آيينه کاري

آيينه کاري

منير شاهرودي فرمانفرمائيان

گفت و گوي ي استفان بي لي (Stephanie Bailey)  با منير فرمانفرمائيان

22 آوريل 2013

برگردان: زهره مسييبي

 

آيينه کاري ، هنر ديرينه ايراني است که توسط خانم منير فرمانفرمائيان رشد و گسترش داده شده است.ريشه اين هنر از نقاشي پشت شيشه نشات گرفته، که از هنرهاي رايج ايران بوده، به اين صورت که شکل ها را وارونه پشت شيشه ترسيم مي کرده اند. آيينه موزائيک، يا همان آيينه کاري از کنار هم قرار دادن فرم هاي بديع و مدرني به وجود مي آيد که هنرمند از ترکيب بندي هاي هندسي جهان پيرامونش الهام مي گيرد و آن ها را به وجود مي آورد. اندي وارهل، هنرمند مشهور پاپ آرت يکي از کارهاي فرمانفرمائيان را روي ميز کارش نگهداري مي کند، او تابلوي مرلين مونرو را به منير اهدا کرد، که در زمان انقلاب اسلامي اين تابلو در ايران توقيف شد، پس از اين رويداد منير به نيويورک بازگشت و در اين شهر به کار ادامه داد. ولي اين هنرمند 89 ساله در سال 2004 به ايران بازگشت و ميراث هنري خود را با صداقت و صميميت بيشتري متبلور کرد. شکوفائي و کشف و زمينه سازي کارهايش با به نمايش در آمدن آثارش در دوبي آغاز شد (نمايشگاه دوبي در سال 2013 از 18 مارچ تا 19 آوريل برگزار شد).  مصاحبه پيش رو، شرح زندگي و کار خانم فرمانفرمائيان است که در زمان باز گشائي اين نمايشگاه با ايشان انجام شده است

استفان بيلي:مي خواهم با اين سوال شروع کنم که چه طور يک هنرمند شديد؟

 منيرفرمانفرمائيان: (مي خندد) ولي عزيزم اين تقريبا  مال نود سال پيش است!

استفان بيلي: مي دانم ; ولي خوب چه طور شد که يک هنرمند شديد؟

منيرفرمانفرمائيان: اين چيزي بود که در مسير زندگي برايم اتفاق افتاد.

استفان بيلي: در دهه ي  چهل دانشجوي هنر دانشگاه تهران بوديد و يک دفعه بعد از شش ماه تصميم گرفتيد تهران را ترک کنيد و به پاريس برويد. چرا؟

منيرفرمانفرمائيان: من شديدا تصميم داشتم به پاريس بروم – ولي جنگ جهاني دوم در آن زمان شروع شده بود و آلماني ها در پاريس بودند و به طبع نمي گذاشتند که من به آن جا بروم. بنابر اين تصميم گرفتم به مراکش بروم و صبر کنم تا جنگ تمام شود. ولي گفتند مراکش هم امن نيست زيرا در شمال آفريقا است. ولي چون تصميم گرفته بودم که براي ياد گرفتن هنر جايي خارج از ايران بروم به نيويورک رفتم چون جاي ديگري وجود نداشت – بعد فکر کردم که از نيويورک بعدا به پاريس مي روم که البته هيچ وقت نرفتم.

استفان بيلي: در آن زمان در نيويورک شما هنرمندان افسانه اي مانندوارهل (Warhol) ، جونز(Johns) ، استلا (Stella) ، لوويت(Le witt) و راشنبرگ (Rauschenberg) و افراد ديگري را ملاقات کرديد – چه طور اين تجربه را تفسير مي کنيد؟

منيرفرمانفرمائيان:در سال 1944 ايران را ترک کردم و در در سال 1945 به نيويورک رسيدم. به دبيرستان رفتم و شروع به يادگيري زبان انگليسي کردم. سپس به دانشگاه کرنل رفتم که در رشته هنرتحصيل کنم ولي آن جا را شور انگيز و مهيج نيافتم ، دوباره به نيويورک به مدرسه پارسون (Parson) که مدرسه طراحي بود بازگشتم البته اين قبل ار 1949 بود که از دانشگاه فارغ التحصيل شدم. در مدرسه پارسون نکات زيادي آموختم. آن ها به ماآموختند که چه طور چيزها را کشف کنيم.  آن ها مارا به موزه تاريخ طبيعي مي بردند و بايد دور نمايه ي اصلي سرخ پوستان آمريکايي را طرح مي زديم ، يا به باغ وحش مي رفتيم و حرکات حيوانات را مطالعه مي کرديم و يا در کلاس طراحي در عرض 20 ثانيه بايد از رقصنده اي اسکچ مي زديم. در آن زمان ، من عادت داشتم که به موزه ها بروم و سخنراني کنم و برايم جالب بود که در اجتماعات مختلف هنرمندان شرکت کنم ، در آن برهه خبري از فرانک استلا و وارهل نبود – (گرچه در دوره کوتاهي با وارهل کار کردم).

بعد از فارغ التحصيلي به اتحاديه دانشجويان هنرنيويورک پيوستم. ماهي يک بار تمام هنرمندان آوانگارد مثل پولاک (Pallock) ، دکونينگ (dekooning) يا بارنت نيومن (Barnett Newman) گردهمائي داشتند و درباره هنر بحث مي کردند. بعد از اين جلسات در محلي به نام سيدار بار (Cedar Bar) که در ايست ويلج (East Village)بود دورهم نوشيدني مي خوردند. بعد از جلسات يک ماهه ، هنرمندان در اين بار جمع مي شدند و به بحث هاي هنري ادامه مي دادند. به ياد مي آورم که من مانند دختري معصوم در گوشه اي از اين کافه مي ايستادم و بدون اين که مشروبي بنوشم و يا سيگاري  دود کنم به آن ها مي نگريستم و حرف هاي شان را گوش مي دادم.

استفان بيلي: آيا اثر اين جلسات و ملاقات ها بودکه شماراتبديل به يک هنرمند کرد؟ هنگامي که براي اولين باروارد شهر نيويورک شديد دچار شوک فرهنگي نگرديديد؟

منيرفرمانفرمائيان: همه چيز برايم شوک آور بود. در نيويورک بودم که ناگهان موزه هنرهاي مدرن نيويورک تاسيس شد و هم چنين موزه گوگنهايم (Guggeheim) هم که آن زمان يک خانه اي با سنگ قهوه اي بود در خيابان پنجم نيويورک قد برافراشت. رفتن به اين گونه مکان ها علاوه بر شوکه شدن بسيار برايم الهام آور بود. دوازده سال در نيويورک زندگي کردم و در همان جا با مردي جنتلمن که در دانشگاه کلمبيا وکالت مي خواند آشنا شدم و او از من تقاضاي ازدواج کرد.

در سال 1957 ما به ايران بازگشتيم و ماندگار شديم ومن به نقاشي کردن ادامه دادم و مونوتايپ (Monotype) را شروع کردم. دائم به سفرهاي گوناگون مي رفتم. در سفرهايي که در داخل ايران کردم الهامات زيادي تصيبم شد – با ديدن ايلياتي ها و چادر نشين ها من با معماري و موادي که آن ها در ساخت چادرهاي شان به کار برده بودند آشنا شدم.

استفان بيلي:چه الهاماتي در پس و پشت آيينه کاري ها و نقاشي هاي پشت شيشه شما هست؟ در مقاله اي خواندم که نقطه عطف هنري شما در سال 1966 که از حرم شاه چراغ در شيراز ديدن کرديد زده شد.

منيرفرمانفرمائيان:درسته!باروبرت موريس(Robert Morris) ودوست دخترش مارسياحفيف (MariciaHafif)که هر دو هنرمند بودند به شيراز آمديم. با هر دوي آنان در نيويورک آشنا شدم ، پدر بزرگ مارسيا ايراني بود ، بنابراين مارسيا به ايران آمد و چند روزي در ايران با من بود و بعدا دوباره با روبرت به ايران برگشت و همه با هم به شيراز رفتيم.

استفان بيلي: در تجربه اي که از ديدن شاه چراغ داشتيد آن چنان تحت تاثير قرار گرفتيد که مي خواستيد دقيقا آن چه را که احساس کرده بوديد را در کارتان بازتاب دهيد. شما اشاره کرده ايد که ديدن مردم در اين محل مقدس و آميخته شدن آنان با آيينه کاري هاي اين محل موجب برانگيخته شدن شما و باعث به وجود آوردن اين آيينه کاري هاي شگفت انگيزو درخشان در کار شما شده است. لطفا جزئيات آن را شرح دهيد.

منيرفرمانفرمائيان: البته ، الهامات من به خاطر سبک معماري اين مکان در شيراز بود. من شهرها و ايل هاي زيادي را ديده ام ، ولي اين حرم و آيينه کاري هايش بيشترين اثر را روي من گذاشت. در حرم شاه چراغ از سقف گنبد تا ديوارها در جائي که به زمين مي رسيد همه پوشيده از آيينه کاري بود و اين بسيار خارق العاده و زيبا بود. اين واقعا براي من تکان دهنده بود. به ياد دارم که وقتي اين فضا را ديدم مانند بچه اي شروع به گريه کردم ، به باب و مارسيا گفتم که اگر قصد ديدن اين محل را دارند بايد خيلي ساکت در گوشه اي به مدت يک ساعت بنشينند و آرام باشند. آن ها موافقت خود را اعلام کردند. در اين سکوت ، مشاهده گر انعکاس مردم در آيينه هاي سقف مي شوي ، مردمي که باگريه و زاري استدعاي ادعيه خير دارند. با خود فکر کردم چه جريان شگفت انگيزي. تصميم گرفتم اين حالو هواي آيينه کاري اين مکان مقدس را وارد جريان روزمره زندگي مردم ايران کنم. مي خواستم اين آيينه کاري هاي زيبا را وارد خانه هاي مردم کنم.

استفان بيلي: چرا اين کار آن قدر برايتان مهم بود؟

منيرفرمانفرمائيان: چون واقعا از ديدن اين آيينه کاري ها لذت بردم. دوست داشتم مردم را با اين عشق و زيبايي آشنا کنم و آن ها راشريک اين احساسات نمايم.

استفان بيلي:مي خواستيد اين موزائيک آيينه ها مردم را از نظر معنوي و روحي برانگيخته کنند ، همان طور که شما را هم در گذشته درگير اين احساسات کرده بودند؟

منيرفرمانفرمائيان:واقعا به اين چيزها عقيده اي ندارم. دوست داشتم از آن چيزي که ديده بودم يک نسخه مدرني بسازم يا شايد چيزي منعطف تر و قابل حمل تر. هميشه دوست دارم چيزهاي جديدي ابداع کنم.

 استفان بيلي: يک بار شما اين حرم را به تجربه اي از يک تئاتر زنده از زندگي توصيف کرده بوديد......

منيرفرمانفرمائيان: درسته ، داخل حرم مانند يک تئاتر زنده و يک موسيقي زنده مي ماند. مادري فرياد مي زند ، زني گريه مي کند که شوهرش را از آن خود کند ، شخص ديگري مي خندد ، مردم همه دارند با يکديگر صحبت مي کنند و فرد ديگري با صدائي موزون قرآن مي خواند. واقعا اين تئاتر زندگي است.

استفان بيلي:تمام اين رويدادها در يک اتاق باز خورد داشت.......

منيرفرمانفرمائيان: بله ، و البته تمام انعکاس هاي آن ها در آيينه هاي سقف و ديوارهامنعکس مي شود. اين جريانات خط مشي من در کارهايم شد. مثلا در نمايش (آتش و آب) در سال 2010 (اشاره به اينستاليشن که در The Third Line Space داشت مي کند) همه چيز در حال حرکت است: سطحي که در نمايشگاه هست تصوير همه چيزها را منعکس مي کند و شما نمي دانيد که انعکاس اين تصاوير از کجا سرچشمه گرفته است. اين انعکاسات ممکن است از خيابان باشد يا شايد از جائي ديگر خارج از اين اطاق آمده باشد. شايد به نظر بازديد کنندگان اين پديده ها در وهله اول خيلي ساده به نظر بيايد ولي شايد هم آن ها به اين سادگي ها نباشد.

استفان بيلي: اين بازي نورو انعکاس آن کارها را خود به خود در حرکت نشان مي دهد. نقاشي هاي پشت شيشه و آيينه کاري هاي شما تمام جوهر و اساس فضا را در فريم هاي خود جذب مي کند و به نمايش مي گذارد.

منيرفرمانفرمائيان: بله ، وقتي شما مقابل آن مي ايستيد با هنر تعامل مي کنيد و اين هنر حالت احساسي و روحي شما را تسخير مي کند. مي بينيد؟  چگونه کار به جنبش در مي آيد؟

استفان بيلي: با نگاه به نمايشگاه اخيرتان در (The Third Line) که نمودار حرفه هنري شما از سال 2004 تا کنون است ، مي خواهم بدانم چه حسي به عنوان يک هنرمند درباره پيشرفت کاري خود از زماني که به تهران در سال 2004 برگشتيد داريد؟ اين دقيقا زماني است که بيشترين بازده هاي هنري شما شروع مي شود.

منيرفرمانفرمائيان: در حقيقت ، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب من کار با قطعات آينه و فرم هاي هندسي را انجام مي دادم ، بنابراين در طول تمام اين سال ها مشغول به کار بودم. موزه هنر هاي معاصر تهران در سال 2004 که به تهران آمدم از من دعوت کرد که از کارهايم نمايشگاهي در موزه برگزار کنم. من کار آيينه کاري را از آن زمان دوباره شروع کردم و ادامه دادم.

استفان بيلي: در نمايشگاه (The Third Line)  من از همه کارها مخصوصا از مقرنس (Moghanas) (2012) بيشتر خوشم آمد، اين کار شبيه کندوي عسلي بود که چرخيده بود و ساختمان داخليش را به تماشا گذاشته بودو در گوشه اي از سالن نصب شده بود و به فضا نرمي و انعطاف بخشيده بود. اين کار شبيه کارهاي دوره ديگرتان بود که کنش و فعل و انفعال فرم ها را بر فضاي معماري آشکار مي کرد.

منيرفرمانفرمائيان: بله مقرنس(Moghanas)  يکي از کارهاي اخير من است که فکر مي کنم اين سوژه قابليت گسترش بسياري دارد. اين کار را به خاطر اين لانه زنبوري ناميدم که درست مثل لانه هاي زنبور عسل بود که از سقف ها آويزان هستند. اين شکل ها در حقيقت از روي فرم (مقرنس) که به صورت تزئيني در ساختمان هاي اسلامي و معماري ايراني به کار برده مي شد، الگوبرداري شده است.

مقرنس کاري را دور تا دور قسمت داخلي گنبد ها به کار مي بردند تا باعث انحنا در سطح مربعي باشد که گنبد روي آن قرار مي گيرد. اين تکنيکي بسيار معمارانه است.

استفان بيلي: پيشينه کارهاي شما بر مي گردد به تکنيک هايي که در گذشته نسل اندر نسل از پدران به پسران منتقل مي شده است. در شگفتم که آيا در انتخاب اين شغل که يک حرفه مردانه است گرايشي فمنيستي داشته ايد. آيا در تمام مدتي که آيينه کاري و نقاشي روي شيشه مي کرديد اين فکر را در سر نداشتيد؟

منيرفرمانفرمائيان: خوب ، پدرم يک سياستمدار بود ومن نمي خواستم مثل او باشم. کم کم به طرف هنر کشيده شدم و کارم ربطي به اين جريانات ندارد. درسته ، صنعتگراني که من با آن ها کار کردم معتقد به حرفه نسل اندر نسل بوده اند ، ولي اکنون زمانه تغيير کرده است.براي مثال، من بامهندس، آرشيتکت و متخصص طب سوزني هم کارکرده ام.

استفان بيلي:در يازدهمين بينال شارجه ، کاري بود به نام باغ شازده (2010-2009) که خيلي نظرم را جلب کرد ، باغي با درخت هايي تصوير شده بود که يادآور چشم اندازهاي امپرسيونيست ها بود. موزائيک آيينه ها – به طور سيالي گردهم آمده بودند و مانند اين بود که از پنجره اي به باغي شعر گونه گشوده شده اند. نام اثر يادآور باغي تاريخي به همين اسم در استان کرمان در ايران است (باغ شازده). اين اثر چه مفهومي براي شما دارد؟

منيرفرمانفرمائيان :  اوه ، بله. اين اسم يک باغ ايراني و هم چنين اسم باغ دوست من است. اين باغ متعلق به شازده است که پسر عموي شوهر من است و هر دوي آن ها شازده هستند. چندين بار به اين باغ رفتم و ازبودن در آن لذت بردم. آن آثار را من در حقيقت تفريحي انجام دادم. لذت من از انجام دادن اين نوع کارها بيشتر است. باغ را خيلي دوست دارم. در فرهنگ ايرانيان باغ ريشه اي سه هزار ساله دارد. براي مثال باغ معلق بابل و باغ هاي آشوري ها در ايران، بنابراين (باغ شازده) را که در نمايشگاه شارجه به نمايش درآمد را خيلي دوست دارم.

استفان بيلي: صحبت هاي شما من را به ياد کارهايي که بعد از انقلاب در نيويورک انجام داده بوديد انداخت ، شما گفته بوديد که در آن زمان گل هاي زيادي کشيديد. آيا کشيدن اين گل ها باعث آرامش شما مي شد؟

منيرفرمانفرمائيان:بله. باغ براي من هميشه محلي تسلي بخش بوده است. من به طبيعت و باغباني علاقمندم. هر بار در استوديوي کارم احساس خستگي مي کنم به همکارانم مي گويم ، اکنون به باغ مي روم.

نمايشگاه هاي فرمانفرمائيان:

Museum of Modern Art, NY

Grey Art Gallery, NY

Galerie Denise Rene, Paris and NY

Leighton House Museum, London

Haus der Kunst, Munich

The Third Line, Dubai

Zentrum Paul Klee, Bern

Lower Belvedere, Vienna

Ota Fine Art, Tokyo

Participate in 29th Bienal de Sao Paulo (2010)

The 6th Asia Pacific Triennial of Contemporary Art (2009), and The Venice Biennale (1958, 1966 and 2009).

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران