شکارچي

شکارچي

نوشته ي احمد مولوي

 

خبر رسيد پدرم مرده. پدرم شکارچي بود. تنها شکار مي­ رفت و يا چون پسري در خانه نداشت تنها مي ­رفت. مي­ گفت دختر مال شکار نيست. مرد خوبي بود و از زماني که به ياد دارم پدر صدايش مي­ کردم. پدر. هيچ وقت بابا خطابش نکردم. هم پدر من بود و هم پدر خواهر ديگرم و هم شوهر مادرم، هميشه پدر صدايش مي­ کردم. شايد وقتي کوچک بودم و تازه مي­ توانستم کلمه بگويم و صداهايي درآورم، خودشان به من ياد دادندکه بگويم پدر. خود پدر و مادرم چيزي خاطرشان نبود که از کي شروع به پدر گفتن کردم. وقتي هم کمي بزرگ ­تر شدم برايم سخت بود تا بتوانم پدر را بابا صدا کنم. خواهر کوچکم مثل هر بچه­ ي ديگري بابا مي­ گفت. و طبيعي قضيه هم حتما همين است. چرا که هر بچه­ اي مخصوصاً توي سن کم پدرش را بابا صدا مي ­کند. «بابا بستني بخر.» «بابا بريم باغ وحش.» ولي من حتما آن موقع­ ها که پدر را مي ­ديدم يک هم چين چيزهايي مي­ گفتم: «پدر دير شده.»  «پدر کي بريم شکار؟» يادم است اولين کلمه­ اي که به پسرم ياد دادم، بابا بود. قبل از هر کلمه ­اي پسرم ياد گرفته   بود که بگويد بابا. شوهرم از اين قضيه راضي بود. برق زدن چشمانش خوب يادم است وقتي پسرش توانسته بود قبل از هر کلمه ­اي، او را صدا بزند. هيچ وقت مفصل در مورد پدرم با شوهرم حرفي نزده­ ام. فقط در همين حد مي ­داند که پدري داشته­ ام و يک ديدار کوتاه. آن هم توي محضر.

کسي خانه نبود و قهوه درست مي­ کردم. يک چشمم به قهوه جوش بود و يک چشمم به تلويزيون. همه از قهوه­ هاي من راضي هستند. کل آپارتمان مي­ گويند. و چند ماهي است که توي جلسات آپارتمان براي همه قهوه درست مي­ کنم. وقتي همه توي لابي دور هم نشسته­ اند و از تعويض در ورودي و عوض کردن چراغ­ هاي دم در صحبت مي کنند با فنجان هاي کوچک قهوه حاضرمي شوم. خانم طبقه ي بالايي توي يکي از همين جلسات گفت که آوازه ­ي قهو ه ات توي محله پيچيد ه است. حتما راست مي  ­گفت.حواسم به قهوه جوش بود و تلويزيون اخبار داشت. تلفن زنگ خورد. قهوه کف کرده­ بود و تقريباً آماده شده­ بود. نمي­ توانستم قهوه را رها کنم و به تلفن جواب دهم. همين طور زنگ مي­ خورد. اخبار از توليد برنج مصنوعي مي­ گفت. مردد بودم تلفن را جواب دهم يا نه. قهوه را توي فنجان کوچکي ريختم. فنجان به دست، سمت تلفن دويدم. گوشي را برداشتم و نگاهم به تلويزيون بود. برنج­ هايي را نشان مي ­داد که با دستگاه و به صورت مصنوعي توليد شده بودند. صداي زني چندبار پشت سر هم الو گفت و سکوت.

-: مامان...

-: پدرت مرد.

-: مامان... چه طور مرد؟

-: چرا به ما زنگ نمي زني؟

-: زنگ مي زنم... باشه... چه طور مرد؟

-: از خواهرت لااقل خبر بگير.

مادرم به گريه افتاد و فقط صداي گريه کردنش شنيده مي­ شد. من هم نمي ­توانستم حرفي بزنم. بيني ­اش را پاک کرد.

-: سيصد تن برنج مصنوعي توليد کردند.

مادرم گلويش را صاف کرد و گفت: چي؟

گوشي را گذاشتم.خبر مهمي بود. پدرم مرده بود. قهوه را يک نفس سر کشيدم.

 

پدرم سوار بر موتور ايژ مي­ شد و از خانه بيرون مي ­زد. هيچ چيز اضافي با خودش نمي ­برد. فقط موتور و تفنگش. مي­ گفت کوه چيزي نمي­ خواهد و همه چيزش را خودش دارد. فقط بايد مرد کوه و شکار بود. براي موتورش هم همين نظر را داشت؛ مي­ گفت ايژ به هيچ چيزي احتياج ندارد. فقط بايد بنزين بخورد. همين. هيچ وقت هم به موتورش نه چيزي اضافه مي­ کرد و نه مي­ شستش. تنها کاري که مي­ کرد هندل مي ­زد. مي­ رفت. برمي ­گشت. خاموشش مي­ کرد و مي­ گذاشتش گوشه­ ي حياط. موتور همان­ جا مي­ ماند تا دوباره پدرم سراغش برود. و پدرم وقتي سمت موتور مي ­رفت که بخواهد روشنش کند. هر چه اصرار مي­ کردم پدرم هيچ وقت من را با خود به شکار نمي­ برد. نه من. نه زنش. و نه دختر ديگرش. آن­ ها اصراري به شکار رفتن نداشتند. مادرم مي­ خواست که توي کوه پايه­ اي جايي بروند تا بتواند سبزه­اي چيزي بچيند و خواهر کوچکم کنجکاو موتور سواري بود. هميشه هم در جواب مي­ گفت که شکار مرد کوه مي­ خواهد.

 

پدرم فقط يک بار همه­ ي ما را سوار موتور کرد. خانه­ ي خاله رقيه بوديم که پدر با موتور دنبال مان آمد. دير وقت بود. قرار بر اين بود که آن شب را همان­ جا بخوابيم. ولي براي خاله مهمان سر زده رسيد و کوچکي خانه اجازه­ ي خواب به همه نمي داد. تصميم بر اين شد که من با پدر تماس بگيرم و بخواهم که براي برگشت به خانه، ما را همراهي کند. تلفن را برداشتم و شماره گرفتم. خوب يادم است آن زمان توي مدرسه هر کس شماره تلفن بيشتري حفظ بود، دليلي بر باهوشي او بود. من هم کلي شماره حفظ بودم و اول از همه شماره تلفن خانه­ ي خودمان را حفظ کرده بودم. بعد از چندتا بوق، پدر جواب داد.

چندبار توضيح دادم تا متوجه شد. چون انتظارش را نداشت نمي خواست که بفهمد. همه اش تکرار مي کردم: توي اتاق خاله و شوهرش مي­ خوابن... توي سالن هم مهمون ­ها... بيا دنبال ما.

گفت تلفن را قطع نکنم و منتظر بمانم. سکوت بود. مادر چادر به دست تکيه داده بود به در و من را نگاه کرد. سر تکان داد. چيزي نگفتم و فقط به صداي سکوت گوش کردم و فکر کردم که پدر در آن زمان چه کار مي توانست بکند و چرا گفته بود منتظر بمانم. چند لحظه بعد تلفن صدايي کرد و گفت: شلوار پوشيدم. الان مي­ آم.

آن شب هر چهار نفر، سوار بر موتور شديم. من جلو نشستم. باد مي خورد توي صورتم و اشک چشم چپم سرازير شده بود. موهايم از زير روسري بيرون زده بودند و حتمن باد مي برده­ شان توي صورت پدرم. مادر و خواهرم عقب، پدر را بغل کرده بودند. سوز عجيبي آن شب بود و خودم را چسبانده بودم به پدر تا گرم شوم.

پدرم روزي موتورش را نبرد. چندبار هندل زد وموتور روشن نشد. از پشت پنجره مي­ ديدم. تفنگ را روي دوش انداخته بود و موتور را هندل مي­ زد. آن موقع قدم راحت به پنجره مي ­رسيد. تازگي­ ها هم نشستن، کنار پنجره را کشف کرده بودم. بيشتر وقتم را گوشه­ ي پنجره بودم. مي نشستم همان­ جا و تکاليف مدرسه را انجام مي ­دادم يا روي شيشه نقاشي مي­ کردم. هشت يا نه سال داشتم. شايد هشت ساله بودم.يک کاسه لوبيا کنار دستم بود. مي ­بايست لوبياها را به شکل حروف الفبا مي­ چسباندم روي مقوا. پدرم شلوار جين پوشيده بود. تي شرت مشکي. بازوهايش هميشه توي چشم بود. مي­ دانستم که زير آن تي­شرت سينه­ اي پر مو دارد. توي خانه که بود، اغلب فقط شلوار مي ­پوشيد. بدون تي شرت يا پيراهن. بچه که بودم، وقتي چرت بعد از ناهار را مي­ زد؛ مي­ خوابيدم کنار دستش و يکي از بازوهايش را بالشت مي­ کردم. پدرم با موهاي بلندم بازي مي ­کرد.دهان پدرم بيشتربوي پياز مي­ داد.

آن روز پدرم نتوانست موتور را روشن کند. هرچه هندل زد، ايژ روشن نشد. تفنگش را زمين گذاشت. فرمان موتور را گرفت و تکان داد و گوش ايستاد. سربرگرداند و من را ديد. براي چند ثانيه چشم توي چشم شديم. هيچ کدام­ مان جرات پلک زدن نداشتيم. يا من اين طور فکر مي­ کردم. پدرم دست کشيد به گردنش و نگاهش را برگرداند. تفنگش را روي دوش انداخت و رفت. نتوانستم لوبياي ديگري روي مقوا بچسبانم. کاردستي­ ام نصفه کاره ماند. شام هم چيزي نخوردم. قبل از اين­ که پدرم برسد، خوابيدم. خوابم نرفت. از سوراخ پتو، پاي پدرم را مي ­ديدم که شام مي ­خورد. شام خورد. جورابش را درآورد و ترک­ هاي پاشنه­ اش را نگاه مي­ کردم. دست مي­ کشيد کف پايش و صداي خِش­ خِش را مي­ شنيدم. بعد پاچه ­ي شلوارش را بالا داد و با موهاي پايش بازي مي ­کرد که خوابم برده­ بود.

چند ساعت بعد از خبر مرگ پدر، نزديک غروب، به خانه­ ي پدري زنگ زدم. پدرم مرگ آساني نداشته­ است. احتمال اين­ که گلوله بر حسب اتفاق گلويش را سوراخ کرده باشد، خيلي کم بود. خواهرم گفته بود که پدر نمي­ توانسته خودش را بکشد و حتما آدم­کشياي در کار بوده و يا اتفاقي پيش­ آمده.

گفت: دو روز خبري نبود از بابا. عبدل پيداش کرد. خدا را شکر که حيوون­ خور نشده.

گفتم: شوهرت هنوز اونجا زندگي مي­ کنه؟

گفت: بابا مرده. مي­فهمي؟

گفتم: هنوز شلوار جين مي­ پوشه؟ با تي­شرت مشکي؟

تلفن خِش­ خِشي کرد و صدا را نتوانستم تشخيص دهم.

-: نفميدم چي گفتي... آمنه اونجايي؟

-: آره. عبدل آورده بودش پايين.

-: شلوارش خوني شده؟

-: معلوم هست چي مي­گي؟ بابا را کشتن.

-: حالم خوب نيست... سرم گيج مي ره... زنگ مي­ زنم.

گوشي را گذاشتم. همان جا نشستم. سراميک ها سرد بودند. دمپايي ­هايم را از پا بيرون آوردم و دراز کشيدم.

 

پدرم موتور را تعميرگاه نبرد.فرداي آن ­روز، با مردي ديگر برگشت. مرد بيلرسوت آبي به تن داشت و يک جعبه­ ي فلزي در دست. بيلرسوت مرد اصلا روغني و يا چرک نبود. نو هم نبود. مثل اين ­که تازه شسته شده ­باشد. دوست داشتم بيلرسوت را بو کنم و حتم داشتم بوي شوينده خواهد داد. جعبه را کنار موتور باز کرد و چندتايي آچار و پيچ گوشي، روي زمين چيد. صداي­ شان را نمي­ شنيدم. مدام با هم حرف مي­ زدند. آفتاب روي دسته­ ي موتور برق مي­ زد و حتم داشتم دسته­ ي موتور بايد حسابي داغ باشد. مرد شکم داشت. شکمش بزرگ نبود ولي توي بيلرسوت شکمش عجيب جلو آماده بود و تنگ افتاده بود. پدر نگاهم کرد. بدون اين که چشمم را بدزدم، دوباره چشم توي چشم شديم. هر دو خشک مان زده بود. برق آفتاب روي صورتش پيدا بود. صورتش را تراشيده بود. بايد دستمالي برايش مي­ بردم تا عرق­ هايش را پاک کند. اگر مادر صدايم نزده بود نمي­ دانم تا به کي خيره مي­ مانديم. رفتم توي آشپزخانه و مادر شاکي بود که کجا بودم و چرا جوابش را نداده ­ام.

-: بودم... حالا هستم.

دو ليوان شربت خاکشير توي سيني گذاشت. دانه­ هاي زرد خاکشير چرخ مي­ خوردند و ته­نشين مي­ شدند. سيني را سمت من گرفت و گفت: ببر براي بابات.

دستپاچه شدم و خودم را عقب کشيدم. گفتم: من؟... آمنه ببره.

-: خواهرت مي­ تونه سيني ببره تو حياط؟ مي­ شکنه. از دستش مي­ افته.

سيني را گرفتم. مادر دو قاشق چوبي توي سيني گذاشت. خاکشيرها ته نشين شده بودند. بين ليوان­ ها، کف سيني، يک تار مو بود. دور تا دورشلايه ي نازکي از آب بود.

-: مو!

-: اشکالي نداره دختر. نمي ­خواد چيزي سرت کني. دوست باباته.

با سر به سيني اشاره کردم و گفتم: نه. توي سيني. مو اينجاس.

مادر مو را از روي سيني بيرون کشيد. آن قدر آرام اين کار را انجام داد مثل اينکه مو توي چيزي گير افتاده باشد و مي­ ترسيد، مو پاره شود. مو را بالا گرفت.

پدر مرده. شايد کشته شده، شايد خودکشي کرده. با گلوله­ ي تفنگ خودش مرده بود. تفنگي که اصرار داشت همه بدانند، تا به­ حال کسي جز خودش با آن شکار نرفته. با تفنگ پدرم فقط خودش تيراندازي کرده بود. عبدل جنازه را پيدا مي ­کند. مي­ اندازدش روي دوش و تا خانه يک نفس مي ­رود. عبدل تنفگ را به ميانه­ ي راه نرسيده مي  ­اندازد کنار درختي تا بعدتر برگردد و تفنگ را ببرد.

.................................

دست کشيدم روي سراميک­ ها. کف دستم را نگاه کردم. تميز بود. خوشحال شدم. حال و حوصله­ ي تي کشيدن نداشتم. سرم را بلند کردم تا بتوانم ساعت ديواري سمت آشپزخانه را ببينم. پنج دقيقه­ اي مي­ شد که کلاس زبان پسرم تمام شده و تا با پدرش چرخي بزنند. هله­ هو له­ اي بخورند و برگردند،کلي وقت باقي بود. حال و حوصله­  شان را نداشتم. پيراهنم را درآوردم و سردي سراميک ­ها خنده ­ام انداخت.

 

صداي شوهرم بيدارم کرد. پذيرايي تاريک شده بود. همه جا عجيب تاريک بود. «کجايي؟ اينجا هم که تاريکه؟»

چشم هايم را ماليدم و چند بار باز و بسته کردم. نمي ­ديدم. فقط تاريکي بود. تاريکي هم نبود. هيچ چيز نبود. فقط چشم ­هايم باز بودند.

-: مي ­دونستي پدرم شکارچي بوده؟

در بسته شد. صدايي نزديکم شد. چيزي که تاريک ­تر بود، بالاي سرم ايستاد.

گفت: برق کل ساختمون قطع شده.

بوي واکس را مي­ شنيدم.دستم را روي سراميک ­ها کشيدم و جلو بردم تا به چيزي خورد. کفش بود. شوهرم دوباره با کفش تو آمده­ بود و بايد سراميک­ ها را تيمي کشيدم  بالاتر را لمس کردم و پاچه ي شلوارش را کشيدم.

-: بشين.

نشست. مي توانستم حدس بزنم که دست ها و شکم و صورت کجاي تاريکي بايد باشد. خودم را به سمت بدن شوهرم سراندم و يکي از پاهايش را بغل کردم. دستي شانه ام را لمس کرد.

-: تو که لختي.

-: وروجک کجاس؟

-: با دوستش و باباي دوستش رفتن يه چيزي بخورن. يکي دو ساعت ديگه برمي­ گرده. حوصله ­ام نشد باهاشون برم. تو چرا خوابيدي اينجا؟

گفتم:اوهوم. قهوه مي­ خوري؟

دست کردم توي پاچه ي شلوارش و موهاي ساق پايش را گرفتم. آپارتمان عجيب ساکت بود. قطعي برق همه را وادار کرده بود ساکت باشند.

-: پدرم يه موتور داشت. يه روز موتورش خراب شد و هيچ وقت نتونست تعميرش کنه. براي هميشه موند گوشه­ ي حياط. با موتور مي ­رفت شکار. وقتي موتور روشن نشد، چند روزي خونه موند. يه روز جمعه براي اولين بار بي موتور رفت شکار، يعني باهم رفتيم. من ­رو با خودش برد. چندبار ديگه هم برد. ولي هيچ وقت شکاري نکرديم. فقط مي ­رفتيم شکار.

شوهرم با نوک انگشت دندنه ­هايم را فشار مي ­داد. گفت: از بابات هيچي نگفته بودي تا حالا. شکار که موتور نمي ­خواد، تفنگ مي­ خواد. بابات ديگه شکار نکرد؟

-: زياد مي رفتيم شکار ولي شکار نمي کرديم. وقت نمي شد.

شوهرم خواست بلند شود. پايش را چسبيدم.

-: امروز خودش را کشت.

خودش را ول داد روي سراميک ها گفت: بابات؟

دست­م را توي تاريکي چرخ دادم و گفتم: پدرم.

1394

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • مسعود جمعه 25 تير 1395

    سلام. ممنون از احمد مولوي و داستان خوبش

  • کاظم احمدي پنج شنبه 1 مهر 1395

    جالب بود واقغا بذت بردم