وظيفه­ ي خودم مي ­دانم تا چشمه­ ي جوشان الهامات را در تاريکي نگه دارم

وظيفه­ ي خودم مي ­دانم تا چشمه­ ي جوشان الهامات را در تاريکي نگه دارم 

گفت‌وگوي سابين رُس[1] با نئو راخ [2]

ترجمه‌ي محمد نعيمي

12 دسامبر 2014

قريب‌به سه‌دهه است که نقاش آلماني، «نئو راخ»، با قدرت خيال بي­ حد‌و‌حصر و شکل دهي‌ ي ناملموس، شگفت و تناقض‌آميزش، مخاطبان و بينندگان را مسحورکرده‌است. ترکيب ­بندي‌ي پيکرنگاري­ هاي[3] او که افزون‌ بر اين، به ماهيتي انتزاعي نيز اشاره‌دارد، کاملاً به اعماق تاريخ و افسانه­ هاي زندگي‌ ي اجتماعي، مسلک و باور ديني، آفرينندگي و ضمير ناخودآگاه دست‌مي‌يابد. راخ با‌استفاده از تمامي‌ ي اين حوزه ­ها، طرح­ هايي را شکل‌مي  دهد که در اين ميان نقطه­ نظرهاي زماني و مکاني ي مشترک يا خطي و منطقي نبودي آشکار دارند. انسان‌هاي غول پيکر، خويشتن ريزپيکر خويش را در آغوش مي‌کشند يا بر خويشتنِ کوتوله شده­ ي ديگران قد علم‌ مي‌کنند. شهرهاي کوچک آلمان بُعد و اندازه­ ي هيماليا را به‌خود مي­ گيرند، کارگران قديمي و تجار عصر جديد در وظيفه­ اي معماگونه دخيل­ و ابزارهاي قديمي را به‌کار مي­ گيرند. ثمره­ ي درختان خانه است مانند ميوه و آبستني‌ي باغ و زمين که ثمره­ اش مواد منفجره ­اند مانند نباتات؛ موجودات دريايي زنان را مي­ زايند، مردان به دسته­ ي پرندگان مبدل‌مي­ شوند، تخته‌سنگ­ ها به ابرها و ابرها نيز به واژگان تبديل مي­ شوند و شريان اصلي‌ ي نقاشي به‌مثابه­ ي مايعي دهشتناک يا نيروي ناب و خالص از ميان تمامي‌ ي آن‌ها، عبور‌کرده يا سربرآورده و روان مي­ شود.

 دامنه­ ي پالت رنگ او دربين صحنه ­هايي از ترکيب سه رنگ که نور کم و گويي تاريخ گمشده‌اي را القا‌مي­ کنند و هم‌چنين تابلوهايي با رنگ ­پردازي‌ ي مبالغه ­آميز همراه‌ با سايه‌روشن‌ هاي دراماتيک و مشعشع گسترده‌ شده‌ است. شخصيت­ هاي اصلي‌ ي نقاشي­ هاي‌ اش که او باکمال احترام آن‌ها را کارکنان نقاشي­ هاي‌آش مي ­نامد، بيش از آن‌که به وظيفه­ ي داستان‌ گويي بپردازند در اختيار تصوير و نقاشي قراردارند. اين شخصيت­ ها به‌ منظور ايجاد کشش، هارموني و ناسازگاري‌ ي رنگ و فرم به‌کار گرفته‌شده ­اند. راخ پي‌گير تحول اين پيکره­ ها در تابلوها است و تأثير، پويايي و نفوذشان را مشاهده‌مي­ کند و به اين واسطه او انگيزشي مي‌يابد تا عمل‌کرد و فعاليت اين شخصيت­ ها را به‌پيش براند.

کار فيزيکي و ذهني و به‌تازگي هم، کاري به صراحت هنري، همواره در مرکز علائق او قرار دارد. ترکيب ­بندي­ هاي نخستين او که به‌شيوه ­ي هنر تبليغاتي‌ ي چپ[4] بود سيماي کارکنان متفکر را (که با دشواري‌ ي تمام به‌سوي پيشرفتي ادعا شده و تحت شعارهاي سربرآورده و نامشخص در دورنمايي خشک و تشريفاتي ولي تاحدودي نيمه‌صنعتي درحرکت بودند) به‌تصوير مي­ کشيد که بعدها بيش‌تر جاي‌ شان را به صحنه­ هاي حماسي و تمثيل ­وار داد که ِالمان‌هاي فولکلوريک و افسانه‌هاي­ اش در نگاه اول، بومي و مبهم به‌نظر مي­ رسند. اما هميشه ترسيم و تجسم تلاش ­هاي پرجنب و جوش و ارتباط حالت­ هاي مردان و زنان، به‌همان اندازه که آن‌ها متفاوت و معمايي به‌نظر مي­ رسند، حاصل و ثمره ­اش در مفهومي استوار از جامعه در نقاشي، پديدار‌مي­ شود. يک هدف مشترکِ نامشخص وجود‌ دارد که قهرمانان نقاشي­ هاي راخ آن را در ميان تک­ تک ذرات موضوع پنهاني و رمزگونه، مطيعانه دنبال مي­ کنند.

من هميشه مجذوب فضاي اگزيستانسياليستي‌ اي بوده­ ام که هنوز هم حال‌و‌هوايي بي­ طرفانه را از تجرد اخلاقي‌ اي که در جوامعِ به‌تصوير کشيده­ ي راخ وجود‌دارد، متمايزمي ­کند. با وجود تضاد، حتا سرکشي و خيزشي آشوب‌ گرايانه در اين آثار، در چهره­ ي اين پيکره­ ها هيچ نشانه­ ي آشکاري از ترس، رنج و تقلا وجود ندارد و اين به‌هيچ‌وجه مهم نيست که آن‌ها در چه امور دشوار يا همواري دخيل‌شده­ اند. مردي که طناب­ پيچ شده است و قرار است سر از تنش جدا شود، در پيوندي پذيرفتني، در‌کنار قاتلش قرار‌مي­ گيرد. قرباني و متهم هردو روي يک سکه و به‌هم وابسته­ اند. اگر دربازي‌ ي نابه­ کاري نباشد تنشي هم نخواهد‌ بود، اگر کشاکشي نباشد پيشرفتي هم نخواهد‌بود. مانند جهاني فارغ از نفس، تمام افراد گويي کثرتي فراوان و انعطاف‌پذيري را دردست دارند که بدين واسطه مي­ توانند به يک‌ديگر مبدل شوند.

وقار و متانتي که در حالت چهره­ ي شخصيت­ ها در آثار راخ است به نوعي يادآور هنر مذهبي‌ ي مغرب‌زمين به‌خصوص در آثار گيوتو[5]، استاد نقاش ايتاليايي‌ ي پيش از رنسانس، است که در آستانه­ ي عصر جديد و پيش از آن‌که فردگرائي، علم و پرسپکتيو[6] وارد نقاشي شود بسيار فعال بود. راخ مي­ داند چگونه به بهترين شکلِ ممکن پرسپکتيو را وارد نقاشي کند، اما مهارتش را در به‌هم ريختن تناسب مکاني‌ي مفاهيم عادي به‌کار مي ­گيرد. اين درهم آميختگي‌ي تناسب­ ها به او اجازه‌مي­ دهد تا روي‌دادهاي مختلف را هم‌زمان و به‌شکل فزاينده­اي ارايه‌دهد. اين همان چيزي است که فقط نقاشي مي­ تواند ازپسِ به‌تصوير کشيدنش برآيد. همه‌چيز در يک فضاي واحد وجود‌دارد و در يک ره‌آورد: تلاش­ هاي قرون پيشين با مجاهدت ­هاي امروز و آينده‌ي سپري‌شده، مواجه‌مي­ شود و درمجاورت روياهاي انساني و آرمان‌شهرهاي مشترک قرار مي‌گيرند.

 در آخرين نمايشگاهش در گالري‌ ي ديويد زيرنر در نيويورک اين فرصت را داشتم تا هفت سؤال را با نئو راخ مطرح کنم، او هم جواب سؤال­ ها را مکتوب به من ارايه‌داد.

 

اکثر نقاشي ­هاي شما با فعاليت­ هاي انساني، درحال کشمکش‌اند و تأکيد برروند کار است تا بر دست‌آورد و نتيجه‌ي قابل تشخيص. من هميشه اين فعاليت­ ها و کنکاش ­ها را در آثار شما به‌عنوان نوعي از تسليم و واگذاري درنظر گرفته ­ام. نوعي واگذاري در جهت انگيزش، براي حرکت کردن، مسئوليت برعهده گرفتن و تن به اجباردادن. نقاشي­ هاي جديد شما پيرامون انساني دربستر‌افتاده ولي درحال‌بهبودي شکل‌مي­ گيرد. اين انسان در اين نقاشي به ترکيب ­بندي­ هاي اثر، حسي از آسودن و فراغت از تنش ­ها را مي بخشد. در اين‌جا يک ثمره ­اي به‌دست مي ­آيد که بايد از آن مراقبت‌شود و هم‌چنين ثمره­ ي ديگري است که آيا ممکن است به شرايط عمومي‌ي نقاشي و يا زندگي برگردد؟

ممکن است اين ثمره­اي که از آن حرف‌مي ­زنيد يک جنبه از وضعيت واقعي‌ي من را نشان‌دهد. فعاليت بي­ وقفه و نفس ­گير هنوز هم يکي از خصيصه­ هاي اصلي‌ ي پيکربندي‌ ي نقاشي ­هاي من است و فراغت اجباري، به‌شکل پيکر يک انسان دربسترافتاده، گَه‌ گاهي در مرکز اين مراقبت پرجنب‌و‌جوش قرار‌دارد. اين ويژگي ممکن است بيان‌گر اشتياقي براي فراغ‌بالي و منعکس‌کننده­ ي  تجربه­ اي از مساعدت و ياري‌ستاندن باشد.

 

تا‌چه‌اندازه اين خط تمايز بين حالت و فعاليت در نقاشي‌ي شما اهميت دارد؟ آيا حالت در نقاشي ­هاي شما بيش‌تر به يک نيروي بالقوه و بي پايان گره‌خورده‌است و آيا اين در‌حالي است که فعاليت در نقاشي به يک شرايط معين، مربوط‌ مي ­شود؟

بهتر است روراست باشيم، براي من تمايزبخشيدن اين عامل بالقوه و شرايط معين دشوار است. طبيعتاً هميشه پيکره­ هاي نقاشي‌ ي من در قلمرو‌ي حالت ­ها[7] باقي‌مي ­ماند. اما درون حالت يخ­زده و منجمد اين پيکره­ ها، نيرويي بالقوه را براي کار و فعاليت به‌گوش‌مي رسانند. وقتي که مشغول شکل­ دهي و طراحي‌ ي پيکره­ هاي‌ام درون محدوده­ ي تصوير مي­ شوم، دراين‌ميان آن‌چه که به‌شدت علاقه­ ي من را به‌خود جلب‌ مي­ کند آن لحظه­ ي پيش از به‌افراط‌ رسيدن است، تمام سرچشمه ­هاي اين سازوکار بايستي تا به‌نهايت و اوج خود گسترده‌ شوند و به روي‌دادهاي واقعي اجازه‌دهد تا در ذهن بيننده اتفاق بيافتند.

 

با‌ نگاهي به نقاشي­ هاي شما واژه­ ي «خواست» در سر شکل‌مي­ گيرد، البته نه به مفهوم خواست الهي بلکه به‌مفهوم يک نيرويي که خارج از مداخله­ ي انسان وجود‌ دارد. در آثار شما، همه‌ي المان‌هاــ مناظر، گياهان، حيوانات، آب‌و‌هوا، مردم و ابزارها و پناه گا هاي‌شان، به‌شکل طبيعي و نه لزوماً بر‌مبناي منطق انساني به‌هم متصل‌مي­ شوند. اشيا و همه‌چيز تا‌به‌يک‌ميزانِ معين، پذيراي دخل‌و‌تصرف ما هستند، اما در‌نهايت برمبناي قوانين خود ناگزير به عجين‌شدن يا قطع ارتباط مي­ شوند. دردوران جواني مي­ خواهيم دنيا را تغيير‌دهيم؛ اما با بالا رفتن سن‌مان بيش‌تر به اين احتمال پي‌مي ­بريم که مشغوليت ­ها، اصول‌و‌قواعد، باورها و زد‌و‌خوردهاي شخصي‌ي ما، همگي، ممکن است به نجوايي نامفهوم خاتمه‌يابد. آيا شما به‌عنوان نقاشي که مشغوليت ­هاي دايمي‌ي مردم را به‌تصوير مي­ کشيد، ديدگاه‌تان درمورد فعاليت­ هاي انساني درطول سال‌ها تغييرکرده‌است؟

من هيچ‌وقت نمي­ خواستم دنيا، نظم و قاعده‌ي اشيا و درک هم‌شهري­ هاي‌ ام را از زندگي عوض‌ کنم. من هميشه ترجيح‌داده ­ام بگذارم جهان و تمام پيچيدگي ­هاي‌‌اش خود برروي من تأثير‌بگذارد. هميشه سعي‌کرده­ ام و باز هم سعي مي­ کنم- به واسطه­ ي يک دست‌يابي‌ي دقيق و هدفمند به جريان بي­ حد‌ و‌حصر روي‌دادها و وقايع- بتوانم يک نوع مجموعه را اجرا کنم، سپس اين مجموعه مي­ شود همان کار هنري. مي­ خواهم به پديده­ ي آکوستيک که به آن اشاره‌کرديد مساله‌ي نور را هم اضافه‌کنم. لئون بلوي[8] ميسر بودن پيش‌بيني را تا آن‌جايي در‌نظر مي­ گيرد که نمونه­ ي بارز آن بتواند يک نکته‌ي جزيي يا گزيده­ اي از يک الگوي زماني را درک کند- الگوي زماني که به ذات خود، در تمامي‌ ي مسيرهاي احتمالي گسترده مي­ شود. همه چيز هم‌زمان رخ‌مي­ دهد. ازاين‌رو، ما در مدارهايي حرکت‌مي­ کنيم که الگوهاي منطقي‌ ي­ شان تنها در فراسوي پوشش زماني که براي ما تعيين‌شده‌است، آشکار مي ­شود؛ به عبارت ديگر مي­ شود گفت من به تقدير اعتقاد‌دارم.

 

در نقاشي‌ي سنتي‌ ي چيني، پيکره­ ي انسان درمقابل منظره­اي که در آن به‌شکل قائم، خطوط چينه‌چينه‌شده وجود‌دارد خرده ­اي بيش نيست. انسان بخشي ناچيز و پيروي ­بخش بزرگ ­تر است، بخشي که مي­ تواند محيط طبيعي يا در‌مفهومي گسترده ­تر، جهان او باشد. از‌لحاظ تاريخي، هنر مغرب‌زمين، تمايل دارد به انسان، نسبت‌به طبيعت، اولويت‌بدهد، در اين هنر انسان به‌مثابه­ ي فاتح، حاکم، مبتکر و عامل تغيير به‌تصوير‌کشيده‌مي­ شود. با در‌نظر گرفتن اين تقابل، مي­ توان نقاشي­ هاي شما را جايي دربين اين دو سنت در‌نظر گرفت. برخي از پيکره ­ها در نقاشي‌ ي شما دوگانه‌اند؛ يعني آميخته­ اي از انسان و حيوان‌اند. اين پيکره ­ها حتا به منظره مبدل‌مي­ شوند، با اشيا و ساخت‌و‌سازها پيوند‌مي ­خورند و موقعيت­ هاي پويايي و نيرو و انرژي را اتخاذ‌مي­ کنند. آيا ممکن است سبک شما به‌شيوه­ ي اروپايي و يا تا حدودي به روي‌کرد غيراروپايي نزديک‌باشد؟

اگر چنين بود، مجبور بوديم سنت رمانتيسم را از زمينه­ ي تاريخي‌ي هنر اروپا کنار بگذاريم؛ زيرا اثر «کاسپير ديويد فردريش»[9]، راهب کنار دريا[10]، به‌هيچ‌وجه پيکره­ ي انساني نيست که عهده­ دار اين امر باشد؛ بلکه درعوض، خودش را در طرحي بزرگ و گسترده مي­ بيند. در واقع اين ويژگي‌ ي نقاشي‌ ي رمانتيسم آلمان است که انسان‌ها را به طبيعت بازمي­ گرداند. اما، درکل موافق ­ام که کارکنان (شخصيت ­هاي) درون نقاشي ­هاي‌ام، بي‌فاصله، با روندهاي طبيعت عجين‌شده ­اند. اين پيش­ شرطي است که مجبورم ازهمان‌ابتدا، به‌کل نقاشي تحميل‌کنم تا بتوانم به آن به‌عنوان موجودي طبيعي يا زنده هستي‌ببخشم. مجبورم هر چيزي را از سيستم گردشِ عمل‌کردي گرفته تا سازه­ ي مقاومتي که آن اثر را با قوه­ ي جاذبه موازنه‌مي­ کند که براي حياتش لازم است فراهم‌ کنم. نقاشي‌ ي کارکنان يک اثر، خودبه‌خود، پذيراي اين تلاش ­ها هستند، چرخش و تغيير در پيکره ­هاي نقاشي‌ ي من با سير و گردش ترکيب ­بندي همراه است و تنها زماني دست‌به عصيان مي­ زنند که به دلايل نمايش­ پردازي[11] چنين کاري لازم است. و خلاصه‌ي کلام اين چنين مي­ شود: نگاهي رمانتيک به خاور دور.

 

سؤال بعدي‌ ي من تفاوت ديگري را بين شرق و غرب ايجادمي کند. ديوار برلين، 25سال پيش فروريخت. خاستگاهي که در آن موجودات دوگانه و خصيصه‌ي ناموزون و غيرقابل‌ فهم نقاشي ­هاي شما وجودداشت اغلب در تضاد و پيوند دو ايديولوژي و سيستم ارزشي‌ي جداگانه بود. باگذشت بيش‌از دو دهه، آيا هنوز چنين خاستگاهي مورد‌توجه شما است يا اين‌که صرفاً اين خود زندگي است که باعث الهام اين جهش و تلفيق عجيب در نقاشي‌هاي شما شده‌است؟

 

اين‌که برخورد دو ايديولوژي يا سيستم، تعريف‌کننده­ ي آثار من هستند، به‌هيچ‌وجه درست نيست. تخيل و بينش من هميشه از خود من و از بارقه­ هاي ضمير ناخودآگاهم شکل‌گرفته­ اند و آن ويژه گي ها در مسيري قائم و عمو ي درحرکت اند و نه در‌سمت‌و‌سوي افقي. من هميشه بيش‌تر به تدارک و ترتيب کار علاقه مند  بودم تا به گرايش­پردازي و جهت­ گيري. يک شخص بايد بتواند ترتيب امور خود را بدهد و خودش را به نظم و ساماني برساند. جهت‌گيري مستلزم مکاشفه و عملي افقي درپاسخ ‌به روندها و نمونه­ هاي سابق‌ بر آن است، در‌حالي‌ که تدارک و ترتيب کار اشاره به روي‌کردي قايم دارد. ساما ن­ گيري معمولاً در فضايي دقيق اتفاق‌مي ­افتد که در آن شخص مي­تواند معيارهاي خود را نظم و ترتيب‌دهد تا به‌شکلي مقبول، هستي‌ي خويش را برپا دارد. انتقال به آثار خود به‌عنوان يک نقاش؛ اين حرف به‌اين معناست که ترکيب و اجزاي سازنده­ ي لازم در نقاشي ام، از محيط و مجاورت پيرامون خودم گرفته‌شده­ اند.

 

نقاشي مي تواند  مسيري بي‌راه را طي کند؟

تصوير در يک نقطه­ ي مشخصي از وجودش، ادعاهاي اگزيستانياليستي خود را به خالقش گوش‌زد ‌مي­ کند. تصوير مي­ خواهد با هر چيزي که بودن و هستي ­اش را شکل‌مي­ دهد، تکميل‌شود؛ البته اين‌ها جنبه­ هاي اساسي ­اند که بازتاب خود را در حس اعتدال بيننده پيدا‌مي‌کنند؛ درنتيجه نقاشي نمي تواند به بي‌راه برود؛ اما اگر خالق اثر نتواند از مطالبات اثر تبيعت‌کند، اوست که به بي‌راه مي­ رود.

 

ترکيب­ بندي‌ي آثار شما جنبه­ ي تحليلي‌ي ذهن ما را تحريک‌مي ­کند. ما مي­ خواهيم به‌واسطه­ ي اين تحليل از يک تصوير سردر‌بياوريم، آن را به موضوعي تخصيص‌دهيم و طبقه‌بند ي ­ا ش کنيم اما اين تصوير پاسخي‌نمي دهد. انگار اندوخته‌ي نمادهاي شما پاياني‌ندارد. بعضي‌وقت­ ها شده که مجبور شويد در‌برابر اين وسوسه مقاومت‌کنيد تا معما براي ما حل‌شود؟

نه، من اين را وظيفه­ ي خودم مي ­دانم تا چشمه­ ي جوشان الهامات را در تاريکي نگه دارم و نگذارم تابش ذهن تحليل‌گر آن را بخشکاند.

 

 

 

 

[1]. Sabine Russ

[2]. Neo Rauch

[3]. Figurative

[4]. Agitprop

[5]. Giotto

[6]. Perspective

[7]. Gestural realm

[8]. Leon Bloy

[9]. Casper David Friedrich

[10]. Monk by the sea

[11]. Dramaturgic

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران