جووانّی بوكاچّو

جووانّی بوكاچّو

برگردان مهدی فتوحی

جووانّی بوكاچّو سومین ادیب بزرگ سده ی چهاردهم میلادی، درازمدتی ستایشگر دانته و پتراركا و نیز دوست صمیمی دومی بود. او به واسطه ی عشق استثنایی اش به شعر، جذب مطالعه ی آثار آنان شد. در میان یادداشت های او تفسیری بر هفده سرود آغازین كمدی الهی دانته هست.

" هنوز به هفت سالگی نرسیده بودم و هنوز هیچ بیتی نخوانده بودم و از هیچ استادی شعری نشنیده بودم ولی به واسطه ی طبع خویش كششی به شعر احساس كردم."

جووانّی بوكاچّو كتاب های منظومی نوشته كه از آن شمارند:

فیلوستراتو ( مردی كه مسخّر عشق می شود )

تزه ایدا ( داستان تزه ئوس ) كه رمانس هایی است كه جفری چاسر آن ها را ستوده و تقلید كرده.

نینفالو فیه زولانو ( نینف اهل فیه زوله ) داستانی شبانی و اساطیری كه آن را بهترین كار كوتاه او می شمارند

و مجموعه ی " منظومه ها " كه درونمایه ی غالب اشعارش علاقه ی شاعر است به زنی موسوم به" فیامّتّا ". برخی بر این باورند كه این زن " ماریا د آكوینو "، دختر " رابرت " ، شاه"  آنجو " بوده است كه شاعر در طول اقامتش در ناپل بین سال های 1328 تا 1340 به دربار با شكوه و فاسد او رفت و آمد داشته است. داستان از این قرار است كه " فیامّتّا " پس از پس فرستادن خلعت بوكاچّو سرانجام تصمیم می گیرد او را كه تسكین نیافته است ترك كند و بعدتر به او خیانت نیز می كند.

منتقدینی چند در این باور رایج تردید دارند كه بوكاچّو در پاریس زاده شده باشد و پسر نامشروع یك زن اشرافزاده ی فرانسوی یعنی " ژانه دلا روش " باشد كه به خاطر همین، نام ِ " جووانّی " را روی كودك خود گذاشته . نكته در این جاست كه فیامّتای واقعی یا خیالی ، نقش همان چشمه ی الهام را در كارهای بوكاچّو بازی می كند كه " بئاتریچه " در اثر دانته و " لائورا " در آثار پتراركا دارد و همین، تفاوتِ ژرفِ شخصیتیِ بوكاچّو را با پیشاهنگانش آشكار می كند. زیرا در بوكاچّو به جای شعر و تولیدات غنایی او - كه گرچه پرشمارند ولی در مرتبه ی دوم از لحاظ اهمیت قرار می گیرند- در نثر روایی او متجلّی شده است.

بسیاری از منظومه های بوكاچّو تحت تاثیر عمیق و در نتیجه ی اقدام آشكار او برای تقلید از آثار دانته و پتراركا نوشته شده اند.

با این همه اندك شمارند اشعاری از او كه به سطح اصالت در شعر غنایی رسیده اند و طراوت آشكاری را در این جریان نشان می دهند كه  البته در آن میان چكامه هایی هستند كه هر یك از ده روز شاهكار سترگش با آن ها پایان می پذیرد كه خود ، مجموعه ای است متشكل از صد داستان كوتاه كه او بدان عنوانی با ریشه ی یونانی داده. یعنی: " دكامرون ".

بوكاچّو این اثر را در سال 1348 تخیل كرده . یعنی زمانی كه فلورانس از طاعون ویران شده است و در آن هفت بانو دست بر قضا با سه جوانمرد در كلیسای " سانتا ماریا نوولّا " آشنا می شوند و همانجا تصمیم می گیرند با هم از آن مكان طاعون زده بگریزند. او از زبان آنان چنین روایت كرده:

" طبیعی است كه هر كه زنده است از خویشتن مراقبت و از زندگیش دفاع و محافظت كند. "

آن ها در ویلایی در تپه زاری كه بر شهر مشرف است پناه می جویند و آنجا فارغ از درد و رنج و مرگ هموطنانشان ده روز سكنا می گزینند و وقت شان را به كارهای دلخواه شان می گذرانند.

از قضا هر عصر هر یك از آن ده نفر داستانی برای سرگرمی گروه تعریف می كند – كه در یك دوره ی ده روزه در مجموع می شود صد داستان كوتاه – و هر شب یكی از بانوان باید چكامه ای عاشقانه را نیز به آواز بخواند.

چكامه ی برگزیده ی ما ، چكامه ای است كه شب نهم كتاب دكامرون را خاتمه می دهد و احتمالاً بهترین شعری است كه  بوکاچّو نوشته است. زیرا انباشته از ظرافت است و نیز وزنی پرتحرك و نفسانیتی ظریف دارد.

این چكامه هم چنین دیدگاه بوكاچّو را نسبت به لذّت نشان می دهد. پس برای درك رهیافت واقعگرایانه ی او به زندگی و عشق واجب است . زیرا فرمانبرداری كامل زن را از عاشق خویش نشان می دهد. وارونه ای از فلسفه ی " سبك ظریف نو " ( dolce stil nuovo  )؛ و در ضمن كاربرد واژگان گل ها و علایق در کنار هم - كه قابل تبدیل به یكدیگرند- به شعر ساختاری پرابهام و محتاطانه می بخشد.

 

 

جووانّی بوکاچّو

 

دوشیزه ای

جوان و علاقه مندم و شاد

و دراین فصل نو

به شکرانه ی عشق و اندیشه های دل انگیز

آواز می خوانم

و

در میان چمنزاران سبز

پرسه می زنم

و خیره ام به گل های سپید و زرد و شنگرفین

و به سوری بنانی که بر فراز خارها

روییده اند

و سوسنان سپید

و تمامی آنانی که چهره ی شان

ماننده ی آنکوست که به من عشق می ورزد

آنکو مرا در بر گرفته و

هماره نگاه می دارد

چونانچون کسی که طالب هیچ نیست

مگر علایق خویش

 

 

لیکن بدان هنگام که من یکی از این گل ها را بیابم

که به مرد رویاهایم ماننده تر است

 او را می چینم و

می بوسم

و با او گفتگو می آغازم

و به زیباترین زبان به او

آنچه را که دلم خواهان آن است

خواهم گفت

و سفره ی دل خود را

به تمامی برای او خواهم گشود

و او را به همراه  دیگر گل ها

تاج گلی خواهم ساخت

و به گیسوان بور و سبکبار خویش

خواهم بست

 

و  شعفی

که گل ها طبیعتاً

به دیده می بخشند

نظیر آنچه است که او

به من

هدیه می کند

و ماننده ی وقتی که من او را به چشم خویش دیدم

، همو که مرا به عشق دل انگیز خویشتن سوزاند،

آن گل هم بوی او را می دهد

و مرا توان آن نیست

کاینهمه را

به واژگان خویش بیالایم

و آه های من

شاهدان راستین من اند

 

و به سان دیگر زنان

هرگز این آه ها از سینه ی من نیز برون نخواهند شد

که سنگینند و حاد

وز ایشان گرما و لطافت می تراود.

این آه ها

در حضور معشوق من

رنگ می بازند

و او چون ایشان را می شنود

می شتابد

که مرا

به خویشتن خویش

شادمان کند

آنگاه که من گویای این نکته ام که:

باز آ

تا من نومید نشده ام

باز آ.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران