خوانش اسطوره اي داستان

 

خوانش اسطوره اي داستان

پريزاد و پريمان صادق چوبک

 

 نوشته ي جواد اسحاقيان

 

     در مجموعه داستان خيمه شب بازي ( 1344) داستاني کوتاه و اسطوره اي هست که متأسفانه مورد بي مهري قرار گرفته و منتقدان به آن نپرداخته اند . تنها اشاره ي گذرا ، نوشته " رضا براهني " است که به دليل ناشکيبايي ، رنج پرداختن به راز و رمز اسطوره را بر خود هموار نکرده و معماي داستان هم چنان ناگشوده و در پرده باقي مانده است . در دو بندي که اين منتقد به اين داستان اختصاص داده ، حتي درنيافته که شخصيت اصلي اساطيري ( " پريمان " ) و " اسب شاخدار " کيست ، بر او چه رفته و داستان در جمع بندي نهايي به چه رخداد مهم و مشخص تاريخي يا اجتماعي مي تواند اشاره داشته باشد ، و چرا " چوبک " مشخصا ً به اين اسطوره پرداخته است . او تنها به اين داوري کلي بسنده کرده است که :

     " چوبک در قالب افسانه اي بر اساس اسطوره سازي قديم ، " موقعيت امروز " [؟] را مجسم ساخته است . از قرار معلوم ، چوبک به بعضي " حوادث تاريخي حال " [؟] توجه داشته است که بر آن نوعي " سانسور ذهني " حکومت مي کند . چوبک پرده پوشي کرده ، از زمان حال به جهان اسطوره ها گريز زده و کوشيده است به تمثيل از " خير و شر اجتماعي " [؟] سخن گويد " ( براهني 677 ) .

     داستان از آن جا آغاز مي شود که دهگاني در شهر " ري " دختري از ديوان را به زني مي گيرد اما پس از آميزش ، زيبايي از زن به يک سو مي رود و زن :

     " به پيرزالي ترسناک و بدبوي بدل گشت و شوي و دو فرزند [" پريزاد " و " پريمان " ] از او در هراس مي بودند " ( چوبک 212 ) .

      مرد دهگان براي رهايي دختر و پسر خود از آسيب ديوزاد ـ که دل و جگر فرزندان را تنها راه بازيافتن زيبايي نخستين خود مي داند ـ آن دو را به ترک خانه برمي انگيزد وبه آنان سفارش مي کند که :

     " برويد و هيچگاه گِردِ دروغ و پليدي نگرديد " (ص213)  .

     چنين به نظر مي رسد که افتتاحيه ي داستان ، زمينه اي براي ترسيم سيماي شخصيت هاي اصلي داستان باشد و هيچ يک از دو شخصيتي که از آنان نام رفت ( مرد دهگان ، همسر ديوزاد ) به شخصيت هايي اساطيري خاصي اشاره نمي کنند . خواهر و برادر پس از سه روز بريدن راه در کنار درختي آرام مي گيرند که به آن " هَئومَ " ( اوستايي ) يا " هوم " ( پهلوي ) مي گويند . آن دو :

     " در آغوش هم خفتند و از گرمي تن ِ هم آرامش يافتند و زن و شوهر شدند . نه ماه خواب آن ها بود و در اين زمان درخت " هئوم " در خواب به آن ها خوراک مي خورانيد و چشمه ي ناهيد ، به آن ها آب مي نوشانيد . . . پريمان او را در آغوش گرفت تا پريزاد زاييد : يک کـــرّه اسب زرين موي کبود چشم و ســرخ مژگان با سم هاي پولادين . . . اسم او را گذاشتند  ِمهرَک " (ص214) .

  1. پريمان ، همان گرشاسب است :

     اکنون ديگر با توجه به برخي نام ها مانند " پريمان " ، گياه " هوم " و کرّه اسب تک شاخ نوراني مي توان هويت واقعي شخصيت هاي اسطوره اي را شناسايي کرد . " پريمان " ( نريمان : نرمَنش و دلاور) صفتي براي " گرشاسپ " يل و جد اعلاي " رستم " است . اين پهلوان کهن متعلق به روزگاري است که هنوز ايرانيان و هندوان تاريخ و فرهنگي مشترک و پيش از " زرتشت " مي داشته اند . " ژاله آموزگار " در باره ي او مي نويسد :

     " پدر او " ثريته " ( اَثرَط ، اَترَد ) " تواناترين مرد از خاندان سام و سومين کسي است از ميان مردمان که هوم را مطابق آيين مي فشارد و به پاداش اين کار ، صاحب دو پسر مي شود : يکي " اورواخشيه " ي قانون گذار و ديگري گرشاسپ گيسوَر ( داراي گيس مجعد ) . . . گرشاسب بخشي از فرّه ي جمشيد را دريافت مي کند و با اين که فريدون بر ضحاک پيروز مي شود ، نابودي ضحاک در هزاره ي پاياني جهان ، پس از بند گسستن او به دست گرشاسب خواهد بود " ( آموزگار 57) .

     با توجه به اين که " پريمان " پسر " مرد دهگان " رازي است ، در داستان " چوبک " هيچ نشانه اي از اين که اين دهگان همان " اترد " باشد ، وجود ندارد . " َاثرَط " ـ که فشارنده ( = آماده سازنده ) ي گياه مقدس " هوم " است ـ نمادي از شفابخشي و پزشکي است ، زيرا او از " هورمزد " خواسته به او آن نيروي درمانگري را ببخشد که بتواند درد و بيماري را ـ که اهريمن به جادوي در ميان مردم مي پراکند ـ چاره کند :        

     " از اين رو از اثرط به عنوان کسي که بيماري وتب و مرگ را از مردمان دور ساخت ، ياد مي شود "      ( هينلز 60)  .

      ، در حالي که مرد دهگان ، از چاره گري در کار خود و همسرش وامانده است .

     نکته ي ديگر در شخصيت سازي اساطيري در داستان " چوبک " ، اين است که " پريمان " بر اثر تازش     " گندَرِو " از ميان مي رود و در " استودان " ( = دخمه ، گور ) ي در البرزکوه دفن مي شود (ص221) . در حالي که " گرشاسب " از شمار جاودانان است ؛ نمي ميرد اما حالتي چون خواب بر وي چيره مي شود تا در هنگام معين برخاسته ، آسيب " ضحاک " را ـ که در البرزکوه به بند آمده ـ از جهان دور سازد .

  1. هوم ، نماد زايندگي و جاودانگي است : اشاره به اين دقيقه در داستان " چوبک " که " پريزاد " خواب

مي بيند که پسر خود را از برگ درخت " هوم " و آب چشمه ي " ناهيد " توش و توان مي دهد ، به يک نکته ي ديگر اسطوره اي نظر دارد . در کتاب ُبندَهِش ( = آفرينش آغازين ) مي خوانيم که اين درخت در درياي ژرف " فراخکرد "( = درياي گيهاني ) روييده و براي " فرَشکَرد " ( بازآرايي ) آفريده شده هرکه از آن خورد جاودانگي يابد :

     " انوشگي را از او آرايند . . . درخت ِ بس تخمه ميان درياي فراخکرد رُسته است و تخم همه ي گياهان ِبدو است. . . باشد که همه پزشک خوانند. در ( زيرِ ) تنه ي آن ُنه کوه آفريده شده است . آن کوه ِ سوراخ مند ، نه هزار و نهصد و نود و نه بيوَر جوي در آن کوه ( به صورت ) راه آبي آفريده شده است که آب از آن جا بدان جوي و گذر ، فراز رود به هفت کشور زمين ، که همه ي آب درياي هفت کشور زمين را چشمه از آن جاست " ( فرنبغ دادگي 101-100 ) .

     از سوي ديگر ، اشاره ي " چوبک " به اين دقيقه که اين زن وشوي در حال خواب از آب چشمه ي " ناهيد " سيراب مي شده اند و درخت " هوم " ( هومه ، سومه ) بر اين چشمه سايه افکنده ، از نيروي باروري  " ناهيد " خبر مي دهد . چنان که مي دانيم " اَرِد ويسور اَناهيتا " به معني " آب هاي نيرومند بي آلايش " ، سرچشمه ي همه ي آب هاي " فراخکَرد " و کيهاني است . اين ايزد بانو ، نطفه ي همه ي نران ، رَحِم همه ي مادگان و شير را در پستان مادران پاک مي کند . اشاره به دفن " پريمان " در " البرزکوه " به پيوند ميان سرچشمه ي رود " اناهيتا " و اين کوه مقدس نيز ارتباط دارد . " پريزاد " به برادر و شوهر خود رهنمود مي دهد که بايد فرزند خود را با گياه " هوم " و آب " ناهيد " بپرورند. به نوشته ي " مهرداد بهار " اين درخت :

    " بر البرزکوه مي رويد . در فرشکرد ، بي مرگي را از او مي آرايند و سرور گياهان است "( بهار 50 )  .

  1. مهرک ، همان گرشاسب و روان دوگانه ي اوست : پس از گذشت نه مــــاه از همکناري جـــادويي اين

خواهر و برادر ، پسري زاده مي شود که " مِهرک " نام دارد :

     " يک کرّه اسب زرين موي کبود چشم و سرخ مژگان با سم هاي پولادين ؛ که يک شاخ راست زرين در ميان پيشاني داشت و چنان نوري از نوک شاخ او بيرون مي زد که جهان را روشن مي کرد " (ص214) .

     " چوبک " ترجيح داده تا به جاي اشاره ي مستقيم به منش " پريمان " به عنوان گرشاسب ( = دارنده ي اسب لاغر ) از اسبي زرد ، لاغر و اسطوره اي يادکند که تک شاخي جادويي بر پيشاني دارد . آن چه اين اسب از رفتار پهلواني با کارگزاران اهريمن مي کند ، بهتر مي تواند هويت او را معرفي کند . " مهرک " در حالي که پدر و مادر خود را بر پشت گرفته به ديار اهريمن فراز مي آيد . در سرزمين اهريمن ، گرازان بر آدميان فرمان مي رانند . اهريمن ، اژدهاي شاخ دار را به جنگ " مهرک " مي فرستد اما " مهرک " :

     " جستي زد و بر گُرده ي اژدها برآمد و نيم روز تمام تاخت زد و چون او را ناتوان ساخت ، شاخ خود به تهيگاه او فروبرد و جگرش را بيرون کشيد " (ص219) .

     در کتاب مقدس اوِستا ( يشت ها /40) در باره ي آويختن " گرشاسب " با اين اژدها چنين آمده است :

    " گرشاسب اژدهاي شاخ دار ، آن زهرآلودِ زردرنگ داراي هزار شکم و بيني و گردن .  . . آن فــروبرنده ي اسبان و مردان را [ فروکوفت و ] کشت " ( دوستخواه 296) .

      دومين نبرد " مهرک " در داستان " چوبک " با " َگندَرِو " ، بزرگ جاسوسان اهريمن و تباه کردن اوست . در اوِستا ( يشت ها / 41 ) اين نبرد نيز تصريح شده است :

     " گرشاسب " گندرو " زرين پاشنه را کشت ؛ [ آن ديو تبهکار ] که با پوزه ي گشاده براي تباه کردن جهان راستي برخاسته بود " ( همان 297 ) .

    در گرشاسب نامه ي " اسدي توسي " ( صص 60-59) در مورد آويز " گرشاسب " با اژدها آمده است :

به گــــرز گـــران ياخت مــــرد دلير             درآمد خــروشنده چـون تند شير

                     سـر و مغـز آميخت  با خاک و خـون             شد آن جانور کوه ِ جنگي نگون

     از آويز " مهرک " با " اژدهاي شاخدار " و " گندرو " مي توان دريافت که " مهرک " کسي جز             " گرشاسب " يل نيست الاّ اين که " چوبک " اندک تصرفي هدفمند در آن کرده است . " يونگ " 1 مي نويسد :       

       " اسب تک شاخ " هم نمادي از " روح "  " روح القدس " است و هم به نظر برخي از انديشمندان همان  

1. Jung

 

سويه ي " شرّ آدمي " است :

     " اصلا ً حيواني است هيولايي و افسانه اي که در وجود خود تضاد دروني ، نوعي اضداد ! را نيز تشکيل مي دهد و به همين دليل ، مظهر مناسب هيولاي نر ـ ماده ي کيمياگري است  " ( يونگ 606-594) .

      آن چه جنبه ي نمادين اين اسب را تأييد مي کند ، هم بالدار بودن اين اسب است که به توانايي پرواز " روح " اشاره دارد ، هم مي تواند تاريکي ها را بزدايد و بصيرت بيافريند و هم به جنبه ي " جسماني " ، "هيولايي " و مادّي آدمي نظر دارد که با تباهي قرين است . " اسب تک شاخ " مي تواند سرزمين تاريک اهريمن را روشن و کوران را بينا سازد :

      " مردمان ـ که هميشه در تاريکي زيسته بودند ـ انک اندک چشمانشان به روشني گراييد " (ص224)  .

     با اين همه ، روند کاستي و دگرگوني منش تباه " مهرک " و مادرش هنگامي نمود مي يابد که اهريمن پيشنهاد مي کند خواهر خود " جَهي " را به " مهرک " و مادر " مهرک " ، " پريزاد " ، را به او دهد تا با اين وصلت به شرايط " مهرک " تن دردهد . " مهرک " مي پذيرد : خود با " جهي " مي آميزد و مادر خود را به " اهريمن " مي بخشد . اينک ديگر ، همان زيان کاري نخستين ، آميزش " مرد دهگان " با ديو زن " ، تکرار مي شود :

     " دردم ، زمين و آسمان سياه و پليد گشت و فرّ کياني از او بگريخت و در ژرفاي درياي فراخکرت پنهان شد ، از آن که مادر خود به اهريمن به زني داده بود و خود با ماده ديوي پيوند گرفته بود . آن گاه سياهي بر روشنايي چيره گشت . . . و آن گاه مهرک زن خويش را پيرزالي پليد و بدبو يافت که سوسماران بر تن او لانه داشتند و آن گاه پريزاد شوي خود را ديوي سهمگين يافت که ماران و کژدمان در تن او خانه کرده بودند " (صص229ـ 228) .

     در يک روايت پهلوي با عنوان " داستان روان کرشاسب " آمده که انگيزه ي رنجش " هرمزد " از " گرشاسب " اين است که وي ، آتش را آزرده است . با اين همه ، برخي مفسران بر اين باورند که دليل رنجش " هرمزد " از " گرشاسب " ، تنها بي حرمتي به آتش و خاموش شدن تصادفي آن در نبرد ميان وي با اژدهاي شاخ دار نبوده است . " مهرداد بهار " مي نويسد :

     " مي توان گمان کرد که گناه کرشاسپ در کشتن آتش ، مربــوط به پيوستن با اين ديــوزن است که نام او خنثئيتي است " ( بهار 188 ) .

      و " ژاله آموزگار " نيز مي نويسد :

     " گرشاسب از پري خناثئيتي در کابلستان فريب مي خورد و به او مي پيوندد و با بي احترامي به آتش . . . جزء گناهکاران مي شود " ( آموزگار 57 ) .

     اين داده ها به خواننده کمک مي کند تا دريابد که آن چه " مرد دهگان " ، " گرشاسب " و " اسب تک شاخ " از گزند آن برکنار نيستند ، کام خواهي و ناهشياري آنان است . " اسب تک شاخ " نيز آميزه اي از دو نيروي خير و شر ، سويه هاي اهورايي و اهريمني و تن و جان آدميزاد است . در داستان " چوبک " چون ديوي به نام " چهرک " خود را به هيئت زني زيبا بااندامي نيکو به " اسب تک شاخ " مي نمايد ، اسب بي درنگ مهــــرش به دل مي گيرد (ص222) .

1. complexio oppositorurn

  1. معارضه ميان چوبک و هدايت : در اين داستان ، قرايني هست که نشان مي دهد نويسنده به معارضه

با يکي از  داستان هاي " صادق هدايت " به نام آب حيات(1323) برخاسته است . در اين داستان عاميانه و فولکلوريک ، سه پسر يک پينه دوز درپي خشک سال با وي وداع گفته هريک به راهي مي روند . از اين سه برادر ، يکي بر " کشور زرافشان " حاکم  مي شود و برق طلا ، ديدگانش را فرومي پوشاند . برادر ديگر در "  کشور ماه تابان " به توليد عرق و ترياک فرمان مي دهد و بر رعيت به جان آمده سخت مي گيرد وسومي ، " احمدک " ، به " کشور هميشه بهار " رسيده از سرچشمه ي آب زندگي سيراب مي شود و با پيروزي بر برادران بي وفاي خود ، صلح ، پيشرفت و آزادي را با خود به دو " کشور زرافشان " و " ماه تابان " ارمغان مي برد . در اين داستان تمثيلي ، " کشور آب حيات " همان " کشور شوراها " و کعبه ي آمال زحمتکشان آن روزگار بوده که " احمدک " در آنجا به " خودآگاهي طبقاتي " ( = آب حيات " ) رسيده است . او مي  گويد :

     " کور و کر بودم ؛ چشم و گوشم در اينجا واز شد . لذت تنفس در هواي آزاد و کارِ با تفريح رو اينجا شناختم  " ( هدايت 78) .

      مي کوشيم ضمن سنجش هر دو داستان ، به سويه هاي اجتماعي و نمادين آن نيز راه يابيم :

  • سرزمين تاريک ، استعاره از ايران است :

     در هر دو داستان ، از سرزميني تاريک و مردمي کور و کثيف سخن مي رود . در " آب زندگي " آمده است :

     " احمدک ديد چند نفر قراول کور با زره و کاهخود طلا آن جا دور هم نشسته بودند و وافور مي کشيدند . . . زمين باير افتاده بود ؛ پرندگان گريخته بودند و درخت ها خشکيده بود " ( زنده به گور 79) .

     " احمدک " به ياري " آب حيات " چشم مردم را باز مي کند . در داستان " چوبک " هم چون " مهرک " به ديار اهريمن مي رسد ، کشوري تاريک و بي خورشيد و ماه مي بيند :

     " مردم هيچ گاه نور نديده بودند . . . آن ها از ترس گرازان زبان خود را نيز فراموش کرده بودند . . . مهر از ميان شان رخت بربسته بود و همه دشمن هم بودند " (ص216) ، اما " چون مهرک به آن سرزمين فرودآمد ، از درخشش پيکر او ، سياهي از آن سامان گريخت " (ص217) .

  • فرمانروايان ، از مردم بهره کشي مي کنند : در " کشور زرافشان " احمدک ديد مـــردم ، همـه کـور و

کثيف و ناخوش و فقير کنار رودخانه اي . . . با زنجيرهاي طلا . . . بسته شده بودند و با دست هاي پينه بسته و بازوان گل آلود از صبح تا شام زير شلاق کشيکچي ها طلا مي شستند . . . تنها تفريح آنان ، کشيدن وافور و خوردن عرق بود " ( زنده به گور 79) .

     " کشور زرافشان " استعاره اي از ايران است که مردمش بر روي درياي طلاي سياه زندگي مي کنند اما با خرافه پرستي ، ناداني و کشيدن ترياک و غفلت روزگار مي گذرانند . در پريزاد و پريمان  نيز گرازان بر مردم فرمانروايي مي کنند :

   " آدم ها را به خيش مي بستند و بر آنان تازيانه مي زدند ؛ بر آن هـــــــا سوار مي شدند و از آن هــــا بار مي کشيدند . . . خويشي و برادري ، از مردم آن سامان رخت بربسته بود " (ص217) .

  • دو داستان ، اغراضي متفاوت دارند : " هدايت " در سال 1323 و در اوج آوازه گــري هــاي تهييجي

" حزب توده ي ايران " و تبليغ آموزهاي سوسياليستي در کشور شوراها ، دو اثر آفريد : نخستين ، همين داستان کوتاه آب زندگي بود که زمينه هاي فولکلوريک بسيار غني داشت و يک سال بعد رمان حاجي آقا را نوشت که هرگز به پاي اين داستان کوتاه نرسيد . پس از تجربه ي تاريخي و شکست " فرقه ي دموکرات آذربايجان " در 1325 " هدايت " بسيار افسرده شد و اميد کوتاه مدتش به باد رفت . " چوبک " خوشبختانه زير تأثير اين آموزه ها قرار نگرفت و با توجه به تجربه ي " هدايت " اثري آفريد که نشانه ي هشياري سياسي بيش تر او بود .

     " هدايت " داستان آب حيات را بر پس زمينه ي داستان " يوسف و زليخا " و نفاق و غدر  برادران و  " چوبک " داستان خود را بر پايه ي اسطوره ي " گشتاسب " طرح ريزي کرده است. " گشتاسب " ضمن اين که نيت " خير " دارد و دلاور افتاده ، سخت کامخواه است و به تندي فريب مي خورد . او با دادن مادر خود  ( مام وطن ) به اهريمن ( شاه ايران ) و ازدواج با خواهر ديوزادش ( سازش با بيگانگان استعمارگر ، دشمنان طبقاتي ) از آرمان نخستين خود دور مي شود . در اين حال ، " چوبک " موضع گيري متفاوتي با جهتگري      " هدايت " دارد . کارنامه ي درخشان نخستين و سازش ننگين بعدي هر دو قهرمان اسطوره اي و تاريخي نشان مي دهد که " گشتاسب " ، " پريمان " يا " مهرک " جز " دکتر محمد بهرامي " ، دبيرکل حزب توده اي ايران در مقطع پيروزي کودتاي انگليسي ـ آمريکايي در سال 1332 ، کسي نيست . " بزرگ علوي " در رمان روايت ، اين شخصيت را افشا کرده است . به باور وي وقتي دکتر " بهرامي " به عنوان يکي از برجسته ترين شخصيت هاي پنجاه و سه نفر در سال 1316 مي توانست شکنجه هاي مأموران تأمينات را خوب تحمل کند و حسرت اعترافات کذايي را بر دل زندانبانان و شکنجه گران خود بگذارد ، به دليل ايمانش به آرمان هايي بود که در سر داشت ، و هنگامي که از راديوي کودتاگران تنفرنامه ي حزبي خود را مي خواند و زبان به ستايش شاه مي آلود ، به دليل بي ايماني به همان آرمان هــــا بود . دکتر " محمد بهرامي " در آغاز گفتار راديويي خود مي گويد که هنگام تحصيل در آلمان از روي سادگي ، اغفال شده و به " دام  " کمونيسم افتاده و پس از شهريور 1320 يکي از بانيان حزب توده ي بيگانه پرست شده است . او در پايان گفتار راديويي خود مي افزايد :

     " در خاتمه ، با شرمساري از خاکپاي همايوني طلب عفو مي نمايم و قول مي دهم که اگر مورد عفو قرارگيرم ، از راه طبابت . . . ارتزاق خواهم کرد و ديگر لقمه ي جاسوسي و خيانت به دهان خود و فرزندانم نخواهم گذاشت " ( الموتي 437-436 ) .

      رفتار حماسي " مهرک " با " گندَرِو " و " اژدهاي شاخ دار " نمودي از همان سويه ي روحاني و آسماني " اسب تک شاخ " و " فره " ايزدي " گشتاسب " و تراژدي سقوط اين دو ، نمودي از سويه ي کامخواهي ، جسماني و زميني اين نمادهاست .

 

منابع  :

 

آموزگار ، ژاله . تاريخ اساطيري ايران . تهران : سازمان مطالعه و تدوين کتب علوم انساني دانشگاه ها          ( سمت ) ، چاپ دوم ، 1376 .

اسدي توسي ، حکيم ابونصر علي بن احمد . گرشاسب نامه . به اهتمام حبيب يغمايي . تهران : کتابخانه ي طهوري ، 1354.

الموتي ، ضياءالدين . فصولي از تاريخ مبارزات سياسي و اجتماعي ايران . تهران : انتشارات چاپخش ، 1370.

براهني ، رضا . قصه نويسي . تهران : نشر نو ، چاپ سوم ، 1362. تأکيد از من است .  

بهار ، مهرداد . پژوهشي در اساطير ايران : پار? نخست . تهران : انتشارات توس ، چاپ اول ، 1362.

چوبک ، صادق . چراغ آخر . تهران : انتشارات جاويدان ، 1355.

دوستخواه ، جليل . اوِستا : نام? مينوي آيين زرتشت . از گزارش استاد ابراهيم پورداود . تهران : انتشارات مرواريد ، چاپ ششم ، 1366.

فرنبغ دادگي . بندهش . ترجمه ي مهرداد بهار . تهران : انتشارات توس ، چاپ دوم ، 1380.

هدايت ، صادق . زنده به گور . تهران : انتشارات جاويدان ، 1356 .

هينِلز ، جان . شناخت اساطير ايران .ترجمه ي ژاله آموزگار ؛ احمد تفضلي . تهران : کتابسراي بابل ، نشر چشمه ، 1368.

يونگ ، کارل گوستاو . روان شناسي و کيمياگري . ترجمه ي پروين فرامرزي . مشهد : بنياد پژوهش هاي اسلامي آستان قدس رضوي ، 1373.

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران