعى اش رخ داده هستيم چون اين ياداشت ها برخلاف نوشته هاى مجله اش بيشتر نثر بود.

در اصل هنر آن چيزى است كه من را به هنرمند جذب كند، پس ايده ى شروع داستان از طريق كار پيش آمد و بعد خواندن گزيده اى از اين مجلات در كتاب لوسى ليپارد به نام 'اوا هس' كه در سال ٧٦ منتشر شد، من را وسوسه كرد. من چندين سال بعد كتاب را خواندم، اما او واقعا اولين كسى بود كه يك كتاب كامل درباره ى هس، با توجه به دانش شخصى خود از هنرمند و تركيب آن با گزيده اى از مجلات را نوشت.

از مجلات چيزى به انتشار نرسيده به جز منتخبى از آن ها. اصل اين آرشيو فوق العاده در اوبرلين قرار دارد، بنابراين براى اقامت كوتاه مدت در آن جا درخواست كمك هزينه كردم، يك هفته و نيم آن جا بودم. آن ها هر روز يك يا دو جعبه ى ديگر بيرون مى آوردند و به من دستكش سفيد مي دادند و من با كمال ميل مي گرفتم و نامه ها و مجلات را مي خواندم و اين روند خواندن همه ى اين منابع بود، همين طور نگاه كردن به تمام طراحى هايى كه آن جا وجود داشت. جايى كه من هستم را مى شود دقيقا اين طور توصيف كرد، انتهاى لانه ى خرگوش. من واقعا مجذوب زنى كه پشت اين كارها بود، شدم.

ما از نوشته هاى او آن را گير مى اندازيم، روايت سنتى وجود ندارد، تمام روايت از گزيده هاى مجلات اوا، مصاحبه ها و نامه هايش هم چنين مصاحبه و نامه هاى پدرش و سِل لويت ساخته شده است. اين ها سه شخصيتى هستند كه ما نمى توانيم با آن ها مصاحبه كنيم. البته در داستان اوا، نوشته هاى او همه ى فراز و نشيب هاى روايت است و اين همان چگونگى شناختن او همراه با كار است. بعضى از مستندهاى هنرى بيشتر به سمت كار گرايش پيدا مى كنند و بعضى ديگر بيشتر به سمت انسان متمايل مى شود، بيشتر شبيه بيوگرافى. ما واقعا سخت تلاش كرديم كه در اين راه هردو وجه به چشم بيايد و مى توانيد مقايسه كنيد كه كدام يك هدايت كننده ديگرى بود. نوشته ها و مصاحبه هاى او واقعا اساس چگونگى روايت داستان ما بود. مطمئنا اين يك تفسير است چون همه چيز يك تفسير است اما اين يك داستان واقعى از اوست.

كارن شاپيرو: ما فيلم را گسترش داديم پس اين تنها داستان او نيست ما هم چنين به فرهنگ و جامعه هنرمندان در مركز شهر منهتن در دهه ٦٠ نگاه مى كنيم پس واقعا آن را گسترش داده است. او ستون فقرات فيلم است و جامعه ى هنرمندان گوشت و استخوان آن. از مصاحبه با هنرمندانى كه با آن ها صحبت كرديم و بعضى هاى ديگر از گزيده مجلات او مى آيد. مجلات او شاعرانه هستند و چيزهاى شگرفى در آن ها وجود دارد. همان طور كه مارسى گفت ما داستان او را بيان مى كنيم كه چطور زندگى او هنرش را ساخت و چطور هنرش زندگى اش را.

مارسى بگلتر: ما همينطور انرژى و منابع را صرف سفر به لندن، آلمان و نيويورك و عكاسى از آثار هنرى كرديم. چون آن جا بعضى از آثار شکست خورده او که با مواد اولیه نادرست ساخته شده بود وجود دارد و به همين خاطر موزه ها نمى توانند آن ها را روشن كنند. خب، آن ها مواد را با محافظ های خاصی روشن مى كنند تا بتوانند به شيوه اى جالب آن ها را نشان دهند، اما ما مى توانستيم اين كار را بكنيم چون ما چراغ را براى ١٠ دقيقه در يك ساعت روشن مى كرديم ، بنابراين ما مى خواهيم تجربه اى از كار هنرى را به مخاطب ارائه بدهيم.

كارن شاپيرو: و اين هم نزديك است هم دور. شما بافت را مى بينيد، رنگ را مى بينيد. مارسى كار شگفت انگيزى انجام داده است. همراه با فيلم بردار ما نانسى شريبر با تصور ساختن فيلمى زيبا شايسته ى هنر اوا. كار ديگرى كه ما انجام داديم پژوهش وسيع است. در پژوهش، ما عكس هايى را پيدا كرديم كه تاكنون ديده نشده اند. اين تحقيق جديدى در اين پروژه است.

 

بنجامین ساتن: جالب است شما درباره قدم رو به جلو و ديدن آثار به صورت شخصى و تبدیل آن ها به فيلم صحبت کردید؛ به نظر مى رسد كار او بيشتر از هنرمندان معاصر ديگر شبيه به نوعى اثر هنرى است كه ايجاب مى كند در فضاى سه بعدى ببينيد و نشان دادن آن در فيلم به نظر يك روش عالى براى القاى حس منحصر به فرد بودن آن است.

مارسى بگلتر: كاملا موافقيم. وقتى ما وارد شديم دوربين عروسكى را از طريق قطعه اى حركت داديم. توانستيم حس را از طريق حركت در فضا به مردم منتقل كنيم، چيزى كه من را شگفت زده كرده اين است كه كار در هر مقياسى ما را نگه مى دارد. شما مى توانيد آن را به صورت وايد عكاسى كنيد، مى توانيد به صورت مايكرو عكاسى كنيد و به خاطر روش استفاده ى او از مواد و نوع مواد مورد استفاده و نحوه ى استفاده ى او از آن ها، مى توانم بسيار بسيار نزديك نگاه كنم و ساختار مواد به طرز جديدى خود را آشكار مى كنند. پس براى من يكى از شگفتى هاى بزرگ بود. هم چنين چگونه بايد حداقل١٥٠٠ صفحه از نوشته هاى او داشته باشيم كه ما از آن گذشتيم. ما تا الان تقريبا ٤ سال است كه مشغول اين پروژه هستيم و وقتى براى ويرايش نهايى و علاقه ات به نقطه اول بر می گردی، چيزهايى را مي بينم كه قبلا نديدم. من در طول زمان آن را درك كردم که قبلا درك نمى كردم. بعد از مدت زمانى كه من با مواد و مصالح صرف كردم، حقيقت به آشكار شدن خودش ادامه مى دهد و اين شگفت انگيز است.

كارن شاپيرو: جالب است چون همه ى اين ها به هم مرتبط است. شما با نوشتن بيشتر راجع به هنر ياد مي گيريد و زمانى بيشتر درباره هنر مى آموزيد كه مى نويسيد. او و زندگى اش از هر نظر در اين رابطه متصل به توجه و آگاهى اوست. چيز ديگرى كه شايد بيشتر مارا حيرت زده كند، سفر كردن و صحبت كردن با افراد بسيارى است كه هسه را مى شناختند. ما تقريبا ٤٥ سال بعد از مرگش درباره او حرف مى زنيم و با بزرگانى صحبت مى كنيم كه بيش از ٤٠ سال است كه او را نديدند. اين باور نكردنى است كه مردم چطور درباره اين كه او هر روز با آن ها بوده حرف مى زنند. اين ها حتى خواهرش نيستند، مردمى هستند كه هس را از چندين سال پيش به خوبى مى شناختند، و قدرتش اين كه او واقعا چه كسى بود. او در زندگى آن ها حضور دارد، و آن ها به طرز خاصى حسش مى كنند. خانمى به ما مى گفت: من در پيرى خيلى ها را از دست دادم اما اِوا هِس هم چنان با من است. اين حرف چيزى نيست كه شما انتظار داشته باشيد چندين بار آن را بشنويد.

مارسى بگلتر: از كسانى كه او را به خوبى مى شناختند تا افرادى كه براى مدت كوتاهى با همراهش بودند، بخشى از چيزيست كه داستان را قوى مى كند. فقط دگرگونى يا احساس عناصر تشكيل دهنده ى كار او نبود زيرا ما هنرمندان زيادى داريم كه درباره اين ها صحبت مى كنند، اما این که او واقعا كه بود، من با كارن موافقم من فكر نمى كنم كه شما بتوانيد قدرت را از آثارش كاملا جدا كنيد، قدرت اين است كه هنوز در بين مردم جريان دارد، اين زن نه تنها خود را از طريق هنر بلكه از طريق روابط و نوشته هايش نشان مى دهد.

 

بنجامين ساتن: من در مورد او كنجكاو هستم، مردم مدت طولانى است كه كار هس را مى شناسند اما به راحتى نمى توان اين حس را القا كرد كه او چه كسى است يا شخصيتش چگونه است؟ بر اساس پژوهش شما و افرادى كه با آن ها صحبت كرديد، به چه نوع شناخت شخصيتى از او رسيديد؟

كسى كه زندگى بسيار پيچيده و اغلب پر فراز و نشيبى داشت، منظورم اين است او كسى نيست كه پر قدرت و بلند پرواز بوده باشد بلكه با در نظر گرفتن بسيارى از جنبه هاى ديگر شروع به کار می کند. من فكر مى كنم يكى از دلايلى كه او زياد مى نوشت اين بود كه، به طور مداوم از زمانى كه ١٩ سالش بود تا زمان مرگش يعنى بيشتر عمرش را تحت روان درمانى بود.

اين واقعيت كه در سال ١٩٣٨ او و خواهرش دوتا از آخرين بچه هايى در كيندرترانسپورت بودند كه از آلمان خارج شدند؛ هم چنين خودكشى مادرش در تولد ١٠ سالگىِ هِس باعث می شود خانواده اش را در ابتداى زندگى از دست دهد. آن جاست كه او فقط آن ها را به عنوان يك اتفاق نمى گذراند بلکه با این درد و همه ی آمال و آرزوهای از دست رفته ایی که دارد خو مى گيرد. او به طور طبيعى طرد شده بود و شرایط متفاوتی با دیگر افراد داشت. دیگران هم از شرايط سخت و دشوار عبور مى كنند اما كارى كه او كرد را انجام نمى دهند. اما گمان مي كنم براى من هسته ى اصلى شخصيت او زمانى روشن می شود كه او از پوچى مطلق بيرون مى آيد و از آن حرف مى زند. اين حقیقت یک مسئله ی اصلی براى اوست كه بخش عمدۀ نوشته هایش به آن اختصاص پیدا کرد و مردم هم زياد درباره اش حرف مى زدند.

نقل قول مهمى وجود دارد که بخشی از مصاحبه با "نانسى هولت" است، كسى كه حدود ٦ ماه بعد از فيلم بردارى ما درگذشت. نانسى درباره قرار گذاشتن با هِس در آتليه اش در سال ١٩٦٦ صحبت كرد: به اين ديوارى كه مملو از آثار است نگاه كنيد كه واقعا نگاه پوچى دارد، بعضى از اولين آثار هِس هنگامى خلق شد كه از آلمان برگشت -شكل هاى ديوانه كننده- آن ها همان طور كه مينيمال هستند سورئال نيزهستند. او و اِوا آن جا نشستند و فقط به اینكه چطور كاملا پوچ بود خنديدند. اِوا اثری را دوست داشت كه بيشتر پوچ بود زيرا ديدگاهش در زندگى كاملا پوچ است كه اين نوعى راهنماى شخصيتى او براى من بود.

كارن شاپيرو: خب راهنماى شخصيتى اش براى من اين است كه مبارزه اش با زندگى را پنهان نكرد و فقط نظاره گر نبود، او از طريق آن ها كار مى كرد. مردم درباره ى شكايات او از زندگى حرف مى زنند اما هس قدرتى داشت كه هروقت شكايتى مى كرد و درباره گذشته اش حرف مى زد آن ها را دوست داشت و به آن ها افتخار مى كرد. توانايى و قدرتى داشت كه او را فراتر از چالش هايش حفظ مى كرد. هس از طريق همه ى اين ها كار كرد و من شك ندارم هنرى كه او خلق مى كرد با همه ى زندگى اش بود.

مارسى بگلتر: او در نامه اى به پدرش_ كه احتمالا آن زمان ١٩ ساله بوده_ نوشته: "من نمى خواهم زندگى اى داشته باشم كه در آن هر روز كارى تكرارى انجام دهم، من هنرمندم. شما چه مي دانيد، من به اندازه ى كافى خوب و باهوش هستم كه به عنوان يك هنرمند برجسته در هر سطحى شناخته شوم." در آن سن، چيزى كه او به عنوان يك زن به دنبال آن بود، اين است كه مى دانست مى خواهد در اواخر دهه ی ٥٠ اوايل ٦٠ كجا بايستد.

کارن شاپیرو: پدرش، كسى كه هس عاشقش بود براى او نگران بود. مانند هر پدر و مادرى، نگرانی هایی از قبیل این که چگونه مى خواهد زندگى كند و زندگى اش را بسازد؟ از دست دادن همه ى داشته هاي شان باعث شد كه پدرش بخواهد مطمئن شود كه دخترش امن است. اما از طرفى ديگر، اين طور نيست كه او هميشه مطمئن بوده باشد. او خيلى وقت ها مطمئن نبود اما هيچ چيز نمى توانست جلویش را بگيرد. عدم اطمينانش باعث نشد که از جستجوهايش دست بكشد. او زمان هايى را پشت سر گذاشت كه من تصور مي كنم مى شود گفت بن بست نويسنده. زمان هايى داشت كه چيزى خلق نمى كرد، اما او كار می كرد و متوقف نشد.  شايد در لحظه متوقف می شد اما در طولانى مدت خير اين چيزى است كه من او را تحسين مي كنم.

بنجامين ساتن: در طول زندگى اش مردم از كارهاى او استقبال كردند اما قدردانى از كارش پس از مرگ او جرقه خورد. آيا شما از پژوهش خود و صحبتى كه با ديگر هنرمندانى كه او را مى شناختند داشتيد اين حس را دريافت كرديد كه او چگونه متوجه شد كه آثارش كاملا متفاوت است ؟

كارن شاپيرو: فكر مى كنيد او از اين كه قرار است چهره ى تاريخ را تغيير دهد مطلع بود؟ من گمان نمي كنم ، نمى دانم كه تفكر او بر اساس تغيير تاريخ بوده يا نه، اما مى دانم او آن را تحقق بخشيد. زمانى كه او روى جلد آرت فروم آمد همان ماه درگذشت، او فهمید كه به هدفش رسيد و رويايش را ساخت.

مارسى بگلتر: هيچ كدام از هنرمندانى كه ما با آن ها مصاحبه كرديم اين نوع ديدگاه را در مورد كار خودشان يا كار او نداشتند، ريچارد سِرا، كارل آندره، باب و سيليويا مِنگُلد همه ى آن ها درباره ى اين كه كار چقدر خوب و چقدر قوى بوده صحبت مى كردند، و همه ى آن ها در يك سطح عالى اثر را خلق مى كردند. ما افراد زيادى داشتيم كه مى گويند: با نگاه به گذشته، می توانيم ببينيم كه كار چه تاثيراتى داشته و هنوز هم دارد، اما شما زمانى كه خالق آن هستيد اين را مى دانيد، هس فهميد كه به يك نمايشگاه عالى در ويتنى رسيد، او در سال ١٩٦٩ در نمايشگاه آنتى فرم [خيال باطل: روش ها/ موادها]، و نمايشگاه بزرگ موزه ى يهودى ها حضور داشت و وارد نمايشگاه هاى موسسه هاى مهمى شد. من مطمئن هستم او مى تواند اين انرژى را احساس كند و به قول كارن، وقتى قبل از مرگ ات روى جلد آرت فروم هستى و ميبينى، اين يعنى او مي دانست.

بنجامين ساتن: در خواندن خاطرات روزانه و يادداشت هايش، آيا شما انعكاسى از پايان زندگى اش دريافت كرديد؟ آيا او با اين حقيقت كه براى مردن خيلى جوان است كنار آمده بود؟ يا تا زمان مرگش به طورعادى مشغول به كار بود؟

مارسى بگلتر: به هر حال همه ى اين ها درست بود. بين اولين بسترى شدن و جراحى تا دومين بسترى شدن و مرگش يك سال فاصله بود. او در ماه آپريل ٦٩ بيمار شد و در ماه مى ٧٠ درگذشت. در ابتدا آن ها به هس گفتند كه ما همه ى تومورها را خارج كرديم، و او فكر كرد خب، من درمان شدم و برمي گردم، و به استراحت نياز دارم؛ اما بلافاصله به استوديو برگشت و شروع به كار كرد. در يك سال بين بسترى شدن و مرگش تعداد قابل توجهى اثر خلق كرد. او فكر كرد كه اين كار درستى خواهد بود و احتمالا در زمان بسترى دوم، كه در حقيقت دسامبر يا ژانويه بوده، تازه درك كرد كه چه اتفاقى ممكن است رخ دهد، و درباره اش صحبت كرد و نوشت و با آن كنار آمد. ما در فيلم مي بينيم كه هس چطور انتخاب كرد كه با آن روبرو شود، چيزى كه همه ى ما با آن روبرو مى شويم. او خيلى زود با آن مواجه شد، البته، با گذشته اى كه داشت با مرگ غريبه نبود.

كارن شاپيرو: حتى آخرين اثرش را از روى تخت بيمارستان كار كرد. دستيارش، كه شاگردش بود آن را ساخت، اما او خلق كرد.

بنجامين ساتن: كار او در قالب متفاوتى به عنوان هنر نساجى يا تاروپود در واكنش به مينيماليسم اجرا شد، و به عنوان هنر فمنيستى باقى ماند. آيا شما در فيلم به روش كارش كه اين نهضت يا جنبش متفاوت را بنا گذاشت هم اشاره اى مى كنيد؟

مارسى بگلتر: جالب است كه بدانيد چطور يك اثر مى تواند روش هاى خوانش متفاوتى داشته باشد. فيلم ما بر مينيماليسم و فرآيند هنر متمركز شده است و هم چنين روى آثار هس به عنوان چيزى كه من به آن "فمنيسم اوليه" مى گويم، حتى اگر او بخشى از گفت و گوى فمنيستى نبود. او سيمون دوبوآر مى خواند و درباره چالش هاى  خاص هنرمندان زن به دوستانش نامه مى نوشت، اما اين اصرار او بود كه مى خواست به عنوان يك زن هنرمند شناخته شود، اگر او ٥ يا ٦ سال ديگر زندگى مى كرد و جنبش هاى فمنيستى را مى ديد نظرش تغيير مى كرد. من معتقدم او در دهه ٦٠، خودش را با كارهاى دوره ى خود هماهنگ كرده بود. به خاطر رابطه ى نزديك او با هنرمندانى چون سُل لِويت، كارل آندره و ريچارد سِرا او به هنر مفهومى و خلق اثر در دوره مينيماليسم فكر مى كرد. و من فكر مى كنم رابرت پينكوس بود که  "پست مينيماليسم را پايه گذارى كرد. اما به نكته ى خوبى اشاره كرديد، كه چه كسى از بين افراد مختلف كه به اثر نگاه مى كنند، مى توانند نشانه اى از ايده ها را در آن پيدا كنند و محك بزنند.

كارن شاپيرو: آن چه كه "مايك تاد" و "دَن گراهام" در فيلم راجع به آن صحبت كردند اين است كه چطور او به همه نگاه كرد و تحت تاثير همه ى هنرها بود. ما همين طور زمانى كه در سال ١٩٦٤ به آلمان برگشت و به همه ى موزه ها رفت را در فيلم داريم. او درباره ى تجارب خود و نگاهش به تمامى هنرها نوشت، پس شكى نيست كه او خوب به همه ى هنرها توجه كرده است نه فقط به شخص يا گروه خاصى.

بنجامين ساتن: به نظر مى رسد موزه ويتنى، جاى مناسبى براى ارائه ى پيش نمايش است، چطور اين كار را كرديد؟

مارسى بگلتر: اين مستقيما از رويدادى كه ما سال پيش در نيويورك انجام داديم اتفاق افتاد. آپريل گذشته ما يك رويداد خصوصى براى عده اى خاص از كيوريتورها تا هنرمندان در گالرى "آيكين مكلين" سمت شمال شرق نيويورك برگزار كرديم. ما براى برگزارى اين رويداد دعوت شده بوديم، چون "كريستى بريس" يكى از مديران گالرى ارائه اى كه ما در موزه ى "بلانتون" در همكارى با افتتاح يك نمايشگاه به كوشش "ورونيكا رابرتز" با نام خطوط همپوشانى: با آثارى از هِس و سُل لويت داشتيم را ديده بود. در اين رويداد افرادى از ويتنى بودند از جمله "اليزابت ساسمن"، كه براى فيلم مصاحبه كرد و همينطور يك مشاور بود، و "آدام وينبرگ" مدير ويتنى، او ارائه ى ما را ديد و از ما دعوت كرد.

كارن شاپيرو: سال گذشته بود كه او شخصا جلو آمد و گفت: مى خواهم اين فيلم را اكران كنم و ميخواهم كه جزئى از افتتاحيه جشنواره در ويتنى باشد كه قرار است در ماه مى دوباره بازگشايى شود.

مارسى بگلتر: اين واقعا شايسته ى هس است چون آنها تعداد زيادى از مهمترين آثار را در اختيار دارند و موسسه اى معتبر در نيويورك هستند كه اثر او را در كنار كارهاى بزرگ و مهم ديگر در اولين نمايشگاه خود نشان مى دهند.

 

اولين نمايش اِوا هِس در موزه هنر آمريكايى ويتنى، ١٧ مِى ساعت ٢ بعدازظهر روى پرده مى رود، منهتن، ناحيه ميت پَكينگ خيابان گِنزوورت ٩٩

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • نسیم یکشنبه 23 اردیبهشت 1397

    مطلب بسیار من را مذوب خود کرد. پدیداری جنگها،ادم های پس از ان یا نزدیک به ان.پدیداری کودکان در خانواده های ناقص، زایش افکار جدید پس از مواردی که گفتم همه در نوشتار شما و گزارش شما فوق العاده بود. اما اینکه موضوع زنده ماندن هس و عوض شدن نظرش از جنبش فمینیسم جای سوال است که کاش ادامه مطلب بود.