دو شعر

دو شعر

سمیرا یحیایی

دو میــــــــــم

 

دیده بودش که میم از نامش می‌گریخت

کلمه

 صدایی بلــند   زیرِ پوست

به میل ِ پچپچه نُتی از سکوت...

شده تا دیدن ِ نفت رفته باشی وُ استخوان‌هایی از تنهایی نشان‌ات دهند؟

-از گیج‌گاه مادرش افتاده بود-

...می‌گفت کسی از تو به نجوا.

تبعید

شکل ِ پیاله‌ای از دور بود و دور، دُور می‌چرخید

نگار     نگارِ آبستنی آماسیده از ترس

صورتی از آهک- مس- حواّس گداخته    مسحورِ تکه‌های مُنقّا

خون   خون می‌خورد   افسوس

...بگو شکار شدم یا که سر از نام‌ات بیرون افتاده

شمشیر    شمشیرِ دودَم

-بی نامش، نوشته گالی‌ست زیر ِ پوست-

... می‌گفت از تو خنده به نجوا.

 

حضار

حضار ِ هِل‌همه گوش...

-ابری وزنده بر منقارِ جهان بودی-

...« و ذکر کنیم آن قتیل‌الله     آن غرقۀ دریایِ موّاج    مست وُ بی‌قرار    که بعضی در کار او متوقفند

و می‌گفت قوّت گیرد از خاکستر من آب...»

بودی   

دری منبّت، منقوش، سخت، چارچاک، شتابِ غم بردوش، دوخته‌دهان، شوریده روزگار...  فاتحه مع الصلوات. 

 

 

آیا فضا زندانی است که نگاهبانش هواست؟1

به پویا رفویی، که خُلقِ فعل  سرِ انگشتِ اوست

 

پرسه: اقامتی مدام

گوش: اندام ملتهبی که سراسیمه گریخت...

روز است؟ یا صدای چهچهۀ مرگ   شنیدنی

فصل است می‌گذرد؟ یا شلتاقِ موج موجِ جنازه که قندیل بسته با چرخ‌ چرخ عباسی

تیز و داغ روی صورتم   حک...

تلخ است این مدام

لکنت گرفته تنم

به نخ‌های شعبده بندم

کلّه‌ام را بد گذاشته یا منظره نمی‌چرخد

دوُر، دوُر جنگل ِ بی‌ترسی‌ست دور افتاده از درخت وُ هوا

رگ می‌کند میانِ سینه‌ام

اگر دست می‌برم که پرنده‌گی کنم

نیمی افعی‌ام وُ باقی     آتشفشانی از سرِ بیکاری...

انگار بخشیده باشد به پوستم خار

پشت می‌کنم به گلّه‌ای که در شُرُف ِ خون‌اند

کذّاب ِ زخم‌های خودم

بستری ِ خودم

خاک خورده و هلاکِ خودم

پریده رّدِ پای ِ تو از تنم

گوشم، نمک بپاش

دستم به جعبۀ اسباب بازی نمی‌رسد2

...گنگی نهان شده در پوست

پوستِ عقربه‌ها

عمر گذاشته که بگذرد...

اما که غم پنجر‌ه‌ای باز وُ مدام بود وُ ذکام از حوالیِ ما پر می‌گرفت، می‌گیرد... نمی‌گذرد اما

نوشت: « در کوچک‌ترین اتاق کافه‌ام»

و توفانِ خون در راه بود.

گیسِ ریختۀ خورشید پیچیده دورِ ساق‌ها

و رویِ سرم راه نمی‌روم عجب است...

از گوش‌هات بپرسم تنهایی؟

و حرف  روی شعاعِ غروب از اتاق می‌پّرد

از هذلولیِ دهان‌ها

چرخ چرخ

گوش نمی‌شنود...

قیدی میان آمد وُ رفت

منظره شکلِ چتر بسته خیس می‌خورد...

افسارِ کیستی بریده‌ام وُ خون

میلِ خفیفِ این اهالیِ چشم...

نخِ گردنم را می‌کِشد

چرخ چرخ می‌خورد

مرگ     همهمه‌ای کوتاه می‌شود.  

                        

   پاییز 95

 

1. تکه‌ای از شعرِ «روزها؛ کلاه‌هایی از کاه»، آدونیس، ستاره‌ای در دست، ترجمۀ موسی اسوار، نشر سخن، 88.

2. تکه‌ای از شعر یاور بذرافکن... که صداش در گوشم مانده هنوز.

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران