دست يابي به جايگاه يک هنرمند همانند دست يابي به جايگاه يک شاهزاده است

      دست يابي به جايگاه يک هنرمند همانند دست يابي به جايگاه يک شاهزاده است.

    گفت و گوي آنتون لامازارس[1] با آنتوني تاپيس

ترجمه ي: اميرنادر الهي

 

 

اين مصاحبه توسط مجله روندا ايبريا[2] در سپتامبرِ سالِ 1993 و پس از اعطاي تنديس شيرِ طلاييِ  بينالِ[3] ونيز به آنتوني تاپيس، صورت گرفته است.

سانتياگو آمون[4]، منتقد هنري، و يکي از بنيانگذاران هنر معاصر، معتقد است: «اگر ولاسکز[5] ، امروز زنده بود، هويت تاپيس را از آنِ خود مي کرد»

 

شما براي اولين بار آثارتان را در ونيز  و در سال 1954 به نمايش گذاشتيد، به نظر شما چه تفاوتي ميان آثار آن سال هايتان در قياس با امروز وجود دارد؟

-اولين باري که به ونيز رفتم، آثارم تحت تاثير سبک پست-سوررئاليسم قرار گرفته بودند. و در سال 1956 اثري را به نمايش گذاشتم که در قياس با ديگر آثارم، کمابيش ساده تر و معمولي تر کار شده بود، و آن تابلويي بود که به نظر شبيه  يک ديوار بود. سپس در سال 1958 رسما از ما درخواستند که نمايشگاه ديگري را برگزار کنيم، اين همان موضوعي بود که ادواردو(چيئيدا)[6] ، آنتونيو (سااورا)[7] و من بسيار در مورد آن، با هم بحث مي کرديم؛ آيا ما بايد مي گذاشتيم که ديگران برايمان تصميم بگيرند؟ در نهايت، به اين نتيجه رسيديم که هم کاري کنيم بهتر از آن است که خواسته آن ها را رد کنيم، و اين در حقيقت پيامد شگرفي نيز داشت. اين نخستين باري بود که اسپانيا موفق  به دريافت جايزه در اين عرصه مي شد. ادواردو بهترين جايزه مجسمه سازي را از آن خود کرد و من هم موفق به دريافت جايزه يونسکو  و موسسه ديويد برايت[8] شدم. فعاليت هاي من در آن سال ها تنها به تابلوهاي نقاشي محدود مي شدند، که با سبک و سياق خودم آن ها را مي کشيدم، و با نقاشي هاي معموليِ کليشه يي که با رنگ روغن کشيده مي شدند، تفاوت داشتند و در واقع آثاري بودند که درون خود، پيامي ضمني براي بيننده داشتند. سعي مي کردم تا در زمينه هاي مختلف هنرهاي تجسمي (به غير از نقاشي) کار کنم. و امسال، تا بخشي بخاطر درخواست آن ها، بدون آن که شرط و شروطي برايم بگذارند کم و بيش به مجسمه سازي هم روي آورده ام.

 

ذِن[9] و تاپيس در هنر غربي، در هم عجين هستند، برايمان از اهميت ذن به عنوان يک مکتب مذهبي و فلسفي، در آثارتان بگوييد؟

 اشتياقم به دانستن موضوعات از ديدگاه علمي بود که مرا شيفته علوم و يافته هاي مشرق زمين کرد. جوان که بودم کتاب هاي علمي زيادي را مي خواندم، چون تصور مي کردم دانشمندان، در کتاب هايشان که مسائل علمي را به زبان عاميانه مطرح کرده بودند – که البته تنها کتاب هاي علمي هستند که برايم جذابيت دارند، زيرا که هيچ چيز از رياضي نمي دانم- در آن ها، از يافته هاي شرقي ها به عنوان مرجع، استفاده شده است. گفته مي شود که بسياري از يافته هاي علمي امروزي ريشه در همان ايده هاي کهن شرقي و عرفاني دارد. تمام اين ها گواهي است بر اين که اين روز ها نمي توان تعريف مشخص و ملموسي از واقعيت را در نظر گرفت. هيچ کس، ديگر به اين نوع تعريفات باور ندارد، نه دانشمندان يا فيلسوفان و نه حتي عکاسان.

 

 به باورِ من شما با عرفان سنتي اسپانيا عجين شده ايد، همينطور است؟

- اگر کمي در خصوص منشا عرفان اسپانيا تحقيق کنيم، در مي يابيم که ريشه در شرق دارد، فرقه فرانسيسکن – که در ايتاليا پديد آمد، ارتباط تنگاتنگي با شرق داشته – يا به ويژه در اسپانيا، که مي توان ردِ عرفانِ عربي را در آن يافت. برجسته ترين فيلسوف، شاعر، دانشمند و عارف، رامون ليول[10]، که اهل کاتالان بود ، دغدغه فکري اش همواره فرهنگ اعراب در سده سيزدهم بود؛ به نظرم  صوفي ها اثر زيادي بر وي گذاشتند. در واقع من هم از متنِ همين سنت که متعلق به افرادي چون يوهان سليبي[11] و بسياري ديگر بود، برخاسته ام.  هنرمنداني را که  برخاسته از همين سنت هستند  راحت تر درک مي کنم.

 

 واقعيت از ديدِ شما چيست؟

- امروزه صحبت کردن در اين باره سخت است، زيرا که هيچ جنبش هنري نيست که بگويد با واقعيت پيوند و ارتباطي ندارد؛ همه ما مي خواهيم واقعيت را کشف کنيم. فکر مي کنم که کشف واقعيت هدف همه هنرمندان و روشنفکران است. يعني بفهمند که ما چه کساني هستيم. موضوعي که رفتارمان را تحت تاثير خويش قرار داده است، زيرا همان گونه که آرانگورن[12] معتقد بود، «زيبايي شناسي بدون در نظر گرفتن اصول اخلاقي معنايي ندارد». من سعي کردم تا به واقعيت ها دست يابم ولي در بيرون از وجود خودم به دنبال آن نيستم تا آن را پيدا کنم و يک کپي از آن براي خودم بگيرم. همواره از آموزه ها و تجربيات بزرگان اين درس را  گرفتم که حقيقت خارج از وجود ما نيست، بلکه درون ما است. در ذهن ما جاي دارد. به خاطر همين، روش هايي  به ما ياد مي دهند که چگونه برخودمان متمرکز شويم تا خودمان را بشناسيم، که اين خود جزئي از آموزه هاي خاور زمين است و بسيار اهميت دارد. هرکس بايد تلاش کند تا به اين واقعيت عميق دست يابد. منظورم اين نيست که خود من اکنون به اين واقعيت اشراف کامل پيدا کردم، بلکه مي خواهم به بقيه توصيه کنم تا به دنبال آن بروند.

 

در خلق آثارتان از چه عنصري استفاده مي کنيد، احساسات يا دانش؟

دانش بدون عشق، به معناي برخورداري از يک ذهن پريشان و بيمار است، و عشق بدون دانش، احمقانه است، و تنها يک تفکر سانتيمنتاليسم (احساسات گرايي)[13] شمرده مي شود. براي من اين دو عنصر جدا ناشدني اند.

 

 از حضور مرگ در آثارتان بگوييد؟

فکر مي کنم که بسيار مهم است که همواره از وجود مرگ، که در کمين ماست، آگاه باشيم. فلسفه هاي کهن، بويژه در آيين بودا به پيروان شان توصيه کرده اند که گاهي به کشتارگاه ها سري بزنند. در آيين مسيحيت نيز توصيه شده که از بيمارستان ها ديدار کنند. خوب است که انسان به اين مکان ها سربزند و ديدگاهش نسبت به جهان باز تر شود. البته که مرگ در آثارم حضور دارد، هميشه خواسته ام تا مرگ را در آثارم زنده نگه دارم. شايد چون همواره برخورداري از يک زندگي واقعي را در سر مي پروراندم، زندگيِ شرافتمندانه تر از آن چه که در جوامع کنوني غربي رواج دارد.

 

 نظر شما در مورد پيکاسو، ميرو[14] و دالي[15]، چيست ؟

- پيکاسو و ميرو اساتيد من بودند. معتقدم که آثار هنري مان بر اساس رفتارمان خلق مي شوند، طبيعتا آن ها تنها نمونه هايي از يک هنرمند واقعي و تمام عيار نيستند، بلکه در عين حال بايستي نوع نگرش آن ها به زندگي را هم الگوي خودمان قرار دهيم. آن ها بودند که در لحظات سخت زندگي همانند زمان جنگ داخلي و پس از آن،  مسير درست را به ما جوانان نشان دادند. آن ها به خوبي مي دانستند که چگونه بايد از دموکراسي، هويت ملي و فرهنگي مان دفاع کنند، و اين واقعيتي است که بر هيچ کس پوشيده نيست.

دالي يک مورد کاملا متفاوتي است. تا زمان جنگ داخلي او يک نقاش خارق العاده بود. اگرچه خودش مي گفت که نقاشي هايش تاريخ گذشته هستند و فقط جنبه تجاري دارند. ولي  در عين حال، نگرش او و آثار نوشتاري اش چندان منسجم  نيستند. با  وجود اين گاهي اوقات حرف هاي جالبي مي زد. فکر مي کنم که او و برخي ديگر از سوررئاليست ها، از بعضي از نظرات فرويد و يونگ[16] که در مورد نماد گرايي و ناخودآگاه جمعي است، برداشت درستي  نداشتند. اين دو مفهوم جزء يافته هاي مهم سده بيستم است. تصور نمي کنم که خود دالي هم، درک درستي از اين دو مفهوم  داشته است.

 

 ضمير ناخود آگاه و بي خردي[17] چه جايگاهي در آثار شما دارند؟

 بسيار مهم است که براي گوش سپردن به پيام دنياي بي خردانه درون مان، آماده باشيم، که مي تواند صداي خدايان (نداهاي دروني) و يا پيامي از سوي طبيعت باشد. ولي در عين حال بايد با منطق خودمان انديشه هاي نادرستي را که از جانب ضمير ناخودآگاه مان به ما ديکته مي شوند را اصلاح کنيم. نه عارفان با شهامت و نه هنرمندان الهام بخش، اين اجازه را به خودشان ندادند تا بوسيله ضمير ناخودآگاه شان، هدايت شوند، و فيلسوفان الهيات، کاملا از اين موضوع آگاه اند. همواره در پس ديدگاهاي عرفاني، بخشي تئوريک وجود دارد.

 

اگر اشتباه نکنم، توماس کِمپيس[18] مي گفت:« هنگامي که نمي توانيم چگونگي  دست يابي به جايگاهي بلند مرتبه و رفيع را بياموزيم ،بايد بدانيم که چگونه مي توان به جايگاهي پست دست يافت». آيا هنر براي تن دادن به جايگاهي پست يا دست يابي به جايگاهي رفيع است؟  

پرسش خوبي است. به باور من، هنر، به معناي واقعي کلمه همانند يک بازي، عرصه يي خشک و جدي نيست. بازي که مي تواند بسيار آموزنده و جالب باشد. من همانند تريستان تزارا[19] فکر مي کنم؛ وي مي گفت که هنر عرصه خشک و جدي نيست. به ويژه دنيايي که توسط هنر امروزي احاطه شده باشد را هم نبايد جدي گرفت. و واضح است که براي دست يابي و نزديک شدن به هنر نبايد نگاهي متعصبانه به آن داشت. نه تنها هنرمند بلکه تماشاگران آثار هم اگر بخواهند  به هنر نزديک شوند بايد به اين موقعيت پست تن دهند. ژاپني ها مي گويند که دست يابي به جايگاه يک هنرمند همانند دست يابي به جايگاه يک شاهزاده است.

 

 يک روزِ کاري براي تاپيس چگونه سپري مي شود؟

من هم يک آدم معمولي هستم.  اکنون در اين سن، راس ساعت شش يا شش و نيم از خواب بلند مي شوم، و اغلب شروع  به نوشتن مي کنم، ولي از رختخوابم بيرون نمي آيم. من زماني به اين کار عادت کردم که جوان بودم و به بيماري سل مبتلا شده بودم، و مجبور شدم تا دو سال  بستري باشم. در آن دوران که با بيماري سل دست به گريبان بودم ، هنوز آنتي بيوتيک ساخته نشده بود و ما بايد خودمان را با استراحت  درمان مي کرديم. از آن به بعد، بيشتر کارهاي روزمره ام را در تختخوابم انجام مي دهم. و بعد همسرم از راه مي رسد و برايم صبحانه و روزنامه مي آورد. پس از صرف صبحانه، از تختخواب بيرون مي آيم. همه پيژامه هايم پر از لکه هاي رنگي است، چون هنوز لباسي مخصوص نقاشي کردن ندارم، بنابر اين با پيژامه هايم به کارگاه نقاشي ام مي روم. در شهرِکامپيناسِ[20] برزيل، يک کارگاه نقاشي و خانه اي دارم که در مزرعه قرار دارد. در آن جا سر و وضعم به مراتب مرتب تر از اين جاست. از اتاقم به کارگاه نقاشي ام مي روم، از کارگاه نقاشي به اتاق ناهارخوري مي روم، از اتاق ناهار خوري به کارگاه نقاشي و از آن جا به اتاقم بر مي گردم. اين کار را به مدت سه يا چهارماه در سال انجام مي دهم، بدون آن که با دوستانم ديداري داشته باشم يا اين که  بر اي شام  بيرون بروم. خودم را با اين فعاليت ها محدود کرده ام. و بعد بايستي روزي طولاني را پشت سر بگذارم. بنابراين براي انجام هر کار ديگري وقت دارم؛ مي توانم بنويسم، بخوانم؛ خودم را آماده کنم (براي نقاشي کردن)... زيرا اگر چه به نظر نمي رسد، اما قبل از نقاشي کردن بايد باطري هايم را شارژ کنم، اگر از نظر روحي آماده نباشم،  نمي دانم در آن روز چه کاري مي خواهم انجام بدهم.

 

آيا تاپيسِ نقاش با جايگاه و موقعيت کنوني ، اشتباهي هم  در نقاشي هايش مي کند؟

 وقتي در برابر يک کاغذ سفيد قرار مي گيرم و براي اولين بار قلمو را بر روي آن مي کشم، سراسر وجودم را شک و ترديد از آن چه که مي خواهم بکشم پر مي کند. زيرا که هميشه اين احساس را دارم که مبادا از نقطه  اشتباه کاغذ شروع به نقاشي کرده باشم. و تمامي تابلو صرف تلاش هايي مي شود که براي رفع اين اشتباه انجام داده ام. اين احساس اشتباه کردن همواره با من است.

 

 بزرگترين آرزويتان در پنجاه سالگي اين بود که روح هنر معاصر را جلا ببخشيد. و اکنون اين آرزو محقق شده است. رابطه شما با موسسه تاپيس چگونه است؟

   هنر را نمي توان به تنهايي داشت. ما بايد ، همانند کذشته که يک هنرمند با باورهاي مذهبي و انديشه هاي فلسفي  حمايت مي شد ، از خود محافظت کنيم . اکنون تا حدي بي دفاع هستم. به خاطر همين، همواره  به نظرم مي آيد که اگر فضايي براي يک کتابخانه مجهز باشد و فعاليت هايي در آن جا صورت بگيرد تا حدي مي تواند به هنر معاصر کمک کند و براي هنرمندان نيز مفيد خواهد بود؛ و اين امکان را هم به مردم مي دهد تا خودشان را به هنرمندان نزديک تر کنند. وقتي که خواستم اين موسسه را راه اندازي کنم ، همه چيز به نظرم پيچيده تر از آن چه که تصورش را مي کردم، آمد؛ مخصوصا اين که کارها به کندي جلو مي رفت. ولي اکنون معتقدم که در راه درستي قرار داريم. فکر مي کنم که موسسه هم اين را بداند و در شروع  کار ، بيشتر به هنر معاصر کمک کرده است تا اين که کمکي براي ما باشد. فکر مي کنم که ايجاد اين موسسه بيشتر به يک بده بستان مي ماند، زيرا که از اين راه توانستم  به جامعه ام خدمتي انجام دهم ، جدا از کتابخانه و آثاري که در موسسه ام وقف کرده ام. مردم اين نيت مارا کاملا درک کرده اند و اکنون جامعه اي داريم که مردمانش با دوستانمان در اين موسسه که يک موسسسه بين المللي است، در مسيري موازي حرکت مي کنند. اين موسسه به تدريج توانسته جايگاه خود را در کشور بيابد. و اين موضوع از اهميت بسياري برخوردار است. تنها چيزي که ما نياز داريم زمان است.

 

 نظر شما راجع به هنر معاصر چيست؟

 به باور من سده بيستم ، دوره اي درخشان براي هنر، شعر و حتي موسيقي بوده است. علم توانسته پيشرفت هاي باورنکردني را در جهان پديد آورد . پيشرفت هاي امروز ما با آن چه که پدر و مادران مان شا هدش بودند کاملا متفاوت است... و شکي نيست که ما هنرمندان را هم متاثر خويش ساخته است. براي من، اين قرن دوراني پر شکوه بوده است.

 

درباره نسل جديد هنرمندان چه فکر مي کنيد؟ 

 افراد بسيار با استعدادي هستند. ولي در عين حال فکر مي کنم که امکانات بيشتري هم نسبت به نسل گذشته دارند. بسياري از مردم مسحور آواز فريبنده هنر مي شوند و تصور مي کنند که پول درآوردن در اين عرصه بسيار ساده و آسان است و بلافاصله به شهرت مي رسند... و اين بخاطر آن است که جاي نگاه نقد گرايانه به اين عرصه خالي است، در گذشته که ديکتاتوري بر اين کشور سايه افکنده بود، مي شد نبود ديدگاه هاي انتقادي را پذيرفت ؛ ولي اکنون با وجود دموکراسي ، اين ديدگاه هاي انتقادي بايد بيش از هر زمان ديگري در بطن جامعه حس شوند، اما اين چنين نيست، برعکس، بيش از هر زمان ديگري نبودشان احساس مي شود. در نتيجه مردم نمي توانند هنرمندان واقعي را از هنرمندان قلابي تشخيص دهند. اکنون، اگر بخواهيم از ديد ديگري به اين موضوع نگاه کنيم، به نظر مي آيد که نسل جوان تا دست يابي به کشف استعدادهاي برگ خود راهي دراز در پيش دارد. يونگ مي گفت، سمبل هاي انسان[21]  و آن چه را که ضمير ناخودآگاه به ما ديکته مي کند، گاهي درهم آميخته مي شوند و قابل تشخيص از يکديگر نيستند. تصور کنيد که اگر ما در مورد  مفاهيمي از اين دست،  بيشتر بررسي کنيم ، خودمان را بهتر خواهيم شناخت و به قابليت و توانايي هايمان بيشتر پي خواهيم برد.

 

 بسياري از مردم بر اين باورند که نقاشي، در حال حاضر تبديل به هنري کهنه شده، و در آينده هيچ تابلوي نقاشي کشيده نخواهد شد. نظر شما در اين باره چيست؟

 من چون کار ديگري بلد نيستم ، بايد نسبت به اين موضوع خوشبين باشم. تمام تاريخ مملو از فراز و نشيب هايي  است که پس از گذشت مدت زماني مسائل و ترديدها نسبت به آينده را برطرف مي کند. حتي اگر لازم باشد گاهي به همان روش هاي سنتي براي کشيدن تابلويي روي مي آوريم. بعضي وقت ها اين افتخار نصيبم مي شود که تنها با مرکب چيني و يک قلمو به سنتي ترين روش ممکن کار کنم. امروزه از اين که  بايستي از اختراعات بزرگ فناوري استفاده کرد و به وسيله کامپيوتر نقاشي کرد، بسيار صحبت مي شود... خداي من! چقدر مشکل و پيچيده خواهد بود. من تنها به يک مداد و يک پاک کن احتياج دارم. با ساده ترين کلمات مي توان اثر گذارترين حرف ها را زد.

 

 چه توصيه ايي براي نقاشان نسل جوان ما داريد؟

اول از همه سعي کنند تا بهترين نمونه يک انسان کامل باشند.

 

پل کلي[22] مي گفت:«من با خدا فاميل هستم، پس اگر کسي خويشاوند من نيست، مشکل خودش است.» نسبت شما با او چيست؟

-اين ايده آل نيست که با خدا فاميل باشيم، اين حرف هيچ معنا و مفهومي ندارد. ايده آل آن است که خود خدا باشيم. که اين ادعايي خواهد بود برخاسته از غرور و تکبر انسان، و  گناه شمرده  مي شود. ولي در عين حال بدل گشتن انسان به خدا، بخشي از آيين مذهبي مسيحيت است. مي دانيد مراسم عشاي رباني به چه معنا است؟ مراسمي است که در آن مسيحيان قسمتي از بدن خدا را مي خورند و خودشان، خدا مي شوند. براي من، دست يابي به عمق واقعيت، به اين معناست که خودم را عميقا بشناسم، اين درست مثل اين است که به خدا بدل گشته باشم. مومنين آن را خدا مي نامند، بقيه آن را حقيقت محض مي نامند... هرکس يک نامي بر روي آن مي گذارد، ولي براي من اين يک هدف غايي و اصلي به شمار مي رود.

 

 

 

[1] . Anton Lamazares

[2]. Ronda  Iberia

[3]. دوسالانه ونيز )به انگليسي (Venice Biennale، يا بينال ونيز به ايتالياييBiennale di Venezia)، نمايشگاهي از آثار هنري معاصر است که هر دو سال يکبار (در سال‌هاي فرد) در شهر ونيز ايتاليا برگزار مي‌شود. (ويکي پديا)

[4] . Santiago Amon

[5] . Velazquez (نقاش اسپانيايي دربار فيليپ چهارم)

[6] . Eduardo (Chillida)

[7]. Antonio (Saura)

[8] . David Bright

[9] . Zen

[10] . Ramon Llull

[11] . San Juan de la Cruz

[12] . Aranguren

.[13] احساسات‌گرايي عبارت است از انتظار چنان واکنشي عاطفي از خواننده يا بيننده که با موقعيت موجود تناسبي نداشته باشد و يا در آن اثر، زمينه لازم براي آن فراهم نشده باشد. (ويکي پديا)

[14] . Miro

[15] . Dali

[16] . Jung

[17]. . بي خردي به معناي شناخت، انديشيدن، سخن گفتن يا عمل کردن بدون دخالت عقل است. (ويکي پديا)

[18] . Thomas a Kempis

[19] . Tristan Tzara

[20] . Campinas

[21] . نقش فرهنگ و اساطير هر ملت در تشکيل شخصيت افراد تشکيل دهنده جامعه. (ويکي پديا)

[22]. Paul Klee  

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران