براي من نقاشي مهم تر از موضوع است

 

 

براي من نقاشي مهم‌تر از موضوع است
گفت‌وگوي هادي محيط با شهرام کريمي

 

جناب کريمي الان که داريم باهم گفت‌وگو مي‌کنيم شما در نيويورک هستيد.بگوييد آن‌جا چه مي‌کنيد؟

من بخشي از سال را در آلمان و بخشي را در نيويورک به سر مي‌برم. الان نيويورک هستم براي اين‌که در سال 2017 قرار است براي يک موزه برنامه‌ريزي دو نمايشگاه را انجام دهم.کيوريترين کار سختي است اگرآدم بخواد درست انجام بدهد.

 

اين نمايشگاه به سفارش کدام موزه است و شما چه کرده‌ايد و برنامه‌تان چيست؟

اين Mana Contemporary

موزه‌ي بسيار بزرگي است که چند سالي شروع به کار کرده. من براي دو نمايشگاه در مورد ايران با آن‌ها قرارداد دارم.فعلاً زود است که وارد جزئيات بشوم. اما خب فکرهايي براي اين کار دارم. نمايشگاه اول در مورد هنرمندان ايراني - امريکايي است که بين 2 فرهنگ به يک فرديت و امضا و تشخص رسيده‌اند.و دومي از زنان ويدئو آرت ايران.

 

آرتيستها را بر چه اساسي انتخاب مي‌کنيد؟

براساس کانسپتي که براي نمايشگاه گذاشتم.براي شو اول هنرمندان بين 2 فرهنگ که در کارشان جا افتاده‌اند و امضاي خودشان را پيدا کرده‌اند.

 

 

چه کانسپتي گذاشتيد براي نمايشگاه.همان دوفرهنگي؟

فکر کنم جواب داده شد. بين دو فرهنگ. تا?ثيرات دو فرهنگ در هم. دو جهاني يا همه‌جهاني. دنيايي که مرزها را شکسته است.اما هميشه رد تولد باقي‌ست.in betweenدر وسط

 

يعني فرهنگ ايراني و فرهنگ غربي؟

آدمي که سال‌ها است رفته و وارد دنياي ديگري شده. حالا او از اين دنيا و دنيايي که قبلاً داشته و تا?ثيرات متقابل آن‌ها مي‌گويد. تا?ثيرات فرهنگي که امکان داشت در مورد افرادي هيچ‌گاه اتفاق نيفتد.

آدم‌هاي زيادي هستند که دچار تبعيد ناخواسته شدند و تنها جسم‌شان اين‌جا است. اما روح و روان‌شان جايي است که از آن دور شدند.

 

 

يعني تا?ثيرات فرهنگي را در آثار هنري پيگيري مي‌کنيد؟

تنها تا?ثيرات فرهنگي نيست بلکه مواقعي هم است که فرد روي فرهنگ تا?ثير مي‌گذارد.

فرديت‌هاي شکل‌گرفته‌ايي که خود فرهنگ مي‌شوند. تاريخ هنر اين‌طور شکل گرفته است.هنرمنداني که تاريخ ساختند.

 

 مي‌شود اين قضيه را بيشتر روشن کنيد؟ مثلا? آيا چيني‌ها و ژاپني‌ها هم چنين گزينش‌هايي دارند؟

اگر مسئله درست دريافت شود، اين يک مسئله‌ي عمومي بشري است و طبيعي که انسان تحت‌تا?ثير شرايطي‌ست که در آن قرار مي‌گيرد. انسان هميشه تا?ثيرپذير است و مسئله تنها اين نيست. مهم چگونگي تا?ثيرپذيري است.هر فرد با اندوخته‌هايش و توانايي‌اش با تا?ثيرپذيري برخورد دارد. بايد پرسيده شود که آيا اين تا?ثير از فيلتر خود فرد هم گذشته است يا نه صرفاً دنباله‌روي ديگران است و در سطح اتفاق مي‌افتد. مثل خيلي از هنرمندان جوان که بدون فهم زيربنا و پايه‌هاي فلسفي، تنها يک جذابيت سطحي را در خود منعکس مي‌کنند.البته وقتي غرب به سراغ چين رفت وقتي فضاي چين باز شد با يک نگاه توريستي و اگزاتيک بود. فکر کنم اولين نمايشگاه هنرمندان چيني در موزه‌ي شهر بن آلمان بود که رييس آن زمان رونته،به کشور چين رفت. کساني آوردند که کاملاً رنگ و شکل چيني داشتند و سياسي.براي دنيايي که از دور برخورد داشت جذابيت کار مهم شد. بعد از آن نمايشگاه خيلي از اين هنرمندان وارد بازار شدند.

.Ai Weiwei  و خيلي‌هاي ديگر مثل اين شومن بزرگ Yue Minjun . Wang

الان فضاي کاري هنرمندان خارج از ايران به چه شکلي است؟

 اين سؤال خيلي کلي است! اين‌جا هر کسي کار خودش را انجام مي‌دهد. نمي‌شود کلي به اين سؤال پاسخ داد. خارج از کشور خيلي بزرگ است.اما بايد توجه داشت هنرمند در کشورش حيات طبيعي دارد.او وجود دارد احتياجي به زندگي‌نامه‌ي هنري ندارد اما هنرمند خارج از کشور بايد خودش را طرح کند، بشناساند.آن هم در بستر يک دريا.

 

اما هنرمندان خارج از کشور زياد که نيستند؟

چرا خيلي زياد هستند! همه که معروف نيستند، شناخته‌شده باشند. خارج از کشور هنرمند بودن و هنرمند ماندن کار سختي است.

 

 

تجربه‌ي شما چه مي‌گويد .چه نوع هنرمنداني خارج از کشور موفق‌ترند؟

نيرو و انرژي زيادي مي‌خواهد که اول بتواني باشي و زندگي کني و بعد هم به کار هنري بپردازي. مطمئناٌ ايران ساده‌تر است. گفتيم حداقل در ايران تو هستي و رزومه‌ي کاري‌ات خيلي اهميت زيادي ندارد. اما خارج به اين سادگي نيست! بايد در ميان توفان صدايت را به گوش برساني. بايد بگويي کجا و کي و چه‌طور بوده‌ام و آن هم از گذشته‌ات، آن گذشته‌ي ناروشن و شکل نگرفته شايد، براي اين‌که غرق نشوي يا مجبور به انجام شغل ديگري نباشي، بايد بماني. بايد خودت را پيدا کني و کارت کيفيت داشته باشد. اين‌جا کسي به‌راحتي گالري و ديوار نمايشگاه پيدا نمي‌کند.اين‌جا هنرمنداني موفق‌اند که کارشان شناسنامه و هويت خودش را دارد. امضاي خودرا پيدا کرده باشد و اين امضا بتواند جايگاهي بيابد و قابل قبول باشد. خيلي از هنرمندان هم هستند که با سليقه و نگاه صاحب‌خانه همخواني ندارند و دنبال کار خودشان هستند. مسئله واقعاً پيچيده است اما در هر صورت کار خوب روي زمين نمي‌ماند و ديده خواهد شد. در خارج رقابت بالا است.

 

اما با وجود اين‌همه، چرا بعضي‌ها موفق‌ترند. مثلاً داشتن تم ايراني در موفقيت تا?ثيرگذار است؟

اين‌جا هنرمنداني هستند که سال‌ها است کار مي‌کنند و هنوز گالري ندارند. شايد قبلاً زمان هاي پيش براي خارج از ايران نگاه اگزوتيک جذاب بود اما الان اين قضيه رنگ باخته. اما خوب هنوز وجود دارد. بخش زيادي به خاصيت بازار بر مي‌گردد. غرب مي‌گويد ما خودمان همه‌چيز داريم دنبال چيزي از ما مي‌گردند که براي‌شان جذاب باشد! ديده‌نشده باشد! يا خبري باشد از جايي که سال‌ها از آن دورند. خوب ما اين مسئله را در مورد سينماي ايران مي‌بينيم، ولي خوب هستندهنرمنداني موفق که کارشان هيچ مشخصه‌ي ايراني ندارد. البته مسئله ايراني بودن يا نبودن نيست، اصل عمق و ارزش هنري کار است مسئله‌ي اصلي کيفيت است و بعد براي موفق بودن آن‌چناني شانس و رابطه هم مهم است. الان در ايران هم همين‌طوري شده استاين‌جا هنرمند خيلي زياد است. شما نمي‌توانيد حتا فکرش را هم بکنيد. همه مي‌خواهند نمايشگاه داشته باشند. همه مي‌خواهند بفروشند و بعدش هم معروف بشوند. اين مشخصه‌ي کشورهاي سرمايه‌داري است. هنر تابع جامعه است يعني امروز هنر کاملاً تابع بازار است. در دوره‌ي جواني، ما آرمان‌خواه و رومانتيک بوديم! تقدسي براي هنر قايل بوديم. البته الان هم همين‌طور است. شخصيت ما از پس سال‌ها شکل گرفته است آن هم از کودکي! به اين راحتي نمي‌شود آن را تغيير داد. اما نسل امروز فرق مي‌کند. آن‌ها راحت‌تر با مارکت جور مي‌شوند. آرمان‌خواهي کم‌رنگ شده عقلاً نيت بازارخواه جايش را گرفته است. همين است که هر جواني تازه از مدرسه‌ي هنري بيرون نيامده مي‌خواهد بالا بپرد و بمب هوا کند، صبر و حوصله هم ندارند. در امريکا خيلي از جوان‌ها با علم به اين‌که بعداً جذب مارکت مي‌شوند به دانشگاه‌هاي گران‌قيمت هنري مي‌روند. خوب هنرمندي که در ايران شکل گرفته تا حدودي در اين‌جا دچار مشکل مي‌شود يا حداقل اوايل ورودش اين‌گونه است. اين‌که هنرمند روي فکر و کار خودش بماند و تابع باد و مارکت نشود و بتواند جاي کار خود را باز کند، پاسخ شما است. کم نداريم کساني که اين موقعيت را پيدا کرده‌اند.

 

الان خود شما در چه وضعيتي هستيد؟ شما که بين آلمان و امريکا در حال رفت‌وآمد هستيد؟

من تقريباً بين دنيا در حال آمدوشد هستم. کولي ناآرامي که هيچ‌جا بند نيست. چمدان‌به‌دست آواره‌ي دنيا. خوب اين هم حسن دارد و هم عيب! هيچ‌جا نمي‌توني يک پايه‌ي ثابت بگذاري، ولي سفر آدم را باتجربه مي‌کند .نگاه بازتر مي‌شود وقتي آدم با مردمان ديگر با شيوه‌ها و فکرهاي ديگر دمخور مي‌شود. دنيا بزرگ‌تر مي‌شود و تعصب کوچک‌تر. ولي ثابت بين آلمان و نيويورک. اما استوديو خوبي در آلمان دارم. بايد بگويم که آلمان نسبت به امريکا فرهنگي‌تر است. هنوز پول مثل امريکا همه‌چيز نشده است. حوزه‌هاي فرهنگي بسياري دارد که دستاورد  اجتماعي آدم‌هاي فرهنگي است که جامعه را ساخته‌اند که امروز در وخامت دنيا شاهديم که هي پس گرفته مي‌شوند. آن استوديواي که در آلمان دارم به‌هيچ‌وجه امکان داشتنش در امريکا براي من وجود ندارد. سال‌هاست استوديو را در يک مرکز فرهنگي نگاه داشتم.

 

در امريکا چه فعاليت‌هايي داريد؟

فعاليت‌هاي هنري. نقاشي، فيلم و ديدار دوستان.

 

در آلمان چي؟

در آلمان هم مثل امريکا. من از خيلي چيزها گذشته‌ام که بتوانم هنرمند بمانم. بي‌چاره خانواده‌ام که همراه بوده‌اند. در سال گذشته براي چند فيلم طراحي صحنه انجام داده‌ام. آخرين فيلم، فيلم دوستم شجاع آذري بود که داستان چند جوان امريکايي است که در منطقه‌ي بالاي نيويورک زندگي مي‌کنند و هم‌چنين دوتا فيلم‌ کوتاه شيرين نشاط و همين‌طور فيلمي از خودم که در زندان‌هاي ايتاليا با رهبران مافيا کار کرده‌ام. در هر صورت بايد بگويم اين‌که اين‌جا آدم بتواند فقط با کار هنري زندگي کند کار ساده‌اي نيست و شما بايد از خيلي چيزها بگذري. به خصوص من سعي کرده‌ام خودم را درگير شغل تدريس نکنم. درس دادن البته بستگي به مکان و فرد دارد اما با وجود اين، باز هيچ خوب نيست. هنرمند را از کار جدي خودش دور مي‌کند و از هنر به‌مرور دور و تبديل به معلم مي‌شود.

 

اگر يک هنرمند نخواهد معلم شود پس چگونه زندگي کند. هنرمندان اطراف شما چگونه امرار معاش مي‌کنند؟

البته درس دادن در مراکز دانشگاهي متفاوت است. اين‌جا آموزش مثل طلبگي است. کسي به کسي سايه روشن درس نمي‌دهد. خب هميشه چند نفري هستند که به شکل آکادميک و با تکنيک کار مي‌کنند. اما بيشتر ارتباط و رابطه‌ي نزديک با استاد و فضا است که کار آموزش را پيش مي‌برد. البته بگويم که بخشي از هنرمندان معروف در دانشگاه تدريس مي‌کنند آن هم چند ساعت و يا به صورت ورک‌شاپ‌هاي چند هفته‌اي.عده‌اي هم که فروش ندارند و نمي‌توانند با هنر زندگي کنند کارهاي ديگري انجام مي‌دهند. کلاً شايد پنچ درصد هنرمندان خيلي معروفي باشند که خوب پول درمي‌آورند در سطح ميليوني، اما بقيه مشکل دارند. هميشه اين مشکل وجود دارد. خيلي از هنرمندان اين‌جا در نيويورک در کافه‌ها کار مي‌کنند تا بتوانند اجاره‌ي خانه‌شان را بپردازند.

 

دليل موفقيت آن‌ها چيست واقعاً؟ آن پنج درصد به چه شکل موفق شده‌اند؟

پاسخ سخت است! عوامل زيادي وجود دارد. در هر دوره‌ي تاريخي متفاوت است. در هر صورت هنرمنداني هستند که به علت کارشان و نقش تاريخي که در روند هنر داشته‌اند، موفق مي‌شوند. کساني مثل جرارد ريشتر يا بازاليت و پولکه. اين‌ها در يک دوره‌ي تاريخي که نقاشي زير سؤال بود، کار خودشان را کردند. نقاشي را زنده نگاه داشتند. خوب دنيا اين را مي‌فهمد به آن بها مي‌دهد. اين‌ها آدم‌هايي هستند که چشمان ما مديون آن‌ها است. عده‌اي هم مارکت براي‌شان مسئله است و با هوشي که دارند کار خودشان را پيش مي‌برند.

 خب اين‌ها بيش از اين‌که پاسخگو به تاريخ هنر باشند جوابگوي بازارند. مثلاً در خيلي از حراج‌ها يک عده وارد مي‌شوند و به شکلي عجيب قيمت کارشان بالا مي‌رود. اين‌ها تعداد معدودي هستند. اما کلاً روي مارکت و مهم‌تر از آن روي ارزش هنري تا?ثير مي‌گذارند. بعد کساني که بيرون هستند نه‌تنها هنرمند که آدم هم حساب نمي‌شوند. خط و خطوط اين مسئله در همه جاي دنيا دست يک عد‌ه‌ي مشخصي است. بعد شما مي‌بيني کارت با قيمت درست و معمولي، کنار دست کسي که بي‌دليل قيمت اثرش صدهزار دلار شده، باعث خجالت و شرمساري مي‌شود. اين‌ها مي‌شود معيار ارزش‌گذاري هنري.

 

در امريکا يا آلمان نوع خاصي از نقاشي مورد توجه مارکتينگ است يا نه فرقي نمي‌کند؟

فرقي نمي‌کند. نقاشي همه جورش مارکتينگ است. در همه جاي دنيا همه چيز براي فروش مارکت است. حداقل همه مي‌خواهند در مارکت باشند. گالري‌دار اگر ببيند هنرمندي در يک آرت فر خوب مي‌فروشد سريع وقت نمايشکاه به او مي‌دهد. يا هنرمند زير فشار قرار مي‌گيرد که کارهايي انجام دهد که فروش بالا داشته باشد. خوب خرج گالري بالا است . همين‌طور است که خيلي از گالري‌هاي محله‌ي چلسي نيويورک مي‌بندند. فروش‌شان پاسخ خرج‌شان نيست. خيلي از هنرمندان به اين مسئله توجه ندارند. البته اگر هنرمندي براي مارکت کار بکند، به درد سطل آشغال مي‌خورد. هنرمند براي بيرون کار نمي‌کند. اين تفاوت اساسي معيار کار خوب و کار بد است. هنرمنداني هم هستند که در هر دوره دنباله‌رو مد و مارکت نمي‌شوند و کار خودشان را پيش مي‌برند. خيلي‌ها را مي‌شود مثال زد خيلي از هنرمندان که سال‌ها بدون امکان گرفتن ادامه دادند و کار خودشان را کرده‌اند چرا که هنرمند بودند. هنرمنداني مثل ايمندورف آلماني که در دوره‌ي مد آبستره چشمش را بست و کار فيگوراتيو خودش را که در آن وقت تابو بود و نشان عقب‌ماندگي، پيش برد. از اين دست نمونه‌هاي زيادي است. کي در زمان خودش به کارهاي دوميه نگاه کرد.

 

الان گران‌ترين هنرمندان چه کساني هستند. مثلاً در نيويورک.کار هنرمندان چگونه عرضه مي شود؟

ايراني؟

 

هم ايراني و هم خارجي!

شانس و موقعيت و امکانات هم نقش مهمي دارد. يک گالري خيلي خوب هم در موفقيت نقش تعيين‌کننده دارد. خوب اگر گالري معروف باشد قيمت کار خيلي بالا مي‌رود. اين جا اين امکان بيشتر در دانشگاه‌ها اتفاق مي‌افتد. وقتي دانشگاه برنامه‌ريزي مي‌کند و براي دانشجو استوديو ويزيت مي‌گذارد امکان ديده شدن و انتخاب بالا مي‌رود. يک دفعه يک گالري يک آرتيست را بالا مي‌کشد. بيرون از دانشگاه دسترسي به چنين گالري‌هايي ساده نيست. حتماً رابطه مي‌خواهد. حالا بياييد زياد راجع‌به پول و فروش صحبت نکنيم.

 

بسيار عالي. برويم سراغ کار خودتان. موضوع کارهاي شما هنوز اجتماعي است، چرا؟

اجتماعي يعني چه؟

اصطلاح‌ها بايد سرجاي خود استفاده شوند. کارهاي من نقاشي فيگوراتيو آزاد هستند به لحاظ ژانر. من نقاشي مي‌کشم. ماتريال بخش زيادي از کار من است. من روي بوم سفيد کار نمي‌کنم! اسباب ذهنيتم را مي‌يابم. موضوع من نقاشي است. براي من نقاشي مهم‌تر از موضوع است. کاري که وزن موضوع درآن بچربد ديگر نقاشي نيست. حرف است.

 

نقاشي مهم‌تر از موضوع است خيلي جمله‌ي جالب و مهمي است. بيشتر اين را شرح بدهيد لطفاً.

نقاشي اتفاقي است که در خود نقاشي مي‌افتد! نه در بيرون. نقاشي وسيله و ابزار نيست. وسيله‌ي حرف زدن نيست. اگر هم حرفي است بايد در شکل و حوزه‌ و فرم نقاشي زده شود. نمي‌شود چيزي از بيرون به آن قالب کرد. اين در مورد تمام هنرها صادق است. مثل شعر. شعر اتفاقي است که در زبان مي‌افتد و از کانال‌هاي پيچيده‌ي ذهني زيادي مي‌گذرد. اگر حرفي هم است بايد در او که او خود اوست باشد! و از فيلتر زيبايي‌شناسي شعري بگذرد. جايي که ايده بر فرم غالب شد يا به عبارتي ديگر فرم وسيله‌اي شد صرفاً براي انتقال معنا، ديگر بيانيه‌ است. کار هنري بي‌حرف نيست اما اين حرف در شکل هنري زده مي‌شود حرف هنر است. حاصل تجربه کار و زندگي هنري است. شما به پنج تابلو جرارد ريشتر که در مورد بادرماينف کشيده است نگاه کنيد.آدم هايي که عکس کشته شدن‌شان يا خودکشي‌شان از روزنامه‌ها آمده است. موضوع سياسي روز آلمان بود. تابوي سياسي روز بود. اما در کار ريشتر اين پنج اثر سياه سفيد نقاشي مي‌شوند. کارها شما را به درون مي‌برد. حس کار و خود کار آن‌قدر قوي است که از يک خبر ساده‌ي روزنامه‌اي شاهکاري خلق مي‌شود. اين پنج کار مي‌تواند موضوع يک تحقيق دانشگاهي باشد. فهم درست نقاشي مهم‌تر از دغدغه‌ي سايه روشن درست است.

 

و شما اعتقاد داريد در ايران فهم درستي از نقاشي وجود ندارد؟

من چه‌طور مي‌توانم همچين نظري داشته باشم. صحبت‌هاي من عمومي است.

 

ولي واقعاً تعارفي نيست. شما آدم جهان ديده‌اي هستيد و چه عيب دارد که نقد کنيد. قطعاً جاهايي بايد بي‌پرده و صريح حرف زد!

ببين عزيز! مسائلي که امروز هنر با آن درگير است، جهاني‌ست  بخصوص با امکانات ارتباطي که امروز به وجود آمده. اما شکل و ابعاد با توجه به جغرافيا فرق مي‌کند. يک چيزهايي است که وجهي تاريخي دارد و جا افتاده اما براي ايران چيزهاي تازه است مثل پا گذاشتن به مارکت جهاني با معيار‌هايي که دارد. حالا هنرمندان که دور هم جمع مي‌شوند مسئله‌ و حرف‌شان کي، کجا و چه‌قدر فروخت است. خوب قبلاً به اين شکل نبود. کشور شکل شهري و مناسبات شهري آن هم شهر ميليوني نداشت. اما مشکل اساسي هنر در ايران که اساس و پايه‌ي درست ديدن است مسئله‌ي آموزش است که شکل درستي ندارد. پايه‌ي تئوريکش معلوم نيست از کجا مي‌آيد. هنرجو چه چيزي را بايد آموزش ببيند. اين را چه کسي تعيين مي‌کند و اين آموختگي چه ارتباطي با دنياي هنر و فرهنگ و محيط دارد.

وقتي آموزش درست نباشد خوب چه انتظاري مي‌توان داشت. آموزش اساساً تکنيک تنها نيست اين مسئله مي‌بايست در بستر امکان مهم‌تري ديد. براي همين تکنيک فهم روانشناسانه مي‌خواهد. انسان روحيات متقاوتي دارد نمي‌توان شکلي از فهم، آن هم محدود را به او قالب کرد. بعد ناخودآگاه همه‌چيز در يک سطح متوسط مثل هم مي‌شوند. به همين دليل آموزش حوزه‌اي گسترده‌تر مي‌خواهد. اناليزم با بحث و گفت‌وگو و برخورد و ارتباط تنگاتنگ و ديدن و آشنايي زنده با هنر روز مبناي آموزش درست است. مهم‌تر روحيه و روان هنرجو است که يک معلم خوب آن را درمي‌يابد. اين فهم پايه‌هاي فرديت مي‌شود. براي مثال اين‌جا در دانشگاه بعد از يک دوره‌ي عمومي، دانشجو استادش را خودش انتخاب مي‌کند. کسي که به حس و روحيه‌ي او بيشتر مي‌خورد. هر چند وقت يک‌بار دانشگاه‌ها هنرمنداني معروفي را دعوت مي‌کنند براي پنج يا دو روز کارها را مي‌بينند و هنر جو را به نقد و برخورد مي‌کشند. با اين برخوردها، سمت و سوي کار پرسش و اناليز مي‌شود. و هنرجو بايد از کارش دفاغ کند.اين‌ها در جامعه‌ايي اتفاق مي‌افتد که هر ماه شما شاهد اين‌همه اتفاقات هنري در موزه‌ها و گالري‌هايش هستيد. اين تنفس گاه امکان خوديافتگي به جوينده مي‌دهد. هنرهاي تجسمي ما در قياس با سينما زياد ره به جايي نبرده است. در آن انديشه‌اي که با يافتگي تکنيکي همراه باشد و تکنيک حاصل تجربه و آن انديشه باشد، کم ديده مي‌شود. شيوه‌ي آموزش بايد آزاد باشد بستري گسترده‌تر از فهم يک نفر.ما نمي‌توانيم پا روي پا بيندازيم. بايد کنکاش کرد. و همه برمي‌گردد به آموزش و شروع از خود که از کجا آمده‌ايم و چه از گذشته با خود داريم. شناختي که براساس به چالش کشيدن و سؤال ايجاد مي‌شود. اين‌ها همه موارد نقد فرهنگي هستند. من در يک نوشته‌اي در تنديس گفتم آن زمان که ما در شيراز نقاشي مي‌کرديم آن درخت کهنه هيچ‌گاه در کار ما شيرازي در نمي‌آمد.  اين رنگ و حال و هواي ماست که شکل و روح کار را تعين مي‌کند. فوکو را بايد در همان پس کوچه‌هاي شهر پيدا کرد. و گرنه پست مدرن همان لغات پيچيده‌ي کتاب است.

 

شهرام جان با توجه به فعاليت حرفه‌اي شما در سينما چرا هنر ما در قياس با سينما راه به جايي نبرده. چرا واقعاً!.اشکال کار در کجاست؟

اتفاقي در کارهاي من گل پيدا نشده! با فرم‌هايي از طراحي که خيلي شخصي و ايراني است. اين‌ها حاصل سال‌ها کار فکرشده و تجربه است. بايد فکر کرد تا به جواب درست رسيد. سينماي ما ريشه‌ي درست فرهنگي دارد. درست تغذيه کرده و در کار استفاده کرده است. سينماي ما حاصل آدم‌هاي روشن‌بيني است که کارشان را مي‌شناختند واز قضا خيلي زود در عرصه‌ي جهاني مطرح شدند. در يک رقابت جهاني بايد حرفي براي گفتن داشت و آن‌ها داشتند. مثل رهنما. سهراب شهيد ثالث ، تقوايي و امير نادري و بعد کيارستمي يا مهرجويي و هريتاش.

اين سينماي روشنفکري غذاي سينماي امروز شد. اين استفاده‌ي درست سينماي ما را خاص کرد و به سبک رساند. سينمايي که تا?ثير جهاني خودش را گذاشت. سينمايي که به بيرون چشم نينداخته بود. نگاهش دروني بود به داشته‌ي فرهنگي خود توجه داشت ويژگي‌هاي متفاوت و زيباي شاعرانه‌ي ايراني را مي‌توان در آن دنبال کرد.اما در نقاشي چي؟چه تعداد آن هم اگر بخواهيم با معياري غير بومي نگاه کنيم. اصلاً کجاي کارآن‌ها مدرن بوده يا است. آن سقاخانه کجاي کارش حدافل در حوزه‌ي فرم مدرن بوده.مدرن فکر دارد و فرم. آفتابه وسط فرش که مدرن نمي‌شود.سينماي ما مجبور بود جاي خودش را داشته باشد. نگاه به ادبيات غني و فرهنگ داشت. به زبان عاطفي ايراني رسيد. فروع خانه‌ي سياه را داشت که شعر سينما شد. در نقاشي چي؟ يا کي؟ بيشتر بازي و تقليد بود. در سينما پ مثل پليکان داريم. مال کيميايي. خوب اين‌ها کم نيستند که ستون اين خانه را ساخته‌اند. هنرمند بايد کارش را بلد باشد. اول اين ابزاري که استفاده مي‌کند را خوب بشناسد. آبستره رنگ‌پاشي نيست. پالت نقاش بايد مال خودش باشد. اگر هم تا?ثير گرفته بايد مال خودش کرده باشد. با ادا واطوار پست مدرني و بدون اين‌که پايه‌هاي اوليه را شناخته باشي به جايي نمي‌رسي. سينما از شعر و ادبيات بهره مي‌گيرد. زباني که غني است، پشتوانه دارد. درش خيام است،او که پدر و  طراح مدرن ترديد و سؤال، صادق هدايت را دارد. ابزارها درست هستند، سناريو درست است. اسکلت‌بندي درست است. ساعدي ساخت درست داستاني را پايه نهاد. سناريو‌نويسان ما قدرت دارند. رمز موفقيت فرهادي سناريو فيلم‌هاي او است.  با اين همه وقتي به سراغ تجسمي مي‌رويم خالي است. البته براي رسيدن به يک نگاه درست نمي‌شود به هنر به شکل مجرد نگاه کرد. بدون اين‌که بسترش را ديد نمي‌شود اتفاقات و شرايط جامعه را جدا کرد. بستري که هنر در از آن برآمده است. بنابراين از بستر گذشته‌ي تاريخي ما نمي‌شود انتظارات عجيب غريب داشت. من هميشه برايم اين سؤال مطرح است که ما ايراني‌ها چه‌طور با داشتن اين ادبيات غني با داشتن حافظ با داشتن سعدي با اين‌همه پيچيدگي و تصوير چرا اين‌همه در حوزه‌ي تصوير نابينا هستيم. يک جاي کار ايراد دارد وآن اين‌که ما اين افتخارات فرهنگي‌مان را هم درست نخوانديم و نمي‌شناسيم. فقط فال مي‌گيريم و از خوان گسترده‌ي آن‌ها خواست محدود اما قشنگ خودمان را بيرون مي‌آوريم.

 

بگذاريد باز به کارهاي خود شما  برگرديم، کارهاي شما خيلي قصّوي است. يعني خيلي قصه دارد شايد به دليل اين باشد که شما با تم گذشته زياد کار مي‌کنيد، نه؟

زندگي پُر از قصه و اتفاق است. بعد هم گفتم که نقاشي يک زبان خيلي خصوصي است.

 

بين زبان خصوصي نقاشي و قصه و اتفاق پيوند خاصي وجود دارد؟

همه‌ي اين‌ها حاصل تجربه‌ي شخصي و ذهنيتي فرم گرفته است و به همين دليل هنر پيوند با فلسفه دارد و به نوعي حاصل فلسفه‌گري‌ست. تعريف دنيايي است که هنرمند مي‌سازد و همه‌ي عناصرش در ارتباط باهم هستند. ما با ديدن کارهاي هنرمند وارد حوزه ذهني و تعريف دنيايي او مي‌شويم. نوع نگاهي که او به زندگي دارد. من به چيزهاي خوب گذشته زياد فکر مي‌کنم. چيزهايي که زندگي مدرن آن‌ها را از ما گرفته‌اند. ما امروز وقت براي هم نداريم و اصلاً وقت نداريم.من هنوز دوست دارم بروم بليت بخرم تو سالن تاريک سينما فيلم ببينم! نه تو کامپيوتر با پرده تلويزيون.من هميشه ياد آن باهم بودن و باهم بيرون رفتن با نقاشان شيراز هستم. حال مي‌کرديم. اين‌ها جزئي از مشغوليات نوستالژيک من هستند. شما ببينيد گلستان وقتي با شما مصاحبه مي‌کند هي مي‌گويد نه من ديگر به ايران فکر نمي‌کنم من سال‌ها دور شدم اما هنوز اسم پس کوچه‌هاي شهرش يادش مانده! ببينيد چيزهايي است که اين دنياي مدرن آورده اما! فريم براي يک عکاس فيلم مهم بود قيمت داشت عکاس براي چشمش و نگاهش ارزش قايل بود. امروز هر آدمي با تلفن دستي و دوربين ديجيتالش تق و تق عکس مي‌گيرد خوب همه هم فکر مي‌کنند هنر است! توي اين انبوه تشخيص سخت شده است. بگذريم ما وقتي به کارهاي اد نوردم نگاه مي‌کنيم وارد وهم و نگاه اعتراضي او به انسان وحشي مدرن امروز مي‌شويم. ديروز رفتم کارش را ديدم. شوکه شدم که او چرا در يک گالري بد که اصلاً در حد او نيست کار گذاشته؟.آيا چنين هنرمندي جايي در گالري‌هاي چلسي نمي‌توانست داشته باشد؟ خوب ما به‌مرور مي‌بينيم وزن مارکت چه‌طور هنر را سمت و سوي تزييني داده است. برگرديم به سينما به کيارستمي و همه‌ي کارهايي که در شکل‌هاي مختلف انجام داده، اگر نگاه کنيم؛ مي‌بينيم که همه از يک زمينه‌ي فکري کم‌گو اما پُر مي‌آيند. فيلم اولش نان و کوچه با فيلم آخرش يکي است، يا وقتي به طبيعت نگاه مي‌کند. اين‌ها همه معيار سنجش کار خوب هنري است. در دنياي وحشي امروز انسان درنده، شما دست رو عاطفه بگذاري هنر است..

 

در خود کارهاي شما چه‌قدر از دنياي وحشي امروز ديده مي‌شود؟

اين دنياي وحشي که نشان دادن ندارد بايد از آن فرار کرد. ديگر چه مي‌خو‌اهي بگويي که هر روز با باز کردن روزنامه و خبر نبيني. يک زماني اگر ده نفر مي‌مُرد شوک بود حالا مرگ امر عادي و روزمره شده. باهنر نمي‌شود به ميدان ناجوانمردي رفت. من کار خودم را انجام مي‌دهم. کار دستور روزمره مثل تمبر مي‌ماند که بعد باطل مي‌شود. سه هفته رفتم در زندان‌هاي  ايتاليا با رهبران زنداني مافيا که حکم ابد دارند، فيلم کار کردم! بله فيلم بعدي هم با زنان زنداني‌ست که در فيلم، شام آخر را پرفرمنس کرده‌اند.آن‌جا باآدم‌هايي که تا ابد آن‌جا مي‌مانند و آدم کُشتند يک رابطه‌ي انساني عاطفي برقرار کردم. راجع‌به خواب و رؤياهاي‌شان. نرفتم بپرسم چه کردند و چرا!

 

 فکر مي‌کنيد بين شما  که مدام در رفت‌وآمد در جاهاي مختلف دنيا هستيد و آن کس که مثلاٌ براي سال‌هاي سال در گوشه‌ي خانه‌اش در شيراز نشسته و به هيچ کجا نرفته از لحاظ دنياي نقاشي چه تفاوت‌ها و چه شباهت‌هايي ممکن است به وجود بيايد؟

حافظ هم پايش را از شيراز بيرون نگذاشت. خوب سفر ديد آدم را باز مي‌کند و تجربه‌ي زندگي و آشنايي با شيوه‌هاي متفاوت فکر و زندگي در کار اثر دارند. البته امروز اينترنت اين مشکل بي‌خبري را کم کرده است.

 

به‌نظرم براي يک هنرمند که خارج از ايران زندگي مي‌کند مسئله‌ي هويت يک چالش اصلي است. شما به هويت چگونه نگاه مي‌کنيد؟

مسئله‌ي هويت در هنر يا هويت ايراني! بايد شکل طبيعي خودش را داشته باشد. منشا? هويت هنرمند است. هنرمند است که يک هويت فرهنگي را مي‌سازد. با استفاده از خصوصيات خاص فرهنگي که يک جامعه دارد. واين خصوصيات ما را با ديگران متفاوت مي‌کند. اين مشخصه و روح و روان زندگي انسان‌ها در محيطي خاص است. چرا شاهنامه‌ي فردوسي هويت فرهنگ ايراني است. تنها مسئله فقط زبان نيست، در شاهنامه ما با فرهنگ پهلواني روبه‌رو هستيم. حتا جنگيدن جوانمردانه است. دو طرف درگير مي‌بندند که پهلواني از يک طرف با پهلواني از طرف ديگر نتيجه را معلوم مي‌کند. ريشه مهر از شاهنامه مي‌آيد و اين اصل و زيبايي هويت ايراني است و هزاران نمونه‌ که نسل در نسل منتقل شده است. هويت اين‌گونه ساخته مي‌شود، هويت از آشنايي ما با اسطوره‌هاي‌مان است. آن‌ها را بايد موضوع درس مدرسه کرد. نبايد از آن‌ها فرار کرد. جوان ايراني اگر گذشته‌ي فرهنگي‌اش را نشناسد مقلد مي‌شود. اين عمق با بازي‌هاي سطحي بازار طلب هويت‌ساز تفاوت دارد که امروز بازار هنر را پُر کرده است. هويت جيغ زدن نيست فهم درست و عمق شعور فرهنگي است و ما نمونه‌هاي زيادي داريم. در هيچ مليتي اين اندازه شعر با مردم آميخته نشده که با ما. حتا آدم‌هايي که سواد خواندن نوشتن ندارند خودشان را با شعر بيان مي‌کنند. هويت پاسپورت نيست که براي راه‌يابي به هنر مجبور باشي ايراني بودنت را فرياد بزني. مثل نگاه امروز غرب به خيلي از هنرمندان ما. هويت را در روند کار هنرمند بايد دنبال کرد. ريشتر آلماني ادامه‌ي رمانتي سيزم آلمان است يا کيفر هويت آلمان بعد از جنگ..

دنيا سينماي ايران را به شاعرانه بودن مي‌خواند. اين هويت است. نوع نگاه فروغ در فيلم خانه سياه است شاعرانه و هويت‌مدار است. يا کار آن بچه در خانه‌ي دوست کجاست کيارستمي و تقسيم نان در طبيعت بي‌جان شهيد ثالث.

انبوه توليد خط و نقاشي امروز شکل ساده و سطحي هويت ايراني است. بيشتر تزيين است. کاري که فيليپ گاستون با فضاي خاکستري مي‌کند هويت است. يا تويمان و مارلين دوماس در نقاشي. نقاشي مکزيک نمونه‌اي براي فهم مسئله‌ي هويت است.

 

 

Gerard richter

hanser kiefer

Luc tuymans

Mark Rothko

Philip guston

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • Bahram دوشنبه 21 تير 1395

    پرسش‌هاي مهمي شده و جواب‌ها صريح و هنرمندانه و اموزنده که ميتواند راه نماي هنرمندان و هنر جويان ايراني قرار گيرد.

  • Bahram دوشنبه 21 تير 1395

    پرسش‌هاي مهمي شده و جواب‌ها صريح و هنرمندانه و اموزنده که ميتواند راه نماي هنرمندان و هنر جويان ايراني قرار گيرد.