و رنگ هاي شان به خواب مي روند

 

و رنگ­ هاي­ شان به خواب مي ­روند

(يادداشتي بر کتاب نقاشي ­هاي شهرام کريمي به بهانه­ ي برپايي نمايشگاه تازه­ ي او در نيويورک)

 نوشته ي هادي محيط

 

براي آن­ که هنري در ميان باشد، براي آن­ که کرد

و ديدِ زيبايي­ نگرانه در ميان باشد، يک پيش ­شرط

فيزيولوژيک ناگزير است: سرمستي.

«نيچه»

شهرام کريمي، نقاش «سرمستي» است. سرمستي فيزيولوژيکِ کريمي، براي او بينش ­آفرين بوده­ است. بينش­ آفرينيِ ي  سرمستي، جهان را پر از داده مي­ کند. آن­ گاه، داده­ هاي جهان، با ما به گفت و گو مي نشينند. سرمستي، او را به شعر وامي ­دارد. پس ­زمينه­ ي بسياري از تابلوها، با کلام درمي آميزند، سرمستي، او را شيفته مي­ کند؛ شيفته‌ي هوا، شيفته‌ي گل­ ها، شيفته‌ي عکس­ هاي مردم، شيفته‌ي ترنم، شيفته‌ي گذشته و شيفته‌ي شاعران. از اين ­رو او چهره­ شناس برخي شاعران مي‌شود بي ­آن­ که چهره‌ي آن­ ها، چهره­ نگاري آن‌ها باشد. آن‌ها جزو او هستند ، جزئي از داده­ هايي که به کريمي داده شده­ است. از اين­ رو او فقط لذت خود را تصوير مي‌کند. گذشته در اوست و او در گذشته. جايي خودش را، چهره‌ي امروزي خودش را با بدن لخت کودکانه­ اي، بر دامن زني تاريخي مي‌نشاند که خود را در اين حالت نيز به تماشابنشيند . او مدام به تماشاي چهره هاي بي شمار خود در گذشته مي‌رود. در تابلو ديگري، هم دوشِ چهره‌ي مذهبي دوري، در حال گذشتن از رودخانه، ديده مي‌شود. او در حال گفت و گو با خود ِديروزي ِخود است و سرمست، ميان اين دو جهان، جهان­ آفريني مي‌کند.

گذشته اما در کار او، صرفاً گذشته باقي نمي ­ماند. بيان زيبايي يا ويراني‌ آن نيست، داوري بر آن نيست. است، چنان­ که امروز است. اما امروز از گذشته «چه»  باقي مانده است؟ گذشته، امروز نگذشته است. نگذشتگي‌ ي گذشته، خاطره است. خاطره از آن ِگذشته نيست، خاطره‌ي گذشته متعلق به امروز است، از آن ِگذشته نيست. خاطره جزو امروز است. پس گذشته، امروز است و اين­ گونه، ديروز در نقاشي­ هاي کريمي، امروز است و امروز، ديروز.

او همان­ گونه نيويورکِ امروز را مي‌بيند و مي‌کشد که تصويري از خاطرات دوران سربازي. و اين سرمستي است که او را به اين وادي کشانده ­است. بينش ­آفريني‌ سرمستي براي او، امروز را با ديروز، برابر کرده­ است. پس او سرمست است از هست. از هر آن­ چه که بوده، هست. سرمستي بي­ درنگ، امروز را براي او خاطره مي‌کند. خاطره اما، ابتدا و انتها ندارد. خاطره، روان مي‌شود و از جايي به جايي مي‌رود. خاطره يک روايت نيست. وقتي از خاطره مي‌گوييم، درست ­تر آن است که از خاطره‌ها بگوييم. پس ما با روايت- خاطره ­هاي مختلف روبه ­روييم، با زمان­ هاي مختلف.

به همين دليل نقاشي ­هاي با اهميت کريمي، محوريت ندارد. پاره پراکنده است و ساختار نقاشي­ ها، ساختار پرده‌ي نقالي مي‌شود. اين ساختار کاملاً منطبق است با موضوع، با ايده‌ي نقاش. خاطره­ ها، پراکنده­ اند؛ پس قطعه­ گي‌ تصاوير با مفاهيم تابلو‌ها مطابقت دارند و نقاش، نقال است.

 نقال-نقاش، خود جزئي از اين پرده‌ي چند پرده است. قصه‌ي خودِ نقال، تبديل به قصه‌ي همه‌ي آدم­ هاي پرده مي‌شود و اين­ گونه است که او مي‌تواند همه‌ي آن قصه‌ها را بازگويد. اما در اين احضار، چيزي دست­خوش تغيير مي‌شود. اشيا و آدم‌ها و رنگ­ هاي­ شان به خواب مي‌روند، محو و دور مي‌شوند. ناقص و ناهموار و نامعمول. گذشته‌ي نقاشي­ هاي کريمي چون گذشته‌ي نقاشي­ هاي «قاسم حاجي­ زاده» يا «شکيبا» نيست. آدم ­هاي تمام و کمال آن­ ها نيست. به همين خاطر خطوط آدم ­هاي او اعوجاج دارند و به طنز مي‌گرايند؛ يعني ناهموار مي‌شوند.

خاطره ­نگاري اما، از سرمستي مي‌آيد. از آن ترنمي که زير لب زمزمه مي‌کنيم. مکالمه با خوشتن است. مکالمه با جمع خويشتن است. خاطره، چونان شعر فروغ است. ذاتي پراکنده دارد و خاطراتِ پراکنده است. آن­ گونه که شعرهاي فروغ، نقاشي ­هاي کريمي نيز جريان مي‌يابند؛ آدم‌ها و قصه­ هاي آن‌ها پيش چشم ما دور و دورتر مي‌شوند، آن­ قدر دور که از آن‌ها چيزي جز فرمي به جا نمي ­ماند؛ پراکندگي! فرم پراکندگي. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • سه شنبه 22 تير 1395

    great and thanks a lot